تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

 

" زیر آسمان تهران "

 

(نگاهی به فیلم دایره زنگی ساخته پریسا بخت آور)

 

 

      بدنه اصلی سینمای ایران در چند سال گذشته به دلیل های فرامتنی به سمت و سوی ساخت فیلم هایی سرخوشانه و البته سبک و بی ارزش روی آورده است. در این میان سینمای اجتماعی دیگر آن شان و جایگاه اصلی خود را ندارد. این ژانر سینمایی، پس از دوم خرداد و آزاد شدن دست و بال فیلمسازان برای سرک کشیدن در موضوع های ملتهب اجتماعی، محبوب ترین جریان سینمای ایران شد که متاسفانه به دلیل افراط تهیه کنندگان در استفاده از مولفه های جوان پسند و گیشه ساز و برخی سیاست های نادرست مسوولین وقت، این جریان امیدوارکننده به بیراهه رفت. اصغر فرهادی یکی از معدود فیلمسازان یک دهه اخیر سینمای ایران است که نگاه تیزبین اش به معضل ها و ناهنجاری های اجتماعی از او کارگردانی شناخته شده و کاربلد ساخته که بسیاری از علاقه مندان و پیگیران سینمای ایران مشتاق کارهای دیدن او هستند. نیمه های سال گذشته بود که دایره زنگی، با فیلمنامه ای از اصغر فرهادی، توسط همسر او، پریسا بخت آور، به عنوان اولین تجربه کارگردانی اش، مقابل دوربین رفت و خود را به جشنواره فجر رساند. فیلم در جشنواره حرف و جنجال های بسیاری به دنبال داشت و تنها در یک سانس در یکی از سینماهای مردمی به نمایش درآمد و سپس اکران آن متوقف شد. اما بلافاصله پس از اتمام جشنواره و با جرح و تعدیل هایی (گویا نزدیک به بیست دقیقه از فیلم کوتاه شده است)، این فیلم توانست پروانه نمایش دریافت کند. اکنون اولین ساخته سینمایی پریسا بخت آور بر پرده سینماهاست و تا به اين جا در گیشه هم خوب هم می فروشد.

     دایره زنگی یک فیلم اجتماعی است که حرف های خود را در قالب انتخاب آدم های مختلفی از تیپ های گوناگون و با بهره گیری از چاشنی طنز می زند و از این مسیر، هم می خواهد یک فیلم سالم و آبرومند باشد و هم اینکه در جذب رضایت مخاطبان عام موفق عمل کند. داستان فیلم در یک روز و بیشتر در یک مجتمع مسکونی می گذرد. جدا از چند فصل کوتاه و مقدمه ای فیلم که در شب قبل می گذرد، با ورود محمد (صابر ابر) و شیرین (باران کوثری) به این آپارتمان برای نصب دیش های ماهواره (یا به قول یکی از ساکنین مجتمع، دایره زنگی) و آشنایی و برخوردهای آن ها با اهالی ساختمان است که موتور داستان به راه می افتد. اصغر فرهادی نشان داده که فیلمنامه نویس دقیقی است. او از اندک فیلمسازان و نویسندگانی است که موقعیت های دقیق را خوب در کنار هم می چیند و حواسش به رعایت روابط علت و معلولی میان اتفاق ها است. اعلام وضعیت جوی نامساعد هوا در تلویزیون در ابتدای فیلم که همزمان با سرقت اتومبیل کارمند اداره ترابری است، زمینه ای برای آن باد و بوران اول داستان و افتادن لباس های روی بند خانم آقای عبدالله زاده (گوهر خیراندیش) بر دیش های ماهواره است که جنجال ها و ماجراهای میان اهالی ساختمان و همراه شدن بیننده با شخصیت های متعدد داستان را به دنبال دارد. چند سالی است که موج فیلم های پر شخصیت که هر کدام داستانی را با خود به همراه دارند، در سینمای روز جهان باب شده است که از جمله آن ها می توان به تصادف (پل هگیس) و با اندکی اغماض ۲۱گرم و بابل (هر دو ساخته الخاندرو گونزالس ایناریتو) اشاره کرد. این موج خیلی زود در سینمای ایران نیز جای پای خود را سفت کرد و فیلم های از قبیل تقاطع (ابوالحسن داوودی)، حقیقت گمشده (محمد احمدی)، مجنون لیلی (قاسم جعفری) و همین دایره زنگی، کم و بیش از همین دستورالعمل استفاده کرده اند. نحوه آشنایی تماشاگر با کاراکترهای این گونه فیلم ها به این صورت است که هر چند دقیقه با یکی از آن ها روبه رو می شویم و به طور اتفاقی شخصیتی دیگر همان زمان و از همان جا می گذرد و دوربین نفر قبل را رها و داستان شخصیت جدید را دنبال می کند و در نهایت هم سرنوشت این آدم ها به نوعی در هم گره می خورد. البته در دایره زنگی این فرمول تنها در بیست دقیقه ابتدایی و برای معرفی کاراکترها رعایت شده و این برخوردهای اتفاقی و محتوم، در نهایت به جمع شدن تمامی شخصیت ها در یک جا، آن هم در یک سوم ابتدایی فیلم، ختم گردیده است و بیننده غالبا به صورت همزمان شاهد رفتار و عکس العمل های آن هاست. دایره زنگی آدم هایی را به ما نشان می دهد که میان سنت و مدرنیته گرفتار شده اند. این شخصیت ها آن قدر زیاد هستند که پرداختن به همه آن ها از حوصله این مطلب خارج است. کاراکترهای فیلم بیشتر تیپ هستند تا شخصیت؛ اما به کمک پرداخت نه چندان بد فرهادی از رابطه میان آن ها و همچنین توانایی او در خلق موقعیت های کمیک و نمایشی جذاب و نیز فضاسازی موفق بخت آور (استفاده از نماهای نزدیک و مدیوم و صد البته بهره گیری نسبتا مناسب از دوربین روی دست که متاسفانه افراط در استفاده از آن در سینمای امروز ایران تا مرز آماتورگرایی صرف و آزار دهنده ای پیش رفته است)، همه دست به دست هم داده اند تا فیلم برای بیننده خسته کننده نباشد. تیپ سازی به خودی خود چیز بدی نیست، مهم اینست که چطور از آن ها در دل یک فیلمنامه یا نمایشنامه یا یک متن ادبی استفاده کنیم. تیپ های معرفی شده در فیلمنامه دایره زنگی می توانستند در اجرا بد از کار در بیایند. اما با انتخاب خوب بازیگران که بیشترشان انگ تیپ- شخصیت های شان هستند، این پرسوناژها برای بیننده قابل باور شده اند. با این حال دایره زنگی در جاهایی از آن طرف پشت بام افتاده است! بر خلاف بسیاری از فیلم های سینمای ایران، ریتم و ضرباهنگ اثر تند است و همین موضوع و شلوغی فضا سبب شده تا دایره زنگی در لحظه هايي از دست کارگردان و فیلمنامه نویس اش خارج شود و با وجود دقت فرهادی در پرداخت جزییات، منطق خود را از دست بدهد. موضوع سفر خانواده های رزاقی (مهران مدیری) و سرخی (محمدرضا شریفی نیا) خیلی زود فراموش می شود و این شخصیت ها بی جهت درگیر حادثه های فرعی می شوند و هر از چند گاهی به هم تذکر می دهند که باید به مسافرت بروند و دیر شده است! پس از دعوای عباس رزاقی با آقای عبدالله زاده (دکتر امید روحانی)، که البته کمی کشدار و بیشتر یادآور فیلم هایی نظیر اجاره نشین ها (داریوش مهرجویی) و آپارتمان شماره ۱۳ (یدالله صمدی) است، بهتر بود که این دو خانواده و ماجراهای مربوط به آن ها باید کنار گذاشته می شدند، اما تا به انتهای فیلم و در لابلای سکانس ها و در جاهایی که بار طنز فصل ها باید افزایش یابد، این کاراکترها حضور دارند. این سوال به وجود می آید که چرا وقتی غائله ختم به خیر شده و این دو خانواده باید بار سفر ببندند، سر فرصت به تماشای فیلم مستند پسر عبدالله زاده، خسرو (نیما شاهرخ شاهی) می نشینند و البته در این بین و برای خالی نبودن عریضه باید شاهد عکس العمل های سطحي و خنده آور شریفی نیا و مهران مدیری باشیم؟ آیا قضیه پرت شدن دیش ماهواره بر روی زن همسایه و چشم چرانی های اهالی ساختمان و شکایت مرد همسایه (محسن قاضی مرادی) با آن سر و وضع زائد به نظر نمی رسد؟ چرا کارگردان این قدر روی فیلم خسرو (اینجا تهران است) که از خواهرش لیلا در نقش زنی خیابانی استفاده کرده و کفر پدر را در آورده، تاکید می کند؟ چرا آن جناب سرهنگ زمان شاه (پدر عباس) و شیرین باید با کارگران ساختمان نیمه کاره مقابل مجتمع، بر سر یک سفره بنشینند و غذا بخورند؟ دلیل تراشی شیرین (ترس از ماموران) اصلا قابل دفاع نیست و این وسط شوخی های بامزه ای که فرهادی با دیالوگهای اپوزیسیونی جناب سرهنگ کرده، کمی فضای این سکانس را ملموس و قابل باور ساخته است. یا چرا شعله (بهاره رهنما) که تنها به فکر برقراری ماهواره اش  است و آرزوی تبدیل شدن شعرهای مبتذل لوس آنجلسی اش به ترانه هایی از این دست را در سر می پروراند، یکباره به مانند یک مصلح اجتماعی به شماره ای که شیرین گرفته، زنگ می زند و با صدایی مبدل به خیال خود به خانواده شیرین هشدار می دهد مواظب دخترشان باشند، غافل از اینکه این شماره متعلق به خانه عبدالله زاده است و زمینه سوءتفاهم عبدالله زاده را نسبت به دخترش کامل می کند؟ همچنین سوء تفاهم به وجود آمده میان احمد (امین حیایی) و مهناز (نیلوفر خوش خلق) بر سر حضور شیرین در خانه آن ها جالب و ظریف است، اما استفاده از این سوءتعبیر برای گره گشایی فیلمنامه نمی تواند پذیرفتنی باشد. احمد از روی آرم اتومبیل پدر شیرین که متعلق به اداره ای است و اتفاقا برادر زنش نیز در آن اداره صاحب مقام است به مهناز قضیه را گوشزد می کند و مهناز نیز با برادرش صحت این موضوع را بررسی می کند (مهناز نام خانوادگی شیرین را از کجا می داند؟) و گویا برادر مهناز نیز که چنین کارمندی را در مجموعه خود ندارد، به طور اتفاقی با صاحب ماشین تماس گرفته و می فهمیم که ماشین دزدی بوده و در واقع همان اتومبیل سرقتی ابتدای فیلم است. این ها بخشی از نقطه ضعف های جزیی فیلمنامه است که سبب شده تا دایره زنگی که سعی می شد از ابتداي توليدش با فیلم درخشان چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی) مقایسه شود، کاستی هایی قابل لمس داشته باشد و تاثیرش را بر بیننده خیلی زود از دست بدهد. با همه این توصیف ها باز هم فیلم در نگاه اول بیشتر جاذبه ایجاد می کند تا دافعه ؛ شاید این امر به لحن صمیمی فیلم و حضور آدم های قابل باوری بازگردد که بخت آور به خوبی آن ها را به تصویر کشیده است؛ آدم هایی که دعواها، شوخی ها و نوع گفتارشان برای ما بسیار آشنا و ملموس است و بی شک این امر به شناخت درست فیلمنامه نویس و کارگردان از این تیپ افراد بر می گردد. ولی ای کاش این نگاه اجتماعی و به روز از آدم های کلان شهر تهران تا به آخر حفظ می شد و شاهد چرخش ناگهانی و بدون مقدمه داستان در انتها نبودیم. شخصیت به ظاهر معصومی همانند شیرین که کارگردان و فیلمنامه نویس می توانستند از تقابل سادگی او با بازیگوشی های برخی از اهالی نهایت استفاده دراماتیک را ببرند (نظیر همان خواستگاری زیرکانه همسر سرخی-شهناز (اکرم محمدی)- از او برای پسر معتادش)و به لحن اجتماعی فیلم شان تشخص ببخشند، در واقع آدمی هفت خط و نابکار است و نه فقط تمامی اهالی ساختمان را دور زده، بلکه از سادگی پسری همانند محمد نیز سوءاستفاده کرده است. این چرخش شخصیتی شاید در نگاه اول و در مقایسه با پایان بندی های معمول و نچسب فیلم های ایرانی جالب و جذاب به نظر برسد، اما با روح فیلمی مثل دایره زنگی همخوانی چندانی ندارد. اگر قرار است تماشاگر را به وسیله کاراکتری غافلگیر کنیم، باید زمینه های این غافلگیری را در آن شخصیت بپرورانیم. اما در طول فیلم دایره زنگی ذره ای از این بسترسازی ها را در مورد شخصیت شیرین نمی بینیم (البته طبق شنیده ها حضور کاراکتر شیرین در نسخه اصلی فیلم بیش از این چیزی است که بر روی پرده دیده ایم). حتی با اندکی اغماض، فیلم می توانست با همان فرار موفقیت آمیز شیرین از دست تمام آدم های دور و برش تمام شود که قطعا همراه با خود هشداری تلخ و گزنده برای بیننده داشت، ولی متاسفانه به دلیل ترس از ممیزی، پای دوربین های کنترل پلیس به داستان باز شده و بیننده شیرفهم می شود که شیرین خیلی زود دستگیر خواهد شد.

     پریسا بخت آور در مجموعه های تلویزیونی اش (پشت کنکوری ها و من یک مستاجرم) نیز بارقه هایی از نگاه اجتماعی آمیخته به طنزش را به رخ بینندگان کشیده بود. حال او در اولین ساخته اش اگر نگوییم قدمی محکم برداشته، لااقل توانسته برای خود، به عنوان یک فیلمساز اجتماعی، جایگاهی در سینمای ایران دست و پا کند. بدون شک قابلیت های او بیشتر از دایره زنگی است و این توانایی را می تواند با آزمون و خطاهای آینده ذره ذره کشف کند و به تکامل برساند. بخت آور هنوز خیلی فرصت دارد و در این بین نباید از یار خوبی که در کنارش است، غافل شود؛ این یار و همراه قابل اتکا کسی نیست جز اصغر فرهادی.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:58 |

 

" دو فيلمساز قدر ناديده "

 

يادداشتي کوتاه در مورد  داگلاس سيرك  و ژان ويگو 

به مناسبت فرا رسیدن سالروز تولد این دو فیلمساز بزرگ 

 

 

 

 

     *** داگلاس سيرك : آقاي ملودرام ساز

                                         

                

 

از بدو پيدايش سينما، ملودرام پرطرفدارترين ژانر سينمايي در ميان تماشاگران بوده و هست. در بسياري از فيلم هايي كه در گونه هاي ديگر ساخته مي شوند، فيلمسازان سعي دارند تا رگه هايي از قاعده هاي عامه پسند و محبوب ملودرام را وارد كار كنند تا از اين طريق يا بتوانند پيام مورد نظر خود را به راحتي به بيننده انتقال دهند و يا اينكه در گيشه به فروش دلخواه شان دست پيدا كنند. در طول تاريخ سينما، به ويژه در سال هاي طلايي هاليوود، فيلمسازان بزرگي در عرصه سينماي ملودرام طبع آزمايي كردند و خيلي از آن ها از اين آزمايش، موفق بيرون آمدند و حتي برخي تنها در اين گونه محبوب سينمايي به كار خود ادامه دادند. يكي از اين فيلمسازان، داگلاس سيرك بود. هانس داگلاس سيرك، در بيست و ششم آوريل (هفتم ارديبهشت) سال 1897 در هامبورگ آلمان به دنيا آمد. پدر و مادر او اصليتي دانماركي داشتند. او از همان نوجواني تحت تاثير جذابيت هاي نهفته دنياي تئاتر قرار گرفت و به نمايشنامه هاي شكسپير علاقه نشان داد. پس از جنگ جهاني اول و در دل جامعه شكست خورده و تحقير شده آلمان، ابتدا در دانشگاه مونيخ به تحصيل رشته حقوق مشغول شد و سپس به دانشگاه هامبورگ رفت و در رشته فلسفه و تاريخ هنر به يادگيري علوم مربوط پرداخت. پس از گذشت چند سال و به انجام رساندن چند پروژه تئاتري، سيرك به كمپاني يو. اف. آ آلمان پيوست و به ساخت چند فيلم كوتاه و يك فيلم بلند دست زد. اما با اوج گيري و رشد چشمگير و باور نكردني نهضت ناسيونال نازيسم در آلمان، داگلاس سيرك در سال 1937 به مانند بسياري از هنرمندان و دانشمندان هموطن خود، مجبور به ترك وطن شد و به آمريكا مهاجرت كرد. با ورود به آمريكا و ساخت چند فيلم، سيرك كم كم جاي پاي خود را در كمپاني هاي بزرگ هاليوود سفت كرد. دهه پنجاه اوج فيلمسازي او در ساخت فيلم هاي تاريخي و بيشتر ملودرام به حساب مي آيد. كاپيتان چابك (1954)، نشانه كافر (1954)، وسوسه باشكوه (1954) ، همه آن چيزهايي كه خدا مجاز مي داند (1955) بخشي از اين فيلم ها هستند. داگلاس سيرك با فيلم نوشته بر باد (1956) بود كه همگان را وادار كرد به فيلم هايش به چشم ملودرام غليظ و اشك انگيز سطحي نگاه نكنند (هر چند كه باز هم فيلمش چندان جدي گرفته نشد). سال بعد ملودرام مشهور فرشتگان آلوده را بر مبناي رماني از ويليام فاكنر ساخت و تسلط خود را بر شناخت قواعد ژانر به رخ همگان كشيد. در سال 1958 فيلم وقتي براي عشق و وقتي براي مرگ را با موضوع آلمان هيتلري ساخت كه بعدها ژان لوك گدار (فيلمساز مشهور موج نو فرانسه) در يادداشتي آن را با عنوان حقيقي ترين چهره اي كه از آلمان زمان جنگ ديده، توصيف و ستايش كرد. آخرين فيلم استاد، تقليد زندگي (1959)، يك ملودرام اشك انگيز و جاندار بود كه خداحافظي باشكوه داگلاس سيرك با جهان سينما به حساب مي رفت. تقليد زندگي بسياري از تماشاگران را در سرتاسر جهان تحت تاثير قرار داد و حتي در كشور خودمان آن قدر مورد اقبال قرار گرفت كه به رسم كپي سازي هاي معروف سينماي تجاري پيش از انقلاب، فيلم بيقرار (ايرج قادري) به تقليد از آن ساخته شد! ويژگي منحصر به فرد سيرك، توانايي مثال زدني اش در به دست آوردن دل تماشاگران و بازي كردن با احساسات آن ها بدون لغزش و سقوط در ورطه ابتذال بود. ملودرام هاي او ساده پسند و همه فهم بودند، اما با نگاه تيزبين و موشكافانه به زير و بم فيلم هاي مشهور و ماندگارش، به آساني مي توان حضور يك كارگردان مسلط، با تجربه و كاربلد را در پشت دوربين حس كرد. فيلم هاي داگلاس سيرك در دهه هاي بعد، مورد بازبيني و بررسي دوباره منتقدان و علاقه مندان جدي سينما قرار گرفت و ارزش هاي نهفته آن ها كشف شد و حتي برخي از فيلم هايش به صورت آثاري كالت در آمده است.  داگلاس سيرگ در چهاردهم ژانويه سال  1987 در لوزان سوييس درگذشت.

 

 

     *** ژان ويگو : رئاليست ناكام

                                                        

                     

 

سال هاي پيش از اشغال فرانسه به وسيله ارتش آلمان نازي، دوران پرباري براي سينماي فرانسه بود. در همين زمان بود كه فيلمسازان نامداري همانند رنه كلر (جدا از فيلم آنتراكت-1924- كه تنها اثر او در مكتب دادائيسم به شمار مي رود)، مارسل كارنه، ژان رنوار و ژان كوكتو در عرصه سينماي فرانسه قد علم كردند و در تاريخ سينما ماندگار شدند. اين فيلمسازان (به جز ژان كوكتو كه سبك شاعرانه و ويژه خودش را دنبال مي كرد) رواج دهنده سينماي شاعرانه اي بودند كه اكنون آن را با نام سينماي رئاليسم شاعرانه فرانسه مي شناسيم. پايه گذار اصلي اين جريان جواني بود به نام ژان ويگو. او در بيست و ششم آوريل سال 1905 در پاريس ديده به جهان گشود و نخستين فيلمش را در بيست و سه سالگي با نام درباره نيس (1928) ساخت كه مستندي واقع گرايانه درباره زاويه هاي پنهان شهر توريستي نيس بود و بخش اعظمي از آن به دنياي پيچيده قمارخانه بزرگ فرانسه كه در اين شهر واقع بود، مي پرداخت. ويگو در سال 1931 مستندي با نام تاريس، در مورد شناگر معروفي به همين نام، ساخت كه سكانس معروف زير آب آن كه به صورت اسلوموشن گرفته شده بود، اكنون ماندگار شده است. اما فيلم مشهور و به ياد ماندني ژان ويگو، نمره اخلاق صفر (1933) است كه انتقادي تند و بي پرده به شيوه هاي تدريس در مدرسه ها و در كل اعتراضي به نظام آموزشي فرانسه بود. اين فيلم الهام بخش فرانسوا تروفو در چهارصد ضربه (1959) و لينزي اندرسن در فيلم "اگر..." (1969) شد. خيلي ها معتقدند سرچشمه ساخت فيلم نمره اخلاق صفر توسط ژان ويگو به خاطرات تلخ او از دوران كودكي اش در يك مدرسه شبانه روزي برمي گردد. از نكته هاي قابل ذكر و جالب فيلم موسيقي وارونه آن است كه توسط موريس ژوبر نوشته و ساخته شده است. نمره اخلاق صفر به دليل فضاي اعتراض آميز و تصويرهايي آنارشيستي اش در فرانسه توقيف شد و تا پس از جنگ جهاني دوم (سال 1946) اجازه نمايش پيدا نكرد، اما با گذشت دهه هاي متمادي، ارزش هاي بصري و محتوايي آن بيشتر كشف شد و مورد نقد و تحليل قرار گرفت. فيلم بعدي ويگو كه آخرين ساخته اش هم بود، آتالانت (1934) نام داشت كه به رابطه سرد و بي روح يك ملوان با همسرش مي پرداخت و اعتراضي  آشكار به ديدگاه مردسالارانه جاري در جامعه آن روز فرانسه به شمار مي رفت. در اين فيلم پي ير پره ور (فيلمساز متفاوت و مستقل سينماي فرانسه) و برادرش ژاك پره ور ( شاعر نامدار فرانسوي و نويسنده فيلمنامه آثار مارسل كارنه) در لحظه هايي از فيلم به ايفاي نقش مي پردازند كه همين حضور كوتاه اكنون به عنوان يكي از نكته هاي کالت قابل اشاره از این اثر در ميان فیلم بازها و مورخان سينمايي به حساب مي آيد. ژان ويگو بلافاصله پس از ساخت آتالانت در اثر ابتلا به نوعي بيماري عفوني، در پنجم اكتبر سال 1934 در پاريس درگذشت. آثار محدود اما واقع گراي ژان ويگو، يك دهه بعد و پس از جنگ دوم جهاني، توسط منتقدان و مورخان سينمايي كشف شد و در محفل هاي آكادميك به نمايش درآمد. شايد اگر زندگي به او فرصت بيشتري مي داد، سينماي فرانسه و جهان، اكنون آثار درخشان زيادي از اين كارگردان ناكام و مهجور را در حافظه ماندگار خود جاي داده بود.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:44 |

 

سلطان کمدی

 

(یادداشتی به مناسبت سالگرد تولد چارلی چاپلین)

 

 

     چارلز اسپنسر چاپلین در شانزدهم آوریل سال 1889 در خانواده ای انگلیسی به دنیا آمد. او از همان دوران کودکی علاقه مند به انجام کارهای نمایشی بود و این اشتیاق را در خود روز به روز بیشتر می دید.  مک سنت پایه گذار کمدی اسلپ استیک (کمدی بزن و بکوب) در دهه اول قرن بیستم بود. او که محبوبیت بسیاری در میان عامه تماشاگران داشت، در همان سال ها به تاسیس استودیوی فیلمسازی اش با نام کی استون دست زد. چارلی جوان در سال 1913 به استودیوی او راه یافت و خیلی زود استعدادهای خود را بروز داد و توجه مک سنت را به خود جلب کرد. چارلی چاپلین در اولین فیلمش، تلاش معاش (1913)، در یک نقش جدی ظاهر شد. اما سال بعد از آن بود که او در فیلم مسابقات ماشین سواری های کوچک در ونیس (1914) برای اولین بار در شکل و شمایل چارلی ولگرد با آن کلاه و عصا و سبیل و طرز راه رفتن فرو رفت و بلافاصله طرفداران بسیاری پیدا کرد. چارلی فیلم های کوتاه بسیاری در آن سال ها بازی کرد و ساخت و روز به روز بر محبوبیت اش می افزود. او در سال 1918 شرکت فیلمسازی اش را با نام "فرست نشنال فیلم" تاسیس کرد و در سال 1923، در حالی که در اوج محبوبیت به سر می برد، یکی از پایه گذاران اصلی کمپانی مشهور یونایتد آرتیست شد. چاپلین در حرکات و رفتار خود سعی داشت همواره از تیپ ماکس لندر فرانسوی، که همیشه نقش یک کمدین اشراف زاده را بازی می کرد، پیروی کند. او در نهایت فروتنی بارها و بارها ماکس لندر را استاد خود خطاب می کرد. از فیلم های کوتاه و ماندگار چاپلین تا پیش از ساخت اولین اثر بلندش، می توان به ولگرد (1915)، خیابان آرام (1917)، دوش فنگ (1918)که هجویه ای تند و تیز بر جنگ جهانی اول بود و نیز زندگی سگی (1918) اشاره کرد. در سال 1921 چاپلین اولین و یکی از معروف ترین فیلم های بلند خود را با نام پسربچه کارگردانی کرد. تیپ چارلی ولگرد نسبت به تمام کمدین های دوران صامت سینما نزد عموم مردم از اقبال بیشتری برخوردار بود. چاپلین کیفیت کمیک سکانسهای فیلم هایش را در مرز میان اسلپ استیک و رمانتیسم نگاه می داشت و در عین حال همواره غمخوار محرومان و طبقه ضعیف جامعه بود و بورژوازی را در آثارش به شکل های مختلف به باد تمسخر می گرفت و آن را تصنعی و پوسیده نشان می داد. جویندگان طلا (1925)، با نام اصلی هجوم به سرزمین زرخیز، یکی از شاهکارهای چاپلین است که منتقدان آن را به همراه فیلم جنرال (باستر کیتن)، بهترین کمدی های تاریخ سینما دانسته اند. از سکانس های معروف و به یاد ماندنی این فیلم می توان به شوخی پختن و خوردن کفش و نیز کلبه معلق بر لبه پرتگاه اشاره کرد که هنوز هم طراوت و زیبایی خود را حفظ کرده است. در سال 1931 یکی دیگر از شاهکارهای چاپلین، روشنایی های شهر، ساخته شد. این فیلم براساس نمایشنامه ارباب پونتین لا و نوکرش نوشته برتولت برشت مقابل دوربین رفت و ماجرای برخورد چارلی ولگرد با یک دختر نابینای گل فروش و تلاش او برای بازگرداندن سلامت چشم های دختر را روایت می کرد. خود چاپلین این فیلم را یک "کمدی رمانس در پانتومیم" توصیف کرده است. از نکته های جالب توجه این فیلم وجود دو صحنه در آن است که صامت نمی باشد، اما چاپلین در آن دو صحنه حرفی نمی زند. عصرجدید (1937) یکی دیگر از شاهکارهای معروف استاد در هجو دنیای ماشینی و صنعتی امروز و شوخی با مدرنیته بود. در این فیلم استاد برای آخرین بار در هیبت چارلی ولگرد ظاهر شد. از سکانس های معروف این فیلم می توان به فصل تسمه نقاله اشاره کرد که منتقدان آن را شاهکار طراحی رقص می دانند. چاپلین در این فیلم برای اولین بار آواز خواند و به نوعی طلسم صامت بودن فیلم ها و کاراکترش را پس از گذشت ده سال از اختراع صدا در سینما، شکست. منتقدان و مخالفان این فیلم، آن را تبلیغات سرخ نامیدند و از همین جا بود که به استاد انگ کمونیست بودن زدند. اما در اولین فیلمی که چاپلین به طور کامل شروع به حرف زدن کرد، دیکتاتور بزرگ (1940) بود. درون مایه این فیلم انتقادی آمیخته به طنز از رواج فاشیسم بود. او در این فیلم در دو نقش آرایشگر یهودی و یک دیکتاتور فاشیست که آشکارا کنایه به هیتلر و جنگ افروزی های او در اروپا بود، ظاهر شد و با آن سکانس معروف سخنرانی، اسطوره خود را شکست. در سه دهه بعد چاپلین تنها چهار فیلم ساخت. موسیو وردو محصول سال 1947، یک کمدی جنایی بود که چاپلین در آن نقش یک قاتل سریالی را بازی می کند که با زنان ثروتمند طرح دوستی می ریزد و آن ها را به قتل می رساند و اموال آن ها را تصاحب می کند. فیلم بدبینانه ترین اثر چاپلین شناخته شده است و در گیشه نیز شکست تجاری سختی خورد. در عین حال پیام ضد جنگ چاپلین در این فیلم نیز نمود پیدا می کند. او در موسیو وردو به بیننده می گوید که کشتن انسان ها به طور تک تک جنایت محسوب می شود و مستحق مجازات است، اما کسانی که با برافروزی جنگ ها باعث مرگ هزاران و شاید میلیون ها نفر می شوند، از چنگال عدالت و مجازات در امان می مانند. در لام لایت (روشنایی صحنه) ساخته سال 1952، چاپلین با یکی از اسطوره های کمدی، باسترکیتن، همبازی شد. صحنه معروف این فیلم دو نوازی این دو کمدین بزرگ بر روی صحنه است. لایم لایت اثری اتوبیوگرافی و در عین حال تراژیک است. چاپلین در فیلم سلطانی در نیویورک (1957) با بازی در نقش دیکتاتور کشوری خیالی، که با انقلاب مردمش فرار کرده و به آمریکا پناهنده شده، به نوعی سیاست های دولت ایالات متحده را به انتقاد می گیرد. آخرین فیلم چاپلین، کنتسی از نیویورک (1967)، ملودرامی پیش پا افتاده و معمولی با بازی مارلون براندو و سوفیا لورن بود که خود استاد در حضوری کوتاه، که کمتر کسی قادر به شناختن اوست، نقش یک مهماندار پیر کشتی را بازی می کند.

     ساختار روایی فیلم های چارلی چاپلین بیشتر به طنز تلخ، گزنده، تفکربرانگیز و حتی گاه تراژدی نزدیک است تا اینکه بتوان آن را کمدی خنده دار صرف نامید. چاپلین در زمان فعالیت کمیته تحقیق سناتور مک کارتی در دهه پنجاه میلادی، در فهرست سیاه این کمیته به جرم همکاری با سندیکای هنرمندان چپ گرا و کمونیست قرار گرفت. او که در آن زمان برای نمایش فیلم لام لایت در دربار انگلستان و همچنین دریافت لقب "سر" از دستان ملکه انگلیس در این کشور به سر می برد، فهمید که ویزای بازگشتش به آمریکا لغو شده و شرط صدور آن حاضر شدن او در دادگاه برای پاسخگویی به اتهامات وارده است. با این وضعیت چاپلین در انگلستان ماند و سپس به سوییس رفت. اما دو دهه بعد، در مراسم اسکار سال 1972 ، با عنوان "برای تاثیر غیر قابل محاسبه ای که بر سینما و هنر این قرن داشته است" از او تقدیر شد و به او یک اسکار افتخاری اعطا گردید. کمتر کسی از علاقه مندان سینما است که با دیدن استاد در سنین کهنسالی بر روی سن آن مراسم باشکوه و قطره اشک هایی که در چشمانش موج می زند و آن فروتنی مثال زدنی اش در برابر تشویق بی امان حاضرین در سالن، به گریه نیفتد و یا لااقل متاثر نشود. نقش مهم چارلز اسپنسر چاپلین در اعتلای سینما حتی برای مخالفان فیلم هایش نیز غیر قابل انکار است. او در 25 دسامبر سال 1977 درگذشت. یاد استاد همیشه در قلب های سینمادوستان سراسر این گیتی پهناور باقی خواهد ماند.

 

 

-------------------------------------------------------

 

  

حقیقت در نزدیکی ماست، اما ما آن را نمی بینیم! 

   

ادداشتی به مناسبت سالگرد تولد آندری تارکوفسکی، فیلمساز بزرگ و فقید روس)

 

 

     

     سینمای هنری اروپا در دهه شصت میلادی به اوج شکوفایی خود رسید و مرزهای آن تا پشت درهای هالیوود نیز به پیش رفت و صنعت سینمای قراردادی و داستانگوی آمریکا را تحت تاثیر خود قرار داد و اندکی لرزاند. آندری تارکوفسکی یکی از بزرگترین پرچمداران این جریان بزرگ سینمایی بود. او در چهاردهم آوریل سال 1932 در روسیه متولد شد. پدرش آرسنی تارکوفسکی شاعر بزرگ زمان خود بود. آندری تحت تعلیمات میخائیل رم در مدرسه سینمایی مسکو (یادگار لف کولشف فیلمساز بزرگ سینمای پس از انقلاب اکتبر شوروی) دوره های فیلمسازی را پشت سر گذراند و فیلم "امروز مرخصی در کار نیست" (1959) را در همین سال ها ساخت. اما پایان نامه تحصیلی اش را یک سال بعد با همکاری دوست و یار همیشگی اش، آندری میخالکوف کونچالوفسکی، با نام "غلتک و ویولن" مقابل دوربین برد که در جشنواره فیلم دانشجویی نیویورک جایزه بهترین فیلم را از آن خود کرد. نخستین فیلم بلند سینمایی تارکوفسکی، "کودکی ایوان" (1962) بود که در ژانر سینمای جنگ جای می گرفت و داستان یک نوجوان را در زمان جنگ دوم جهانی روایت می کرد که در خدمت نیروهای وطن بود. اما سبک و لحن این فیلم با جنس آثار تبلیغاتی و حماسی سبک استالینیسم که پس از مرگ دیکتاتور نیز همچنان در راس دستور کار مسوولین سینمای شوروی قرار داشت، متفاوت بود و به مذاق خیلی از سیاست گذاران وقت چندان خوش نیامد. کودکی ایوان در همان سال در جشنواره فیلم ونیز برنده جایزه شیر طلایی شد. تارکوفسکی فیلم بعدی خود، "آندری روبلف" را در سال 1965 درباره داستان زندگی شمایل نگار معروف روس در قرن پانزدهم ساخت. تارکوفسکی در این فیلم بدون آن که تاریخ را تحریف کند، نگاه شخصی خود را تزریق کرد و همین امر سبب شد تا به بهانه ارائه تصویری نادرست از تاریخ قرون وسطای روسیه، نمایش آندری روبلف توسط دستگاه سانسور دولتی ممنوع اعلام شود. سرانجام آندری روبلف پس از جرح و تعدیل هایی زیاد، در سطحی محدود اجازه نمایش در داخل شوروی را گرفت و چهار سال پس از زمان ساختش در جشنواره فیلم کن شرکت کرد و جایزه هیات منتقدان بین المللی این جشنواره بزرگ سینمایی را دریافت نمود. سومین فیلم بلند تارکوفسکی، "سولاریس"، اثری علمی تخیلی براساس رمان معروف استانیسلاو لم بود که بسیاری از منتقدان آن را پاسخی روسی به فیلم مشهور و ماندگار اودیسه فضایی 2001 (استنلی کوبریک) می دانند. تارکوفسکی در این فیلم نیز به دنبال یافتن دیدگاه های شخصی خود بود و علاقه چندانی به پیروی از فرمول های رایج این ژانر نشان نداد. سولاریس در جشنواره فیلم کن سال 1972 برنده جایزه ویژه هیات داوران شد. آندری تارکوفسکی در سال 1975 شخصی ترین فیلم خود ، "آینه"، را مقابل دوربین برد. بسیاری با این فیلم تارکوفسکی ارتباط برقرار نکردند و سبک آن را نپسندیدند. آینه به نوعی اثری اتوبیوگرافی به شمار می آید و آن را حدیث نفس تارکوفسکی می دانند. از این منظر حتی آینه را با آمارکورد، فیلم درخشان فدریکو فلینی، مقایسه می کنند. با آنکه دستگاه نظارت و سانسور شوروی فیلم آینه را قابل نمایش در کشور دانست، اما اجازه خروج آن را برای اکران بین المللی تا سال 1980 صادر نکرد. نکته قابل اشاره در آینه حضور مادر تارکوفسکی در نقش مادر و پخش صدای پدرش، آرسنی، بر روی تصاویر فیلم بود که شعرهای خود را دکلمه می کرد. تارکوفسکی که همواره زیر ذره بین مسوولین نظارت و ارزشیابی دولتی شرایط بسیار دشواری را برای ساخت فیلم داشت، آخرین فیلم خود را در زادگاهش در سال 1979 ساخت؛ استاکر، یکی از تحسین شده ترین فیلم های تاریخ سینما. فیلم درباره سفر سه نفر برای یافتن کلبه ای در یک منطقه صنعتی است که می گویند آرزوی هر کسی را برآورده می کند. تارکوفسکی در این فیلم مفاهیم مذهبی، فلسفی و علمی مورد نظرش (به خصوص مقوله بحث انگیز معجزه) را با زبانی ساده و با سبک همیشگی اش در مقابل دیدگان بیننده به نمایش می گذارد. بسیاری از منتقدان اروپایی استاکر را بیانیه ای علیه محدودیت آزادی اندیشه در کشور شوراها لقب دادند. تارکوفسکی که وضعیت را برای ادامه فیلمسازی در کشورش غیرقابل تحمل یافته بود، به ایتالیا رفت و در سال 1983 فیلم "نوستالژیا" را درباره شاعری روس ساخت که برای تحقیق درباره یک آهنگساز مشهور هم وطنش که دویست سال قبل به ایتالیا آمده بود، راهی آن کشور می شود و مسیر او را می پیماید. با آنکه یک کمپانی ایتالیایی سرمایه گذاری و پشتیبانی از فیلم را برعهده گرفته بود، اما تارکوفسکی باز هم حاضر به ساخت فیلمی جدا از دیدگاههای فلسفی و مذهبی مورد علاقه اش نشد و کماکان در مسیر قبلی خود گام برداشت و علاقه مندان به سینمای شخصی اش را دلسرد ننمود. نمایش فیلم در جشنواره کن همان سال غوغایی به پا کرد. نوستالژیا به طور مشترک با فیلم پول (روبر برسون)، جایزه ویژه فیلمسازی خلاق را کسب کرد و همچنین موفق به دریافت جایزه هیات منتقدان بین المللی شد. اما آخرین فیلم تارکوفسکی که آن را وصیت نامه او می دانند، در سال 1986 و با نام "ایثار" ساخته شد. تارکوفسکی که فیلمنامه این اثر را با الهام از افسانه ها و اسطوره های اسلاو نوشت، سون نیکویست، یکی از بزرگترین فیلمبرداران تاریخ سینما را که همکاری دیرینه ای با اینگمار برگمان( فیلمساز بزرگ سینمای سوئد) داشت و چندین بار هم جایزه اسکار را ربوده بود، را به عنوان مدیر فیلمبرداری فیلمش انتخاب کرد و با کمک خلاقیت مثال زدنی او و توانایی بی حد و حصر خودش در خلق تصاویر نقاشی گونه فیلمی ساخت که از حیث بصری یکی از بهترین آثار کارنامه اش به شمار می رود. فیلم می خواهد بگوید که راز نجات جهان در عشق نهفته است. شخصیت اصلی داستان بارها کابوس یک جنگ جهانی اتمی را می بیند و در انتها خود و کلبه اش را آتش می زند تا جهان به نوعی از خطر جنگ در امان بماند. تارکوفسکی در زمان نمایش آخرین فیلمش در جشنواره کن، به علت سرطان ریه در پاریس درگذشت و نتوانست شاهد موفقیت بی نظیر ایثار در جشنواره کن باشد. در آن سال جایزه ویژه هیات داوران و جایزه مخصوص هیات منتقدان بین المللی به ایثار اعطا شد و سون نیکویست هم برای فیلمبرداری درخشان این اثر جایزه تلاش هنری را دریافت کرد.

     جهان تارکوفسکی دنیای خاصی است که هر سلیقه ای آن را نمی پسندد. برای تماشای فیلم های تارکوفسکی باید ابتدا با جهان بینی این فیلمساز بزرگ و نگاهش به مذهب، فلسفه، اخلاقیات و کلا زندگی آشنا شد و سپس با عمق وجود تصاویر آمیخته به شعر و نقاشی او را مشاهده کرد و به مفاهیم بزرگی که در پس نگاه این سینماگر بزرگ به جهان هستی است، دست یافت. تارکوفسکی در اوج خفقان و محدودیت کمونیسم حاکم بر روسیه، خود را به راحتی نفروخت و تسلیم خواسته های تبلیغاتی و سفارشی سیاست گذاران سینمایی کشورش نشد و خود و فیلم هایش را در تاریخ درخشان سینمای روسیه و جهان برای همیشه ماندگار کرد. پیام سینمای او این بود که هیچ بخشی از زندگی و یا طبیعت نقشی ثابت و تغییرناپذیر ندارند و انسان با نیروی عشق به خدا و درک و لذت بردن از نشانه های زیبای زمینی پروردگار می تواند در زندگی خود و محیط پیرامونش تغییر ایجاد کند. خود او در جایی گفته است : "حقیقت در نزدیکی ماست؛ اما ما آن را نمی بینیم!
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 10:5 |

 

" مرد هزار چهره و... دیگر هیچ!"

 

(نگاهی به برنامه های نوروزی تلویزیون)

 

 

 

      با گسترش شبکه های تلویزیونی در سال های میانی دهه ۷۰، برنامه های تلویزیونی از لحاظ کمیت سال به سال پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته است. اما متاسفانه در سال های اخیر این برنامه ها از نظر تنوع کیفی به تکرار افتاده و برخی از آن ها بدون کوچکترین تغییراتی هر سال عرضه می شوند و بسیاری دیگر نیز با رنگ و لعابی تازه تر به بینندگان ارائه می گردند. برنامه های تلویزیون در نوروز امسال نیز از این قانون نانوشته جدا نبود و بار دیگر کیفیت فدای کمیت شد. مطابق معمول هر سال شبکه های اصلی تلویزیون مجموعه های ویژه خود را به روی آنتن بردند و در کنار آن به پخش فیلم های سینمایی و برنامه های مناسب حال و هوای عید پرداختند.

 

     *** مجموعه های تلویزیونی : خیلی ممنون آقای مدیری!

                                                                                                                                                                         

            

     نوروز امسال نام تلویزیون با مجموعه مرد هزار چهره (مهران مدیری) عجین شده بود. کمتر محفلی را می توانستیم پیدا کنیم که در آن حرفی از مهران مدیری و تازه ترین کارش زده نشود. مرد هزار چهره، بدون شک نه فقط بهترین کار پخش شده از تلویزیون در نوروز امسال بود، بلکه یکی از کارهای موفق کارنامه تلویزیونی مهران مدیری به حساب می آمد. مدیری این بار نیز از نویسندگان شناخته شده عرصه طنز تلویزیونی- خشایار الوند، محراب قاسم خانی و امیر مهدی ژوله- استفاده کرد و در کنار این تیم نویسنده پیمان قاسم خانی را به عنوان سرپرست قرار داده بود و نتیجه خوبی هم دریافت کرد. مرد هزار چهره هم کمدی موقعیت است و هم کمدی کلامی. معمولا در کمدی موقعیت تماشاگر با یک سری اتفاق های پشت سر هم و کمیک روبرو می شود که گاهی به فانتزی نیز پهلو می زند. مرد هزار چهره نهایت استفاده را از این مصالح دم دستی اش برده است. مسعود شصت چی (مهران مدیری)، مطابق کلیشه های معمول این کمدی ها، یک آدم ساده و بی دست و پا است که به قول خودش هفده سال در اداره بایگانی شیراز مشغول انجام وظیفه بوده و جز محافظه کاری و نظم کسی چیز دیگری از او ندیده است. او به خاطر رسیدن به عشق اش درگیر یک سلسله حوادثی می شود که از او چهره ای دیگر می سازد و موتور داستان مجموعه بر همین تم به پیش می رود. با وجود این که  موضوع شباهت و جابجایی آدم ها تم بالقوه جذابی است، اما آن قدر در فیلم ها و مجموعه های خارجی و وطنی دیده و تکرار شده، که قطعا نباید جذابیت چندانی برای بیننده داشته باشد. اما این نکته را نباید از یاد برد که کلیشه اگر جیز بدی بود، هیچگاه کلیشه نمی شد. مهم استفاده درست از موضوع های تکراری است که مهران مدیری و گروه نویسندگانش این کار را به جذاب ترین و بهترین شکل ممکن انجام داده اند. اتفاق هایی که برای قهرمان مودب و اتو کشیده داستان پیش می آمد، به حوادث فیلمفارسی ها و آثار سینمای بالیوود نزدیک می شد، اما نوآوری و شوخی های نو و با طروات و گاه کمی جسورانه با قشرهای گوناگون اجتماعی و نیز ارائه تیپ های موفق و مختلف سبب شد که مجموعه در کمتر قسمتی دچار افت شود و منحنی حرکتی داستان آن به خوبی و با حفظ تازگی اش پیش برود و بیننده حساس و پیگیر نیز قید گرفتن ایرادهای بنی اسراییلی را بزند و با آسودگی خاطر به تماشای مجموعه بنشیند. جا دارد در همین بخش به نکته قابل اشاره ای در مورد کار مهران مدیری در سالیان اخیر اشاره کنیم. مدیری در چند مجموعه آخر خود، با هوشمندی و بر خلاف دیگر طنزپردازان تلویزیونی تاکید بیش از اندازه بر خود و توانایی هایش را کنار گذاشت و برای کسب موفقیت بیشتر، روی نقش های اصلی هر مجموعه اش و توانایی های بازیگران آن نقش ها در ارائه تیپ های مردم پسند مانور می داد و به همین خاطر در بیشتر مواقع، با اندکی افت و خیز، کارهای شسته و رفته و قابل قبول و گاه ماندگاری (نظیر پاورچین و شبهای برره) ارائه کرد. خیلی ها معتقد بودند که موفقیت مدیری مرهون استفاده درست و زیرکانه او از بازیگران توانای عرصه طنز است، اما مدیری در مرد هزار چهره شخصیت اصلی و دوست داشتنی مسعود شصت چی را با در نظر گرفتن توانایی های خود در ارائه تیپ های موفق بنا کرد و با یکه تازی هنرمندانه اش در این مجموعه، نشان داد که به مانند درخشش خاطره انگیزش در دوره جوانی در برنامه هایی نظیر نوروز ۷۲، ساعت خوش و جنگ ۷۷، هنوز هم می تواند در این قبیل کارها حرف اول و آخر را بزند و بی آنکه به ورطه ابتذال بیفتد، در کسب رضایت طیف وسیعی از بینندگان موفق باشد. مرد هزار چهره پس از گذراندن مقدمه و معرفی درست و کامل شخصیت اصلی خود به تماشاگر، در هر چند قسمت بر رویارویی و تقابل رفتاری و گفتاری قهرمان داستان با آدم های یک گروه یا طبقه تمرکز می کند. مسعود شصت چی که با هویت برادر زن آینده اش- سپهر جندقی- به تهران می آید تا جایزه بانک را دریافت کند، گرفتار خانواده طبیبیان می شود. از اینجاست که طنز همیشه ظریف مدیری خودنمایی می کند. این طنز جاری گاه با شوخی های کلامی همراه بود (نظیر ناشی بودن مسعود در برداشت ذهنی و استفاده از واژه های تخصصی پزشکی) و یا با خود نیش و کنایه های اجتماعی را به دنبال داشت (همانند به مسخره گرفتن قاعده های پوسیده بورژوازی و سایه انداختن طمع ثروت اندوزی بر شرافت پزشکی). در میان هنرپیشگان این اپیزود از مجموعه، بازی سیامک انصاری و پرویز فلاحی پور بیش از بقیه به چشم می آمد که البته بخشی از آن به تاکید خوب نویسندگان بر پروراندن نقش دکتر طبیبیان بزرگ و سهیل طبیبیان مدیون است. سایر نقش های این اپیزود در حد تیپ های معمول باقی مانده اند. اما یکی از نکات مثبت داستان این مجموعه شوخی با نیروی انتظامی و مناسبات آن بود که پیش از این کمتر کسی به سراغش رفته بود. مسعود برای فرار از دست خانواده طبیبیان، بی آنکه خود بخواهد در هیبت و پوشش سرهنگ غفاری در می آید و درگیر یک سلسله حوادث دیگر می شود. در اینجا نیز مدیری و نویسندگانش بی آنکه پا را از خطوط قرمز تعریف شده فراتر بگذارند، فضایی کمیک و دلنشین از یک کلانتری و افراد حاضر در آن ارائه می کند و در عین حال قضیه مربوط به برخورد نهادهای انتظامی با اراذل و اوباش را به بوته نقد می کشانند، هر چند که بر آن تاکید چندانی نمی ورزند. اینکه شصت چی در اثر قرار گرفتن در جو و محیط نظامی کم کم آدمی دیگر می شود و برای اعتراف گرفتن از یکی از شرورهای محله به خشونت روی می آورد و در عین حال با شماتت دیگر افراد حاضر در کلانتری مبنی بر رفتار درست با یک متهم طبق قوانین و موازین انتظامی و قضایی روبرو می شود، طنز قابل ملاحظه ای بود که مدیری و گروهش با تاکید بر رفتارهای غیرعقلانی و احساسی شصت چی در کسوت سرهنگ غفاری در سلب آسایش اهالی محل، به ظرافت از کنار آن گذشتند. در این اپیزود نیز نابلدی مسعود با قوانین و مقررات و درجه های نظامی و شیوه برخورد با مراجعه کنندگان به کلانتری لحظه های مفرح و جالبی را خلق کرد. در این بخش از مجموعه نیز باید از بازی بسیار خوب نصرالله رادش در نقش سرباز مردانی یاد کنیم که نشان داد او هنوز هم به مانند مجموعه خاطره انگیز ساعت خوش توانایی های بالایی در ارائه تیپ های گوناگون دارد و متاسفانه در سال های اخیر تولیدکنندگان مجموعه های طنز تلویزیونی کمتر به سراغ او رفته اند. ضمن اینکه پزمان بازغی با اینکه نقشی کاملا مثبت داشت و معمولا چنین کاراکترهایی در کنار دیگر شخصیت های نمایشی، برای بیننده جذابیت چندانی ندارند، در ارائه نقش خود موفق عمل کرد. شوخی با اهل ادب و هنر نیز دستمایه دیگر مرد هزار جهره بود. متاسفانه در این اپیزود مدیری و نویسندگانش کمی تند رفتند و همه را به یک چوب راندند. وقتی در کشوری مثل ایران که روحیه نقدپذیری در پایین ترین حد خود قرار دارد و هر طیف اجتماعی و شغلی برای خود حقی قائل است و نسبت به ارائه تصویری حتی کمی مخدوش از خود واکنش نشان می دهد (واکنش پرستاران نسبت به فیلم زیبا و ماندگار شوکران را یادتان هست؟)، بهتر است که کمی احتیاط کرد. این کار را مدیری در دو اپیزود قبل انجام داد و با نگاهی منصفانه و حتی کمی محتاطانه جامعه پزشکی و انتظامی کشور را نشان داد. ولی در اپیزود مربوط به ورود مسعود شصت چی در محفلی از ادیبان و هنرمندان جانب انصاف رعایت نشده است. درست است که این گروه تنها بخش بسیار کوچکی از اهل ادب و هنر بودند و متاسفانه چنین آدم هایی هنوز هم در عالم فرهنگ و هنر این سرزمین وجود دارند، اما نباید از یاد برد که این نگاه یکطرفانه می تواند در ذهن بیننده سبب تعمیم آن به تمامی گروه های روشنفکری و ادبی و هنری جامعه شود. این طرز نگاه که به دیدگاه های یکسویه اخیر سازمان صدا و سیما در قبال قشر روشنفکر جامعه بسیار نزدیک است، متاسفانه از ارزش های کیفی مجموعه کاسته است. با این وجود باز هم طنز کلامی و گاه موقعیت در این اپیزود حرف اول را می زد و تاکید مسعود در کسوت استاد توفان بر شعر بی سر و ته "لیست خرید" و ستایش آن از دید شاعران محفل و برداشت های سیاسی و اپوزیسیونی از آن و همچنین سخنرانی بسیار خوب و طعنه آمیز مسعود (یا همان استاد توفان) در جمعی از هنرمندان و اهل ادب، بسیار حساب شده و بامزه از کار آمده است. ضمن اینکه بازی سروش صحت و نادر سلیمانی در این اپیزود خوب و قابل قبول می باشد. اما بدون شک بهترین اپیزود مجموعه مرد هزار چهره ورود باز هم اتفاقی مسعود به داخل یک باند مافیایی است. در این قسمت ها مدیری و نویسندگان مجموعه دید طنازانه و انتقادی خود را از جامعه و محیط پیرامون شان به فضایی فانتزی و بامزه انتقال داده اند و در عین حال به یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما (مجموعه "پدرخوانده" ها) ادای دینی جذاب و کمیک و تازه کرده اند. فضای خلق شده توسط مدیری برای قهرمان داستانش در میان آن همه گانگستر اسلحه به دست موقعیت متناقض و بسیار جالبی شده که بیننده ای را هم که با فضای فیلم های گانگستری و به ویژه سری فیلم های پدر خوانده آشنایی چندانی ندارد، به خنده وا می دارد. کاراکتر رییس و دخترش دو پرسوناژ بسیار خوب و پرداخت شده بودند که به لطف بازی های جاندار و بسیار خوب علیرضا خمسه و بهاره رهنما توانستند به تیپ هایی جذاب و به یاد ماندنی در عرصه طنز تلویزیون بدل شوند. شوخی مدیری و نویسندگانش در استفاده از حیوانات در این اپیزود، جدا از دست انداختن فیلم های گانگستری، تماشاگر را به یاد دو فیلم آخر مسعود کیمیایی، حکم و رییس، می اندازد. مرد هزار چهره نسبت به سریال های پیشین مدیری کارگردانی بسیار سنجیده تر و بهتری داشت. شاهد این مدعا همان سکانس های دادگاه و میزانسن های قابل قبول مدیری در آن فصل ها بود که نسبت به فضاهای پلاتویی دیگر آثارش یک سر و گردن بالاتر می نمود و موید این نکته بود که او می تواند عرصه های جدیدتر و جدی تر را  نیز بیازماید. بازی مدیری در تمامی سکانس های حضورش در مجموعه وزنه سنگینی برای کار بود و او در سکانس آخر دادگاه در واپسین قسمت نشان داد که در زمینه های جدی نیز قدرت عرض اندام دارد(سوای در نظر گرفتن بازی اش در مجموعه باغ گیلاس و فیلم دیدار در سال های میانی دهه هفتاد). در کل با احتساب تمامی نکات ضعف و قوت این مجموعه، جدیدترین کار مهران مدیری تنها سریال قابل بحث و نقد تلویزیون در روزهای عید نوروز بود. روزهایی که بیننده منتظر چشیدن طعم شیرین خنده بر لبانش است و مهران مدیری و گروهش توانستند این کار را به بهترین شکل ممکن انجام بدهند و یکی از قابل تامل ترین کارهای طنز را در چند سال اخیر تلویزیون ارائه کنند. همین هم در این آشفته بازار برنامه های ضعیف و سخیف تلویزیونی چیز کمی نیست و باید قدرش را  دانست و گفت : " خیلی ممنون آقای مدیری!"

     اما دیگر مجموعه های تلویزیون چنگی به دل نمی زد. سیروس مقدم، پرکارترین سریال ساز چند سال اخیر، با مجموعه پیامک از دیار باقی را در شبکه یک ساخت که با وجود بهره گیری از بازیگران خوب سینما و تلویزیون و ایده اولیه داستانی بالقوه تماشاگرپسند و البته تکراری اش (نویسنده فیلمنامه این مجموعه محسن تنابنده بود)، نتوانست کاری قابل قبول عرضه کند. شریفی نیا همان تیپ تکراری خود را در فیلم های دنیا و نصف مال من، نصف مال تو ارائه کرد و ماجرای زن دوم گرفتن شخصیت اصلی داستان و خود را به مردن زدن برای فرار از دست طلبکاران هم نتوانست کمک حال مجموعه باشد. گویا قرار بوده تنها عده ای از بازیگران شناخته شده دور هم جمع شوند و داستانی عامه پسند، بدون هیچ نوآوری در محتوا و فرم و البته با در نظر گرفتن پیام ها و پند و اندرزهای اخلاقی در پایان، به خورد بیننده بینوا داده شود و مسوولین تنها دل به آن خوش کنند که شبکه ملی به لطف تجربه بالای سیروس مقدم در عرصه مجموعه سازی پرشتاب و البته کم اشتباه، توانسته سریالی آبرومند تحویل بینندگان محترم بدهد! غافل از اینکه کسی نیست تا به حال سطح سلیقه مخاطبان که روز به روز در حال پایین آمدن است، فکری بکند. تنها نکته ای که در حین تماشای این مجموعه به چشم می آمد، کارگردانی مثل همیشه اغراق آمیز مقدم بود. کاربرد لنزهای تصویری کج و معوج و گل درشت و استفاده همیشگی او از دود و بخار تصنعی در سکانس های بی ربط و نوع نورپردازی غیر متعارف کار، دیگر این موضوع را ثابت می کند که باید این اغراق های تصویری را به عنوان بخشی از کار سیروس مقدم بپذیریم، به طوری که اگر فیلم و سریالی را که او ساخته، بدون عنوان بندی ابتدایی به بیننده ای آشنا به کارهای او نشان بدهیم، به راحتی می تواند حدس بزند که کار متعلق به جناب مقدم است! البته در این جا عیب این امر بر حسن آن می چربد! ضمن اینکه امیر معقولی که تصویربرداری خوبی در سریال اغما مقدم داشت (هرچند که آنجا هم زوایای اغراق آمیز دوربین را می دیدیم) در پیامک از دیار باقی بیشتر تابع خواسته های کارگردان شده بود و نتوانست به سبک نوآورانه تری نسبت به اغما برسد. نگارنده دو مجموعه دیگر شبکه های تلویزیونی را در حد چند قسمت دید که متاسفانه به دلیل پایین بودن سطح کار ادامه تماشای آن واقعا غیر قابل تحمل بود. به خصوص سریال قرارگاه مسکونی (جواد رضویان) که قرار بود سال گذشته پخش شود و روی آنتن نرفتن آن حرف و حدیث های بسیاری را به دنبال داشت. اما متاسفانه با دیدن حاصل کار تمامی انتظارها نقش برآب شد و تنها چیزی که برای بیننده باقی می ماند تعجب از عدم شخصیت پردازی درست در ارائه تیپ های کمیک و جذاب و تعدد بیش از اندازه و بی جای کاراکترها بدون در نظر گرفتن نقش آن ها در روند پیشرفت داستان بود. سریال نشانی (رامبد جوان) نیز که مهمان شبکه دو سیما بود، اگرچه نسبت به قرارگاه مسکونی سر و شکل بهتری داشت، اما بدون در نظر گرفتن اندک لحظه های درست و حسابی اش که قطعا زاییده حس طنز رامبد جوان است، چیز دندان گیری برای عرضه نداشت و درحد خیل عظیم مجموعه ها و فیلم های رنگارنگ تلویزیونی که هر روز به مانند قارچ از شبکه های مختلف سیما سبز می شوند، باقی ماند.

 

     *** فیلم های سینمایی: مثل همیشه سینما چهار

     چندین سال است که شبکه های تلویزیون برای کسب فیلم های سینمایی جذاب تر و مخاطب پسندتر در روزهای تعطیل نوروز با یکدیگر رقابتی داغ و نفس گیر دارند. اما متاسفانه حاصل این رقابت در امسال چندان جالب توجه نبود. شبکه های یک، دو، سه و پنج بیشتر به فیلم هایی خارجی روی آوردند که ارزش هنری چندانی نداشتند و خشونت و حادثه و هیجان و فضاهای غریب و تخیلی حرف اول و آخر را در آن ها می زدند. چیزی که متاسفانه خوراک روز تمامی تماشاگران در گوشه و نقاط جهان شده است. اما شبکه های یاد شده در میان این فیلم های پر زرق و برق به سراغ آثار مشهورتر و بهتر نرفتند و به نمایش فیلم های درجه دوم آمریکایی و آلمانی و آسیای میانه و شرق اکتفا کردند. البته در این میان گاه آثار مشهور سال گذشته سینمای روز دنیا نیز به چشم می خورد که فیلم اسکاری جایی برای پیرمردها نیست ( جوئل و اتان کوئن)، سرآمد آن ها بود که از شبکه سه با سانسورهایی بی مورد پخش شد. اما گل سرسبد برنامه های پخش فیلم های سینمایی مثل همیشه سینما چهار بود. محمد حمیدی مقدم با افتتاح برنامه سینما چهار در تابستان سال هشتاد و نمایش آثار ماندگار تاریخ سینما با کمترین سانسور، خیلی از جوانان و نوجوانان علاقه مند به سینما را در جمعه شب های سال های ابتدایی دهه هشتاد، پای تلویزیون نشاند. او سه سال پیش برنامه سینما یک را نیز افتتاح کرد که در قالب  همین برنامه،  نوروز سال هشتاد و چهار فیلم های برگزیده خوبی از شبکه یک به تماشاگران عرضه کرد. حال او مدتی است به خانه اصلی خود بازگشته و امسال هم اجرا و کارگردانی برنامه سینما چهار را بر عهده داشت که برآیند کیفی فیلم های پخش شده از این برنامه نسبت به سایر شبکه ها بسیار بهتر و قابل قبول تر بود. از جمله فیلم های مطرح پخش شده در شبکه چهار می توان به فیلم های قتل جسی جیمز به وسیله رابرت فورد ترسو (اندرو دومینیک) و مایکل کلایتون (تونی گیلوری) اشاره کرد که در مراسم اسکار امسال به عنوان نامزد در چند رشته حضور داشتند. فیلم های قابل بحث ۴۴ دقیقه و قرص زمان نیز از دیگر فیلم های مطرح خارجی این برنامه بود. میزان تولید فیلم های تلویزیونی ایرانی روز به روز حال افزایش است و امسال اولین سالی بود که در برنامه نمایش فیلم های سینمایی، بسیاری از آن ها در ساعت های خوب پخش می شدند که از میان آن ها می توان به فیلم رمز، ساخته محمد علی سجادی کارگردان نام آشنای سینمای ایران، اشاره کرد که در بخش مهمان جشنواره بیست و پنجم فجر نیز به نمایش در آمده بود و سوای پایان بندی نچسب اش سطح کیفی قابل قبولی داشت. البته در بسیاری از این آثار شاهد ضعف های آشکار تکنیکی و به خصوص محتوایی بودیم که لزوم نظارت بیشتر مسوولین امر را می طلبد. اما نکته مهم در میان فیلم های پخش شده، آشتی قابل ملاحظه تلویزیون با سینمای ایران بود. نوروز امسال از لحاظ میزان پخش فیلم های سینمای ایران در تلویزیون در میان چند سال اخیر بی سابقه بود. بحثی که همواره میان متولیان سینمای ایران با مسوولین سازمان صدا و سیما در سال های گذشته به چشم می خورد، همین بی اعتنایی سازمان به فیلم های سینمای ایران است. اما خوشبختانه نوروز امسال هم فیلم های ایرانی زیادی به روی آنتن رفتند و هم تیزر فیلم های روی پرده سینماها به میزان قابل توجهی از شبکه های گوناگون پخش شدند که امید است این روند رو به رشد ادامه داشته باشد. البته فیلم های پخش شده کیفیت چندان بالایی نداشتند و تنها به خاطر حال و هوای کمدی و شادشان در برنامه پخش قرار گرفتند که از آن جمله می توان به اخراجی ها (مسعود ده نمکی)، هوو (علیرضا داوود نزاد) ، قلقلک (مسعود نوابی)، سوغات فرنگ (کامران قدکچیان) و شاخه گلی برای عروس (قدرت الله صلح میرزایی) اشاره کرد. در میان فیلم هایی با کیفیت بهتر هم می توان روز سوم (محمد حسین لطیفی)، آرامش در میان مردگان (مهرداد فرید) ، اثیری (محمدعلی سجادی) و گوشواره (وحید موساییان) و لاکپشت ها هم پرواز می کنند (بهمن قبادی) را نام برد. اما متاسفانه پخش اثری جدید از تلویزیون و آن هم از برنامه وزینی و پرطرفداری همانند سینما چهار دلخوری برخی از صاحبنظران و کارشناسان اقتصادی سینما را به همراه داشت و آن هم فیلمی نبود جز ۱۴۰۸(مایکل هافستروم). سوای اینکه فیلم دارای چه میزان از ارزش های هنری و سینمایی است، نکته قابل بحث اکران همزمان این فیلم در سینما فرهنگ و سپیده به عنوان برنامه نوروزی است. متاسفانه اکران فیلم های خارجی که می تواند در کشاندن تماشاگران به سالن های با کیفیت استانداردهای روز کمک شایانی کند، به خاطر زودتر عرضه شدن کپی های نازل این فیلم ها در شبکه های توزیع غیرقانونی موفق نبوده است. حال فیلمی که با وجود در دسترس بودن نسخه های آن در نزد مردم، به خاطر بهره گیری از افکت های صوتی و تصویری قابلیت این را دارد که تماشاگران سینمارو را به سالن های سینما بکشاند، به راحتی و بدون هماهنگی با مسوولین پخش و توزیع فیلم های سینمایی کشور در تلویزیون به روی آنتن رفته است و تنها چیزی که برای بیننده پیگیر در این میان باقی می ماند، حسرت و حیرت از سیاست های غیر اصولی مسوولین تلویزیون است که مثل مشهور یک بام و دو هوا را به خاطر می آورد.

 

     ***  برنامه های تلویزیونی: تنها صداست که می ماند...!

     شبکه های سیما، معمولا برنامه های گوناگونی را برای روزهای نوروز باستانی در نظر می گیرند. غالب این برنامه ها از یک یا دو مجری تشکیل شده که هر روز میزبان چند چهره سرشناس عرصه سینما، تلویزیون، ورزش و یا سیاست هستند و یا در جهت شناساندن نقاط دیدنی کشورمان به شهرهای گوناگون سفر می کنند. قالب تعریف شده و قراردادی برای این برنامه ها به همین صورت است و تفاوت ها تنها در جزییات اجرا و شیوه برنامه سازی تولیدکنندگان آن ها است. مهم ترین و پربیننده ترین برنامه هایی از این دست، اجرای زنده رضا رشیدپور و محمود شهریاری در ساعات قبل و بعد تحویل سال جدید در شبکه پنج سیما بود که با دعوت از مهمانان پرطرفداری نظیر استاد علی نصیریان، امین حیایی، محمدرضا گلزار، کامبیز دیرباز و محمد اصفهانی توانستند خیل عظیمی از بینندگان را پای این برنامه بنشانند. مسابقات هم بخشی دیگر از این برنامه ها بودند که همانند چند سال گذشته مسابقه مردان آهنین به خاطر رقابت داغ شرکت کنندگانش در زورآزمایی های غیرقابل تصور، بینندگان زیادی داشت. ضمن اینکه بازگشت رضا جاودانی پس از یک سال تاخیر و دشوار شدن آیتم های این مسابقه و نزدیک شدن آن ها به معیارهای جهانی، بر جذابیت های آن افزوده بود. اما در میان تمامی برنامه های تدارک دیده شده، برنامه هنر دوبله برای علاقه مندان به این هنر پرطرفدار و سینما دوستان، حال و هوای خاص خود را داشت. دیدن چهره های ماندگار عرصه دوبله نظیر استاد احمد رسول زاده، عطا الله کاملی، خسرو خسرو شاهی، جلال مقامی، سعید مظفری، ایرج رضایی، حسین عرفانی، منوچهر والی زاده، ژاله علو و استاد منوچهر اسماعیلی با آن صداهای ملکوتی و جاودان شان قطعا برای کمتر بیننده ای خالی از لطف بوده است. ضمن اینکه پخش قطعه هایی از فیلم های ماندگار تاریخ سینما از این برنامه با صدای مهمانان دعوت شده شور و حال خاصی به برنامه داده بود. اما نکته ای که در این برنامه باعث افت آن شده بود، عدم گفتگوی مجری (ناصر ممدوح) که خود از بزرگان دوبله ایران است، با مهمانان درباره فیلم های پیش از انقلاب و شخصیت های ماندگار و یا عامه پسند آن سینما بود که بسیای از این بزرگان با صدای خود به آن ها هویتی بخشیده بودند که متاسفانه این اغماض اجباری نتیجه سیاست های نادرست مسوولین هنری، سینمایی و تلویزیونی کشور در قبال آن هنرمندان در طول سه دهه گذشته بوده است. به هر حال برنامه هنر دوبله پس از برنامه خاطره انگیز صداهای ماندگار که در اواسط دهه هفتاد از تلویزیون پخش می شد، جز معدود کارهایی بود که در ستایش از قدرنادیده ترین هنرمندان این مرز و بوم ساخته شد. امید است تولید این برنامه با کیفیتی بهتر و با دعوت از تمام صداپیشگان پیشکسوت و حتی تازه وارد در شناساندن، اعتلا و زنده نگاه داشتن این هنر دوست داشتنی ادامه پیدا کند.

     به هر حال صدا و سیما با در نظر گرفتن ضابطه ها و محدودیت ها و خطوط قرمز تعریف شده اش، نهایت تلاش خود را کرد تا برنامه هایی متناسب با حال و هوای نوروز تولید و پخش کند. هر برنامه ای قطعا  گروه خاصی از بینندگان را نشانه می گیرد و در این میان وظیفه تلویزیون پوشش طیف وسیعی از بینندگان و برآورده کردن تمامی سلیقه هاست. اما نباید از یاد برد که تلویزیون با قدرت زیادی که در فرهنگ سازی دارد، می تواند بسیار بهتر از آنچه که در نوروز امسال عمل کرد، برنامه سازی کند. در میان این همه برنامه رنگارنگ و ریز و درشت تنها مهران مدیری و گروهش با ساخت مرد هزار چهره بودند که توانستند بخش قابل ملاحظه ای از مخاطبان با سطوح مختلف سلیقه ای را راضی بر مقابل جعبه جادویی بنشانند. امید است که در سال جاری و نوروزهای آتی شاهد افزایش کیفی برنامه های تلویزیونی باشیم. کاری که قطعا با اندکی برنامه ریزی و عدم اعمال سلیقه، امری شدنی است.

*** پی نوشت : امیدوارم روزهای زیبای نوروز باستانی به همه شما دوستان و عزیزان خوش گذشته باشد. این هم عکس سفره هفت سین امسال خونه ما که باز هم من با افتخار و علاقه وظیفه چیدن اش را بر عهده گرفتم. در سال جدید برای شما دوستان گل و تمام مردم ایران زمین آرزوی بهترین ها را از درگاه اهورای پاک خواستارم. 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 8:18 |
 

    با سلام خدمت همه دوستان خوب خودم. الآن که دارم این مطلب رو می نویسم، صدای آخرین اذان سال ۱۳۸۶ به گوش می رسه. اصلا اهل بهاریه نوشتن نیستم. یعنی راستشو بخواین الآن حوصله نوشتن چنین نوشته های پراحساسی رو ندارم. به قول سلطان یه جورایی دلم گرفته. تنها چیزی که می تونم بگم اینه که از همه دوستانی که در این یک سال به این وبلاگ بنده سراپا تقصیر سری زدند و احیانا نظری دادند و یا انتقادی کردند، خیلی خیلی متشکرم. بازهم منتظر پیشنهادهای همیشه سازنده شما خواهم بود.

    فرا رسیدن نوروز باستانی، عید ایران و ایرانی، را به همه شما دوستان و سروران خودم تبریک عرض می کنم. امیدوارم در سال جدید در سایه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک در سلامتی، شادکامی و موفقیت روزافزون به سر ببرید و به همه آرزوهای تان برسید.

    در پایان این نوشته- به عنوان یک عیدی کوچولو- عکسی از لورل و هاردی بزرگ را در سنین پیری می ذارم. برای خیلی از ما که این دو کمدین معروف بخشی از بهترین لحظه های دوران کودکی و نوجوانی مان بوده اند، قطعا دیدن این عکس کمی ناراحت کننده است (بار اول که این عکس ر