تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

*** روز چهارم :

                                               

امروز تصمیم گرفتم که استراحت کنم و از ساعتها در صف ایستادن پرهیز نمایم . به همین خاطر تنها فیلمی که دیدم ، " بورژوای کوچک کوچک " بود که در بخش بزرگداشت  " ماریو مونیچلی " نمایش داده شد . فیلم را شب در سینما عصرجدید ۳ دیدم و تا حدودی توانست خستگی در صف ایستادن ها را در سه روز گذشته از تنم به در کند . چند سال بود که به دنبال این فیلم می گشتم و لذت حاصل از تماشای آن ثابت کرد که این انتظار ارزش داشته است . در مورد ماریو مونیچلی ، فیلمساز سینمای کمدی ایتالیا ، مطلب مفصل و مفیدی به قلم سرکار خانم  غزل گلمکانی  در ویژه نامه جشنواره ماهنامه فیلم چاپ شده است و به همین خاطر از نوشتن در مورد این فیلمساز پرهیز می کنم و به شکلی اجمالی به فیلم می پردازم . فیلم در سال ۱۹۷۷ ساخته شده است ، درست در زمانی که ایتالیا به عرصه ترکتازیهای گروهها و باندهای مافیایی و تروریستی بدل شده بود . فیلم به زندگی جیووانی ویوالدی کارمند دون پایه اداره ای دولتی می پردازد که سعی دارد برای تنها پسرش ، ماریو ، شغلی در اداره پیدا کند و به همین خاطر به هر دری می زند و حتی به خواسته مافوقش تن می دهد و در جلسه سری گردهمایی فاشیستها شرکت می کند و عضو آن می شود . یک ساعت اول فیلم به این مراحل بوروکراتیک سخت می پردازد و ماریو مونیچلی با خلق سکانسها و موقعیتهای طنز مانع از خستگی تماشاگر می شود . درست در روزی که ماریو قصد دارد اولین روز کاری خود را در معیت پدر آغاز کند توسط دزدان بانکی در خیابانی کشته می شود و داستان شکلی تراژیک و تلخ به خود می گیرد . همسر جیووانی که نماینده قشر سنتی زنان است دیگر قادر به صحبت کردن نمی باشد و از صبح تا شب همانند تکه ای گوشت روی صندلی چرخدار به نقطه ای خیره است . خود جیووانی هم دیگر آن مرد شوخ و طناز یک ساعت اول فیلم نیست و آلبرتو سوردی ، کمدین ایتالیایی و ایفاگر نقش جیووانی ، با استادی تحول شخصیت اصلی فیلم را از یک کارمند طبقه خرده بورژوا به آدمی خسته ، تنها ، زخمی و انتقامجو ، بازی می کند . جیووانی قاتل پسرش را پیدا و شکنجه می کند و به طوری ناخواسته او را در برابر دیدگان همسر خود به قتل می رساند . اوج وجه تراژیک داستان در آخر فیلم و پس از مرگ همسر جیووانی و بازنشستگی او متبلور می شود ، جایی که او با اتومبیلش به دنبال مردی می رود که در خیابان به وی اهانت کرده و فیلم بر روی صورت خسته آلبرتو سوردی به اتمام می رسد . ماریو مونیچلی با انتخاب چنین پایانی ، تماشاگر را بهت زده از سالن سینما روانه می کند . بیننده در پایان فیلم مطمئن است که جیووانی ، آن شخصیت معصوم و همذات پندار ابتدای فیلم ، به دلیلی واهی قصد ارتکاب قتلی دیگر دارد . مونیچلی به ما گوشزد می کند که شرایط اجتماعی چه طور می تواند افراد را از لاک خود خارج سازد و آنها را به شخصیتی دیگر بدل سازد . در واقع فیلم حاوی این هشدار است که هر یک از ما می توانیم یک جیووانی باشیم ، بی آنکه خود بخواهیم .

                              

 

*** روز پنجم :

 

سینمای جیرانی همواره برای من مورد احترام بوده است . دلیل آن را هم وجود حداقل یک شخصیت پیچیده و به یاد ماندنی در هر فیلم او و نیز ساختار سینمایی قابل قبول فیلمهایش می دانم . به همین علت بی صبرانه منتظر فیلم جدید او ، پارک وی ، بودم . فیلم را پس از چهار ساعت در صف ایستادن در سینما آفریقا دیدم . پارک وی نسبت به آثار دیگر جیرانی از کاستی های بیشتری در فیلمنامه رنج می برد . اگر بخواهم یک جمله در رابطه با فیلم بگویم آن را قرمز ۲ خطاب می کنم که کارگردان در اینجا از خشونت بیشتر و تا حدی آزار دهنده استفاده نموده است . تفاوتی که در شخصیتهای قرمز با پارک وی به وجود آمده جایگزینی مادری روان پریش به جای خواهر ناصر ملک در فیلم قرمز است . ردپای موقعیتها و شخصیتهای آن فیلم را در این یکی به وضوح می توان مشاهده نمود . به جز شخصیت پردازی بسیار خوب کوهیار هدایت ، که با بازی نسبتا قابل قبول نیما شاهرخ شاهی همراه بود ، کاراکترهای فیلم پردازش خوبی نداشتند و حتی برخی از این شخصیتها به مرز کاریکاتور رسیده بودند که از آن جمله می توان به افسران پلیس ، فلور ( مادر کوهیار با بازی بیتا فرهی ) یا دکتر خانواده کوهیار ( جمشید شاه محمدی ) اشاره کرد . شخصیت سیمین مشرقی ( آناهیتا مشرقی ) را هم می توان به راحتی حذف نمود بی آنکه خللی در پیشبرد داستان به وجود آید . در واقع سیمین مشرقی ضعیف ترین کاراکتر مشرقی در میان فیلمهای جیرانی است . بازی رعنا آزادی ور هم خوب بوده و فراتر از نقش ظاهر شده است . فیلم در اغلب سکانسها از کارگردانی حساب شده و فیلمبرداری و نورپردازی خوب برخوردار است ولی جیرانی برای جلوگیری از خنده دار شدن فیلمش در نیمه دوم زمانی آن باید به فکر تدوین مجدد باشد . موسیقی اریا عظیمی نژاد هم بسیار درست و به جا تنظیم شده و به خوبی روی صحنه های فیلم نشسته است . نکته قابل اشاره دیگر در رابطه با فیلم ، خشونت زیاد آن در برخی صحنه هاست که افراط در استفاده از این خشونت ، آن را بدل به پاشنه آشیل فیلم نموده است و به همین دلیل احتمال آن می رود که  فیلم  برای اخذ پروانه نمایش دچار مشکل خواهد شد . به خاطر علاقه ای که به شخصیت آقای جیرانی و برخی فیلمهای ایشان دارم از صمیم قلب آرزو می کنم که مشکلی برای پارک وی به وجود نیاید ، هر چند که نتوانستم ارتباط چندان جالب توجهی با فیلم برقرار کنم .

                                                       

 

--------------------------------------------

فیلم " آفتاب بر همه یکسان می تابد " ساخته عباس رافعی را در سینما عصر جدید ۲ دیدم . فیلم به شدت خسته کننده و بی روح بود و برای پخش در بعد از ظهر روزهای جمعه به عنوان فیلمی تلویزیونی مناسب تر به نظر می رسید تا اینکه در بخش مسابقه سینمای ایران به نمایش در بیاید . البته من فیلم را در بخش سینمای معناگرا دیدم . این ژانر جعلی معناگرا هم بد جوری کفر آدم را در می آورد !  به جرات می توانم بگویم تمسخرآمیزترین واژه ای که در سینما به گوشم خورده این کلمه " معناگرا " است . هیچکس نیست که بگوید بدترین و سخیف ترین فیلمها هم حاوی یک پیام و معنایی است و اگر هم مقصود از معناگرایی وجود ردپایی از معنویات و یا مسائل ماورایی است ، بهتر است که به جای واژه سازی ، این معانی مورد نظر را در بافت داستانی فیلمهایمان  به درستی پایه ریزی کنیم ، نه آنکه آن را به بدترین و کلیشه ای ترین شکل ممکن به خورد تماشاگر بینوا بدهیم و تازه از صدور این پیامها به خود ببالیم و فکر کنیم که کاری کرده ایم ، کارستان !                                                                                                                                                                                 

                                                                                                          

 

*** روز ششم :

 

امروز امیدوار بودم که " رییس " آخرین اثر مسعود کیمیایی به جشنواره برسد و جز ء اولین نفراتی باشم که فیلم را تماشا کنم . با این ذوق و شوق حدود ده ساعت در صف ایستادم که خبر نرسیدن فیلم مثل آب یخی بود که بر تنم ریخته بودند . شایان ذکر است که من " کیمیایی باز " نیستم ( البته همه فیلمهای او را دیده ام و برخی را به شدت دوست دارم ) ولی این یکی را به خاطر حاشیه تولید پر سر و صدایش به شدت علاقه مند تماشایش بودم . از طرفی هم با رفتن به مقابل سینما فلسطین مطلع شدم  که فیلم " سنتوری " به سینمای منتقدان رسیده است و با حسرت داخل شدن منتقدان به داخل سینما را نظاره گر بودم . این حسرت و نیز عصبیت ناشی از نرسیدن " رییس " سبب بروز خنده های وحشتناک در من شد ، به طوریکه دوست عزیزم آقای پرهام عبادی ، که افتخار آشنایی با ایشان را در جشنواره امسال پیدا کردم و کلی با هم خاطرات و تجربیات مشترک فراموش نشدنی در این ده روز پیدا کردیم ، از دستم کلافه شده بود . البته لازم به توضیح است که بحث تعریف از خود نباشد ، من در کل آدم بیش از حد خنده رویی هستم طوریکه برخی اوقات از دست خودم کلافه می شوم ، هر چند که در باطن آدمی دیگر هستم ( به قول سهراب سپهری : چه درونم تنهاست...) .خلاصه اینکه آن روز به دلایلی واهی ساعتها از ته دل خندیدم که برایم به عنوان یکی از بهترین خاطرات جشنواره امسال بدل شد و در روزهای بعد سبب شد که دوستان کلی دستم بیندازند !

خلاصه اینکه سینما عصرجدید۱ به جای فیلم رییس ،  روز سوم ( محمد حسین لطیفی ) را نمایش داد که اولین اکران فیلم بود . فیلم جدا از برخی شلختگی ها در ساخت که ناشی از شتابزدگی های مرسوم برای رساندن فیلم به جشنواره است ، بدل به فیلمی قابل قبول شده که ارزش دیدن دارد . بازی حامد بهداد در نقش افسر عراقی قابل توجه است . پوریا پور سرخ ، باران کوثری و بازیگران فرعی هم به نسبت شخصیتشان در فیلمنامه از عهده ایفای نقش بر آمده اند . فیلمنامه اثر چفت و بست کافی را داراست و داستان از خمیرمایه مناسبی جهت پیگیری تماشاگر برخوردار می باشد . طراحی صحنه فیلم بسیار عالی است و فضای خرمشهر در حال سقوط را به خوبی نمایانگر می باشد . فیلمبرداری و موسیقی فیلم هم خوب و در خدمت اثر می باشند . با این حال فیلم از روحی که اثر را تا مرز شاهکار بودن ببرد ، تهی است و این امر به موقعیتها و شخصیتهای کلیشه ای اثر باز می گردد ؛ طوریکه تماشاگر اهل سینما به راحتی می تواند موقعیتهای بعدی داستان را حدس بزند و این برای فیلم نقطه ضعفی بزرگ به حساب می آید و آن را به ساخته ای متوسط تبدیل نموده است .                                                                                        

 

*** روز هفتم :

 

                                                      

 

فیلم مسعود ده نمکی ، اخراجی ها ، را پس از ساعتها ایستادن در صف و زیر بارش برف در سینما آفریقا دیدم . انتخاب بازیگر برای فیلمنامه فیلمهایی از جنس اخراجی ها بسیار مهم است و فیلم از این منظر موفق بوده است . شوخی های فیلم بسیار است و جدا از چند مزه پراکنی که به تقلید از پیامهای کوتاه رد و بدل شده در یکسال اخیر در فیلم گنجانده شده ، فیلم دارای لحظات مفرحی است که قابلیت برقراری ارتباط با سطوح عامه تماشاگران را دارد و آن را می توان از خنده و ابراز احساسات تماشاگران در سالن سینما دریافت . ولی به شخصه با فیلم ارتباط برقرار نکردم ، دلیل آن هم حضور کلیشه های نخ نما و دست مالی شده در  لایه های  رویی و سطحی فیلم است . از زمانیکه مجید سوزوکی ( کامبیز دیرباز ) به همراه هم پالکی هایش قصد حضور در جبهه های جنگ را پیدا می کنند ، تماشاگر به راحتی تا آخر قصه را حدس می زند . اینکه این آدمها با حضور در جبهه و در میان آدمهای باخدا در آخر فیلمنامه متحول می شوند و از کارهای خلاف خود دست می کشند ، موقعیتی است که بارها در سینمای خودمان و در فیلمهایی از قبیل لیلی با من است و مارمولک دیده ایم و فیلم در ارائه قالبی جدید برای این موقعیت بارها استفاده شده موفق عمل نکرده است . شخصیتهای اصلی فیلم از حد معمول زیاد هستند و این دست کارگردان و فیلمنامه نویس را برای پردازش صحیح شخصیتها بسته است ، طوریکه در اواخر فیلم برخی از این کاراکترها فراموش می شوند و اثری از حضورشان در صحنه ها نیست . کارگردانی فیلم هم نکته چشمگیری ندارد و به نظر می آید تنها قصد ده نمکی از ساخت این فیلم ارائه پیامهای مورد نظرش در قالبی کمیک است ، پیامهایی که زمانی او و هم مسلک هایش به انحاء مختلف آن را بیان می نمودند .

عصر همین روز هم بلیت فیلم خون بازی ( رخشان بنی اعتماد ) را داشتم که به خاطر دیدن فیلم رییس از تماشای آن محروم شدم . اولین نمایش رییس در ساعت هشت و سی دقیقه بعد از ظهر همین روز و در سینما استقلال بود . فیلم را پس از چندین ساعت ایستادن و له شدن در خیل عظیم جمعیت مشتاق فیلم دیدم . بیش از سه ونیم ساعت به خاطر فشردگی خوفناک صف ، قدرت تکان خوردن نداشتم و بدتر از همه ، افزوده شدن افراد داخل صف بود ، به طوریکه چندین بار احساس خفگی به من دست داد و بارها قصد منصرف شدن از تماشای فیلم را پیدا کردم که البته به خاطر ازدیاد جمعیت حتی نمی توانستم از صف خارج شوم . به هر صورت با فروش بلیت اضافه بر ظرفیت ، موفق به وارد شدن به داخل سالن گشتم و در حالیکه با دوستانم  بر روی پله های بالکن سینما نشسته بودیم ، فیلم را دیدم . نکته قابل توجه در این میان حضور تعدادی از تماشاگران بود که به صورت ایستاده فیلم را تا آخر نظاره گر بودند .                                           

 اغلب تماشاگران پس از تماشای فیلم از " رییس " انتقاد می کردند و با اشاره به نقاط ضعف آن ، از فیلم اظهار انزجار می کردند . اما بر خلاف اکثر تماشاگران از فیلم و برخی لحظات آن خوشم آمد . فیلم از یک کارگردانی درست و حساب شده در اکثر سکانسها و پلانها بهره مند است . ضمن اینکه بازیگران به خوبی از پس نقشهای خود بر آمده اند . پولاد کیمیایی ، که البته به خوبی حکم ظاهر نشده بود ، و لعیا زنگنه و امین تارخ و اکبر معززی در نقشهایشان به خوبی ظاهر شده اند .تماشای فرامرز قریبیان بر پرده با آن صدای دلنشینش هم به هر حال غنیمتی است و یادآور گذشته های دور و نزدیک . ضمن اینکه باید به بازی فوق العاده خسرو شکیبایی در همان یک سکانس حضورش در فیلم و نیز ایفای نقش داریوش ارجمند ، در نقش رییس ، که در اواخر فیلم تنها به سمت دوربین مونولوگ می گوید ، اشاره کنم که جزء بازی های خوب و به یاد ماندنی آنها محسوب می شود . موسیقی فیلم هم بد از کار در نیامده و البته ترانه ای که رضا یزدانی برای این فیلم اجرا نموده به خوبی ترانه " لاله زار " ش در حکم نمی باشد . فیلمبرداری اثر بسیار عالی بوده و تنها نکته ای که فیلم را از تبدیل شدن به اثری ماندگار دور می سازد ، همانند تمام فیلمهای امسال جشنواره ، ضعف مفرط فیلمنامه است . البته فیلمنوشت رییس به نسبت حکم و ساخته های متاخرکیمیایی دارای پیرنگ داستانی است ، منتها این پیرنگ چندان پر و پیمان نمی باشد .  دیالوگهای فیلم نیز همانند اغلب آثار کیمیایی گوشنواز و ماندنی است و بر خلاف فیلمهای اخیر او جدا از خط داستانی فیلم نمی باشد و به خوبی در بستر فیلمنامه جای گرفته است . ضمن اینکه هر چه با خود کلنجار رفتم نتوانستم دلیلی برای وجود راوی نقال با آن سر و شکل و صدای بهرام زند ( دوبلور ) در میان فصول فیلم پیدا کنم . مسعود کیمیایی هیچگاه به دنبال این نوع تصنع های نمایشی نبوده و نمی دانم که چرا حاضر به گنجاندن چنین شخصیتی در فیلمش که حال و هوایی نوآر و تریلر دارد ، شده است ؟ رییس دارای سکانسهایی خوب است که از آن جمله می توان به دیدار دو دوست در سینمای تعطیل شده رکس ( واقع در لاله زار ) اشاره کرد که به شدت حس نوستالژیک گرای من را تحریک نمود . در کل معتقدم که رییس فارغ از فیلمنامه ضعیف و پایان سر هم بندی شده اش به نسبت آثار اخیر کیمیایی و بسیاری از فیلمهای جشنواره امسال اثری قابل تامل تر می باشد .                         

 

*** روز هشتم :

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

امروز بعد از ظهر بهترین اثر جشنواره را ، به زعم خود ، دیدم ؛ روز بر می آید ساخته بیژن میر باقری . هر چه بیشتر درباره نکات مثبت فیلم فکر می کنم و آنها را برمی شمارم ، از اینکه فیلم در هیچ یک از بخشهای مسابقه سینمای ایران کاندید نشده است ، بیشتر تعجب می کنم . شاید این امر به ویدیویی بودن فیلم بازگردد که البته این موضوعی تازه نیست ، چرا که فیلمی همانند " بوتیک " نیز سه سال پیش در همین جشنواره به این دلیل کنار گذاشته شد و آنطور که باید مورد تقدیر قرار نگرفت . روز بر می آید که محصول شبکه سوم سیماست با اقتباسی از نمایشنامه " دوشیزه جوان و مرگ "  نوشته آریل دورفمان تولید شده است که رومن پولانسکی نیز فیلم مرگ و دوشیزه را از روی همین نمایشنامه ساخته است  کارگردان در خلق فضایی تنگ و بسته و تا حدودی خفقان بار و با حضور پرسوناژهایی کم بسیار موفق عمل نموده است . تدوین فیلم که کار سعید شاهسواری است همانند سریال اولین شب آرامش ، که شاهسواری تدوین آن را هم بر عهده داشت ، از قطع هایی سریع ، موجز و به جا بهره مند است . در لابلای پلانهای فیلم که بازیگران در حال ادای دیالوگ هستند ، لحظاتی گذرا و بسیار کوتاه تصویری از حالات و چهره های برافروخته آنها را بدون آنکه صحبتی نمایند ، می بینیم و این به انتقال تنش موجود در اغلب صحنه ها و عدم خستگی تماشاگر از حضور بازیگران در مکانی محدود کمک شایانی نموده است . فیلمبرداری و نورپردازی مهدی جعفری عالی است و حس خفقان صحنه ها را به خوبی منتقل می کند . ضمن اینکه باید به این نکته اذعان داشت که اغلب سکانسهای فیلم در شب و نوری کم می گذرد و مهدی جعفری به خوبی از پس تصویر برداری این سکانسها بر آمده است . بازی داریوش فرهنگ ، که اتفاقا بر خلاف کارنامه فیلمسازیش بازیگر توانایی است ، در این فیلم فوق العاده می باشد و به خوبی حس همذات پنداری تماشاگر را بر می انگیزد . بازی یکتا ناصر و امیر آقایی هم بسیار عالی و در خدمت فیلم است و مهران رجبی نیز همانند همیشه ساده و بی تکلف نقشش را زندگی می کند . فیلمنامه اثر هم از معدود فیلمنامه های خوب جشنواره امسال بود که دیالوگهای خوب و در برخی موارد پینگ پنگی آن به ارتقاء سطح کیفی فیلمنامه کمک نموده است . البته اگر فیلم همانند مرگ و دوشیزه قضاوت در مورد شخصیت مهندس ( بازجو و شکنجه گر سابق / با بازی داریوش فرهنگ ) را به عهده تماشاگر می گذاشت و خود برای شیر فهم کردن تماشاگر که ذهن تنبلش عادت به لقمه جویده شده دارد ، همه چیز را آشکار نمی کرد ، اکنون با یک شاهکار کوچک و جمع و جور مواجه بودیم . تماشای این ساخته بیژن میرباقری خستگی روزهای گذشته بالاخص روز قبل و هیاهوی صف فیلم رییس را از تنم به در کرد و تنها چیزی که برای من باقی ماند ، تاسف برای هیات محترم داوران بود .

 ---------------------------------------------

در سینما فرهنگ۲، فیلم شعبده باز اثر نیل برگر را دیدم . فیلم یک اثر هالیوودی سرگرم کننده بود که رنگ و لعاب هنریش چندان به دل نمی نشست . بازیگران فیلم از جمله ادوارد نورتون و پل جاماتی به خوبی از عهده نقش برآمده اند. فیلم همان حکایت ازلی تقابل خیر و شر است که در حال و هوای اروپای قرن نوزدهم سعی دارد اثری خوش ساخت را در برابر دیدگان تماشاگر به نمایش بگذارد . اما فیلمنامه بسیار سطحی و کلیشه ای است و موقعیت پایانی فیلم هم که قصد وارد کردن شوک را بر بیننده دارد ، به دلیل استفاده بیش از حد از این نوع غافلگیری ها در پایان داستان فیلمها در یک دهه گذشته در هالیوود ، دیگر حس چندانی در تماشاگر برنمی انگیزاند . پس از تماشای فیلم تنها نکته ای که در ذهنم خطور کرد ، عاری بودن بخش قابل ملاحظه ای از فیلمهای دو دهه اخیر هالیوود از شور و حال و صمیمت فیلمهای قدیمی این صنعت سینما است . ایکاش که هالیوود نگاهی به عقب بیندازد و فیلمهای دهه های سی  تا هفتاد سینما را مورد تحلیل و بررسی قرار دهد تا علت اختلاف فاحش کیفی آثار جدید با فیلمهای دوران طلایی تاریخ سینما بر دست اندرکاران هالیوود وتمام سینماگران و سینما دوستان دنیا آشکار شود .                                                                                                                                                                                          

 

 

 

*** روز نهم :

 

" سنتوری " استاد مهرجویی را در سینما آفریقا دیدم . لحظات ابتدایی فیلم و تماشای بهرام رادان در میان خیل عظیم مردم بی تفاوت در ایستگاه مترو با آن حال و هوا و نریشن رادان با آن صدای خسته ، نوید اثری فوق العاده را از داریوش مهرجویی می داد . اما با پیشرفت فیلم با اثری روبرو شدم که از لحاظ فیلمنامه به شدت می لنگید و روایت آن به شکل فلاش بک یا فلاش بک در فلاش بک هم کمکی به نقاط ضعفش نمی کرد . خط روایی فیلمنامه مخدوش و نامطلوب بود و به طرز غیر قابل انکاری  فیلمفارسی ها را ، که در آن قهرمان فیلم معتاد می شود و پس از تحمل مشقتهایی بهبود می یابند ، تداعی می کرد. این نوع داستانها انگ کارگردانهایی از قبیل ایرج قادری است که اتفاقا آکواریوم او طرح داستانی کلی شبیه به این فیلم را داشت . کارگردانهایی همانند قادری به خوبی از پس این داستانهای کلیشه ای بر می آیند و فیلم را به یک اثر تجاری خوش ساخت بدل می نمایند . ولی از سازنده گاو ، آقای هالو ، اجاره نشینها ، هامون ، بانو ، سارا ، لیلا و درخت گلابی توقع اثری بهتر می رفت . هر چند که در اینجا هم این کارگردانی مهرجویی است که با رعایت جزییات و ریزه کاریهای هر سکانس ، فیلم را نجات داده است و آن را به اثری متوسط و قابل تحمل بدل نموده است . البته در همین بخش هم نقاط ضعفی به چشم می خورد ؛ سکانس دعوا در جشن عروسی چندان جالب توجه در نیامده است و سکانسهای مربوط به معتادان هم هیچ نوع برتری نسبت به فیلمهایی مشابه که در مورد انسانهای گرفتار در دام اعتیاد است ، ندارد . یا می توان به سکانسی اشاره نمود که گلشیفته فراهانی به سبک فیلمفارسی ها پس از مدتی به همسرش که کارتن خواب شده و در لجن زار اعتیاد در حال دست و پا زدن است به طوری کاملا تصادفی روبرو می شود . با این حال فیلم از حس و حال فوق العاده ای در برخی سکانسها برخوردار است . از آن جمله می توان به اغلب سکانسهایی که بهرام رادان با گلشیفته فراهانی تنهاست اشاره نمود که به مدد بازی فوق العاده رادان و بازی مثل همیشه عالی گلشیفته و کارگردانی خوب مهرجویی به سکانسهایی استخوان دار بدل گشته اند . بازی رادان در بیشتر سکانسها جان دار ، طبیعی و چشمگیر است و تنها سکانسی که در بازی او کمی اغراق است ، جایی است که او با پدرش روبرو می شود و این اغراق را می توان در گویش رادان به عینه دید البته خود این سکانس را از هر لحاظ می توان به عنوان بهترین سکانس فیلم برشمرد.  سایر بازیگران چندان بازی قابل توجهی از خود به نمایش نمی گذارند و سیامک خواهانی ( ویولونیست گروه آریان ) که ایفاگر نقش جاوید است بسیار ضعیف عمل نموده است به طوریکه در سر میز تدوین کارگردان و تدوینگر مجبور شده اند که دیالوگهای او  را بر روی ری اکشن های بازیگر مخاطبش قرار دهند . فیلم از یک حاشیه صوتی فوق العاده سود برده که به خوبی در متن اثر نشسته و جدا از فیلم هم می توان بارها به آن گوش سپرد و از آن لذت برد . با همه این اوصاف به عنوان برادری کوچک از عاشقان سینه چاک سنتوری استدعا دارم که فیلم را فارغ ار تعصبات معمول و جدا از بازی رادان و حاشیه صوتی فوق العاده فیلم بررسی کنند و ببینند که آیا فیلم باز هم حرفی برای گفتن دارد یا خیر ؟

     

بلیت فیلم " قاعده بازی ( احمد رضا معتمدی ) " را هم برای سینما فرهنگ داشتم که پس از خروج از سالن سینما آفریقا و با مشاهده ترافیک وحشتناک خیابانها عطای دیدن فیلم را به لقایش بخشیدیم و به اتفاق پرهام به کافی شاپی رفتیم و روی طرح فیلمنامه مشترکمان کار کردیم . ضمن اینکه نمی خواستم از حال و هوای موسیقایی فیلم سنتوری خارج شوم .

 

*** روز دهم : روز وداع با جشنواره  

 

امروز اصلا حال درست و حسابی نداشتم . احساس سرما خوردگی شدیدی می کردم  اما قصد کرده بودم که مستند امیر قادری ، آقای کیمیایی ، را هر طور که شده ببینم . به همین خاطر برای اولین بار در عمرم یک فیلم را نیمه تمام گذاشتم و تا انتها تماشا نکردم . فیلم بایرام فضلی ، باز هم سیب داری ؟ ، را پس از تماشای یک ساعت از آن نیمه کاره رها کردم و به اتفاق دوستان از سینما آفریقا به سمت مجموعه فرهنگی آسمان حرکت کردیم . 

 

 

باز هم سیب داری ؟ ارجاعات سیاسی فوق العاده و جسورانه ای داشت که البته انتخاب فرم انتزاعی برای اثر و لحن روایتی نه چندان خوب آن ، فیلم را از تبدیل شدن به اثری به یاد ماندنی باز می دارد . فیلمبرداری بایرام فضلی و بازی ذبیح افشار از نکات مثبت فیلم به شمار می رفت . علیرغم اینکه از تماشای برخی سکانسهای آن واقعا خسته و کلافه شده بودم ( شاید به دلیل خستگی و احساس سرما خوردگی بود ) بسیار علاقه مند هستم که فیلم را ، در صورت اخذ پروانه نمایش ، بار دیگر در اکران ببینم . اگر بخواهم راحت صحبت کنم باید عرض کنم که یک جورایی از نیمه کار رها کردن فیلم احساس عذاب وجدان می کنم . در انتها باید این نکته را معروض بدارم که " باز هم سیب داری ؟ " نوید ظهور کارگردانی جسور و آتیه دار را در سینمای ایران می دهد .

 

 

 

 

ساعت ۴ در مجموعه فرهنگی آسمان  مستند " آقای کیمیایی " را دیدم . اگر بخواهیم از لحاظ فنی و سینمایی اثر را مورد بحث و تحلیل قرار دهیم ، باید آنرا مستندی ساده ، به دور از فرم گرایی های معمول و در برخی سکانسها کمی آماتوری بخوانیم . اما به شخصه باید به این نکته اذعان داشته باشم که پس از " روز بر می آید ( بیژن میرباقری ) " ، این تنها فیلمی بود که در طول جشنواره امسال در تمام مدت با اشتیاق و شور خاصی به پرده چشم دوخته بودم و نگاهی به ساعتم نینداختم و از این منظر احساس می کنم که امیر قادری عزیز در جلب مخاطب بسیار موفق عمل نموده است . قادری چندان به تحلیل موشکافانه فیلمهای کیمیایی نپرداخته و گویا فقط قصد داشته که به دلیل داشتن لحظاتی خوب با برخی فیلمهای او ، ادای دینی نسبت به استاد کرده باشد . به نظرم قادری در ابتدای مستند سوالات خوبی از کیمیایی کرده در رابطه با اینکه چرا در سالیان اخیر به خاطر به دست آوردن دل منتقدان درجه سوم به آرمانها و نشانه های ثابت فیلمهایش پشت نموده و سعی کرده که در آثارش از هر دری سخن بگوید . اما مشکلی که در این بین وجود دارد اینست که کیمیایی چندان زیر بار نمی رود و سوالی که برای من پیش آمد این بود که چرا قادری بحث را ادامه نمی داد و خیلی زود کوتاه می آمد . فیلم دارای لحظات فوق العاده ای هم می باشد . از آن جمله می توان به حضور یکی از عاشقان پر و پا قرص کیمیایی در پشت صحنه رییس اشاره کرد که همراه با طنزی به شدت تلخ بود و تماشاگر را فارغ از لبخند زدن به تفکر وا می داشت و حتی در برخی لحظات او را متاثر می گرداند . یا باید به قرار دادن سکانسهایی از دو فیلم محبوبم ، ردپای گرگ و سرب ، اشاره کنم . بی تعارف بگویم در هنگام  مشاهده بخشی از فیلم سرب ، که در آن نوری به سراغ برادرش در بازداشتگاه می رود و شنیدن دیالوگهای به یاد ماندنی کیمیایی با صدای استاد منوچهر اسماعیلی بی اختیار اشک بر دیدگانم جاری شد و این حسرت بر دلم ماند که چرا کیمیایی دیگر فیلمهایی از جنس سرب یا ردپای گرگ نمی سازد . قادری خیلی ساده و بی تکلف با کیمیایی ارتباط برقرار کرده و کیمیایی هم با متانت و تواضعی مثال زدنی در پای گفتگو با کارگردان نشسته و همین امر باعث همذات پنداری شدید بیننده با مستند می گردد . فیلم از حاشیه صوتی بسیار خوبی هم بهره مند است و بالاخص جایی که موسیقی فیلم " نفس عمیق " بر روی مستند پخش می شود ، دل آدم را می برد . پس از تماشای فیلم به نزد آقای قادری رفتم و جمله ای را به ایشان عرض کردم که در اینجا هم آنرا نقل می کنم . " آقای قادری ، فارغ از ارزشهای تکنیکی و روایتی به دلیل لحظات فوق العاده و احساس برانگیزی که در مستندت برایم به وجود آوردی از صمیم قلب متشکرم . "

 

 

ساعت شش بعد از ظهر به همراه پرهام به مقابل تالار وحدت ، محل برگزاری مراسم اختتامیه رفتم که به دلیل شلوغی زیاد از صبر کردن برای وارد شدن به داخل سالن امتناع ورزیدیم و تصمیم گرفتیم که چند ساعتی روی طرح فیلمنامه خود کار کنیم .

 

 

 

ساعت ۹ شب در سینما سروش آخرین اثر محمد علی سجادی ، مخمصه ، را دیدم . محمد علی سجادی از آن دست کارگردانهای عاشق سینماست که متاسفانه آثارش به دلیل ضعف هایی در فیلمنامه ، آنطور که باید دیده و بررسی نشده است . مخمصه یک فیلم پلیسی خوش ساخت و پر تحرک است که بر خلاف اغلب فیلمهایی از این دست در سینمای ایران ، باعث خنده تماشاگر نمی شود . فیلم به مدد تدوین خوبش خسته کننده از کار در نیامده و این برای فیلم سجادی مزیت بزرگی محسوب می شود . البته باید اشاره ای به برخی نقاط ضعف فیلم هم داشت و آن اینست که شخصیت پردازی اثر چندان چشمگیر نمی باشد و بازی مهدی پاکدل هم با کاراکتر رضا شمیرانی چندان همخوان نیست .در مخمصه برای اولین بار در سینمای ایران ( فارغ از قسمت اول مجموعه مزد ترس ) پلیسی نشان داده می شود که حاضر شده با دسته سارقان همکاری کند و از این منظر شاید فیلم بتواند فتح بابی در فیلمنامه های سینمای پلیسی ایران کند و نگاه تخت و تک بعدی نسبت به ماموران انتظامی و امنیتی را در فیلمهایمان از بین ببرد . از آن فرم گرایی های خاص سجادی که همراه با نورپردازی های تند بود ، در این اثر کمتر مشاهده می شود . در کل فیلم اثری خوش ساخت و با کمی اغماض متوسط است که می تواند با تماشاگران در زمان اکران ارتباط خوبی برقرار کند .

 

 ***  فیلمهای جشنواره امسال جدا از فیلمنامه های ضعیفشان اغلب از ساختاری خوب و عوامل حرفه ای و کار درست  بهره مند بودند و با توجه به این پیشرفت تکنیکی می توان به آینده سینمای کشورمان در سالهای آتی امیدوار بود و این منوط به یک سیاستگذاری اساسی در رابطه با نگارش فیلمنامه های صحیح و آبرومند است .

 

 

 *** موخره :

 

دیدن پوسترهای جشنواره در شب آخر کمی حالم را دگرکون کرد . همه ساله تا چند روز پس از اتمام جشنواره دچار یک نوع بی حوصلگی مفرط و افسردگی می شوم که البته امسال همراه با سرما خوردگی شدیدی نیز بود . با همه این اوصاف ، وقتی با پرهام از مقابل سینما استقلال می گذشتیم و صفوف فشرده تماشاگران مشتاق دیدن فیلم " سنتوری " استاد مهرجویی را برای سانس فوق العاده دوازده شب مشاهده نمودیم ، به ناگاه این نکته به ذهنم خطور کرد که چراغ سینما علیرغم تمام مشکلات پیچیده و بزرگی که در سر راه خود می بیند ، هرگز در این سرزمین باستانی و هنر دوست و هنر پرور خاموش نخواهد شد ، حتی اگر بخواهند آن را به سمت خاموشی و زوال سوق دهند .
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 14:57 |

با سلام خدمت دوستان و سروران عزیز . به خاطر فشردگی برنامه های فیلم دیدنم در جشنواره فرصت نکردم که هر روز وبلاگ را آپدیت کنم . به همین خاطر روز شمار روزهای دوم و سوم جشنواره را با هم در وبلاگ میگذارم . امیدوارم از مطالعه نقد فیلمهایی که دیدم ، لذت ببرید.  

 

*** روز دوم :

 

 

روز دوم جشنواره در سینما آفریقا پس از چند ساعت در صف ایستادن فیلم " سنگ ، کاغذ ، قیچی " را دیدم . فیلم شاید در نگاهی اجمالی نسبت به ساخته های اخیر سعید سهیلی ( شب برهنه ، غوغا و تارا و تب توت فرنگی )  کمی اثری شسته و رفته تر به نظر بیاید . اما اگر فیلم را بخواهیم از منظر ارزشهای هنری و سینمایی در نظر بگیریم ، به جرات می توان گفت فیلم چیزی در چنته ندارد . آدمهای جعلی به وفور در فیلمنامه به چشم  می خورند . کاراکترهایی که اگر بتوان ما به ازای آنها را در سطح جامعه پیدا کنیم ، باز هم به دلیل پرداخت ضعیف شخصیت در فیلمنامه هیچگونه همدلی در تماشاگر ایجاد نمی کنند . فیلمنامه پس از فرار سه شخصیت اصلی همراه با گروگانشان به داخل آسایشگاه مجروحین و معلولین جنگ به شدت افت می کند و ریتم خود را از دست می دهد . کارگردان که می خواسته از طریق این کشمکش و حادثه ها به آدمهای فراموش شده زمان جنگ نقبی بزند ، به هیچ عنوان در هدف خود موفق نمی باشد و حتی در برخی صحنه ها کاریکاتوری از این افراد به نمایش می گذارد . بازی ها هم معمولی است و چندان نکات جالب توجهی در آن به چشم نمی آید . ضمن اینکه باید به شخصیت مصطفی ( جمشید هاشم پور ) اشاره کرد که اصلا دلیلی برای حضورش در فیلم نمی توان یافت. موسیقی فیلم هم که کار ستار اورکی است ( که اتفاقا آهنگساز خوبی می باشد ) در حد فاجعه است ! شنیدن موسیقی این فیلم تماشاگر را به یاد موسیقی های پرحجم و گوشخراش فیلمهای دهه شصت سینمای خودمان می اندازد . این نوع موسیقی نه تنها کمکی به انتقال حس به تماشاگرنمی کند ، بلکه حس موجود در صحنه ها را هم به شدت مخدوش می کند . تدوین حسن ایوبی بالاخص در صحنه های پرتحرک ، که با قطع های سریع و به سبک فیلمهای روز دنیا قصد افزایش تنش در صحنه و انتقال هیجان و تعلیق را به تماشاگر دارد ، را می توان به عنوان تنها نکته مثبت و قابل اشاره فیلم برشمرد . در کل این فیلم هم کمکی به کارنامه نه چندان موفق سعید سهیلی نمی کند و آن را در ردیف همان آثارضعیف قرار می دهد که شاید با کمی اغماض بتوان آن را قابل تحمل تر از سایر فیلمهای او دانست .

 

شب دومین روز جشنواره در سینمای موزه سینما فیلم اقلیما سومین ساخته محمد مهدی عسگرپور را دیدم . قبل از اینکه چند خطی در رابطه با فیلم بنویسم ، لازم است که به لذتی که در چند ساعت حضورم در باغ فردوس بردم اشاره ای کنم . تا قبل از این ، بارها علاقمند به رفتن به موزه سینما و تماشای گنجینه های ناب سیمای ایران را داشتم که متاسفانه به دلیل تنبلی و عدم وقت کافی این امرمیسر نگردیده بود . اما با مشاهده ساختمان قدیمی و زیبای موزه و نیز محوطه دلپذیر آن و کارکنان مسئول و مودب باغ فردوس ، عزمم را جزم کردم که زین پس به طور مرتب و پیوسته به این مکان فرهنگی و خاطره انگیز سری بزنم . اما فیلم اقلیما ...

 

 

فیلم از مزیت یک کارگردانی خوب و حساب شده در تک تک سکانسها و نیز یک فیلمبرداری قابل اشاره بهره مند است . بازی پانته آ بهرام هم بد از کار در نیامده و حسین یاری هم مثل همیشه خوب است و فراتر از نقش نه چندان پرداخت شده اش بازی کرده است . منتها تنها دلیلی که باعث می شود فیلم چندان به چشم نیاید و همدلی را در بیننده برانگیخته نکند ، همانند تمام آثار سینمای ما ، فیلمنامه آنست . با پیشرفت داستان و دیدن توهم و نشانه های به ظاهر ترسناکی که سارا ( پانته آ بهرام ) به وفور آنها را شاهد است ، تماشاگر خیلی سریع به یاد " آنچه در زیر نهفته است ( رابرت زمکیس ) می افتد و توقع او برای رویت دلیلی ماورایی جهت اتفاقات پیش آمده بالا می رود. اما فیلم در پایان ، این حوادث را به پای اذیت و آزار زنی دیگر و با همدستی عماد ( حسین یاری ) ، همسر سارا ، که در واقع هدفشان به چنگ آوردن ثروت سارا است ، می گذارد و به جای اینکه با این غافلگیری ، تماشاگر را دچار شوک کند ، ولی بر خلاف تصور سازندگان فیلم با این نقشه کلیشه ای و به شدت استفاده شده در میان فیلمهای ایرانی و خارجی باعث دلزدگی تماشاگر می شود . ضمن اینکه باید اعتراف کنم که به شخصه نتوانستم در یکبار تماشای فیلم دلیلی برای رویت برخی نشانه ها و علائم از سوی عماد پیدا کنم . برخی اوقات خوبست که براساس کلیشه های تعریف شده در ذهن بیننده پیش رفت تا حداقل به این صورت باعث دافعه در او نشود . و ایکاش که فیلم با آوردن دلیلی ماورایی برای اتفاقات پیش آمده در طول داستان این ذهنیت را تخریب نمی کرد .

 

 

*** روز سوم :

 

 

 

فیلم " پاداش سکوت " را پس از چندین و چند ساعت در صف ایستادن دیدم که در اواخر این ایستادن طولانی مدت ، به دلیل فشار خیل عظیم مشتاقان دیدار فیلم ، صدای استخوانهای خودم را به وضوح شنیدم و در برخی لحظات احساس خفگی و تنگی نفس به من دست داد . اگر بخواهم بی تعارف بگویم ، فیلم اصلا ارزش این همه در صف ایستادن را نداشت . خمیر مایه داستان فیلم بر موضوعی بی اساس بنا شده است . این که یک آدم فراموش شده زمان جنگ ، اکبر ( پرویز پرستوئی ) می خواهد به پدر همرزم شهیدش  ( جعفر والی )ثابت کند که قاتل پسر اوست و قصد دارد تا این موضوع را با شهادت و سوگند همرزمان قدیمیش به اثبات برساند تا از عذاب وجدان رهایی پیدا کند . فیلم می خواهد از طریق پرسه و جستجو این دو شخصیت به آدمهای زمان جنگ و موقعیت فعلی اجتماعی آنها نگاهی داشته باشد . اینکه برخی از این افراد که جان خود را در طبق اخلاص گذاشته اند  اکنون منزوی و گوشه نشین هستند و برخی دیگر به بهترین و عالی ترین پست و منصب های اجتماعی و سیاسی رسیده اند ، حرفی تازه نمی باشد و تماشاگر این امر را به وضوح هر روز شاهد آنست و بارها در فیلمهای یک دهه اخیر این موضوع را به اشکال مختلف دیده است . شخصیت پردازی فیلم هم به شدت ضعیف و مخدوش می باشد و هیچ نوع حس ترحم یا همدلی را در تماشاگر برنمی انگیزد . شخصیتهایی که اغلبشان را در یک سکانس می بینیم و فیلمنامه جایی برای پردازش صحیح آنها باقی نگذاشته است . نکته دیگری که در فیلم نامه به چشم می آید اینست که چرا وقتی اکبر با دیدن فرمانده سابقش ( رضا کیانیان ) که شیمیایی شده و روی صندلی چرخدارست و حتی قادر نیست که به راحتی حرف بزند ، به ناگاه همه جزییات صحنه شهادت یحیی ( مهدی صفوی ) را در یک طرفه العین به یاد می آورد ؟ سوالی که در این میان پیش می آید اینست که چرا این یادآوری گذشته نباید در طول فیلم رخ دهد ؟ چه اتفاقی در دیدار با فرمانده برای اکبر پیش می آید که او اینطور همه چیز را به خاطر می آورد ؟ به کارگردانی فیلم بد از کار در نیامده است و از آن شلختگی های معمول در این اثر خبری نیست . فیلمبرداری صحنه های زیر آب ( که گویا کار فیلمبرداری خارجی است ) چشمگیر می باشد. با این حال با تماشای فیلم حسی که به بیننده دست می دهد چندان خوشایند نیست و آن هم به بی حس و حالی فیلم برمی گردد .  پرویز پرستویی هم مثل همیشه خوب و پرانرژی است ولی بهتر است که تجدید نظری در نقشهایش انجام دهد تا از این کلیشه ای که در چند سال اخیر بدان گرفتار شده ، رهایی پیدا کند . شاید کم کم حوصله تماشاگر از دیدن بازیگر محبوبش با آن چشمان همیشه پر از اشک که می خواهد حقانیت خود را به اطرافیان ثابت کند ، سر برود . آقای پرستویی به شخصه شما و هنر والایتان را بسیار دوست دارم و همیشه به احترام و نیکی از آن یاد می کنم ، به همین خاطر اصلا دوست ندارم که بازیگر محبوبم با آن همه استعداد ، در نقشهایی کلیشه ای درجا بزند .

 

این وبلاگ را از نظرات پر محتوایتان بی بهره نگذارید . روزهای آتی هم شاهد آخرین نقدها و خبرها از فیلمهای جشنواره خواهید بود.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 12:28 |
 

با سلام خدمت دوستان و سروران ارجمند . باید تشکر ویژه ای کنم از اظهار محبت دوستان عزیز. بالاخره انتظارها به سر آمد و جشنواره بین المللی فیلم فجر آغاز شد .

 

امروز اولین روز جشنواره بود و من در سینما آفریقا پس از شش ساعت در صف ایستادن فیلم " اتوبوس شب " ساخته کیومرث پوراحمد را دیدم . لازم است قبل از اینکه چند خطی در رابطه با فیلم بنویسم ، از وضع نامطلوب سینما آفریقا در ارتباط با سرویس دهی به تماشاگران جشنواره گله کنم . پس از ساعتها ایستادن در سرما و تحمل خستگی ناشی از فشردگی بی دلیل صفها ، کسب حداقل امکانات و دیدن فیلم در یک محیط آرام و مناسب ، کمترین توقع یک تماشاگر خسته است . اما متاسفانه در بدو ورود به سالن ( آن هم بالکن سینما آفریقا که به طرز خوفناکی بزرگ است ) ، با چراغهای خاموش سالن روبرو شدیم و بینندگان مشتاق بینوا مجبور بودند کورمال کورمال صندلی خود را بیابند . جدا از تهویه نامطلوب سالن ، فاجعه بارترین نکته در حین تماشای فیلم ، ورود دسته دسته تماشاگران به سالن تاریک تا پس از نیم ساعت از شروع " اتوبوس شب " بود و تازه کنترلچی محترم سینما پس از اعتراض یکی از تماشاگران با پاسخ بسیار منطقی و کوبنده ی " همینی که هست !!! " ، ایشان را مورد التفات خود قرار دادند . امیدوارم که سینما آفریقا که سابقه ای بسیار خوب در عرصه نمایش فیلم و سرویس دهی به تماشاگران در طول سال و بالاخص جشنواره دارد ، آوازه نسبتا طولانی خود را از لحاظ مدیریتی با این نوع کاستی ها خدشه دار نکند . 

 

" اتوبوس شب " پور احمد فیلم خوبی از کار درآمده است . فیلم یک درام ضد جنگ با ته مایه هایی از تعلیق است که به مدد کارگردانی خوب پوراحمد در زمینه خلق فضای مورد نظرش و نیز فیلمبرداری درخشان فیلم ، که به طریقه سیاه و سفید است و نورپردازی آن به شدت چشمگیر می باشد ، به اثری قابل قبول بدل گشته و خاطره شکست پور احمد عزیز در آثار متاخرش ، گل یخ و نوک برج ، را تا حدودی از بین برده است . بازی خسرو شکیبایی و مهرداد صدیقیان ( عیسی ، نوجوان فیلم ) بسیار خوب از کار در آمده و این دو را به زوجی موفق بدل نموده است که اگر فیلمنامه کمی بر روی ارتباط این دو تاکید بیشتری می کرد ، این زوج یکی از بهترین زوجهای سینمایی چند سال اخیر لقب می گرفتند . اما بازی فروتن چندان چنگی به دل نمی زند که البته این مساله کمی مربوط به شخصیت پردازی نه چندان مناسب این کاراکتر است . الناز شاکردوست هم در همان دقایق کم حضور خود در سکانسهای پایانی به خوبی از عهده نقش برآمده و نگاههایش به خوبی در جهت برانگیخته شدن حس همدلی بیننده موفق از کار در آمده است . فیلمنامه هم چفت و بست بدی ندارد و اگر کمی در ریزه کاری ها و خلق وقایعی در داستان دقت بیشتری به خرج می داد ، می توانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد ، هر چند که حالا هم چندان تو ذوق نمی زند . فیلم با پایان تلخ و مناسب خود ، پیام ضدجنگ خود را به خوبی نمایش می دهد . جایی که الناز شاکردوست با امید بسیار به دور شدن اتوبوس نگاه می کند ، غافل از اینکه از فاجعه رخ داده اطلاعی ندارد و تصویر با تاکید بر تکه ای از چادر او که به سیم خاردار گیر کرده ، فید می شود و فیلم تمام می گردد . با این اوصاف فیلم در رده میانی آثار کیومرث پوراحمد قرار می گیرد و این هم برمی گردد به اینکه فیلم در معدودی از سکانسها از روح لازم برخوردار نیست .

در روزهای آتی در روز شمار مربوط به جشنواره نقدهای جدید می گذارم . ممنون میشم که کامنت بگذارید .

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در جمعه سیزدهم بهمن 1385 و ساعت 22:9 |

با عرض سلام خدمت دوستان و سروران خودم و تشکر بابت پیامهای پر مهرتان . ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت یگانه رادمرد عالم هستی ، امام حسین (ع ) ، طبق قولی که به شما عزیزان داده بودم امروز بخش اول از تحلیل بهترین فیلم تمام عمر خودم و بسیاری از سینما دوستان بالاخص نسل جوان پیگیر سینما یعنی شاهکار بهروز افخمی ، شوکران ، را در وبلاگ قرار می دهم . البته این تحلیل مختص به فصل اول فیلم یعنی معرفی شخصیت به یاد ماندنی و پیچیده " محمود بصیرت " و آدمهای دور و بر او است . شاید از لحاظ زمانی این قسمت از فیلم حدود سیزده دقیقه از کل زمان فیلم را شامل باشد . اما این مقدمه حاوی نکات جالبی است که بستر عملکرد کاراکتر محمود بصیرت را در ادامه داستان فیلم آماده می سازد . امیدوارم که "شوکران باز ها "  کاستی های این تحلیل را به بزرگی خود ببخشند و اگر پیشنهاد یا انتقادی به این نوشته دارند بفرمایند تا در جهت رفع یا  اصلاح آن اقدام شود یا حداقل به نکات ظریف و تازه ای در گوشه ای از سکانسهای فیلم پی ببرم که پس از بارها دیدن ( یا به تعبیری بلعیدن فیلم !) به آن برنخورده بودم . هر چند که فکر می کنم نکات برشمرده در این تحلیل مورد توافق اکثر " شوکران دوستان " باشد . این تحلیل را فقط به پاس احترام به لحظاتی خوب که در سالن تاریک سینما و یا در مقابل صفحه تلویزیون در طول این سالها با سکانسها ، پلانها و دیالوگهای زیبای فیلم داشته ام ، به نگارش در آورده ام و  آن را به بهروز افخمی و تمام دوستان عاشق فیلم تقدیم می کنم . شایان ذکر است که احتمالا تحلیل سایر فصول فیلم به پس از جشنواره فیلم فجر موکول می شود .

 

** شوکران : فیلمی برای تمام فصول - بخش اول

 

                                                

 

شوکران علیرغم استقبال بی نظیر تماشاگران در سال ۱۳۷۹ ( فیلم حدود ۳۸۳ میلیون تومان  در تهران فروخت و لقب پرفروشترین فیلم سال را به خود اختصاص داد ) و جنجالهای اجتماعی ( اعتراض جامعه پرستاران به کاراکتر سیما ریاحی ) و سیاسی ( حملات جناح راست و محافظه کار ) که در زمان اکرانش رخ داد و حتی بهروز افخمی را برای مدتی به عنوان خبرسازترین فرد مطرح نمود ، به یک فیلم " کالت " تبدیل شده است . فیلمهای کالت معمولا در هنگام اکران چندان مورد توجه قرار نمی گیرند و حتی از سوی منتقدان هدف آماج حملات قرار می گیرند ، اما با گذر زمان طرفداران خود را پیدا می کنند و در مورد آنها تحلیل ها و نقدهایی مثبت انجام می گیرد . با این اوصاف شاید شوکران را نتوان فیلمی کالت در نظر گرفت زیرا فیلم در هنگام اکران از استقبال بی نظیر اغلب منتقدان و تماشاگران برخوردار بود ، اما باید این نکته را مد نظر قرار داد که بسیاری از سینما دوستان فیلم را پس از توزیع در شبکه ویدئویی ، بارها و بارها نگاه کردند و آن را از زوایای گوناگون مورد تحلیل قرار دادند و بر خلاف زمان اکران ، که آن را فیلمی خوب و نهایتا جسارت آمیز خوانده بودند ، با گذشت زمان ارزشهای نهفته آن را دریافتند و شوکران به بهترین فیلم تمام عمرشان بدل گشت . نکته دیگری که باید به آن اشاره نمود اینست که در ابتدای فیلم ، یادی از مرحوم " جلال مقدم " و فیلم " پنجره" او شده است . با مشاهده و تحلیل فیلم اینطور به نظر می آید که فیلم بیشتر وامدار فیلم " جذابیت مرگبار " ( آدریان لین -۱۹۸۷ ) باشد تا پنجره . جذابیت مرگبار یک تریلر اخلاقی که است که میزان تاثیرپذیریش از سینمای هیچکاک غیر قابل انکار است و در این مورد با شوکران کاملا مشابه می باشد . پنجره همانند فیلم مکانی در آفتاب ( جرج استیونز - ۱۹۵۱ ) و بسیاری از اقتباسهای سینمایی از این دست ،   برداشتی از رمان " یک تراژدی آمریکایی" اثر تئودور درایزر بود اما افخمی که قصد استفاده از مرحوم جلال مقدم را در نقش پدر سیما داشته ، که البته با فوت آن مرحوم این امر میسر نگردید ، به نوعی خواسته ادای دینی به آن بزرگوار و نقش کوچک شمرده ایشان در سینمای موج نو قبل از انقلاب داشته باشد . ضمن اینکه به هر حال رگه های داستانی و شخصیتی مشترکی میان این دو فیلم می توان استخراج نمود .

موسیقی فیلم روی تصویر سیاه آغاز می شود و همزمان با آن نام بازیگران و اسم فیلم از دل سیاهی به سوی تماشاگر می آیند . موسیقی که با فشار کلاویه های پیانو آغاز می شود ، به سمت یک ملودی دلهره آور پیش می رود و این را می توان اولین هشدار به بیننده قلمداد نمود که با یک ملودرام آبکی یا خنثی روبرو نیست و کارگردان قصد ایجاد تعلیق را در او دارد. خوبست همینجا یادی کنیم از موسیقی به جا و موجز سید محمد میر زمانی که با استفاده درست افخمی در برخی سکانسها به شدت بر روی فیلم نشسته است . اولین پلان فیلم نمای نقطه نظر راننده ای است که در دل شب در اتوبان کرج می راند و ازدید او می بینیم که عوارضی کرج را از سر می گذراند و موسیقی دلهره آور میرزمانی هم این صحنه را همراهی می کند .پس از ظاهر شدن نام فیلم که اتفاقا با حروفی لرزان نوشته شده و موید شخصیت متزلزل مرد فیلم و زندگی نه چندان خوب شخصیتهاست ، تصویر روی نمایی عمومی از شهری باز می شود که نوشته ای آن را همراهی می کند : " زنجان -۱۳۷۴" . قبل از آنکه تحلیل فیلم را آغاز کنم لازم می دانم که توضیحی مختصر در رابطه با وقایع اجتماعی و اقتصادی پیش آمده در سالهای وقوع داستان فیلم بدهم . سالهای میانی دهه ۷۰ همراه با شروع دوران سازندگی پس از جنگ تحمیلی بود . چهره شهرهای بزرگ با سرعتی برق آسا در حال تغییر و سطح زندگی نسبی در میان مردم جوامع شهری در حال ارتقا بود و دلیل آن را هم می توان پیشرفتهایی سترگ در سطح دنیا دانست که ایرانیان را به این واداشت که از این قافله عقب نمانند . ورود و مونتاژ اتومبیلهای خارجی ، ظهور لوازم کوچک و بزرگ خانگی خارجی در سطوح مختلف زندگی و نیز پدیده تلفن همراه که اکنون به عنوان بخشی از زندگی اغلب ما شده ، همه نشانه هایی از بروز زندگی مدرن در جوامع شهری ایران در آن سالها بود . این حرکت رو به جلو ، که کمی هم با چاشنی افراط همراه شده بود ، در تغییر ماهیت برخی افراد که می خواستند طعم زندگی امروزی را بچشند ، به خوبی مشهود بود و فیلم از طریق شخصیت " محمود بصیرت " می خواهد نقبی به این جریان بزند و در این امر هم موفق می گردد . در ابتدای معرفی محمود بصیرت و خانواده اش ، خانه ویلایی او را در نمایی کلی می بینیم و سپس او را در کنار خانواده و در سر میز صبحانه می یابیم که در حال گوش دادن به بخش صبحگاهی صدای رادیو آمریکاست . با مشاهده عقاید و نظرات محمود و معاشرت او با آدمهایی از نسل انقلاب و جنگ در ادامه فیلم  ، که فیلم به نوعی او را هم از این نسل معرفی می کند ، این گوش سپردن به رادیو آمریکا را می توان به عنوان اولین نشانه کارگردان برای تماشاگر در جهت معرفی محمود به عنوان شخصی که می خواهد به قول خودش از زمانه عقب نیفتد و همگام با سیر تحولات اجتماعی جامعه باشد ، قلمداد نمود . این سکانس که در لابلای آن به تناوب عنوان بندی فیلم با زمینه سیاهش خودنمایی می کند ، محمود بصیرت و خانواده او را معرفی می کند . شاید ظاهر شدن این سیاهی عنوان بندی در میان روابط به ظاهر گرم خانواده محمود ، بیانگر علامتی است که این آرامش را موقتی و سست پایه می داند. زن محمود ، ترانه ، را از لحاظ طرز پوشش و صحبت می توان از طبقه زنهای سنتی جامعه تلقی کرد . برادر جوان محمود ، احمد ، که با آنها زندگی می کند دانشجو است و ظاهری موقر و متین دارد. یکی از دو پسر خردسال محمود با نام یاسر معرفی می شود که همین انتخاب اسم برای او را میتوان به پای هوشمندی کارگردان و فیلمنامه نویس نوشت که طرز تفکر و آرمانهای نسلی را که محمود به آن تعلق دارد را به خوبی نمایان می سازد . در این سکانس یک نشانه دیگر هم از تمایل محمود به همراهی با موج مدرنیته جامعه و نفی دیدگاهها و افکار به ظاهر سنتی را می توان در لابلای دیالوگهای دو پهلو و موجز آن یافت ( سراسر فیلم مملو از دیالوگهای زیبا ، خاطره انگیز و به جا است ) . جایی که یاسر به پدر می گوید که مدیر مدرسه اش به بچه ها هشدار داده تا کوله پشتی که یک وسیله  ایرانی نیست را همراه خود به مدرسه نیاورند و به جایش از کیف دستی استفاده کنند و محمود هم در جواب او که با لبخند دلنشین و در عین حال تمسخرآمیز عرب نیا همراه است ، می گوید: " آقای مدیر نگفت کتاباتونو بذارین تو بقچه ؟! " و در جایی دیگر خطاب به یاسر می گوید : " به آقای پرویزی ( مدیر مدرسه ) سلام برسون بگو بابام گفت به حکم عقل من باید از راحت ترین وسیله استفاده کنم "   همچنین محمود در جایی دیگر از این سکانس خود را به شوخی کبریت بی خطر معرفی می کند و این را می توان به حساب روحیه محافظه کار او گذاشت ، در صورتیکه با پیشرفت خط روایی فیلم به خوبی سوی تاریک شخصیت محمود را مشاهده می کنیم و چندان هم او را کبریتی بی خطر نمی یابیم ! در راه رفتن به محل کار ، محمود را سوار بر یک پیکان سفید رنگ که اتومبیل آن زمان بسیاری از خانواده های طبقه متوسط جامعه بود ، می بینیم . محمود پشت چراغی قرمز می ایستد و پس از سلام و علیکی اشاره ای و از راه دور با افسر راهنمایی و رانندگی ، اتومبیلی مدل بالا که زنی جوان و زیبا در پشت رل آن است ، در کنار او می ایستد . نگاه همراه با سوء نظر محمود به زن می تواند تمایل نفسانی او را به خوبی آشکار کند . در واقع این نگاه که تماشاگر به وضوح معنی نهفته در آن را درک می کند، زمینه سازی دیگری از سوی کارگردان و فیلمنامه نویس است که رفتار پرخطر محمود را در آینده توجیه می کند و البته این نشانه ها در قسمتهایی دیگر از فیلم به خوبی علامت گذاری شده که در جایشان ذکر آنها خواهد رفت . تکنیک روایت داستانی فیلم به سبک تکنیک فیلمهای هیچکاک است ، یعنی داستان مرتب همراه با غافلگیری پیش می رود و ابتدا با طرح پیش زمینه هایی به بیننده اجازه می دهد تا در مورد عملکرد شخصیتها و یا حتی موقعیتهای فیلم اظهار نظر کند و آنها را حدس بزند ، اما این فیلم است که با خلق یک غافلگیری به تماشاگر می فهماند که زود قضاوت کرده است . این سبک داستانگویی هیچکاکی را می توان به علاقه افخمی به سینمای استاد دانست و نیز باید به این نکته اذعان داشت که از این لحاظ فیلم در میان سایر آثار سینمای ایران بی بدیل است . شاید بخشی از قضاوتهای عجولانه بیننده را باید به حساب تنبل شدن ذهن و خلاقیت او در اثر تماشای فیلمهای سینمای ایران گذاشت که دارای داستانهایی کم مایه با موقعیتهایی کاملا قابل پیش بینی می باشند . قصد نگارنده در این تحلیل اینست که از این به بعد این نوع غافلگیری را که به شدت در لایه های فیلمنامه مشهود و از لحاظ کمی زیاد است ، با عنوان " غافلگیری هیچکاکی " برشمارد و چه خوب که آنها را با یکدیگر به شمارش بگذاریم تا پی به خلاقیت داستانی فیلم ببریم . اولین غافلگیری هیچکاکی را شاید در همین سکانس بتوان جستجو کرد . جایی که بیننده گمان می برد ، با توجه به نگاههای محمود نسبت به زن جوان و پس از سبز شدن چراغ راهنمایی به دنبال زن برود ، که بلافاصله در نمای بعد خلاف این قضیه ثابت می شود . نکته ای دیگر که باید در این سکانس به آن اشاره کرد ، رعایت چراغ راهنمایی از سوی محمود است که در جایی دیگر از فیلم که او را در حال پیروی از امیال نفسانیش می بینیم ، این هنجار به راحتی از سوی او که در ابتدا خود را فردی اخلاق گرا و پایبند معرفی می کند، زیر پا گذاشته می شود. با رسیدن محمود به محل کارش که کارخانه ای صنعتی می نماید ، تماشاگر با محیط کاری او آشنا می شود و دکوپاژهای خوب با کمک قطع های به جا در تدوین عالی مرحوم مینویی و محمدرضا موئینی این آشنایی را به خوبی میسر می سازد. در واقع در کمترین زمان ممکن تماشاگر به موقعیت شغلی محمود در کارخانه و نیز محیط کاری او پی می برد. منشی مدیر عامل کارخانه هم به درستی از تیپ معمول منشی ها انتخاب شده و نحوه ادای دیالوگها و انجام ریزه کاریهای شخصیتی زیر نظر و هدایت افخمی ، به خوبی از سوی بازیگر نقش ( نیلا خرم ) رعایت شده و یا لااقل حسنی که دارد اینست که مصنوعی جلوه نمی کند . در کارخانه سکانسی که در آن محمود با تلفن تهدیدآمیز گرجی ، کارگر معتاد و اخراجی کارخانه ، مواجه شده از چند لحاظ قابل بررسی می باشد . ابتدا باید به نحوه دکوپاژ افخمی اشاره کرد که با کمک استاد نعمت حقیقی ، مدیر فیلمبرداری ، کلوزآپی با زاویه ای کمی رو به بالا از صورت عرب نیا گرفته است که حس تسلط او را نسبت به تهدیدهای پوچ گرجی با همراهی دیالوگی خوب ، " باید یه مدت مشق غیرت کنی "، به زیبایی نمایان می سازد . یا باید به اینسرتی که از گوشی تلفن گرفته شده ، اشاره نمود که در هنگام دیالوگهای تهدید آمیز گرجی ( میخوام خودمو بکشم مهندس...اما قبل از اون می خوام شما رو بکشم )به چشم می آید و به خوبی موکد این تهدید است. همچنین باید به لبخند دلنشین عرب نیا که حاکی از بی تفاوتی اوست اشاره کرد که در جواب منشی مرد کارخانه ( فرامرز روشنایی )که گرجی را آدمی خطرناک خطاب می کند ، سر می دهد . نکته دیگری که باید مورد بحث قرار گیرد اینست که شاید در نگاهی اجمالی شخصیت گرجی را که تنها در دو سکانس صدای او را می شنویم ، شخصیتی به ظاهر زائد در نظر بگیریم ؛  اما اگر کمی دقت به خرج دهیم این نحوه برخورد محمود با گرجی است که مدنظر کارگردان و فیلمنامه نویس بوده است . محمود در این سکانس با تحکم گرجی را می راند و وقعی به تهدید او نمی گذارد ولی در جایی دیگر از فیلم و در حالیکه سیما بنیان خانواده او را تهدید کرده است و محمود دیگر آن محمود اول فیلم نیست ، برخوردی از سر استیصال با گرجی دارد و این بار اوست که متزلزل نشان می دهد . ضمن اینکه این تهدید گرجی ، موتور پیگیری تماشاگر را خیلی زود و برخلاف اکثر فیلمهای ایرانی روشن می کند و برای ایجاد حس اضطراب در او در سکانس بعد کارکردی مناسب دارد . این سکانس مورد اشاره در خانه محمود رخ می دهد ، جایی که صدایی که شباهتی با صدای گرجی دارد از ترانه می خواهد که به دم در بیاید . و چه زیباست که افخمی در این سکانس از موسیقی دلهره آور استفاده ای نکرده است و همین سکوت تنش نهفته در سکانس را به خوبی نمایانگرست . این سکانس هم حاوی دومین " غافلگیری هیچکاکی " فیلم است . تماشاگر با رفتن احمد به کوچه می فهمد که این محمود بوده که با تقلید صدا خواسته همسر و برادرش و نیز بیننده را با خرید اتومبیلی خارجی غاقلگیر کند . لبخند کنایه آمیز عرب نیا را می توان خطاب به تماشاگر دانست که به او گوشزد می کند بار دیگر عجولانه قضاوت نموده است . در سکانس بعد هم نکاتی حائز مطرح شدن است . محمود همسر ، برادر و دو فرزندش را با اتومبیل تازه خریدش برای تفریح به بیرون برده است . جایی که محمود سرعت اتومبیل را افزایش می دهد ، زنگ هشدار سرعت ماشین به صدا در می آید . نکته استعاری نهفته در آن را می توان همین هشدار پیش آگاهانه در رابطه با رفتار و عملکرد خانوادگی و کاری او دانست . ترانه ، که نماینده بخش سنتی جامعه است ، مراقب آنست که بادی که در اثر سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت ماشین محمود به وجود آمده ، حجابش را برهم نزند . با پیشرفت فیلم پی می بریم که او چقدر نسبت به مرد و زندگیش ناآگاه است و در واقع این زنگ را می توان هشداری برای ترانه قلمداد نمود که همسرش در گذر جامعه از سنت به سوی مدرنیته ، قصد داردکه پا را از قواعد و چارچوبهای معین و تعریف شده برای بنیان و کانون خانواده فراتر بگذارد و نیز در زمینه کاری هم قصد طی نمودن پلکان ترقی را با پشت کردن به آرمانها و اعتقاداتش دارد ، آن هم در کمترین زمان ممکن . اتفاقا همین اتومبیل به ظاهر مدرن ، وسیله ای جهت تحکیم رابطه پنهانی و ممنوع میان محمود و زنی دیگر می شود . این موارد ذکر شده همگی به خوبی با جلو رفتن داستان مشهود می شود . در سکانس بعد ، از طریق محمود با مهندس خاکپور ( حمیدرضا افشار ) ، مدیر عامل کارخانه آشنا می شویم . افشار این سکانس را با جزییات و حرکات ریز آمیخته به کمی عصبیت به خوبی می چرخاند و حتی می توان گفت به مدد دیالوگهای خوبی که برایش نوشته شده است ، بازی او بر بازی عرب نیا در این سکانس می چربد . با همین سکانس تماشاگر به خوبی با مهندس خاکپور و روحیات و خلقیات او آشنا می شود . مهندس خاکپور نماینده گروهی از آدمهای دور و اطرافمان است که در گذر زمان و در رشد اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی جامعه ، خود و آرمانهایشان را از دست رفته می بینند . موید این نکته جملات خوبی است که در دیالوگهای این کاراکتر قرار داده شده است ؛ جملاتی از قبیل " چرا اینجوری شده ؟ " ، " کوچیک شده ایم ، خودمونم خبر نداریم ... " ، " نفسم بالا نمیاد... " و " اگه لیاقت داشتم همون زمان جنگ رفته بودم ...  مهندس خاکپور نقشی دراماتیک در داستان ارائه می کند . در واقع با تصادف او ، محمود با سیما آشنا می شود و با بهبود او این رابطه قطع می شود و داستان در مسیری دیگر و به سمتی تراژیک پیش می رود .  در عین حال سکانس دارای بار محتوایی برای پیشبرد داستان است . مهندس خاکپور از تلفنی مشکوک و تهدید آمیز می گوید که از او خواسته شده که کارخانه را تا بیشتر از این ضرر ندیده ، بفروشد . تا بدینجا تماشاگر احساس می کند که با داستانی روبروست که در مورد مافیای اقتصادی و تاثیر آنها در شخصیت و زندگی قهرمان فیلم صحبت خواهد کرد ؛ غافل از اینکه خط اصلی روایی داستان در جایی دیگر است و تماشاگر بدون آنکه خود بفهمد داستان در مسیری دیگر قرار خواهد گرفت و رنگ و بویی عشقی و عاطفی همراه با چاشنی تعلیق به خود خواهد گرفت و بار دیگر می فهمد بر خلاف تمام پیش بینی هایش رو دست خورده است . عرب نیا درسکانس یاد شده در جواب دوست و همرزمش که با لحنی شماتت بار از او می پرسد که پول ماشین را ازکجا آورده است ، نکته ای ریز را در بازیش رعایت می کند و آن لحن بیانش در  توضیح نحوه جور کردن پول لازم جهت خرید اتومبیل است . زمانیکه او در حال شرح این مطلب برای خاکپور است ، تلفن زنگ می زند و منشی خبر بدی از گمرک به خاکپور می رساند وعرب نیا لحن خود را عوض می کند و با استادی خاص آن را نیمه تمام می گذارد . جا دارد یادی هم شود از دیالوگ آخر مهندس خاکپور در این سکانس که می گوید : " یا شیر بر میگردم یا اصلا برنمی گردم ... "  به شخصه این دیالوگ و نحوه ادای آن از سوی حمیدرضا افشار را خیلی دوست دارم ، به خصوص که بیننده در مرتبه مجدد تماشای فیلم ، می داند که او دیگر بازنمی گردد . فیلم بلافاصله با صحنه ای در زیر باران و با جسد خون آلود زنی ادامه می یابد که موسیقی دلهره آوری آن را همراهی می کند ، اما تماشاگر بلافاصله پی می برد که برای بار سوم با " غافلگیری هیچکاکی " فیلم مواجه شده است و در واقع صحنه ای که پیش چشمانش بوده فیلمی است که محمود به اتفاق خانواده اش در عزیمتشان به تهران در سینمایی در حال تماشا هستند . فیلم هم فیلمی نیست جز " عروس " ساخته پرفروش افخمی و موسیقی همراه کننده آن تصویر مربوط به موسیقی همان فیلم ساخته استاد مسلم موسیقی پاپ ایران ، مرحوم بابک بیات است . شب در پارکی در تهران ، محمود و ترانه با هم خلوت کرده اند و محمود در جواب سوال همسرش که از او در مورد نحوه تامین قسط ماشین می پرسد ، می گوید با رشوه خواری و بند و بست پول ماشین را فراهم می کند که زن این شوخی او را مورد نکوهش قرار می دهد ، غافل از اینکه همسرش در اواخر فیلم با آدمهایی که قصد خرید کارخانه را دارند مشغول ساخت و پاخت می شود . در واقع همین دیالوگ زمینه ای برای روشن شدن سوی دیگر ماهیت وجودی محمود است . جا دارد به عباراتی که در دیالوگهای محمود در این سکانس به چشم می خورد ، اشاره ای داشته باشیم . او در جایی به ترانه می گوید : " اگه بدونی زن جماعت چه بلایی سر مرد میاره ؟! " این دیالوگ به خوبی سست بودن محمود را در برابر جماعت نسوان روشن می سازد . شاید محمود به این سستی و زبونی اجازه نداده تا به مرحله بالفعل شدن نزدیک شود ،  اما او هم با مشاهده فساد ریشه دوانیده درمحیط پیرامون خود این جسارت را به خود می دهد . از این منظر است که باید " شوکران " را فیلمی به شدت اخلاق گرا نامید که این اخلاق مداری را در زیر پوسته روایی جذابی پنهان کرده و آنرا در بوق و کرنا قرار نداده است . در قسمتهایی دیگر از این سکانس محمود ترانه را با واژه قدیمی " بی بی " یا در جایی دیگر " دختر خوب " خطاب می کند یا به او می گوید : " قبل از ساعت دوازده تو رختخواب تشریف دارین ... " که به وضوح دیدگاه سنتی و مردسالارانه او را به عنوان نماینده ای از قشر وسیع مردان جامعه نسبت به زنان ابراز می دارد . لازم است که بار دیگر از تدوین عالی فیلم در قطع تصاویر در این سکانس به نیکی یاد کنیم ، بی آنکه این تدوین گل درشت از کار درآمده باشد . در سکانس بعد محمود که منتظر خانواده اش است تا بیایند و سوار ماشین شوند ، با زنی خیابانی روبرو می شود که سوار اتومبیل او می گردد. لبخند معنا دار عرب نیا در این سکانس که آمیخته به نگاهی شهوت آمیز است را می توان نشانه ای دیگر از سوی کارگردان به عنوان یک پیش آگاهی نسبت به لغزش اخلاقی محمود دانست . ضمن اینکه هم این زن خیابانی ، هم ترانه و هم در جایی دیگر سیما جمله " بریم دیگه " را خطاب به محمود می گویند که آن را می توانیم به عنوان موتیفی برای کشش جنسی محمود نسبت به جنس مخالف فرض کنیم  و همین کشش سطحی و بی مایه است که دیدگاه او نسبت به زنان را پایه ریزی کرده است . لازم است نکتهای در این میان در رابطه با جسارت ماهوی فیلم بیان شود . نمایش زنان خیابانی تا قبل از این فیلم به عنوان تابویی در سینمای ایران قلمداد  میشد یا در کمترین فیلمی در سینمای پس از انقلاب زنی را با سیگاری در دست می توانستیم ببینیم . شوکران اولین فیلمی بود که در پس از انقلاب به مقوله ازدواج موقت و رابطه ممنوع میان زن و مرد ، بدون ارائه صحنه های مبتذل ، می پرداخت . البته استفاده مکرر و افراط آمیز از این تابوها از سوی سازندگان فیلمها در سالهای بعد ، آنها را به بدل به موضوعاتی دست مالی شده و پیش و پا افتاده نمود. با همه این اوصاف این " شوکران " بود که خود را در طول این چند سال حفظ کرد و هنوز به عنوان اثری جذاب ، به یاد ماندنی و جسورانه از آن یاد می شود . سکانس بعد را تماشاگر با صدای ترانه روی جاده ای تاریک آغاز می کند که محمود را صدا می زند و به او اطلاع می دهد که مهندس خاکپور تصادف نموده است . گویا خطاب کردن نام محمود بر روی این جاده تاریک هشداری است از سوی کارگردان که به مسیر رو به تباهی محمود در پی این حادثه اشاره دارد . مسیری که خط روایی داستان را به جهتی دیگر سوق می دهد که خانواده به ظاهر خوب و عاری از مشکل محمود را تا سر منزلگاه تهدید و سرنوشت دختری بی پناه و جویای محبت را به ورطه نابودی می کشاند .

به نظر اینجانب این مقدمه سیزده دقیقه ای که حاوی نکاتی ارزشمند بود ، را می توان به عنوان فصل ابتدایی داستان دانست . در این تحلیل تا آنجا که ذهن محدود و بسته نگارنده اجازه داد ، موارد ملزوم و ریشه ای سکانسهای این فصل استخراج و آنالیز شد و نکات دراماتیک که در پیشبرد داستان نقشی موثر ایفا کرده بودند ، برشمرده شد . به امید خدا تحلیل سایر فصول و سکانسهای فیلم در آینده در این وبلاگ نوشته خواهد شد . کامنت ها و نظرات شما ،  رهگشای این نقد و بررسی خواهد بود .

 

----------------------------

 

دیشب فیلم " اره ۳" را دیدم . دنباله های قبلی این فیلم را ندیده و فقط نقد و داستانهای آنها را خوانده بودم . از شما چه پنهان که با خودم گفتم فیلم را نصف شب ببینم و پس از سالها  حسابی بترسم و از این ترس که در انواع مختلف و در وجود همه ما هست ، لذت ببرم. اما چشمتون روز بد نبینه ! با فیلمی مهوع ، بی سر وته و از لحاظ سینمایی کاملا ضعیف مواجه شدم . و تنها اتفاقی که در طول تماشای فیلم برایم نیفتاد ، احساس ترس بود ! راستش با دیدن این معجون بی سر وته اولین نکته ای که به ذهنم خطور کرد ، این موضوع  بود که هالیوود با اون همه فیلمهای خاطره انگیزش ، داره سیری قهقرایی رو دنبال می کنه و فیلمهایی از این دست مسیر این سقوط آزاد را هموارتر می کنن . راستشو بخواین " گیس بریده " ( جمشید حیدری ) خیلی از این فیلم جذاب تر بود ! فیلمهایی از این دست که با  خلق فضاهایی تیره و تار و قطع هایی سریع درتدوین ، با تقلید از انقلابی که فینچر در  زمینه های یاد شده و بالاخص با شاهکار گرانقدرش ، هفت ، در هالیوود ایجاد کرد ، سعی می کنند که خود را متفاوت جلوه بدن ، غافل از اینکه این آثار از تنها چیزی که برخوردار نیستن ، داشتن روح سینمایی لازم برای خلق یک اثر است . و نکته ای که قابل ذکر می مونه اظهار تاسف برای بینندگان آمریکایی است که در سه روز اول اکران فیلم ، برای اثری که تنها دوازده میلیون خرجش شده ، سی و سه میلیون دلار بی زبون رو به جیب سازندگان و متولیان سودجوی کمپانی ریخته اند و این مخلوق بی در و پیکر رو به پرفروشترین فیلم هفته بدل ساختن . واقعا نمیشه به هیچ چیز دنیای کنونی اعتماد کرد ، حتی به چشمات !

 

-----------------------------

* بعد التحریر : جشنواره فیلم فجر پنجشنبه شروع میشه و باز هم بلیتی گیرم نیومد. خوش به حال دوستان و اساتید منتقد که فیلمها رو به دور از جنجال صفها و در کمال آرامش می بینن . باید یه افسوس ویژه هم بخورم به بلیتهایی که در ارگانهای دولتی به دست دوستانی میفته که عشقشون فیلمهای هندی و سریالهای نازل تلویزیونیه و سالی به دوازده ماه هم با سینما قهرن ! و برای من و امثال من تنها چیزی که باقی می مونه حسرت دیدار برخی فیلمهای جنجالی و  له شدن در زیر دست و پا و گم شدن در هیاهوی صفهاست ، هر چند که به شخصه دوران جشنواره با همه خوبی ها و سختی هاش برای من همیشه خاطره انگیز بوده و هست . به امید تماشای فیلمهایی با سطح کیفی بالا در جشنواره امسال .  هر فیلمی رو که موفق به تماشایش بشم ، در موردش در وبلاگ می نویسم . در دوران جشنواره ، هر وقت فرصت کردین یه سری به این وبلاگ بزنین.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 19:36 |

با سلام خدمت دوستان عزیز . ممنون از کامنت های پر مهر و محبتتون . این دفعه زودتر وبلاگ رو آپدیت کردم . دلیلشم این بود که پریشب قرار بود سالن کوچک حوزه هنری فیلم ژان رنوار  ، قاعده بازی ، را اکران کنه که باز از بدشانسی من فیلم آماده نبود و قرار شده حیدربود که فیلم درخواستی پخش کنن . من هم که دودل بودم گفتم برم آخرین ساخته جمشید ی ، گیس بریده ، رو ببینم . دیروز صبح هم رفتم فیلم  " رویای خیس " اثر پوران درخشنده . به همین خاطر نقدی بر این دو فیلم نوشته ام که گفتم بذارمش تو وبلاگ .

 

***نقدی بر فیلم   " گیس بریده "  اثر جمشید حیدری

 

* آقای جمشید حیدری ، کمی به دور و اطرافتان نگاه کنید !

 

" گیس بریده " آخرین ساخته جمشید حیدری هم اکنون بر پرده سینماهای کشور در حال اکران می باشد . جمشید حیدری که از آخرین ساخته اش ، حماسه قهرمانان (۱۳۷۶ ) حدود ده سال می گذرد ، پس از چندین سال اقامت در خارج از کشور این بار  با ساخت " گیس بریده "  ، برای نهمین بار توانایی های خود را در عرصه کارگردانی به بوته آزمایش گذاشته است .

 

                             

 

داستان فیلم بدین قرار است : " مریم ( گلشیفته فراهانی ) ، دختری دبیرستانی و هفده ساله ، نامه هایی عاشقانه از یک ناشناس که به دبیرستان محل تحصیلش فرستاده می شوند ، دریافت می کند . این نامه ها بیش از پیش سوء ظن پدر مستبدش ،  منصور ،  ( محمدرضا شریفی نیا ) را برمی انگیزد . پدر همانند گذشته او را به باد ضرب و شتم می گیرد و مادر ( سارا خویینی ها ) که مدافع مریم است نمی تواند کاری از پیش ببرد . مریم به ناچار از خانه می گریزد و با کمک آموزگار خود ( سودابه بیضایی ) پدر را به دادگاه می کشاند و ... "

 

با مطالعه خلاصه داستان می توان به دیدن یک فیلم اجتماعی با پس زمینه انتقادی در رابطه با خشونت علیه فرزندان امیدوار شد ، اما وقتی سکانسهای فیلم از جلوی چشمان بهت زده بیننده یک به یک سپری می شوند ، تازه متوجه می شویم که به طرز فاجعه آمیزی رو دست خورده ایم !  فیلمنامه به شدت سطحی و دارای پیامهای کهنه و نخ نما در باب حمایت از حقوق زنان و فرزندان در برابر خشونتهای خانوادگی و فامیلی است . از آن بدتر این جزییات فیلمنامه است که فیلم را هر چه بیشتر در سراشیبی قرار می دهد و کارگردانی ضعیف جمشید حیدری هم به این سیر قهقرایی کمک شایانی می کند . هر چند که همان جمله معروف که " از فیلمنامه ای بد نمی توان یک فیلم خوب ساخت "  در مورد این فیلم صدق می کند . موقعیتها و حوادث داستان به شدت کلیشه ای و دستمالی شده هستند . کافیست نگاه کنید به روند فرار مریم از خانه و پرسه زدن او در سطح شهر . مزاحمت اتومبیلها در حاشیه خیابان برای مریم ، روبرو شدن مریم با دو دختر فراری و پسر همراهشان و زنی که پاانداز آنها می باشد ، آشنایی مریم با پیرمردی که سرایدار ساختمانی نیمه کاره است و اتفاقا او نیز دخترش به دلیل فقر پدر فرار کرده است و او از مریم همانند دختر نداشته اش تیمارداری می کند . حال خود قضاوت کنید و ببنید که چند بار در طول سالیان اخیر این موقعیتها در فیلمهای سینمای ما رخ داده و عجب آنکه فیلم به جای آنکه همین رویدادهای نخ نما و کلیشه ای را به شکلی شسته و رفته و آبرومند نشان دهد ، آن را به ضعیف ترین شکل ممکن به خورد بیننده بینوا می دهد ! و از همه بدتر اینست که بیننده باید برای دقایقی شاهد دویدن های بی مورد مریم در طول  و عرض خیابانها باشد و تدوینگر و کارگردان که به خیال خود از تدوین موازی صحنه ها استفاده کرده اند ، یکبار او را در کنار رودخانه ای و یکبار هم در خیابانها در حال دویدن و ایستادن نشان می دهند . شایان ذکر است صحنه ای با مزه و خنده دار در میان همین پلان/ سکانسها به چشم می خورد که مریم در زمینی که به مزرعه می ماند در حال دویدن است و اسبی سفید او را در کنارش همراهی می کند و تازه دوربین مریم را رها می سازد و دویدن اسب را با اشتیاق دنبال می کند . گویی که مقصود از این صحنه استعاری ،  نشان دادن روح سرکش مریم در برابر استبداد پدر و جامعه مردسالار است.

 اتفاقات و حوادث ریز و درشت و نیز عملکرد و کنشهای غیر منطقی شخصیتها هم که دیگر جزیی از فیلمنامه های سینمای ایران شده ، در این فیلم هم خود نمایی می کند . آموزگار مریم که قیم موقت او شده ، اتفاقا خود نیز جور کشیده از ظلم پدری است که به سبب ضرب و شتم توسط او از نعمت بارداری در آینده محروم شده و مادرش هم در اثر همان جراحات وارده سالهاست که روی صندلی چرخدار است و جالب اینکه در اواخر فیلم به کمک مریم ، و همانند معجزات فیلمهای هندی و فارسی ، از روی صندلی چرخدار بلند می شود . یا باید به همان برخورد مریم با پیرمرد اشاره نمود که قبلا ذکر آن رفت . یا اتفاقا یکی از دوستان مریم ، پسری که برای مریم نامه های عاشقانه می فرستاده را در روز عروسی به سهل انگارانه ترین شکل ممکن شناسایی می کند و رسوایش می سازد . یا پسر عموی مریم که بچه مثبت این داستان است و هم خیر و خاطر مریم را می خواهد یک سی دی از همان پسر ( حمید ) که حاوی نوشته های عاشقانه برای مریم است و اتفاقی توسط برادر کوچک مریم در خانه مریم پیدا شده ( چون پدر مریم حمید را که مباشرش است و به او اطمینان کامل دارد یکبار برای وارسی کامپیوتر مریم به خانه خود آورده بود ) ، پیش خود نگاه دارد و آن را رو نمی کند تا روز عروسی حمید با مریم ؛ تازه آن هم پس از روشن شدن قضیه می گوید که اینچنین دیسکتی از حمید در اختیار دارد .

 

شعارها و پیامهای اخلاقی هم که هر چند دقیقه یکبار از دهان یکی از بازیگران در می آید و اعصاب تماشاگر را مورد عنایت خود قرار می دهد !  کافیست به شعارهای خسته کننده و تلویزیونی دو قاضی نسبت به رای در قبال پدر مریم ، یا گوشزدها و نصایح اخلاقی مادر که از همان سکانسهای ابتدایی خطاب به پدر گفته می شود ، اشاره کرد .

بازی بازیگران به جز تا حدودی دو نقش اصلی ضعیف و در بعضی موارد خنده دار از کار درآمده است . بازی آموزگار مریم ( سودابه بیضایی ) و مادر ( سارا خویینی ها ) نچسب است  و بازی نقش حمید ،  پسرعموی مریم ، دختران فراری و زن همراهشان ، قاضی پرونده و عموهای مریم که فاجعه و تمسخرآمیز می باشد طوریکه تماشاگر با نحوه ادای جملات این بازیگران به طور ناخودآگاه تبسمی بر لبانش نقش می بندد . بازی شریفی نیا چندان چشمگیر نیست اما به سبب تبحرش در ارائه حتی کلیشه ای ترین نقشها ، نقش منصور را از غیرقابل تحمل شدن  نجات می دهد . گلشیفته فراهانی نیز که تا چندی پیش شاه نقش خود در فیلم " میم مثل مادر " را به عرصه ظهور گذاشته بود ، این بار تمام تلاش خود را جهت باورپذیری نقش کرده و تا حدی هم موفق بوده است ، اما این نقش ضعیف در حد و اندازه های این استعداد ناب سینمایی نمی باشد . با این وجود ریزه کاری های همیشگی خود را در جهت هرچه بیشتر جلوه دادن نقش در برخی پلانها به نمایش گذاشته است که از آن جمله می توان به لبخند تلخ او در برابر بی مهری داییش برای پناه دادن به او و یا ریزه کاری ها و حرکات دست و صورتش در اجرای سکانس  آرام نمودن برادر گریانش ، پس از اینکه پدر قصد خفه کردن مریم را داشته بود ، اشاره کرد . با این وجود پس از زمانه ( حمیدرضا صلاحمند ، ۱۳۷۹ ) و جایی دیگر ( مهدی کرم پور -۱۳۸۱ ) این بدترین نقش کارنامه هنری فراهانی است.

 

از دیگر نقاط ضعف فیلم می توان به سکانسهای رویای مریم در پارک یا پدر در زندان و سکانس آخر اشاره کرد که بسیار بد از کار درآمده است . همچنین با شنیدن تم موسیقی و صدای سینتی سایزر به راحتی می توان حدس زد که موسیقی فیلم کار ناصر چشم آذر است ( چون فیلم تیتراژ ابتدایی ندارد و برای اولین بار به فهرست عوامل فیلم نگاهی نینداخته بودم ) . علیرغم تمام احترامی که برای استاد چشم آذر و کارهای ماندگار ایشان دارم اما موسیقی این فیلم تکرار کارها و سیاه مشق های استاد بود و حتی چندان به بار محتوایی فیلم ( اگر فیلم البته محتوایی داشته باشد ! ) کمکی نکرده است .

 

الآن که دارم نوشته ام را مرور می کنم ، احساس می کنم کمی تند رفته ام . اما آقای حیدری باید قبول  کرد که " گیس بریده " اثری ضعیف از کار در آمده و بدون تعارف بدل به یکی از بدترین آثار سینمای این چند ساله شده است . شایان ذکر است  به هیچ عنوان نمی توان منکر ناملایمتی ها و تضییع حقوق زنان و کودکان در سطح جامعه امروز شد . دغدغه شما هم برای به تصویر کشیدن این ناهنجاری ها قابل تقدیر است ، اما خودتان بهتر می دانید که سینما و زبان سینما ارزشی فراتر از ارائه پیامهای اجتماعی و انتقادی به شکلی سطحی و غلیظ دارد . شعار دادن فی نفسه کار مذمت آمیزی نیست ولی باید آن را در بسترها و لایه های نهفته و پنهان یک اثر سینمایی به تماشاگر منتقل نمود . شاید این چند سالی که از ایران به دور بوده اید ، بین شما و جامعه و حتی سینمای چند سال اخیر کشورمان  فاصله هایی انداخته است . اما کافیست نگاهی به دور و اطرافتان بیندازید و فیلمهایی از جنس شوکران و عروس آتش را با حوصله تماشا کنید . شاید در اثر بعدیتان با یک فیلم ماندگار و قابل بحث ، پیگیران  سینمای رنجور و بیمار ایران را خوشحال کنید . از صمیم قلب امیدوارم .     

       

--------------------------------

 

*** نقدی بر " رویای خیس " اثر پوران درخشنده

 

* بیانیه ای در باب  آموزش و تربیت

 

" رویای خیس " هفتمین اثر پوران درخشنده را بر پرده سینماها شاهدیم . خانم درخشنده در طول دو دهه فیلمسازی خود همواره به مسائل خانوادگی و مشکلات کوچک و بزرگ آن در رویارویی با اجتماع اطراف ، نگاهی انتقادی در زیر لایه هایی از اخلاقیات و پیام های سالم اجتماعی داشته اند . ساخته قبلی ایشان ، شمعی در باد ( ۱۳۸۲ ) ، در خصوص گرایش جوانان به قرصهای روان گردان و نقش خانواده ها در شکل گیری این گرایش بود که علیرغم برخورد سرد منتقدان ، مورد استقبال عموم تماشاگران قرار گرفت . حال این بار ایشان موضوعی رحساس و فراگیر ، که بسیاری از خانواده ها با آن دست به گریبان می باشند را نشانه رفتهاست . " رویای خیس" در مورد بلوغ نوجوانان و روابط آنها در این سن و سال بحث می کند .

 

داستان فیلم در مورد پسری نوجوان و شانزده ساله به نام آرش ( محمد رضا غفاری ) است که پدر و مادرش مدتی است از هم جدا شده اند و مادرش آذر ( شراره دولت آبادی ) با آرش مشکلاتی پیدا می کند و قصد او جهت ازدواج با مردی به نام سیاوش ( مجید مشیری ) ، آرش را وا می دارد تا به نزد پدرش ، امیر ( فرامرز قریبیان ) برود و در خانه پدری امیر زندگی کند . او که تعطیلات تابستانیش به تازگی شروع شده با دختر همسایه ، نازنین ( افسانه پاکرو ) آشنا می شود و میانشان جرقه هایی از عشق نوجوانی پدید می آید . فشار خانواده دو نوجوان پس از آگاهی از رابطه آنها به خصوص سختگیری های پدر نازنین ( همایون ارشادی ) آن دو را واردار به فرار می کند و به خاطر تعقیب از سوی پلیس ، آن دو در اثر حادثه ای به درون دره ای سقوط می کنند که منجر به مجروح شدن و نجات یافتن نازنین و مرگ آرش می شود .

 

فیلمنامه اثر همانند بسیاری از آثار سینمای ایران از اشکالاتی برخوردار است . مهمترین این مشکلات را باید ریتم کند آن بدانیم که با فضا و حس و حال فیلم چندان تناسبی ندارد . چندین سال است که فیلمهای سینمای ما به قول عامیانه بی خیال ریتم و حس و حال شده اند و هر سکانس زائدی که مد نظر فیلمساز باشد بدون توجه به افت منحنی داستانی فیلم در آن جای می گیرد . این مطلب جدا از ایجاد هیجان و حادثه کاذب در داستان فیلم و نیز فیلمهایی که ریتمی کند را می طلبند ، می شود . رویای خیس هم این مشکل را دارد و فرار دو نوجوان در اواخر فیلم و حادثه ای که برایشان به وقوع می پیوندد با حرکت آرام داستان در دو سوم زمان گذشته از آن چندان همخوانی ندارد . از دیگر نقاط ضعف فیلمنامه می توان به دیالوگهای تخت و بی روح قصه اشاره کرد . شخصیتها در این فیلم یا در حال شعار دادن هستند و یا مشغول توضیح دادن صحنه ای که مخاطب ، خود  در حال دیدن آن است . به جرات می توان گفت که تمام فیلم را می توان جستجو کرد اما یک دیالوگ دلنشین که به شدت با صحنه همخوانی داشته باشد و گوش بیینده را با لطافتش بنوازد ، بر نمی خوریم.  کافیست به یک دیالوگ تلفنی بین پدر و مادر آرش اشاره نمود ، هر چند که مثلا قرار است کدورت چند سال اخیر مادر و پدر را نشان دهد . پدر به مادر زنگ میزند ( یا بالعکس ) ، خلاصه پدر ابتدا صحبت می کند و می گوید : " الو آذر " و مادر در جواب می گوید " الو امیر "  !  قضیه اتاق پدر هم خیلی زود با باز کردن در آن توسط آرش لو می رود و انگیزه مخاطب جهت برانگیخته شدن حس کنجکاویش برای اینکه چه می تواند در آن اتاق باشد خیلی زود از بین می رود . ضمن آنکه چیز به دردبخوری در اتاق که بتواند خط قصه را پیش ببرد و یا سبب تحولی در آرش شود به چشم نمی آید . این اتاق تنها سبب اولین نگاه آرش به نازنین از پشت پنجره می شود که البته با توجه به جغرافیای دو منزل ،  کارگردان می توانست از نقطه ای دیگر اولین سرک کشیدن های آرش را طراحی کند ( هر چند که تا آخر فیلم به شخصه از زوایای دو خانه و موقعیت آنها نسبت به هم و نسبت به کوچه سر در نیاوردم ). قضیه گذشته پدر هم اگر به طور کامل حذف شود باز خللی در فیلمنامه ایجاد نمی کند . ضمن اینکه همان کابوس پدر و نشان دادن لحظه ای از گذشته ، تماشاگر را که از دیدن این عشقهای ناکام در سینمای قبل و بعد از انقلاب و نیز سینمای هالیوود و بالیوود سیراب کرده ، متوجه قضیه می کند . اگر هم منظور کارگردان و نویسنده (خانم شعله شریعتی به اتفاق کارگردان یکی از دو نویسنده فیلمنامه اثر هستند ) از شرح این گذشته ، ساختن بستر و دلیلی مناسب جهت همراهی نسبی پدر با آرش است ، همان کابوس چند ثانیه ای و نهایتا ادای دیالوگی موجز و کوتاه جهت این امر کافی می باشد  و نیاز به آن همه بسط و تفصیل نیست . جریان ازدواج مادر با سیاوش هم خیلی زود به دست فراموشی سپرده می شود و هر دو شخصیت نقش خود را در پیشبرد داستان از دست می دهند ، گویی که این دو شخصیت خلق شده اند تا سبب رفتن آرش به خانه پدر و آشنایی او با نازنین شود . حال این نمونه از داستان را در نظر بگیرید که مادر فوت کرده بود و آرش از ابتدا با پدر زندگی می کرد و حال نازنین و خانواده اش به خانه روبرویی آنها اسباب کشی می کردند . خود قضاوت کنید آیا خللی در روند داستان و پیام مورد نظر کارگردان وارد می شد ؟ و جز اینکه موتور داستان زودتر به حرکت در می آمد ؟ پایان داستان هم با مرگ آرش از خطر پایانهای خوش زورکی که ردپایشان را در آثار قبلی خانم درخشنده هم می توان یافت ، نجات پیدا کرده و تاثیرگذاری مورد نظر ایشان را تا حدودی برآورده ساخته است .

 

خانم درخشنده نیز ، همانند فیلم قبلی خود از دکوپاژها و قاب بندی هایی استفاده کرده که در جهت هر چه بیشتر خوش رنگ و لعاب شدن فیلم به کار روند . ضمن اینکه باید از نورپردازی های گرم فرخ مجیدی ، فیلمبردار اثر ، به خصوص در خانه پدری آرش اشاره و تقدیر کرد . نحوه گرفتن نماها جهت انتقال حس بازیگران از صورت شخصیتها ، در اکثر سکانسها به جا و درست بوده و تنها کلوزآپهایی که از صورت دو نوجوان فیلم در اولین دیدارشان در کافه گرفته شده ، کمی گل درشت ازکار در آمده است . همچنین باید به عدم حفظ راکورد ، در برخی صحنه ها از جمله تغییر پوشش بازیگران در سکانسهای بعدی و نیز چهره پردازی نازنین در سکانس سقوط به دره اشاره کرد که در نمایی صورتش پاک و آراسته است و هنگامیکه توسط مامورین پلیس نجات می یابد ، چهره ای گلی و زخمی دارد . سکانس پارتی جوانان هم نچسب و بی حس و حال است و بازی مادر و پدر صاحب پارتی و نحوه خندیدن و ذوق کردنشان از شیرین کاری های پسرشان و دوستانش خیلی بد از کار در آمده است . باید یادی هم بکنیم از نحوه رسیدن پدر در سکانس آخر به پایین دره و در کنار رودخانه و جسد پسرش که هر چه به عقل ناقصم فشار آوردم ،  نفهمیدم پدر ، این پرتگاه و سراشیبی خطرناک را چطور به سهل الوصول ترین شکل ممکن پیمود و پایین آمد .

 

دو نوجوان فیلم هم بد ظاهر نشده اند و اگر در انتقال حس لازم صحنه ها ، کمی دقت بیشتری به خرج داده بودند ، بازیشان قابل بحث می گردید . به خصوص که محمدرضا غفاری در سکانسهایی که قرار است گریه کند و احساسات خود را بروز دهد کمی ناشیانه عمل کرده است . اما در کل می توان با این فیلم به ظهور دو بازیگر خوب نوجوان در سینما امیدوار شد. سایر بازیگران هم چندان بازی قابل اشاره ای از خود به نمایش نمی گذارند . فرامرز قریبیان مثل همیشه گرم و دلنشین است و دیدنش بعد از چند سال بر روی پرده خاطرات خوب گذشته را مقابل چشمانمان زنده می سازد . همایون ارشادی هم تنها انگ نقش های درون گرا و مثبت است و به هیچ صورتی نمی توان او را درنقش پدر سنتی نازنین که فروشنده فرش است و دغدغه آبروی خانواده اش را در سر دارد ، پذیرفت . بازیهای مادرهای دو نوجوان ، ناظم مدرسه و دوستان آرش هم چنگی به دل نمی زند. طراحی صحنه فیلم هم قابل توجه بوده و باید یادی کنیم از پوستر قدیمی و مربوط به دوران جوانی خواننده محبوبم فرهاد که در نهایت سلیقه در اتاق جوانی پدر به دیوار آویخته شده است .

                      

پوران درخشنده سینما را هنری مقدس می داند و همیشه اذعان داشته که باید مشکلات و مسائل گریبانگیر خانواده ها را از منظر این هنر مطرح نمود . البته نباید این نکته را فراموش کرد که فیلمنامه و اجرای صحیح آن بر دادن پیام ارجحیت دارد . به هر حال " رویای خیس " فیلمی آموزشی و مناسب برای خانواده هایی است که پسر و دختری نوجوان دارند و با مشکلات سنین بلوغ آنها دست و پنجه نرم می کنند . گواه این مدعا تقدیر از این فیلم در جشنواره اخیر فیلم رشد بوده است . ولی اگر پای ارزشهای هنری و سینمایی به میان آید قطعا " رویای خیس " جایی در آن آرمان شهر ندارد .

 

 --------------------------------

 

*** نقدی بر " بر باد رفته ( صدرا عبداللهی ، 1381 ) " ،

       یکی از فیلمهای جدید شبکه ویدیویی :

                                            

 

بر باد رفته که ابتدا " پیش از آنکه بگویم خداحافظ " نام داشت ، سال گذشته و پس از چند سال در محاق توقیف بودن ، بعد از اتمام جشنواره فیلم فجر اکران شد و با برخورد سرد منتقدان و تماشاگران مواجه شد . چون به شخصه نتوانسته بودم که فیلم را در زمان اکران ببینم ، مشتاق دیدار آن بودم . امروز فیلم را که این ماه وارد شبکه ویدیویی شده ، دیدم و از ساخت چنین فیلمی تعجب کردم . فیلم تا نیم ساعت اول مثل یک نمایشنامه رادیویی بود و در این مدت و دو سوم زمان باقیمانده بعد از آن هم ، تنها هدفی که دنبال می کرد ارائه تصاویری شیک با قاب بندی هایی دلنشین از جزیره کیش و آبادانی ها و کارهای عمرانی صورت گرفته در آن بود . فیلم داستان بازگشت تهمینه اردکانی ( نیکی کریمی ) پس از ده سال از آمریکا به ایران و جزیره کیش است . جزیره ای که دوازده سال قبل او و همسرش شریف ( محمد رضا فروتن ) به قصد سازندگی پای به آن گذاشته بودند . اما شریف که از رزمندگان دوران جنگ بوده و فیلم به طور تلویحی او را به جناح راست منتسب می کند ، چنان درگیر کار خود می شود که پس از مدتی تهمینه را دلخور و خسته  می کند و سبب می شود که او شریف را ترک کند و به آمریکا برود . حال او بازگشته و هر چه شریف از او می پرسد برای چه به جزیره آمده ، او طفره می رود و حسابی کفر بیننده را در می آورد . در پایان هم مشخص می شود که او با بررسی اوضاع اقتصادی جزیره از طریق شرکتی ایرانی -  کانادایی که خود مدیر عاملی آن را بر عهده دارد در مناقصه ای که شرکت شریف هم در آن شرکت می کند ، حضور پیدا به هم می رساند و برنده می شود و به نحوی به شریف می فهماند که دورانش به سر آمده است . شریف که با اوج دوران اصلاحات روبروست و جهت پاره ای از توضیحات در رابطه با مسائل مالی قرار است به دادگاه احضار شود ، سرخورده از چند سال جان کندن در جزیره ، قصد ترک آن را دارد که تهمینه به سراغ او می آید .

                                                        

 

فیلمنامه هیچ کششی برای پیگیری تماشاگر باقی نمی گذارد و اگر فلاش بکهای بی مورد و زیاد آن را حذف کنیم ، اثر به فیلمی کوتاه بدل خواهد شد ؛ هرچند که در زمان حال هم هیچ اتفاقی نمی افتد و تماشاگر جان به لب شده کماکان منتظر چرخشی قابل توجه در داستان است . آن قضیه مناقصه هم هیچ نوع غافلگیری یا برانگیخته شدن حس همدلی در بیننده نسبت به شریف ایجاد نمی کند . بازی های فروتن و نیکی کریمی هم جز ء نقاط تاریک کارنامه هنریشان به حساب می آید . تنها نقطه روشن این فیلم موسیقی دلنشین بهرام سعیدی است که البته در بعضی از سکانسها بی مورد ازآن استفاده شده و باید به ترانه خوب پایانی هم اشاره کنم که به لهجه جنوبی و در سبک و سیاق اسپانیولی سروده شده است . اشارات سیاسی فیلم هم نخ نما و از مد افتاده است . صحبتهایی هم که دو شخصیت درباره خاتمی می کنند ، به مقالات روزنامه های دوران اصلاحات می ماند و همان زمانها که در فیلمی مانند اعتراض ( مسعود کیمیایی ، ۱۳۷۸ ) به شکلی بیانیه ای و سطحی گفته شد ، انتقاد و تمسخر همگان را برانگیخته بود . وای به حال اینکه بخواهیم این صحبتها را در جامعه اشباع از سیاست فعلی و به شکلی ضعیف بیان کنیم.

 صدرا عبداللهی که سالیان سال ساکن خارج از کشور بوده ، در اثر اول خود کاملا ناموفق است و نتوانسته شرایط جامعه را به خوبی در لایه های فیلم خود به نمایش بگذارد . اما تنها دو سال در محاق توقیف بودن نمی تواند دلیلی بر نقاط ضعف یا کهنه شدن فیلم باشد ، بلکه فیلم از بسیاری جهات می لنگد و در واقع باید گفت که بر باد رفته است .

-------------------------------------------------------------------------

*** بعد التحریر:  ماهنامه " فیلم " هم اواخر دیماه و چند روز زودتر نسبت به دیگر ماهها بر روی دکه های روزنامه فروشی آمده است  ( دلیل چاپ زود هنگام مجله هم چاپ ویژه نامه همیشگی و پر و پیمان جشنواره است که قراره قبل از دوازده بهمن از زیر چاپ در بیاد ).

  خوبه که اول از روی جلد بگم که دو عکس از "رییس " جدیدترین فیلم مسعود کیمیایی انداخته ، یکی متعلق به پولاد پسر مسعود و دیگری مال بازیگر محبوبم ، فرامرز قریبیان ، است . از نکات قابل توجه در بخش رویدادهای داخلی مجله میتونم به نامه اعتراض آمیز اتحادیه تهیه کنندگان وگزارش مراسم جشن ۶۸ سالگی بهرام بیضایی در خانه هنرمندان اشاره کنم . در بخش تلویزیون هم نقد و بررسی منتقد خوب و فهیم مجله ، آقای مهرزاد دانش ، بر چهار مجموعه زیر تیغ ، کتاب فروشی هدهد ، باغ مظفر و عبور شیشه ای آمده است . در بخش صدای آشنا هم مطابق چند ماه اخیر نقد استاد بزرگ دوبله ، ابوالحسن تهامی ، بر دو انیمیشن عصر یخ و عروس مرده به چاپ رسیده است . همچنین با نوشته ای توسط عباس بهارلو یادی شده از مرحوم فرخ غفاری و نیز گفتگویی چاپ نشده با او که توسط فریدون جیرانی به انجام رسیده است . در بخش سینمای جهان خبرهایی از چهره ها و نیز نقدهایی بر فیلمهای روز جهان آمده است و نیز یک بخش خیلی باحال در مورد مرحوم جوزف باربرا ی بزرگ چاپ شده که حتما باید بخونیدش . جهت اطلاع اون دسته از عزیزان که ایشان رو نمی شناسن باید عرض کنم او خالق محبوب ترین شخصیتهای کارتونی همه دوران یعنی تام و جری بود . در نمای درشت هم " کازینو رویال " ، آخرین و جدیدترین فیلم مجموعه جیمز باند و تاریخچه فیلمهای جیمز باند نقد و بررسی شده است . یک گفتگوی تازه هم با داستین هافمن چاپ شده که خالی از لطف نیست . در بخش نقد فیلم هم نقدهایی بر ستاره است ( فریدون جیرانی ) و سولاریس ( اسیتون سودربرگ ) به چاپ رسیده است . در بخش سینمای خانگی هم بهزاد عشقی در مورد قیصر ، طبیعت بی جان و کاپوتی صحبت کرده است . مونولوگ احمد طالبی نژاد هم این دفعه خطاب به استاد عزت ا... انتظامی است ( اصلا میشه نوشته ای از طالبی نژاد رو از دست داد ؟ ) احمد امینی بزرگ هم که بیش از بیست سال است با انرژی مشغول جواب دادن به نامه های خوانندگان است . فرهنگنامه بازیگران داخلی و خارجی و بخش بیست سال پیش در همین ماه که مختص به شماره ۴۵( بهمن ماه ۱۳۶۵ ) می باشد ، بخشهای پایانی مجله را تشکیل داده اند . سایه خیال این دفعه هم مطابق ماه قبل به سرپرستی امیر قادری عزیز به چاپ ادامه مطالب در رابطه با مرحوم رابرت آلتمن دست زده است . " فیلم " یادتون نره !
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 0:46 |

با سلام خدمت دوستان عزیز . ببخشین که باز وبلاگ رو دیر آپدیت کردم . یه نقد برای فیلم " تله " نوشتم که با اجازه تون میذارم تو وبلاگ .

 

تقابل شخصیت و موقعیت

 

" تله " آخرین و هفدهمین ساخته سیروس الوند ( البته بدون در نظر گرفتن فیلم زن دوم که توسط او در حال ساخت می باشد ) و با حضور ستارگان پولساز سینمای ایران بیش از یکماه است که بر پرده سینماهای تهران و شهرستانها در حال اکران می باشد . سیروس الوند کارگردانی با بیش از سی و دو سال سابقه فیلمسازی در بستر موضوعات اجتماعی این بار یک تریلر- نوآر اجتماعی را به عنوان آخرین ساخته خود برگزیده است .

 

 

داستان فیلم از این قرار است : " فرشاد ( محمدرضا گلزار ) که یک دکتر روانشناس است با مژگان ( ماه چهره خلیلی ) ازدواج می کند ، اما شب ازدواج مجبور می شود برای رسیدگی به حال یکی از بیماران ، همسر خود را ترک کند . این اتفاق به همراه توجه بیش از حد بیماران و دوستان مونث پیش از ازدواج فرشاد ، مژگان را نسبت به او بدگمان می سازد . ندا ( سحر زکریا ) که زمانی منشی فرشاد بوده ، هنوز هم به او علاقه مند است و البته خود یک عاشق به نام شاهرخ ( امیرحسن صدیق ) ، دوست و همکار فرشاد که پروانه طبابتش لغو شده ، دارد. او که سبب آشنایی فرشاد و مژگان بوده ، به مژگان پیشنهاد می دهد تا همسرش را امتحان کند . بدین منظور ندا از نازنین ( مهناز افشار ) که برادر ندا ، نادر ( امین حیایی ) عاشق و دلبسته اوست ، می خواهد تا فرشاد را در این زمینه امتحان کند . نادر که یک جوان آس و پاس است با همکاری نازنین آدمهای پولدار را سرکیسه می کنند . نازنین به سراغ فرشاد می رود اما خود اسیر عشق او می شود و داستان به سمت یک پایان تراژیک پیش می رود . "

 

 همانطور که از داستان فیلم برمی آید ، برخلاف اغلب فیلمهای چند سال اخیر سینمای ایران ، " تله " از موضوعی پیچیده و شخصیتهای اصلی فراوان با انگیزه های مختلف تشکیل شده است ؛ اما باید دید که آیا الوند و فیلمنامه نویسش ، ایرج افشار ، که شخصا فیلمنامه قبلی او ( باج خور ) را برخلاف بسیاری از منتقدان و تماشاگران دوست دارم ، در این امر موفق بوده اند یا خیر ؟

فیلم از ابتدا کلی حادثه و اتفاق را پشت سرهم ردیف می کند ، ولی سیر این وقایع در جذب تماشاگر برای پیگیری داستان چندان قابل قبول به نظر نمی آید که البته این امر را باید به حساب شخصیت پردازی ضعیف فیلم در مقابل پیچیدگی خط روایی و موقعیت های فیلم گذاشت . فیلم بر خلاف مثلث عشقی های معروف تاریخ سینما ، یک مربع عشقی را خلق نموده است که فرشاد ، مژگان ، نازنین و نادر رئوس این مربع را تشکیل داده اند . فیلم مملو از روابط به ظاهر پیچیده بین این  کاراکترهای اصلی است : عشق فرشاد و مژگان به یکدیگر ، عشق نازنین به فرشاد ، عشق نادر به نازنین و عشق شاهرخ به ندا . البته ندا و شاهرخ همانند

دو کاتالیزور میان کاراکترهای اصلی فیلم رفتار می کنند و تنها جهت پیشبرد روایت و ارائه اطلاعات لازم به بیننده خلق شده اند .  فرشاد که دکتری روانشناس است و پیشینه خوبی در روابط ممنوع پیش از ازدواج دارد ، به راحتی فریب حیله ها و نقش بازی کردنهای نازنین را می خورد و افسار خود را به دست او می دهد . با توجه به آگاهی بیننده از گذشته فرشاد ، این کشش را امری عادی تلقی می کند ، اما در نیمه دوم فیلم ، او را شدیدا مقید به همسرش می بینیم و در واقع پی می بریم که او به نازنین تنها به چشم بیمار خود نگاه می کرده و همراهی با او فقط به سبب وجدان فرشاد به عنوان یک پزشک بوده است . ولی بر خلاف توقع سازندگان فیلم ، تماشاگر به جای اینکه احساس کند از کارگردان / فیلمنامه نویس رو دست خورده و از این غافلگیری لذتی سینمایی ببرد ، حس می کند که در جهت تحمیق او تلاش شده است . مژگان هم یک شخصیت ناظر و منفعل در برابر سیر وقلیع داستان است و شاید تنها کاری که از او در طول فیلم به درستی سر می زند ، همان زدن ضربه با گلدان به سر نازنین است که می توان این عمل او را ناشی از حس حسادت زنانگی او و تلاش وی جهت جلوگیری از فرو پاشیدن زندگیش دانست و توجیه کرد ، که البته همین یک کار را هم به درستی انجام نمی دهد ! شخصیت نازنین هم قرار است تداعی کننده یک FEMME FATAL یا همان زن مرگبار ( اغواگر ) باشد که البته در یک چشم به هم زدن عاشق فرشاد می شود و خیلی سریع و زودتر از آنچه که بیننده انتظار دارد حس همذات پنداری با فیلم را از او می گیرد . ضمن اینکه با شخصیت سرد و بی روحی که از فرشاد دیده ایم ، توقع داریم که فرشاد به سمت نازنین و عشوه گریهای او کشانده شود . تماشای گذشته نازنین آن هم با دور اسلوموشن و آن دکوپاژ ضعیف و دیدن اینسرتهایی از شکستن گلدانها در آن خانه قدیمی و سنتی کمکی به شخصیت نازنین و توجیه رفتارهای او نمی کند . نادر هم کاراکتری است که البته نمونه آن را در فیلمهای ایرانی چند سال اخیر و سینمای جهان بارها دیده ایم . اما به جرات می توان گفت که او تنها شخصیتی در فیلم می باشد که تا حدودی قواعد و پردازش صحیح کاراکتر در خصوص او از سوی ایرج افشار و سیروس الوند صورت گرفته است .

 

 

بازی های فیلم به جز امین حیایی که موفق می شود در چند سکانس گلیم خود را از آب بیرون بکشد و نیز امیر حسین صدیق ، چندان چنگی به دل نمی زند . اگر بازیگران ، کمی خست را در رابطه با انتقال حس و حال و انرژی به نقش کنار می گذاشتند ، شاید اکنون این روابط به ظاهر پیچیده و شخصیت پردازی ضعیف فیلم برای بیننده قابل باورتر می شد .

 

کارگردانی سیروس الوند هم به جز چند سکانس از جمله سکانسهای پایانی ، که حاصل بیش از سه دهه تجربه فیلمسازی اوست ، چندان جالب توجه نمی باشد و تلاش او و محمدعلی سجادی کارگردان که این بار تدوین فیلم را بر عهده داشته ، برای جلوگیری از کند شدن ریتم فیلم به بار ننشسته و در جاهایی فیلم به شدت کسل کننده و کند جلوه می نماید . فیلم از دید موسیقی ، طراحی صحنه و لباس ( چرا مهناز افشار در هر سکانس این فیلم و سایر فیلمهایش یک لباس تازه و جدید بر تن دارد ؟ ) ، فیلمبرداری و صدا نکته خاص و ماندگاری ندارد و همه این عوامل در خدمت فیلم بوده اند .

 

شخصا برای سینمای سیروس الوند ، حتی تجاری ترین فیلمهای او که از دیدگاه بسیاری فیلمفارسی تلقی می شود ، احترام قائلم . زیرا معتقدم که پشت دوربین این فیلمها مردی قرار گرفته که دغدغه اش ساخت یک فیلم سالم اجتماعی با نیم نگاهی به گیشه است و این علاقه هنوز هم در سینمای کاسبکارانه فعلی ما قابل احترام و ستایش است . ولی تله را همانند اکثر فیلمهای او نمی توان از پدیده ها و ماندگارهای سینمای ایران دانست . با همه این اوصاف ، آقای الوند بی صبرانه دیدن " زن دوم " هستم .

 

 

* بعد التحریر۱ : خدمت دوستان عرض کنم که در رابطه با نقد فیلم  شوکران هنوز چندان دست به کار نشده ام ، اما قصدم تحلیل سکانس به سکانس آن است . از دوستان محترم باز هم استدعا دارم اگر نوشته ای در این زمینه دارند ، با آغوش باز پذیرا هستم تا به نام خودشان در وبلاگ قرار دهم . آقای انصافی قرار بود نقد فیلمنامه شوکران رو برام بفرستی ؟

 

* بعد التحریر۲ : در رابطه با کتابی که در مورد فیلم " هفت " قصد نگارش دارم و قبلا خدمتتون گفته بودم ، باید عرض کنم که نت برداری از سکانسها به طور جداگانه و تحلیل جزییات هر سکانس از روی فیلم به پایان رسیده و حالا قصد دارم که در رابطه با گناهان کبیره در متون خارجی و عهد عتیق جستجو کنم . از دوستانیکه در این زمینه مطالبی در اختیار دارند خواهشمندم که دریغ نفرمایند .

 

* بعد التحریر۳: امروز سالن کوجک حوزه هنری فیلم " قاعده بازی " اثر ژان رنوار  را اکران می کند . سالهاست دنبال این فیلم بوده ام ، خدا کنه امروز به برنامه رسیده باشد . هر چند که اصلا حوصله بیرون رفتن از خانه را ندارم.

 

*بعد التحریر۴ : میخوام با زبون محاوره ای باهاتون صحبت کنم . جشنواره فیلم فجر نزدیکه . به شخصه دو دلخوشی در طول سال دارم و اون هم نمایشگاه کتاب در اردیبهشت ماه و جشنواره فیلم فجر در بهمن ماهه . حقیقتش دیگه حوصله ساعتها تو صف واسادن رو ندارم . سالهاست که تو صفهای طویل جشنواره و در سرمای هوا برای دیدن یک فیلم واساده ام و گاهی اوقات هم بلیت بهم نرسیده . اما در کمال حیرت و تا حدی نفرت (!!! ) می بینم که بلیت در دست کسانیست که چیزی از الفبای سینما نمی دونن . منتقدها هم که قربونشون برم ، در گرمای مطبوع سالن و با آرامش فیلمها را می بینن و همه اش در حال غرولند کردن هستن که چرا این اینجوریه و اون اونجوریه !!!! ازتون میخوام که دعا کنین امسال بلیت جشنواره گیرم بیاد ( دانشجو هم که دیگه نیستم که برم پیش فروش بلیت بگیرم . هر چند همون موقع ها هم که دانشجو بودم سراغ پیش فروش بلیتها نمی رفتم و لذت در صف ایستادن و گپ و گفتگوی سینمایی با اطرافیانمو که اصلا نمی شناختمشون و باهاشون تبادل تجربه می کردم رو به خرید بلیت برای فیلمهایی که مرتب برنامه اکرانش عوض می شد ، ترجیح میدادم ). البته چه بلیت امسال گیرم بیاد چه نیاد هر فیلمی رو که ببینم همون شب نقدشو براتون تو وبلاگ میذارم . ولی خب دیدن همه فیلمها پشت سرهم و در هر روز چند تا فیلم دیدن به دور از هیاهوی صفهای کذایی جشنواره و له شدن در زیر دست و پا یه لذت دیگه ای داره !!!

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 14:44 |