تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

 

با سلام خدمت دوستان و سروران عزیز . امروز قسمت دوم و پایانی تحلیل فیلم " شوکران " را در وبلاگ قرار می دهم . امیدوارم که پیگیران و علاقه مندان این وبلاگ که همواره با کامنتهای پر از مهر و محبتشان بنده را شرمنده می کنند ، از این مطلب مفصل نهایت لذت و استفاده را ببرند . به قول استاد خودم ، جناب آقای گلمکانی ، مطالب یک وبلاگ باید مختصر و کوتاه باشد تا مانع از خستگی بازدید کننده شود ؛ اما برای " شوکران "  قضیه متفاوت است . لااقل برای من به عنوان یک  " شوکران باز " خیلی فرق می کند . من در همه این سالها می خواستم به نوعی ادای دینی کرده باشم به لحظات بسیار خوبی که با این شاهکار بهروز افخمی داشته ام . به همین دلیل پیشاپیش از طولانی بودن این مطلب عذرخواهی می کنم . امیدوارم لااقل برای " شوکران بازهای حرفه ای "  خوشایند و تداعی کننده خاطرات خوبی که با این فیلم داشته اند ، باشد . اگر هم قصور و نقصانی در این تحلیل مشاهده می کنید به بزرگی خود ببخشایید و بنده را از نظرات کارشناسانه و نقادانه ی خود محروم نفرمایید .

 

** شوکران ، فیلمی برای تمام فصول ( قسمت دوم و پایانی )

 

همانطور که قبلا خدمت دوستان عرض کرده بودم فیلم را به سه فصل اساسی تقسیم کرده ام که درقسمت اول تحلیل ،  فصل اول فیلم را که شامل سیزده دقیقه ی ابتدایی آن بود ، بررسی کردم . حال با همراهی هم به تجزیه و تحلیل فصل دوم و سوم فیلم می پردازیم . 

 

 * فصل دوم :

 

این فصل که حدود  چهل دقیقه از زمان فیلم را شامل می شود ، با رسیدن هراسان محمود در زیر باران به بیمارستان آغاز می شود . اولین مرتبه ای که بیننده سیما ریاحی ( هدیه تهرانی ) را می بیند ، او با روپوشی سرمه ای رنگ به صورتی فلو از عمق تصویر به سمت بیننده و محمود بصیرت می آید . راه رفتن او در این سکانس شبیه به نرس های خسته ی کشیک شب است . دیالوگ های نوشته شده در این سکانس برای این سر پرستار و طرز ادای آنها به وسیله ی هدیه تهرانی چنان خوب و قابل ملاحظه می باشد که تماشاگر بلافاصله و بدون هیچ گونه پیش داوری حاضر به همراهی با می شود . دیالوگ زیبای " مرده ها رو می برن سردخونه " در جواب سوال محمود مبنی بر زنده بودن مهندس خاکپور برای همیشه در یاد دوستداران شوکران باقی مانده است . از این پس کارگردان و فیلمنامه نویس با کمک بازی محشر هدیه تهرانی یک سری نشانه های ظریف ، چه در قالب دیالوگ و چه در قالب تصویر ، دال بر عشوه گری ها و شیطنت های کاراکتر مزبور خلق می کنند که از آن به عنوان " نشانه های شیطنت آمیز بودن رفتار شخصیت سیما " عنوان و همانند " غافلگیری های هیچکاکی " فیلم بر شمرده می شود . البته کارگردان و فیلمنامه نویس از این نشانه های شیطنت آمیز سیما منظور و هدفی دارند که به نوعی در غافلگیری های هیچکاکی فیلم ادغام شده است  و در آخر فیلم به خوبی برای بیننده آشکار می شود.

در سکانس بعد که در رستوران بیمارستان می گذرد عرب نیا با تبحری مثال زدنی سنگینی و عذاب را در زیر نگاههای سرد و شیطنت بار هدیه تهرانی نشان می دهد . زن که متوجه شده لحن صحبت محمود آمیخته به شهوت است سعی دارد با خونسردی به عشوه گری برای مرد بپردازد . ضمن اینکه وقتی زن می فهمد که محمود دارای همسر است با دیالوگ " چه خوب " اولین نشانه را از شیطنت به ظاهر ذاتی خود بروز می دهد . پاسخ کنایه آمیز زن را در جواب سوال محمود مبنی بر اینکه آیا مهندس خاکپور به اهدای کلیه احتیاج دارد ( به گروه خونیتون می خوره ؟ ) می توان دومین نشانه ی شیطنت آمیز شخصیت به یاد ماندنی " سیما ریاحی " عنوان کرد . هدیه تهرانی حتی در معرفی نام شخصیت با ظرافتی خاص نشانه ای دیگر ( نشانه ی سوم ) را از شیطنت ظاهری این کاراکتر به نمایش می گذارد ؛ جایی که با عشوه ای خاص خود را معرفی می کند :  " سیما ...  سیما ریاحی " . اولین گام جدی نیز در رابطه با لغزش اخلاقی محمود بصیرت و در مواجه با کاراکتر سیما ریاحی در همین سکانس برداشته می شود ، جایی که او به سیما تعارف می کند تا او را برساند .

سکانس بعدی محمود را خواب آلود در ماشین می بینیم که توسط مردان حاضر در اتومبیلهای گذری مورد نیش و کنایه قرار می گیرد . کنایه هایی که به نوعی نمایانگر تفکر مردان از خوشگذرانی و روابط پنهانی معمول است که بخشی از آن توسط محمود در آینده بالفعل می شود . محمود که در هتلی اتاق گرفته ، در سکانس بعد با رییس دفتر وزیر صحبت می کند و چه کنایه ی ظریفی است محمود ، نماینده ای از نسل انقلاب ، به طور موقت در هتل انقلاب سکنی می گزیند . نکته ی قابل ملاحظه ای در این بین که در رابطه با بازی عرب نیا در این سکانس می توان اشاره کرد ، لبخند حاکی از مقام پرستی و موقعیت طلبی محمود بصیرت است که  پس از آگاهی از انتصابش به سرپرستی کارخانه و حل شدن مسائل مالی شرکت بر لبانش نقش می بندد . تا این جا بیننده قضایای کارخانه را به عنوان خط اصلی داستان می پنداشت اما حال بی آنکه خود بفهمد در مسیر داستانی دیگری قرار می گیرد. البته اشاره ی رییس دفتر وزیر به عمدی بودن تصادف مهندس خاکپور به عنوان داستانکی فرعی در ذهن بیننده باقی می ماند و حس تعلیق او در رابطه با قضایای کارخانه و خریداران ناشناس آن بیدار خواهد ماند . بلافاصله پس از آگاهی تماشاگر از احتمال عمدی بودن تصادف مهندس خاکپور سکانس به تصویری از اتومبیل مچاله شده ی مهندس قطع می شود که نگاه حسرت بار محمود به آن می تواند کنایه ای ظریف از جا ماندن و له شدن افرادی از جنس مهندس خاکپور باشد که همسویی با موج مدرنیته شدن جامعه برایشان دشوار و طاقت فرسا است . سکانس های بعد از آن محمود را در مقابل درب منزل و سپس ساعاتی بعد در داخل خانه می بینیم . این سکانسها نکته ی قابل اشاره ای ندارند جز دیالوگی که عرب نیا با لبخند دلنشینش در جواب سوال برادرش ، احمد ، می گوید : " می خوام کارخونه رو جوری راه ببرم تا چشم حسود بترکه " که بار دیگرتاکیدی از سوی کارگردان و فیلمنامه نویس مبنی بر حس قدرت طلبی و زیاده خواهی محمود است .

سکانس بعدی در بیمارستان می گذرد و از لحاظ شکل گیری رابطه ی میان محمود و سیما بسیار مهم است . در این سکانس سیما حاضر به همراهی با محمود در خرید برای خانواده اش می شود . شخصیت سیما آشکارا و با بهره گیری از ظرافتهای ریز و نادیدنی بازی هدیه تهرانی کاراکتر متزلزل محمود بصیرت را در چنبره ی عشوه گری های خود قرار می دهد . کافیست توجهی دقیق به نگاههای هدیه تهرانی به اطرافش داشته باشیم  که این نگاهها با لبخندی شیطنت بار همراه است و می توان آن را به عنوان چهارمین نشانه از شیطنت های کاراکتر سیما برشماریم . دومین گام متزلزل محمود جهت کشش به سمت سیما در دیالوگ کوتاه و موجز " من که از خدامه ..." و در جواب اعلام همراهی سیما برداشته می شود . در سکانس پس از آن که سیما وارد اتومبیل محمود می شود جمله ی " بریم " را که در قسمت اول تحلیل به تفصیل در مورد آن صحبت و از آن به موتیفی برای کشش محمود به سمت زنان یاد شد . در همین سکانس سیما که در حال تلفن با مردی به نام محمود متوجه اسم کوچک محمود بصیرت می شود با طنزی دلپذیر می گوید : " شما تا اطلاع ثانوی مهندس بصیرت باشین ... خب ؟ " که آن را هم می توان به عنوان پنجمین نشانه از شیطنت کاراکتر سیما در فیلم قلمداد کرد . در سکانسهایی که محمود در معیت سیما به خرید برای خانواده اش میرود بار دیگر  نشانه هایی از شیطنت های کاراکتر سیما را می توان به عینه مشاهده کنیم . از جمله ی این نشانه ها می توان به دیالوگ خاطره انگیز و ماندگار " اوه اوه اوه یعنی تخفیف بدین "  اشاره کرد ( این نوع دیالوگ های به ظاهر معمولی و شاید در نظر عده ای بی معنا جملاتی ماندگار برای شوکران بازها و شوکران دوستان حرفه ای است ) یا به جمله ی " آخ جون دلم خنک شد " او در واکنش نسبت به تصادف دو ماشینی که هیچ شناختی نسبت به رانندگان آنها ندارد . این دو دیالوگ که با نحوه ادای خوب هدیه تهرانی همراه است ، دو نشانه ی خوب دیگر از شیطنت های خلق شده برای کاراکتر سیما است . جا دارد به نکته ی ریز و نهفته در خرید اسباب بازی در مغازه از سوی محمود و سیما اشاره شود . سیما به ظاهر زنی می نماید که تنها به فکر نزدیکی به مردها و ویرانی زندگی آنهاست و محمود مردی نمونه و اخلاق گرا به نظر می رسد ، اما با روند پیشرفت داستان و رو شدن بخش دیگری از ماهیت وجودی شخصیتهای اصلی ، حس محمود و سیما در خرید عروسک کاملا منطقی جلوه می کند . سیما با توجه به حس زنانگی و مادرانه اش عروسکی زیبا و بچگانه را انتخاب می کند و محمود عروسکی فضایی و نابهنجار را برمی گزیند . حتی می توان این نوع انتخاب عروسک را تجسم آنها و احساسشان نسبت به کودکی دانست که سیما بعدها از محمود در شکم نگاه می دارد. بعد از این سکانس محمود و سیما را در حال سوار شدن بر اتومبیل محمود می بینیم . اتومبیل محمود درست در جایی پارک شده که پیش از این و یکبار دیگر هم در فصل اول فیلم و در جایی که محمود به همراه خانواده اش از سینما و خرید بازگشته اند ، پارک شده بود . حتی نحوه ی دکوپاژ افخمی برای این سکانس / پلان هیچ تغییری نکرده است .  در واقع تعمد در این نوع انتخاب زاویه ی دوربین ، قرینه سازی مورد نظر کارگردان است که ازاین زاویه یکبار محمود خانواده دوست و سنت گرا را مشاهده می کنیم و بار دیگر او را در پی هوس و گناه .

سکانسهای بعد به نزدیک شدن محمود و پا گذاشتن او به حریم خصوصی سیما می پردازد . در مقابل خانه ی سیما ، وقتی او از محمود می خواهد تا ماشینش را پارک کند و همراه او به بالا بیاید ، صدای زنگ هشدار اتومبیل محمود به صدا در می آید که در واقع این  زنگ ، هشدار کنایه آمیزی برای آگاه نمودن محمود از خطرافتادن  در ورطه ی سقوط اخلاقی است  ( در فصل اول نیز صدای زنگ هشدار سرعت ماشین محمود را شنیده بودیم که در آنجا به تفصیل درباره ی آن صحبت شد ) . در خانه ی سیما به بیوه بودن او پی می بریم و یک گام دیگر برای شناخت بیشتر سیما همراه با محمود ، و نه جلوتر یا عقب تر از او ، بر می داریم . چه اجرای ظریفی در بازی عرب نیا وجود دارد وقتی که سیما می گوید این خانه ی تقریبا شیک و مجلل متعلق به شوهرش است و عرب نیا در هنگام نشستن خشکش می زند و بلافاصله سیما می گوید که البته شوهر سابقش صاحب این خانه بوده ، عرب نیا به داخل مبل فرو می رود  و پا روی پایش می اندارد و آسودگی خاطرش به خوبی در چشمانش موج می زند . در این سکانس چه نگاههای زیبا و پرمعنایی بین عرب نیا و تهرانی در سکوتی چند ثانیه ای پس از شنیدن زندگی سیما رد و بدل می شود ؛ از آن نگاههایی که باید بارها آن را دید و از آن حظ بصر برد . نکته ی قابل اشاره ای که در این سکانس از حیث زیبایی شناختی گفتاری می توان در آن یافت ، دیالوگ " خیلی قشنگه " است که توسط سیما در پاسخ به هدیه ی محمود که یک روسری می باشد ، ادا می شود . نحوه ی ادای این دیالوگ به ظاهر معمولی توسط هدیه تهرانی با لحنی کودکانه وکمی شیطنت آمیز همراه است که پس از گفتن جمله ی " الآن حاضر میشم ... " جلوه ای خاص به شخصیت سیما می بخشد که با پس زمینه ای که بیننده از او در ذهن خود پرورانده است ، از این کاراکتر فردی مرموز با انگیزه هایی تقریبا نامشخص می سازد ، ضمن اینکه طرز بیان همین یک جمله به شیطنت آمیز بودن نقش کمک می کند و آن را می توان نهمین نشانه ی ریز و جزیی در این زمینه برشمرد .

سکانس بعد نیز از جمله فصول مهم و در عین حال جالب توجه فیلم است . دو کاراکتر اصلی ما به رستورانی شیک می روند . لایه هایی ازطنز کلامی در گفتگوهای میان محمود و سیما به چشم می آید که مهمترین آنها شوخی بامزه ی " چیپس قورباغه " است که  یکی دیگر از موتیف های به یاد ماندنی برای هواداران پر و پا قرص فیلم به شمار می رود . نکته ی طنزآلود دیگری که در این سکانس قابل اشاره می باشد ، شیطنت عرب نیا در ادای دیالوگهایش در جواب سوالهای سیما مبنی بر مقید بودن او به انجام مناسک و فریضه های دینی است که فوق العاده ظریف و به جا می نمایاند. اتفاق مهمی که در این سکانس به وقوع می پیوندد و از لحاظ منحنی دراماتیک داستانی هم بسیار مهم جلوه می کند ، پیشنهاد جدی محمود نسبت به صیغه کردن سیما است که با واکنش تمسخرآمیز طرف مقابلش روبرو می شود و در واقع کنایه و پاسخی ظریف به هوسرانی محمود است که سعی دارد آن را در زیر نقاب اعتقادات به ظاهر دینی اش پنهان کند و این خنده و تمسخر سیما را بلافاصله با قطعی زیبا در تدوین و در اتومبیل محمود ادامه دار می بینیم . محمود خیلی خونسرد و در کمال خوشی و البته برای نیل به پاسخ به هوای نفسانی خود از دائمی بودن این ازدواج موقت در آینده صحبت می کند . ادعایی که خیلی زود آن را فراموش می کند و زیر پا می گذارد . دو نمای رو به پایین هم از اتومبیل محمود داریم که چراغ قرمز را می گذراند و در واقع اشاره ی ریز و پرمعنای کارگردان به عبور محمود از خط قرمزها و تابوهای اخلاقی است . این گذر محمود قرینه ای زیبا برای رعایت قوانین و احترام او به چراغ راهنمایی در یکی از سکانسهای ابتدایی فیلم است که در قسمت اول تحلیل فیلم ذکر آن شد . هنگامیکه آنها به مقابل خانه ی سیما می رسند دیالوگها و نگاههای ظریفی میان دو شخصیت / بازیگر رد و بدل می شود . سیما در جواب سوال محمود مبنی بر اینکه چرا نمی تواند به ابن جریان جدی فکر کند ، پاسخ می دهد : " شاید به خاطر اینکه جدی تر از اینا فکر می کردم ... " که می تواند مقصود او از ازدواج دائم با محمود باشد . همین یک جمله کافیست که تماشاگر آماده برای قضاوت ، برایش مسجل شود که با یک شیطان مجسم یا همان فمی فتال آشنا که بارها نمونه های آن را در تاریخ سینما مرور کرده ، روبروست و نقش او در این میان تخریب بنیان و کانون گرم خانواده ی محمود است که کارگردان با فضاسازی های خوبش در ابتدای فیلم ، بیننده را نسبت به این خانواده حساس و دلسوز کرده است . محمود خیلی راحت اسیر خواهش نفسانی خود می شود و چه مکث زیبایی دارد دوربین نعمت حقیقی بر درب منزل سیما ، که محمود آن را به روی ما می بندد و اجازه ی سرک کشیدن را به بیننده نمی دهد . در واقع افخمی محدودیت سینمای ایران را در نمایش صحنه های بی پروا با یک میزانسن صحیح که بار هنری اش بسیار والاتر از نشان دادن مستقیم آن صحنه هاست ، جبران می کند .

بلافاصله پس از این سکانس محمود را فردا صبح در حال پوشیدن لباس در منزل سیما می بینیم . دیگر برای بیننده مسجل شده که محمود ، شب را تا صبح با سیما گذرانده و دیگر آن مرد نمونه و پاستوریزه سکانسهای ابتدایی فیلم نیست که خود را کبریت بی خطر خطاب می کرد . سیما در تماس تلفنی با محمود نهمین نشانه ی شیطنت را در طول آشنایی بیینده و محمود با او از خود بروز می دهد . این شیطنت کلامی در قالب دیالوگ بامزه و کنایه دار " از طرف من به خانومت تولدشو تبریک بگو ... بهش بگو آقاشون خیلی نازه ، مواظب باشه قرش نزنن ! " خود را نشان می دهد که می توان گفت به نوعی سیما قدرتش را در کشاندن محمود به سمت خود به رخ او می کشد و همسرداری ترانه را که متعلق به طبقه سنتی و معمول جامعه است ، با تمسخر به چالش می برد . خاطره انگیزترین دیالوگ برای دوستداران بیشمار " شوکران " در این سکانس و از زبان سیما شنیده می شود :  " گوشی رو بذار بگو خداحافظ "

سکانس بعد از حیث غافلگیری تماشاگر دارای قدرت فراوانی است . سیما سوار اتومبیل مردی می شود و ذهن بیننده را برای متهم ساختن سیما به رابطه ی پنهانی همزمانی به خود مشغول می کند ، اما بلافاصله با چهارمین غافلگیری هیچکاکی فیلم روبرو می شود . این مرد همان محمود ( محمد صالح علا ) است که قبلا صحبت تلفنی سیما با او را دیده بودیم . محمود که خود را " بچه محل " سیما می خواند ، داروهای مهندس خاکپور را تهیه کرده است ؛ با این حال این ذهنیت منفی در تماشاگر نسبت به روابط پنهانی سیما باقی می ماند . اما نکته ی دیگری که در این سکانس باعث بهت و حیرت بیننده می شود ، اینست که محمود برای سیما سه لول تریاک فراهم کرده است . بیننده دیگر نمی داند با این شخصیت سیما چگونه در ذهن و باطن خود رفتار کند . از طرفی با نشانه ها و فاکت های زیادی که از سوی کارگردان و فیلمنامه نویس و بازیگر دال بر شیطانی بودن کاراکتر ایجاد شده ، روبروست و از سویی دیگر آنقدر این شخصیت به کمک عوامل فوق خوب تصویر و پردازش شده که بیننده نمی تواند خط بطلانی بر ماهیت وجودی سیما بزند . در واقع افخمی با هوشمندی تماشاگر را در برزخ تردید و قضاوت نگاه می دارد . بار دیگر در سکانس بعد که سیما در رستوران منتظر محمود است ، او را در حال صحبت با تلفن و با مردی دیگر می بینیم که در واقع می توان آن را تیری خلاص از سوی افخمی به سمت تماشاگران قلمداد کرد و بیننده در برابر پیچیدگی این شخصیت به یاد ماندنی کاملا تسلیم می شود . نکته ی دیگری که در این سکانس باید به آن اشاره کرد دیالوگ حاکی از کدروت سیما از محمود است که به نوعی نشان می دهد که سیما هم در همین مدت زمان کوتاه به خوبی محمود و تفکرات و اندیشه های به ظاهر سنتی او را شناخته و سعی دارد با مقداری ناز و عشوه آن را به محمود گوشزد کند . دیالوگ سیما به این قرار است : " متشکرم قربان ... امیدوارم همیشه از کنیزتون راضی باشین ... " . جا دارد از تغییر نگاه و  میمیک چهره ی عرب نیا در واکنش به دیالوگهای هدیه تهرانی در این سکانس که بسیار عالی شده است ، تقدیر شود .

سکانسهای بعد که به راهی شدن محمود به خانه اش  و آشنایی تماشاگر با زندگی واقعی سیما می پردازد از حیث منحنی حرکتی داستان و نیز غافلگیری های مورد نظر کارگردان و فیلمنامه نویس اهمیت به سزایی دارد . در این سکانسها تماشگر با چندین غافلگیری پی در پی روبرو می شود . اولین غافلگیری در این فصول که پنجمین غافلگیری هیچکاکی فیلم نیز به شمار می آید آگاهی تماشاگر از محل سکونت واقعی سیما است . سیما دختری جنوب شهری است که به همراه پدرش در خانه ای قدیمی در میدان خراسان سکونت دارد . از خلال صحبتهای او با پدرش ششمین غافلگیری هیچکاکی را شاهدیم . آن خانه ای که سیما به عنوان یادگاری از همسر سابقش یاد کرده بود ، در واقع خانه ی یکی از دکترهای بیمارستانی است که به سیما به قول خودش اطمینان کرده و به دست او سپرده و در واقع به قول پدر سیما ، او در آنجا به نوعی سرایداری می کند . واقعیت دیگری که به عنوان هفتمین غافلگیری هیچکاکی فیلم با آن روبرو می شویم ، اینست که سیما در سکانس قبل در رستوران با پدرش در حال صحبت بوده و خبری از ارتباط پنهانی او با مرد دیگری نیست ؛ هر چند که کمی لحن صحبت هدیه تهرانی در آن سکانس و جملاتی که به زبان می آورد اغراق آمیز است و با صحبتهای معمول میان یک پدر و دختر همخوانی چندانی ندارد . با اینکه تماشاگر از این امر که سیما با مرد دیگری رابطه ندارد ، آگاه می شود و نسبت به ذهنیت قبلی خود کمی کوتاه می آید ، ولی نمی تواند از موضع خود نسبت به شیطان بودن سیما روی گرداند ؛  به خصوص که در پایان این سکانس و در حالیکه تنها صدایش را می شنویم با لحنی عشوه آمیز خطاب به پدرش می گوید : " الهی من پیشمرگت شم ... خدا سایه تو از سرم کم نکنه ... " .  نکته ی فنی قابل اشاره در این سکانس نورپردازی استاد حقیقی است که سایه ی پدر را بر روی چهره ی هراسان و کمی ترسان سیما در راه پله ی خانه بدون اغراق های معمول می اندازد و به خوبی حس احترام آمیخته به ترس سیما از پدرش را نمایان می کند . نگاههای تهرانی در این سکانس که توام با کمی هراس و در عین حال حق به جانب بودن است ، قابل ملاحظه می باشد. بلافاصله خانه ی محمود را شاهد هستیم که در آن جشنی کوچک و خانوادگی به مناسبت سالروز تولد ترانه گرفته شده است . دوربین این بار برخلاف سکانسهای آغازین فیلم به جمع آنها نزدیک نمی شود و از پشت پنجره شاهد شادی خانواده ی محمود هستیم ؛ گویی که بیننده می داند که این زندگی دیگر آن محفل کوچک و گرم و صمیمی اوایل فیلم نیست و کارگردان ترجیح می دهد بیننده را همان بیرون از خانه نگاه دارد . در سکانس بعد سیما را می بینیم که از تلفنی عمومی سراغ محمود را می گیرد که در جمله ای که به کار می برد رگه ای از شیطنت های معمول پرسوناژش را به خوبی نشان می دهد ، جایی که می گوید : " پس حتما سری به بیمارشون می زنن " . تاکید تهرانی بر کلمه ی " بیمارشون " که با ته لبخندی همراه است به اضافه ی لبخندی که در سکانس بعد و پس از رسیدن به خانه و مشاهده چراغ روشن آن می زند ، را می توان به عنوان دهمیننشانه ی شیطنت آمیز بودن پرسوناژ سیما قلمداد کرد . تصویر فید می شود و کلمه ی " پاییز " را بر تصویری سیاه شاهدیم . حال دیگر می دانیم که از بهار تا پاییز فاصله ی زمانی رابطه ی میان محمود و سیما بوده و افخمی دیگر نخواسته تاکیدی بر جزییات این رابطه داشته باشد و ترجیح داده با همین میان نویس داستان را به سمت و سوی مورد نظرش سوق بدهد .

پس از این میان نویس ، تماس تلفنی سیما با محمود را شاهدیم . سیما از کم توجهی محمود نسبت به خود شکایت دارد . حال با همین یک دیالوگ می فهمیم که محمود اولین گام را در جهت به تزلزل کشاندن رابطه اش با سیما برداشته است . زمانی که سیما در پای تلفن تهدید می کند که خود را می کشد ، بیننده علیرغم اینکه همواره سیما را مورد شماتت قرار داده ، همراه با محمود در تعلیق فرو می رود . این نوع تعلیق که محمود اخلاق گرای ابتدای فیلم را وادار به دروغ می نماید  و به منشی اش عنوان می کند که به دلیل وخامت حال مهندس خاکپور باید به تهران برود ، از جنس تعلیق های هیچکاکی است که کمتر در سینمای ایران شاهد آن هستیم . ازآن جنس تعلیق هایی که کارگردان از تماشاگر جلوتر گام بر می دارد و او را درگیر داستان فیلم خود می کند . اما زمانی که همراه با محمود قدم به خانه ی سیما می گذاریم پی می بریم این هم بازی شیطنت آمیزی از سوی سیما برای کشاندن محمود به تهران بوده است . در واقع این عمل سیما را می توان برآیند هشتمین غافلگیری هیچکاکی فیلم با یازدهمین نشانه ی آشکار در رفتار شیطنت آمیز سیما خواند . این رفتار شیطنت آمیز سیما را دیالوگ زیبای  " اگه بخوای حرف زیادی بزنی ، دوباره خودمو می کشم ... " همراهی و تاکید می کند . در سکانس بعد که سیما ، محمود را به کنسرت گیتار برده ، با نشانه ی دوازدهم فیلم دال بر رفتارهای شیطنت بار سیما مواجه می شویم . سیما خود در اواسط کنسرت پیشنهاد ترک سالن را به محمود می دهد وهدیه تهرانی با لحنی جالب توجه و با ته لبخند همیشگی اش اظهار می دارد که " سرش رفته و از نوازنده بهتر می زند " . در این سکانس هم لبخندها و نگاههای زیبایی میان عرب نیا  و تهرانی رد و بدل می شود . سکانس بعد که با ادامه ی ملودی همان موسیقی گیتار کلاسیک از سکانس قبل همراهی می شود ، بسیار نمادین و زیبا از کار در آمده است . محمود و سیما پشت به دوربین از ما آهسته آهسته دور می شوند . میان آنها خط سفیدی بر روی زمین قرار دارد که به شکلی تلویحی آنها را از هم جدا کرده است . محمود آرام و متین گام برمی دارد ، گویی که اصلا در این عالم نیست و شاید به فکر آینده و بریدن از سیما است . ولی آن طرف خط سیما با بی قراری گام برمی دارد و بی آنکه صحبتهایش را بشنویم ، پیوسته در حال حرف زدن است و عقب عقب گام بر می دارد . شاید او هم در مورد سر و سامان دادن به رابطه اش با محمود صحبت می کند .

سکانس بعد جایی است که عرب نیا به ملاقات مهندس خاکپور آمده و در حال غذا دادن به اوست . دیالوگهایی که برای حمید رضا افشار در این سکانس نوشته شده ، بسیار خوب است . این سکانس اولین مرتبه ای است که محمود از رابطه اش با سیما نزد مهندس خاکپور اظهار پشیمانی می کند و اظهار می دارد که " اصلا اهل این غلطها نیست ! " در واقع با این سکانس بیننده به وسیله ی  کارگردان و فیلمنامه نویس آمادگی ذهنی لازم را برای برهم خوردن رابطه ی میان محمود و سیما پیدا می کند . درست در سکانس بعد از این سکانس است که محمود پیشنهاد سیما را برای ملاقات یکدیگر با آوردن دلایلی واهی رد می کند . ولی بر خلاف توقع محمود و بیننده ،  سیما اظهار می دارد که ناهار تدارک دیده است و در واقع اولین گام را برای آنکه زنی مقید و پایبند شود، بر می دارد ؛  زنی که مورد علاقه ی مردانی از طیف محمود است . سکانس بعد را با محمود و سیما در پارک و پس از صرف ناهارهمراه می شویم . جملات خوبی بار دیگر میان این دو شخصیت اصلی رد و بدل می شود ( فیلم سرشار از دیالوگهای ماندگار و زیباست که اغلب آنها میان سیما و محمود رد و بدل می شود ). در همین سکانس سیما دومین گام را برای استحکام و تداوم رابطه اش با محمود بر می دارد و از او می خواهد که خواندن نماز را به او بیاموزد که با پوزخند معناداری از سوی محمود روبرو می شود .  نگاه و لحن هدیه تهرانی وقتی در حال تقاضای این درخواست است نیز با کمی شیطنت همراه است . سکانسهای بعد از آن به ارائه ی تصاویری موازی از خرید سیما و محمود به طور جداگانه می پردازد . سیما برای نزدیک شدن بیشتر به محمود اقدام به خرید چادر می کند و حتی به چهره ی خود در آینه ی مغازه لبخندی تمسخرآمیز می زند غافل از اینکه محمود در حال خرید سکه های طلایی است که به عنوان مهریه ی سیما در نظر گرفته بود . سیما از فروشگاه برای شام شب ماهی می خرد اما همزمان محمود دسته گلی برای وداع تهیه می کند . در این بین سیما دو بار ، یکبار از فروشگاه و یکبار از یک گل فروشی با محمود تماس می گیرد و همانند همیشه با عشوه و ناز بزای او پیغام می گذارد : " الو ... محمود ... گوشی رو بردار... تنبل " که همراه است با نیم نگاهی شیطنت بار به گل فروش است  که در خارج از تصویر قرار دارد. این آخرین باری است که روحیه ی سرزندگی و شیطنت را در چهره و حرکات سیما / هدیه تهرانی می بینیم .

سکانسی که سیما با چادری بر سر خود را با ذوق و شوق به داخل خانه می رساند و در کمال بهت و حیرت با مهریه اش و پیام تلفنی سرشار از عذرخواهی و پشیمانی محمود روبرو می شود . چه قاب بندی زیبایی دارد تصویر سیما که در خاموشی به روبرو خیره شده و به پیام تلفنی محمود گوش می دهد و چه اینسرت زیبائیست در نمای بعد که از دو ماهی سرخ شده درون تابه گرفته شده که آن را می توان کنایه ی ظریف کارگردان دانست از تاوانی که دو شخصیت اصلی فیلم باید در آینده بپردازند . فصل دوم فیلم به عقیده نگارنده در این سکانس ، جایی که سیما آرام در آشپزخانه نشسته و بی صدا می گرید و در حال سبزی پاک کردن سیگار می کشد و مرتب شماره ی موبایل محمود را می گیرد و تصویر آرام از او دور می شود ، به اتمام می رسد . این برای اولین بار است که سیما / هدیه تهرانی را خالی از آن شیطنت ها می بینیم و تماشاگر به نحوی با وی همذات پنداری می کند . درست در زمانی که سیما قصد دارد پوسته ی ظاهری خود را بشکند و به شکلی درآید که محمود تمایل دارد ، این محمود است که همه ی معادلات او را به هم می زند و تصمیم می گیرد که از کیان خانواده ی خود با دوری نمودن از سیما دفاع کند . به همین دلیل است که در فصل سوم تماشاگر که کم کم با سیما خود را همراه می یابد ، نمی تواند محمود و عملکرد او را به طور مطلق تخطئه کند . این چرخش های زیبای دراماتیک و پردازش صحیح دو شخصیت اصلی و خاکستری جلوه دادن آنهاست که فیلمنامه ی " شوکران " را به اثری برجسته و به یاد ماندنی در تاریخ سینمای ایران تبدیل کرده است .  

 

* فصل سوم :

 

این فصل که تا پایان فیلم ادامه می یابد و حدود سی دقیقه از زمان فیلم را شامل می شود ، با نمایی سر به پایین از سیما که با گامهایی سنگین و صورتی تکیده در پیاده روی کنار بیمارستان پیش می آید ، آغاز می گردد . در ادامه و در لابی بیمارستان و سپس در پارکینگ آن ، دو شخصیت اصلی فیلم با هم روبرو می شوند و یکی از بهترین سکانسهای فیلم و به جرات یکی از به یاد ماندنی ترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران رقم می خورد . از خلال گفته های سیما به دوری این دو به مدت چهل روز پی می بریم ، همچنین شوک اصلی که همانا باردار شدن سیما است به محمود و بیننده وارد می شود و سکانس را از این حیث می توان نقطه ی عطفی قوی در فیلمنامه حساب کرد . سکانس از لحاظ کارگردانی و نحوه ی دکوپاژ و میزانسن ، نورپردازی استاد نعمت حقیقی در پارکینگ ، تدوین و تقطیع به جای نماها بر روی چهره ی دو بازیگر اصلی و عکس العمل های رفتاری و گفتاری آنها و نیز اجرای بی نقص دو بازیگر اصلی فیلم ، بی همتاست .  با این سکانس است که خط روایی داستان در مسیری تازه شکل می گیرد و پرسوناژ به ظاهراخلاق گرا و موجه محمود بصیرت ، کم کم نیمه ی تاریک وجود خود را رو می کند و شخصیت سیما ریاحی هم پوسته ظاهری خود را از هم می دراند و هسته ی وجودیش که تلفیقی از معصومیت و پناه جویی است ، به مرور نمایان می شود . اجرای دو بازیگر اصلی در این سکانس در اوج خود قرار دارد . پوزخند محمود به سیما در جواب به درخواست او برای گرفتن شناسنامه ای برای فرزند در شکمش از ریزه کاری های عالی بازی عرب نیا در این سکانس است . وچه حسی سرشار از غم ، شکنندگی و معصومیت در نگاه هدیه تهرانی موج می زند ، وقتی که دور شدن اتومبیل محمود را نظاره گر است .

در ادامه سکانسهای تعقیب سیما به وسیله ی محمود را شاهدیم ، که نحوه ی دکوپاژ آن ادای دینی به فیلم " سرگیجه " ی استاد هیچکاک است ، جایی که اسکاتی ( جیمز استوارت ) در تعقیب مادلین ( کیم نوواک ) در گورستان است . به همراه محمود بصیرت ، سیما را می بینیم که در سوار ماشین محمود می شود . نهمین غافلگیری هیچکاکی فیلم هم در اتومبیل محمود رخ  می نماید . در اینجاست که بیننده پی می برد سیما تریاک را برای پدرش می خواسته و نه برای خود . این غافلگیری دیگر تنها وارد کردن یک شوک ذهنی به بیننده نسبت به خط روایی داستان نیست ، بلکه آن را می توان یک نوع غافلگیری دانست که شرمساری بیننده را هم از قضاوتهای زود بهنگام خود موجب می شود . در واقع کارگردان و فیلمنامه نویس بدون آنکه بخواهند اغراق نمایند ، زمینه سازی مناسب را برای همدلی تماشاگر با کاراکتر سیما مهیا کنند ؛ بی آنکه خود بیننده واقف به این موضوع باشد . این حس همدلی برانگیزی در بیننده با دیالوگ معصومانه ی سیما ( کاش داداشم زنده بود ) تشدید می شود . سکانس بعد در خانه ی پدری سیما می گذرد . در اینجا بار دیگر وجه سنتی یک زن شرقی / ایرانی در عملکرد سیما نمایان است . او در حال تهیه ی شام و نیز بافتن لباس برای پدر است . در این سکانس است که تکه پازل گمشده ای از گذشته ی سیما آشکار می شود . سیما زنی بیوه است که چند سال قبل همسرش جوانمرگ شده و حال پدر در حال ریز کردن لول های تریاک از رویای خود و خواب خوشبینانه اش برای سیما و آینده ی متصور او می گوید . خواب شیرین و رویای پدر با سرنوشت تراژیک سیما فاصله ای به اندازه زمین تا آسمان دارد و چه حس تلخی در بیننده به وجود می آید وقتی که سیما روی صحبتهای رویا پردازانه ی پدر عق میزند و بالا می آورد .

سکانس بعد که در خانه ی محمود می گذرد ، از طریق ترانه متوجه می شویم که سیما به بهانه ای کاری با منزل محمود تماس داشته و با ترانه صحبت کرده است . علیرغم عملکرد منفی محمود نسبت به سیما ، به دلیل همان شخصیت پردازی درست که قبلا ذکر آن شد ، بیننده نمی تواند نسبت به این تهدید غیر مستقیم سیما بی تفاوت باشد وخود را به هر حال نسبت به حفظ کانون خانواده ی محمود نگران می بیند . این نگرانی و حس تعلیق وقتی تشدید می شود که تلفن بار دیگر زنگ می زند و تماشاگر نگران می شود که مبادا سیما پشت خط باشد و باعث لو رفتن قضیه شود . اما دهمین غافلگیری هیچکاکی فیلم در این سکانس رخ می نماید وقتی می فهمیم که پشت خط  گرجی ، کارگر اخراجی کارخانه ، است که در فصل اول در مورد لزوم وجود این کاراکتر سخن به میان آمد . ضمن اینکه باید به نگاههای سنگین رزیتا غفاری در این سکانس اشاره کنیم ، گویی که ترانه به قضیه به نحوی شک کرده است . 

سکانس بعد جایی است که تماشاگر محمود را در حال صرف ناهار با خریداران کارخانه در رستورانی شیک می بیند و حس شک بیننده در اینکه آنها همان کسانی هستند که قصد مهار مهندس خاکپور و سپس قصد جان او را کرده بودند ، برانگیخته می شود که این شک در خلال صحبتهای آنها به مرحله ی یقین نزدیک تر می گردد . حال بیننده با بهت و حیرت محمود ، دوست صمیمی و مردی از طبقه ی مهندس خاکپور ، را می بیند که برای ارتقای موقعیت مالی و شغلی خود در حال ساخت و پاخت با آنهاست . گواه این مدعا لبخند معنادار عرب نیا است که در میان صحبتهای مرد شیک پوش درباره ی موقعیت رویایی مالی و مقامی محمود در آینده و در صورت خرید کارخانه بر لبانش نقش می بندد. کارگردان این سکانس را در حد مسائل مالی کارخانه و تلاش مذبوحانه ی محمود برای ارتقای شغلی باقی نمی گذارد و با تماس سیما با محمود به او و بیننده گوشزد می کند که مساله ی خصوصی محمود ممکن است این موقعیت اجتماعی و تا حدی رویایی او را خدشه دار کند . دیالوگ ماندگار سیما ( گوشی رو بذار بگو خداحافظ ) که به شکلی موتیف در فیلم سه مرتبه از زبان سیما شنیده می شود ، برای آخرین بار و بر خلاف دو مرتبه ی قبل با لحن تلخ هدیه تهرانی همراه است که وقتی سیما گوشی را می گذارد و زیر لب می گوید : " خداحافظ " ، که می توان آن را اتمام حجت سیما با محمود دانست .

محمود که خود به نوعی نسبت به رفتارش با سیما پشیمان و در عین حال نگران است ، در راه بازگشت به سمت خانه با تلفن به دنبال سیما می گردد که در کمال بهت و حیرت بیننده و خود محمود ، سیما را در خانه ی محمود می یابیم . این سکانس هم از لحاظ کارگردانی ، تدوین ، بازی و دیالوگ نویسی در اوج قرار دارد . دیالوگهای دو پهلو و کنایه آمیزی که از زبان سیما و در جواب سوالات آمیخته به ترس محمود شنیده می شود ، فوق العاده و موجز می باشند . در اینجاست که یازدهمین غافلگیری هیچکاکی فیلم رقم می خورد . محمود که با تهدید سیما مواجه شده ، از پدر سیما و خانه اش در میدان خراسان  می گوید و تماشاگر این بار به همراه سیما است که در شوک قرار می گیرد . در اینجاست که پی می بریم فصول تعقیب سیما به وسیله ی محمود ادامه دار بوده و کارگردان و فیلمنامه نویس همه ی آن را پیش روی بیننده به نمایش نگذاشته بودند تا شوک لازم را به بیننده وارد کنند . بازی هدیه تهرانی از لحاظ تغییر میمیک صورت وقتی که با تهدید محمود روبرو می شود ، بی نظیر است . حال اتومبیل محمود را از نمایی پشت با موسیقی تعلیقی و به جای سید محمد میرزمانی دنبال می کنیم که لحظه ای داخل دالانی تاریک می شود و بیرون می آید که آن را می توان استعاره ای ظریف از سوی افخمی دانست که اشاره ای دارد به مسیری خطرناک که محمود برای تباه کردن زندگی سیما در آن گام برداشته است و بازی موش و گربه ی میان خود و سیما را به ورطه ی تهدید و خطر کشانده است . در سکانس بعد و زمانی که سیما از خانه ی محمود بیرون می آید و سوار اتومبیلی که از محمود ( محمد صالح علا ) قرض گرفته ، می شود ، اوج اسیتصال و ترس و درماندگی را در بازی هدیه تهرانی شاهدیم که او را تا مقام یک ستاره ی بی همتای بازیگری بالا می برد ؛ جایی که زیر لب با خود زمزمه می کند : " خدایا رحم کن ، رحم کن ... چرا محمود ؟! چطور دلت میاد ؟ ... مگه من چیکار کردم ؟! ... ای خدا ...! " از طرفی محمود را شاهدیم که در اتوبان لحظه ای به کناری می زند و در عملی که می خواهد انجام دهد ، مردد جلوه می کند ؛ اما سرانجام این وجه تاریک و هیولا وار وجود اوست که غالب می شود و محمود را به نزد پدر سیما می کشاند . در سکانس رویارویی محمود با پدر سیما بازی عرب نیا در ارائه ی این جنبه ی سیاه شخصیت محمود چشمگیر است و منوچهر صادقپور هم از پس بهت و استیصال نقش پدر به خوبی بر آمده است . جا دارد به تقطیع نماها که محصول دکوپاژ دیدنی افخمی و تدوین عالی مرحوم مینویی و محمد رضا مویینی است اشاره و از آن تقدیر شود که در نمایش عکس العمل بازیگران و بازتاب آن در چهره ی آنها موفق عمل می کند .

سکانس بعد محمود به خانه می رود که البته از لحاظ زمانی اشکال دارد و به خاطر بعد مسافت میان تهران و زنجان باید جای این سکانس با سکانس بعد از خود تعویض می گردید . در این سکانس کارگردان شخصیت ترانه را از حالتی خنثی خارج می سازد و با نمایش ناراحتی در رفتار او ، این کاراکتر را به احتمال رابطه ی میان همسرش با خانم ریاحی مشکوک جلوه می دهد که بازی خوب رزیتا غفاری به این امر کمک شایانی کرده است . بازی عرب نیا هم در این سکانس ، همانند اغلب فصول فیلم ، فوق العاده است و به خوبی تخلیه ی روحی کاراکتر محمود بصیرت را از بازگو کردن موضوع رابطه اش با سیما برای پدر او ، نمایش می دهد . سکانس بعد که سیما خود را به خانه رسانده و از پشت در با پدر صحبت می کند ازفصول قابل ملاحظه ی فیلم است . لحن توهین و تحقیر منوچهر صادقپور نسبت به دخترش فوق العاده از کار در آمده است و  نگاه توام با نفرت و بغض هدیه تهرانی پس از طرد شدن از سوی پدر برای همیشه در ذهن دوستداران  "  شوکران  " باقی خواهد ماند . در سکانس بعدی با محمود و ترانه در راه رفتن به تهران مواجهیم . حس شک و دلواپسی ترانه را محمود با دیالوگ بامزه ی " تا حالا چیپس قورباغه خوردی ؟ " به سخره می گیرد . از این سکانس به بعد به طور موازی و یک در میان با سیمای تنها ، زخمی و خسته از یک سو  و محمود و ترانه را از سویی دیگر شاهدیم . از یک طرف محمود به ترانه نزدیک تر می شود و به نحوی دل او را به دست می آورد و شک وی را برطرف می کند و از طرفی دیگر سیما لحظه به لحظه بیشتر می شکند و به سرنوشت تراژیکش نزدیک تر می شود . محمود برای ترانه گوشواره می خرد و از تصاحب پست مدیر عامل کارخانه و نیز صدور حکم مشاور وزیر برای مهندس خاکپور برای  ترانه می گوید و خوشحالی او را موجب می گردد و حس ظن او را تا حد بسیاری از بین می برد و بار دیگر با گفتن دیالوگ : " این مملکت داره عوض میشه ... من نمی خوام جا بمونم ... " بر حس جاه طلبی و تنوع خواهی خود مهر تایید می زند . از سویی دیگر سیما به پمپ بنزین می رود و گالنی را مملو از بنزین می کند و به سمت خانه ی محمود رهسپار می شود . شخصا چهره ی خسته ی هدیه تهرانی را در پمپ بنزین و زمانی که پول بنزین را با اشاره از دور برای متصدی آنجا می گذارد ، در ذهن خود بایگانی کرده ام و آن را به عنوان بهترین نمای فیلم می پندارم . زمانی که سیما در خانه ی محمود حضور دارد ، بیننده علیرغم اینکه به مرزی از قضاوت رسیده که تا حد بسیاری حق را به او می دهد ، اما در عین حال نگران خانه و زندگی محمود و تصمیم انتقامجویانه ی سیما می باشد . دو نمای فوق العاده در سکانس حضور سیما در خانه ی محمود وجود دارد . یکی نمایی تسلط آمیز بر بالا آمدن سیما از پله های مدور خانه ی محمود است و دیگری مکث چند ثانیه ای دوربین بر نمای کلوزآپ از چهره ی خسته و در هم شکسته ی سیما در اتاق خواب محمود و ترانه است که پشت این صورت در هم شکسته چه حرفهایی ناگفتنی وجود دارد .  پس از به هم خوردن حال سیما از بوی بنزین و استفراغ او در دستشویی و خارج شدن عجولانه اش از خانه ی محمود که با تعجب احمد همراه است ، افخمی بیننده را در این برزخ قرار می دهد که  آیا سیما اتاق خواب محمود را به آتش کشیده یا نه ؟  شکستن بغض سیما در اتومبیل و تبدیل آرام آن به گریه و ضجه ای شدید آخرین نمایی است از صورت زنی که به دنبال محبت و پناهگاهی عاطفی خود را وارد رابطه ای رو به تباهی کرد که در این بین نباید از جسارت هدیه تهرانی در به هم ریختن سیمای بازیگریش به راحتی گذشت . حال تماشاگر با دیدن نمایی از عوارضی اتوبان از دید سیما پی می برد آن نمای اول فیلم قبل از شروع تیتراژ ابتدایی ، همین نمای مذکور بوده که در واقع می توان کل فیلم را روایتی فلاش بک گونه نسبت به این برهه ی زمانی از فیلم دانست . به شکلی قرینه وار به داخل اتومبیل محمود و سیما می رویم که خندان و بی خیال از محیط اطرافشان به سمت خانه باز می گردند . گذر اتومبیلهای آتش نشانی از کنار اتومبیل محمود این تعلیق را در تماشاگر زنده می کند که این اتومبیلها برای خاموش کردن آتش سوزی احتمالی خانه ی محمود چنین با سرعت پیش می روند ، اما بلافاصله با دوازدهمین و واپسین غافلگیری هیچکاکی فیلم روبرو می شود . اتومبیل سیما است که آتش گرفته و جسد او در گوشه ای از اتوبان افتاده است و تماشاگر دیگر نمی داند در این دوزخی که کارگردان برای او خلق کرده ، چه بگوید و چه قضاوتی بکند و ترجیح می دهد نظاره گر خاموش این داستان تراژیک و تلخ باشد . سکانس پایانی فیلم یکی از بهترین پایان بندی های تاریخ سینمای ایران است . محمود از اتومبیل پیاده می شود و از تصویر خارج می گردد و ما را به همراه ترانه منتظر می گذارد و زمانی که بر می گردد با مجسمه ای بی روح و سرد مواجه هستیم که در جواب ناراحتی همسرش از وقوع حادثه به سختی صدایش در می آید و تنها می گوید : " آره ...! "  . جا دارد اشاره ای شود به کنایه ی ظریف فیلمنامه نویسان در دیالوگی که برای ترانه در این سکانس نوشته اند : " آخه ... بیچاره زن و بچه اش ... " که حتی زن بودن سیما در پایان و بر اساس قضاوت اطرافیانش زیر سوال می رود و این موجود بینوا در زیربار سنگین  قضاوتها و سوء استفاده ی اطرافیان و جامعه اش به شکلی ناجوانمردانه  له می شود و جان خود را از دست می دهد . چقدر تلخ است شنیدن صدای دور شدن آژیر آمبولانسی که جسد سیما را می برد ،  بر چهره ی بهت زده ی محمود در حین سوار شدنش در اتومبیل . اوج بازی عرب نیا در این پلان تبلور می یابد ، شاید اگر بازیگر دیگری این سکانس / پلان را بازی می کرد ، پایان شوکران اکنون چنین تاثیر گذاری فوق العاده ای نداشت . افخمی ما را در سیاهی شب اتوبان رها می کند تا بتوانیم در خلوت خود به قضاوتهای نابخردانه و عجولانه مان نگاهی بیندازیم و در سرنوشت تلخ سیما و سیماهای بسیاری که قربانی همین ناداوری ها و ناعدالتی های اجتماع می شوند ، تعمق کنیم . برخی با مقایسه ی "  شوکران "  با " جذابیت مرگبار "  یا فیلمهایی از این جنس ، این ایراد را بر فیلم وارد می دانند که سیما وارد زندگی محمود می شود و بدون آنکه خدشه ای بر بنیان خانواده ی او وارد سازد ، به پاستوریزه ترین شکل ممکن از زندگی او کنار گذاشته می شود و بیننده راضی ازحفظ کیان خانواده ی شخصیت اصلی فیلم سالن را ترک می کند و به همین خاطر است که این دسته از افراد " شوکران " را فیلمی به شدت اخلاق مدار می خوانند . در جواب این افراد باید گفت  در اینکه " شوکران " فیلمی اخلاق گرا می باشد ، شکی نیست ، ولی اگر به ادامه ی داستان نظری بیندازیم و خود را به مکنونات قلبی شخصیت محمود بصیرت نزدیک کنیم ، خواهیم دید که محمود بصیرت سکانس پایانی که به سان مجسمه ای بی روح تنها به نقطه ای خیره مانده و می داند با زنی تنها که فقط به دنبال کسب عاطفه و محبت بوده ، چه کرده است ، دیگر نمی تواند آن محمود سر زنده و شاد ابتدای فیلم باشد و سالها باید بار سنگین این عذاب وجدان را بر دوش کشد . همواره این فکر بلافاصله پس از بارها دیدن فیلم به ذهنم خطور می کند که عکس العمل محمود پس از رسیدن به خانه و دیدن میله بافتنی های سیما بر روی میز سالن خانه اش چیست ؟ اینکه گریبان بیننده  پس از اتمام فیلم رها نمی شود و او در فکر و تعمق در باب موضوعات مطرح شده در فیلم و شخصیتهای به یاد ماندنی اش  دست و پا می زند ، امتیاز کمی برای یک فیلم نیست و بدون شک راز ماندگاری " شوکران " در همین موضوع است . " شوکران " با گذشت این چند سال رنگ کهنگی به خود نگرفته است و بالعکس روز به روز ارزشهای نامکشوفش آشکار می شود . این امر را می توان از افزایش تعداد عاشقان و هواداران فیلم در طول سالیان اخیر به خوبی استنباط کرد .

 

این تحلیل در همین جا به اتمام می رسد ، تحلیلی که فقط ادای دینی کوچک نسبت به فیلمی بزرگ بود که لحظات دلپذیری برای من و بسیاری از هم نسلان من و اغلب سینما دوستان پدید آورد . این نقد را به همه ی " شوکران بازها " تقدیم می کنم . بی صبرانه منتظر کامنت ها و نظرات دوستان و سروران عزیز در مورد این مطلب هستم .

 

پس از نگارش ۱ : آقای میثم انصافی لطف کردند و صدمین کامنت را دقیقا در دومین ماه راه اندازی این وبلاگ در قسمت نظرات نوشتند . از تعداد بازدید کنندگان این وبلاگ هم اطلاعی ندارم ( قسمت مربوط به آمار بازدید کنندگان وبلاگ را از دیروز راه انداری کرده ام )  اما جا دارد که از همه ی دوستان عزیزی که در این مدت با کامنت های پر مهرشان سبب دلگرمی اینجانب برای ادامه ی حرکت رو به جلوی این وبلاگ بوده اند ، نهایت تشکر و قدردانی را داشته باشم . مخلص همه ی دوستان و سروران خودم .

 

 پس از نگارش ۲ : پیشاپیش فرا رسیدن نوروز باستانی ، عید ایران و ایرانیان ، را خدمت همه ی دوستان و سروران عزیز تبریک می گویم . آرزوی سلامت و سعادت روز افزون را برای همه ی ایرانیان ، در هر کجای این جهان پهناور که باشند ، از درگاه اهورای پاک خواستارم .

                                                                   

                                          

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 16:53 |

                            

رسول ملاقلی پور رفت ... وقتی خبر را دیروز بعد از ظهر در سایت  سینمای ما “ دیدم گویی که آب یخ بر بدنم ریخته اند . آخرچرا ؟ چرا حاج رسول ؟ بغض گلویم را فشار داده بود ... آن همه خاطره با بعضی از فیلمهای به یاد ماندنیش ... چه لحظات فوق العاده ای با سه اپیزود تلخ و خسته ی" نسل سوخته " اش داشتم . چقدر لحظات گریه های آمیخته به خنده های هیستریک سلیمان ( فرهاد قائمیان ) در فیلم " قارچ سمی " در جشنواره ی بیستم متاثرم کرد. چه سکانس تاثیر گذار و زیبایی بود قتل عام گردان رزمندگان در فیلم " مزرعه پدری "  که موسیقی مرثیه وار پیمان یزدانیان این سکانس ناب سینمایی را همراهی می کرد . چه فیلمهایی بودند " سفر به چزابه " و " نجات یافتگان " . چقدر برخی از سکانسهای  " پناهنده " و " هیوا " رو دوست داشتم ... " میم مثل مادر " هم که ....  

اولین خاطراتم از فیلمهای رسول خان ملاقلی پور به ۹-۸ سالگیم و زمانیکه کلاس سوم دبستان بودم برمیگردد . روز آزادسازی خرمشهر را بی مقدمه تعطیل کرده بودند و تلویزیون فیلم " بلمی به سوی ساحل " را پخش کرد . من هم آن موقع ها عاشق فیلم های جنگی و بکش بکش بودم و برای کودکی مثل من  چه تصاویر تکان دهنده ای بود قتل عام و کشتار وحشیانه ی اسیران ایرانی به دست سربازان بعثی عراقی ( برادران مسلمان فعلی ما ! ) . همان سالها بود که با پدرم و برادرم به سینما آفریقا برای دیدن فیلم " افق " رفتم و چقدر کیف داشت همراهی با سوت و دست خیل عظیم تماشاگران داخل سالن وقتی ایرانی ها بعثی ها رو دسته دسته می کشتند ... یادم است  وقتی از سینما بیرون آمدیم از پدرم پرسیدم : " بابا اسم کارگردان این فیلم چیه ؟ "

به همین راحتی و در کمال ناباوری رفت ... هنوز هم باورم نمیشه ... وقتی به رفقا دیروز SMS  زدم و خبر را اطلاع می دادم ، برخی گمان می کردند با آنها در حال شوخی هستم ...ای کاش که شوخی بود ... رسول ملاقلی پور که به نوعی با هم همسایه هم بودیم ( دو کوچه بالاتراز ما می نشستند ) درگذشت... خدایش بیامرزاد .

                                         

از دیروز دارم با خودم کلنجار میروم . خیلی کلافه ام . با خودم میگویم رسول ملاقلی پور که علیرغم مشکلات پیش رویش ، در کوران فیلمسازی که حرفه و عشقش بود قرار داشت ، آن موقعی رفت که نباید می رفت . بیچاره آنهایی که سالیان سال است در حسرت مقابل دوربین رفتن یا فیلم ساختن یا اجازه برای انتشار آلبوم موسیقی یا کتابشان دارند میسوزند و ذره ذره آب می شوند . آدم از فردای خودش هم خبر ندارد  . چه بهتر که با هم مهربان باشیم و بیست و هشت سال کینه ی بچه گانه را کنار بذاریم . به عنوان فردی کوچک از این جامعه که عاشق سینما و فرهنگ و هنر ایران زمین است از متولیان و مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی کشور این سوال را دارم که چرا بهروز وثوقی ( با آن همه بازیهای درخشانش ) ، ناصر ملک مطیعی ، پوری بنایی و خیلی های دیگر نباید بازی کنند ؟ اگر هم اشتباهی ازآنها سر زده فکر می کنم کفاره اش را در این همه سال سکوت و انزوا پس داده اند ( به راستی کدام یک از ما تا به حال از خطا و اشتباه و گناه مبرا بوده ایم ؟ ) . کاری که با استاد فریدون فروغی ، استاد فرهاد و مرحوم فردین و برخی دیگر کردید را با آنان که زنده اند انجام ندهید . بگذارید هنرشان را که بخشی از وجودشان است دگربار عرضه کنند . این مردم و منتقدان هستند که درباره ی کارشان قضاوت می کنند . مگر ایرج قادری و سعید راد مقابل دوربین رفتند و بازی کردند چه اتفاقی افتاد ؟ جای چه شخص یا افرادی را تنگ کردند ؟ جز اینکه بازیشان مورد استقبال شدید مردم و تا حدی منتقدان قرار گرفت ؟ شاید بسیاری از این افرادی که نامشان برده شد آثار ماندگاری در کارنامه ی هنریشان نداشته اند اما به هرحال باید به خاطر لحظات خوبی که در طول دهه ها فعالیتشان برای مردم خلق نموده اند مورد تکریم قرار گیرند یا حداقل این رفتار ناپسند با آنان نشود . در هیچ کجای دنیا با هنرمندانشان این کار را نمی کنند که در کشور ما انجام می دهند . کشوری که ادعا می کنیم مهد تمدن و فرهنگ وهنر بوده و پیشینه ای درخشان و چندین هزار ساله در این زمینه دارد . بیاییم از همین امروز گذشته ها را فراموش کنیم و سراغی از هنرمندان مردمی و پیشکسوتی بگیریم که سالهاست - چه غلط و چه درست  - با هنر این مرز و بوم دمخور بوده اند . اگر بار دیگر بخواهیم همان رفتاری را که دو - سه دهه قبل داشته ایم تکرار کنیم پس از تغییر و تحول رفتاری که در دینمان هم بارها به آن تاکید شده در ما خبری نیست و آنگاه باید به حال خود و عملکردمان گریست . این هنرمندان کنار گذاشته شده هم روزی از میانمان می روند اما این مردم ما هستند که خاطرات و لحظات خوبی را که با آنان داشته اند در سینه نگاه می دارند و به نسلهای بعد هم منتقل می سازند . شاهدی برای این مدعا استقبال بی نظیر همین مردم دور و اطرافمان در مجلس ترحیم فریدون فروغی و فردین بود . آنها همیشه زنده باقی خواهند ماند و دراین بین دوستانی که بر صندلی کینه و عداوت و تنگ نظری تکیه کرده اند شرمنده و خجل باقی خواهند ماند و بسیار زودتر از آنچه که فکرش را می کنند  فراموش می شوند . به قول فرامرز قریبیان در سکانس دادگاه فیلم " می خواهم زنده بمانم " ( ایرج قادری )  : " خدا به همه تون رحم کنه ! "

 

الآن که این نوشته ی سراسر از بغض و اندوه  و عصبانیت را می نویسم به ترانه ی " سنگ صبور " فیلم سنتوری ( که از طریق وبلاگ دوست عزیزم آقای احسان رحیم زاده دانلود کرده ام ) گوش می دهم  . حالم دگرگون است و  "  خیلی دلم گرفته از خیلی ها "  !!!  دو روز است که خواب و خوراکم این ترانه شده و کم کم دارم به مرز دیوانگی می رسم.

نقدهایی که بر فیلمهای چهارشنبه سوری ( به بهانه ی عرضه در شبکه ی ویدیویی ) - مرکز تجارت جهانی ( اولیور استون ) - جایی در دوردست ( خسرو معصومی ) و مرحوم ( مارتین اسکورسیزی ) نوشته بودم در ذیل و در آخرین مطلب به روز شده ی وبلاگم آمده است . خواهشمندم حتما مطالعه کنید و نظرات خود را بفرمایید . با تشکر .

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 9:54 |

با سلام خدمت دوستان و سروران خودم و ممنون از ابراز لطفتون نسبت به این وبلاگ .

هفته گذشته فیلم  " چهارشنبه سوری " رو که وارد شبکه ویدیویی شده ، دیدم . این دیدار چهارم من با این فیلم ، پس از سه بار تماشا در زمان اکران ، بود . پس از پایان فیلم باز هم همون احساسی رو داشتم که در بار اول تماشای فیلم نسبت به اون پیدا کرده بودم . میخوام باهاتون راحت باشم ؛ تا الآن تردید داشتم اما حالا با خیال راحت می تونم بگم که " چهارشنبه سوری " رفت جزء   " تاپ تن " .

چهارشنبه ی گذشته در سالن کوچک حوزه ی هنری فیلم " مرکز تجارت جهانی " اولیور استون رو تماشا کردم . بعدش هم بلافاصله به سینما عصرجدید رفتم و فیلم " جایی در دور دست " رو دیدم .

DEPARTED  مارتین اسکورسیزی برنامه مخصوص سالن کوچک در جمعه شب گذشته بود . سالن کوچک جمعه ها تعطیله اما به خاطر برنده شدن فیلم مزبور در آماتور اسکار یه نمایش ویژه برای فیلم استاد اسکورسیزی ترتیب داده بود .

به بهانه تماشای این چهار فیلم نقدهایی بر آنها نوشته ام که با اجازه تون توی وبلاگ میذارم . ترتیب چینش این نقدها در وبلاگ براساس تاریخ تماشای آنها است نه ارجحیت کیفی !

 

*** نقدی بر " چهارشنبه سوری " ( به بهانه عرضه در شبکه نمایش خانگی )

 

 

" اندر حکایت هواکش حمام و باقی قضایا ... "

 

اصغر فرهادی با ساخت همان دو سری از سریال به یاد ماندنی " داستان یک شهر " در تلویزیون و پس از آن خلق آثار سینمایی " رقص در غبار " و " شهر زیبا " خود را به عنوان یک کارگردان جوان و آتیه دار با دغدغه های اجتماعی و رئالیستی در سینما معرفی کرد . اما " چهارشنبه سوری " او چیز دیگری از کار در آمد و در جشنواره ی بیست و چهارم فیلم فجر غوغایی به پا کرد و در بسیاری از رشته ها نامزد و موفق به دریافت سیمرغ بلورین بهترین کارگردان ، بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین تدوین شد .

 

 

فیلم داستان روح انگیز براتی ( ترانه علیدوستی )  ، کارگر نظافتچی ساختمانهاست ، که در روز چهارشنبه سوری و در حالی که تنها چند روز به ازدواجش با عبدالرضا ( هومن سیدی ) مانده برای نظافت پای به خانه ی خانواده ای از طبقه متوسط می گذارد و درگیر اختلافات میان زن و مرد آن خانه می شود . زن خانه ، مژده ( هدیه تهرانی ) به همسر خود مرتضی سمیعی ( حمید فرخ نژاد ) شک دارد و معتقد است که شوهرش با زن آرایشگر همسایه - سیمین ( پانته آ بهرام ) روابطی پنهانی دارد . فیلم از طریق این داستان نقبی به زندگی طبقه متوسط و روابط آدمهای این قشر می زند .

فیلمنامه موضوعی بارها گفته شده را به عنوان خمیرمایه ی داستانی خود انتخاب کرده است ، اما  وجه تمایز فیلمنامه ی این فیلم با فیلمنامه ی بسیاری از فیلم های مشابه رعایت نکات و جزییات لازم برای آفرینش یک فیلمنامه ی حسابی و کامل است. شخصیت پردازی فیلم بسیار عالی و حساب شده است و تماشاگر با چهار شخصیت اصلی فیلم به شدت همذات پنداری می کند و نه می تواند کنش و رفتار آنها را به طور مطلق تایید نماید و نه به خود اجازه می دهد تا به تخطئه ی آنها بپردازد که البته بخشی از این حس به اجرای فوق العاده بازیگران تحت هدایت کارگردان باز می گردد . فیلمنامه به خوبی از اشیا و لوازم به ظاهر بی اهمیت برای پیشبرد هرچه بهتر منحنی دراماتیک فیلم استفاده ابزاری نموده است . کافیست به کاربرد صحیح بلیت پرواز به دوبی ، چادر روحی ، هواکش حمام ، دیوار داخل کمد مشرف به واحد کناری ، بوی خوش عطر سیمین ، فندک موزیکال سیمین ، آی دی کالر تلفن خانه مرتضی ، خرابی زنگ خانه ی مژده و مرتضی و حتی استفاده زمانی داستان از روز چهارشنبه سوری  و فضای پر سر و صدا و خطرناک آن در بستر روابط و درگیری های مرتضی با مژده ،  نگاهی موشکافانه بیندازیم تا به تفاوت ماهوی فیلمنامه " چهارشنبه سوری " با دیگر فیلمهایی از این جنس پی ببریم . با کمی دقت به راحتی می توان لایه های پنهان کاری و خیانت را که جزء اساسی و لاینفک بخش وسیعی از زندگی جوامع شهرنشین امروز شده  ، در فیلمنامه ی این فیلم مشاهده کرد . در واقع این پنهان کاری ها تنها در زندگی مرتضی با مژده وجود ندارد . زن همسایه به دور از چشم اهالی ساختمان و برخلاف تصمیم هیات مدیره زن سرایدار را به خرید می فرستد . پسر همان زن در حال خرید سیگار در سوپرمارکت مچش توسط مرتضی گرفته می شود و پس از آن با خواهش و التماس از مرتضی می خواهد که چیزی در این مورد به مادرش نگوید . یا می توان به همان خرید و فروش و حمل مواد محترقه ی ممنوع توسط همکلاسی های امیرعلی ، پسر مرتضی و مژده ، اشاره کرد. حتی در شرکت تبلیغاتی مرتضی ، او و همکارش سعی دارند که بنا به درخواست مسئولین تلویزیون موی دختر بچه ی بازیگر تیزر را به نحوی حذف کنند . این ها نمونه هایی به ظاهر بی اهمیت هستند که با زیرکی و هوشمندی خاصی به عنوان نماینده ای از پنهان کاری های عجین شده با زندگیمان در فیلمنامه جای گرفته است و فیلم به خوبی نشان می دهد که همین دروغ بافی ها و پنهان کاری هاست که بنیان روابط خانوادگی را به تزلزل و سردی گرایش داده است تا جایی که  حتی مهشید ، خواهر مژده ( سحر دولتشاهی ) ، که معقول و منطقی به نظر می رسد در جایی از فیلم - که احمد ( شهرام عبادی ) بیرون مجتمع منتظر اوست - در تماسی تلفنی با لحنی توام با شک و ترس از خیانت همسرش - حتی اگر این خیانت در حد نگاه به زنان نامحرم باشد-  می گوید :  " چرا گوشیتو جواب نمی دی ؟ دروغ نگو . حواست کجا بود ؟ " و چه زیباست ماشین گل گرفته ی احمد که می توان آن را اشاره ای استعاری و ظریف به رابطه نه چندان گرم او با مهشید تلقی کرد . حتی فیلمنامه پا را از این فراتر می گذارد و به طور غیر مستقیم و بی آنکه در چشم بیاید با لحنی کنایی و انتقادی دروغ بافی را به عنوان راه حل بسیاری از مشکلات پیش راه عنوان می کند که اوج این نظریه را می توان در دروغ روحی درباره بلیتهای پرواز به عینه مشاهده کرد که همانند آبی بر آتش درگیری و شک مژده با مرتضی خودنمایی می کند . اصل غافلگیری هم به خوبی در فیلمنامه رعایت شده است ؛ تماشاگر به دلیل همذات پنداری شدید با مژده در ابتدای داستان حدس می زند که مرتضی ریگی در کفشش دارد . اما به مرور و با نشانه ها و فاکت هایی که نویسندگان فیلمنامه در شخصیت پیچیده ی مرتضی خلق می کنند ، که البته بازی هوشمندانه فرخ نژاد نیز کمک شایانی به این هدف نموده است ، و نیز علائم پریشانی روحی مژده ، بیننده به قضاوت خود شک می کند و حتی حق را به مرتضی می دهد و درست درهمین لحظه و در حالیکه دروغ روحی ، باعث تنش زدایی در روابط زوج اصلی فیلم می شود ، فیلمنامه نویسان برگ برنده خود را رو می کنند و رابطه ی پنهانی مرتضی با سیمین را فاش می کنند . این چرخش ناگهانی همانند غافلگیری های زیبا در شاهکار بهروز افخمی ( شوکران ) بدون آنکه در ما دافعه ایجاد کند باعث می شود با بهت و حیرت به قضاوتهای اشتباه خود نگاهی اندازیم و خود را در این دنیای آشفته اما واقعی غرق شده بیابیم و سعی  کنیم قضاوتهای عجولانه را رها سازیم و تنها نظاره گر خاموش این زندگی پرتنش و پیچیده باشیم .

 

 

کارگردانی اثر بی نظیر و ماندگار جلوه می کند . اصغر فرهادی محیط پرتنش و شلوغ زندگی مرتضی و مژده را با میزانسن های صحیح خود و هدایت و راهنمایی هنرپیشه های اصلی با استادی تمام به منصه ظهور می گذارد و چنان فضایی را خلق می کند که بیننده در اغلب سکانسها تصور می نماید که در حال تماشای زندگی واقعی آدمهایی است که هر روز با بسیاری از آنها سر و کار دارد . البته باید دراین بین از فیلمبرداری درخشان حسین جعفریان ، که آنقدر خوب است که اصلا به چشم نمی آید ، و تدوین بسیار خوب هایده صفی یاری بالاخص در ایجاد جامپ کاتهای به موقعش تقدیر کرد که مکمل خوبی برای کارگردانی فرهادی به شمار می روند . طراحی صحنه و لباس حسین مجد به افزایش تنش و باور پذیری سکانسها کمک شایانی نموده و لباس سر تا پا سیاهی که برای هدیه تهرانی طراحی کرده به عنوان بخشی از کاراکتر مژده در آمده است . چهره پردازی خوب مهرداد میرکیانی بر صورت هدیه تهرانی بسیار درست نشسته است و حس سرما خوردگی توام با خستگی و شکنندگی را به خوبی منتقل می کند ؛ تنها ای کاش کمی گریم پانته آ بهرام از این حالت ساده و بی پیرایه فاصله داشت و با شغل آرایشگری او همخوانی داشت . چهره پردازی ترانه علیدوستی هم بسیار خوب از کار در آمده است و حس باورپذیری بیننده را برای چهره آدمی از طبقه محروم و سنتی جامعه برمی انگیزد ، ضمن اینکه تفاوت چهره ی او قبل و بعد از آرایش هوشمندانه و قابل ملاحظه شده است . موسیقی پیمان یزدانیان هم که تنها روی تیتراژ ابتدایی و نماها و تیتراژ پایانی شنیده می شود ، با اغماض نسبت به میزانهای تکراری اش ، خوب و شنیدنی از کار در آمده است .

 

اما نمی توان از " چهارشنبه سوری " سخنی به میان آورد و از اجرای بی نظیر بازیگرانش حرفی نزد . هدیه تهرانی با مهارت و چیره دستی خاصی ، چنان تصویری از مژده سمیعی به نمایش می گذارد که این کاراکتر را به یکی از بی بدیل ترین نقشهای تاریخ سینمای ایران تبدیل می کند . هدیه تهرانی حس شکنندگی ، معصومیت ، شک و وتردید را با اضافه کردن چاشنی سرما خوردگی با زیرکی و استادی مثال زدنی با هم در می آمیزد و تصویری به یاد ماندنی از سیمای یک زن ایرانی از طبقه متوسط که در چنبره مشکلات معمول این طبقه و خیانت همسر گرفتار شده ، در برابر دیدگان بیننده خلق می نماید . به شخصه در هر مرتبه از تماشای فیلم ، با دیدن چهره معصوم او که از فرط استیصال گوش به هواکش حمام یا دیوار کمد اتاق خوابش می سپارد و استراق سمع می کند ، در هم می ریزم و به شدت با هدیه تهرانی / مژده سمیعی همدلی می کنم . اوج بازی او در سکانس حمام است که با خواهرش درد دل می کند و از خیانت همسرش با عجز و لابه می گوید . گریه ی او در این سکانس حتی فراتر از به هم ریختن چهره اش در سکانس ماقبل آخر فیلم شوکران جای می گیرد و برای همیشه در ذهن بیننده باقی خواهد ماند. تن صدای پایینش در این سکانس که به ظاهر به دلیل سرما خوردگی ، اما برای جلوگیری از درز کردن صدایش از هواکش به واحد کناری است به همراه دیالوگ ماندگار " بوشو میده " ، به هرچه بیشتر طبیعی جلوه کردن این سکانس کمک شایانی می نماید . حمید فرخ نژاد هم همانند همیشه با رعایت جزییات بازی و اضافه نمودن حرکات و دیالوگهای فی البداهه جایی برای انتقاد باقی نمی گذارد تماشاگر را خلع سلاح می کند . ضمن اینکه در طول این چند سال ته لهجه جنوبی اش به عنوان بخشی از شخصیتش در آمده و سبب دافعه نمی شود . ترانه علیدوستی هم با فرو رفتن در جلد کاراکتر روحی با چیره دستی فوق العاده ای تصویری ملموس از یک دختر جنوب شهری را با رعایت ریزه کاری های رفتاری این قشر از افراد جامعه ارائه می دهد . شاید فیلمنامه در ارائه تحول روحی شخصیت روح انگیز از یک دختر ساده ی جنوب شهری به یک زن آماده برای جدال در زندگی زناشویی چندان مایه نگذاشته است ، اما ترانه علیدوستی با آن نگاههای سنگینش در اواخر فیلم به مرتضی و سیمین ، پس از بو بردن از جریان رابطه ی آنها ، این تحول را به خوبی به نمایش می گذارد و حتی در سکانسی که در اتومبیل امیرعلی بر شانه ی او آرمیده حس مادرانه در چهره اش موج می زند و بیننده اثری از آن دختر ساده ی صبح همان روز نمی یابد . پانته آ بهرام هم چنان در قالب سیمین فرو رفته و تصویری ملموس و همدلی برانگیز از این کاراکتر به اجرا گذاشته است ، که به هیج عنوان بیننده نمی تواند با او همراه نباشد و از او که به نوعی سبب تیره شدن رابطه زن و شوهری شده ، اعلام انزجار کند . برای این مدعا کافیست به بازی خانم بهرام در سکانسی که با صاحبخانه در حال صحبت است ، نگاهی دقیق بیندازیم . حتی در سکانس ملاقاتش با مرتضی ( که به اعتقاد عده ای چندان خوب از کار در نیامده و تا حدودی هم با آن موافقم )  بازی او در لحظاتی بر بازی فرخ نژاد می چربد . ضمن اینکه در همین سکانس و در واکنش به گریه ی مرتضی با لحنی خاص و مادرانه می گوید :"  مرتضی ... بچه ام ! داری گریه می کنی ؟! "  که به خوبی نیمه ی  لطافت و مهربانی و زنانگی شخصیت سیمین را آشکار می سازد .

 

 

فیلم مملو از سکانسهای به یاد ماندنی است که از آن جمله می توان به سکانس / پلان  فراموش ناشدنی و سخت حدودا"  پنج دقیقه ای مشاجره ی مژده و مرتضی یا همان سکانس حمام که قبلا ذکر شد ، اشاره کرد . سکانس بی نظیر دیگری که می توان از آن صحبت به میان آورد ، جاییست که مرتضی که متوجه شده مژده در خیابان جلوی شرکت محل کارش در حال پاییدن اوست ، سوار بر آسانسور رو به خیابان ساختمان شده و دوربین ( بیننده ) او را همراه با موسیقی ملایمی بدرقه می کند . آسانسور به طبقه همکف می رسد و مرتضی به بیرون ساختمان می دود و همسرش و ماشینی را که مزاحمش شده مورد ضرب و شتم قرار می دهد . دوربین همراه با آسانسور به بالا می رود و ما دیگر ادامه ی ماجرا را نمی بینیم و همه چیز در تاریکی فرو می رود.

اصغر فرهادی با ساخت این اثر بی نظیر حال راه دشواری در پیش رو دارد ، هر چند که او در اغلب آثارش سربلند از گود بیرون آمده است . برای دیدن ساخته ی آینده اش بی صبرانه لحظه شماری می کنم .

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

*** نقدی بر مرکز تجارت جهانی ( اولیور استون ) :

 

لطفا" وارد نشوید !

 

حادثه ی یازده سپتامبرنه تنها نقطه ی عطفی در تاریخ ایالات متحده ی آمریکا بود ، بلکه سبب تحولات عظیم سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی در سرتاسر دنیا شد و تا سالیان سال آثارش بر سرنوشت ملل گوناگون سایه خواهد افکند .  در طول چند سال اخیر هیچ کمپانی فیلمسازی هالیوودی  به سراغ این فاجعه ی دردناک نرفت تا باعث رنجش خاطر مردم کشورش نشود . هنگامیکه زمزمه ی ساخت فیلم مرکز تجارت جهانی و یونایتد ۹۳ به گوش رسید ، خیالمان راحت شد که بالاخره این تابو در حال شکستن است . در طول این سالها افکار جوامع جهانی به دنبال مسبب اصلی این فاجعه ی دردناک بود و هر شخص حقیقی یا حقوقی گروه یا حکومتی را عامل اصلی این حادثه می خواند . زمانیکه نام اولیور استون برای ساخت فیلم " مرکز تجارت جهانی " اعلام شد با پیشینه ی این کارگردان بزرگ و مطرح هالیوودی همگان به فکر دیدن فیلمی جسارت آمیز و افشاگرانه افتادند اما پس از تماشای فیلم پی بردم که استون هم مثل بسیاری از روشنفکران وهنرمندان هنوز به خود جسارت نگاه موشکافانه به این فاجعه را نداشته و تنها با ساخت این فیلم قصد داشته ادای دینی به بازماندگان ، کشته شدگان و خانواده های آنان کرده باشد . با این حال فیلم بد از کار درنیامده و ارزش دیدن دارد. فیلم آغاز فوق العاده ای دارد .

 

صبح روز یازدهم سپتامبر با شخصیتهای اصلی و خانواده شان آشنا می شویم . مردمی را می بینیم که کم کم از منازل خود بیرون می آیند و در حال رفتن به سر کار خود هستند . اما چون تماشاگر می داند که قرار است چه فاجعه ای رخ دهد ناخودآگاه گرفتار تعلیق و اضطراب می شود . لحظه وقوع حادثه هم به طور غیر مستقیم تصویر می گردد اما با این وجود تاثیر فوق العاده ای دارد . سکانسهایی که ساختمانهای مرکز تجارت جهانی مورد اصابت هواپیماها قرار می گیرد از حیث کارگردانی و فضاسازی بسیار خوب و عالی از کار درآمده ، گویی که با فیلمی مستند از لحظات حادثه روبروییم . میزانسن های استون تنش موجود در صحنه ها را به خوبی منتقل می کند و این اضطراب و تعلیق را در سکانسها و فصول آتی فیلم و در میان خانواده ی دو شخصیت اصلی فیلم به خوبی شاهد هستیم و با افراد دو خانواده همذات پنداری می کنیم . اما نکته ای که فیلم را دچار افت کرده است سکانسهای بیشماری است که دو شخصیت اصلی فیلم در زیر خروارها آوار گرفتار شده اند و قادر به تکان خوردن هم نمی باشند . این سکانسها می توانست به فصول به یاد ماندنی فیلم بدل گردد اما ضعف در دیالوگ نویسی آنها را به ضعیف ترین سکانسهای " مرکز تجارت جهانی " بدل ساخته است . درست است که دو شخصیت اصلی فیلم از دو کاراکتر واقعی الهام گرفته شده اند و گیریم که آنها همین دیالوگها را هم بر زبان آورده اند ، اما باید دانست که دنیای نمایش چیز دیگری است و لحظات باید دراماتیزه شوند . دو شخصیت اصلی برای آنکه خوابشان نبرد تا منجر به مرگشان نشود شروع به صحبت کردن با هم می کنند که در این بین به جای اینکه در مورد مساله ای خاص و مشترک حرف بزنند ( همانند مسائل کاری یا مشکلات خانوادگی ) تا تماشاگر به خوبی با درونیات و گذشته  ی آنها آشنا شود و نکته ی تازه ای را از جویا شود ، تنها به پرسیدن اسم همسر و تعداد و نام فرزندان هم کفایت می کنند . گذشته ی آنها هم به کلیشه ای ترین شکل ممکن در قالب فلاش بکهایی بی مورد به شکلی تصویری بیان می شود و هیچ احساسی در بیننده به وجود نمی آورد . در این بین سکانس بامزه ای است که یکی از دو پلیس فیلم در رویای خود حضرت عیسی ( ع ) را می بیند که به سراغ او می آید و به او کاسه ی آبی تعارف می کند که بر خلاف توقع سازندگان به دلیل پرداختی ضعیف وجهی کمیک به سکانس می دهد ( این نقد ورای ارادت خاص نگارنده به پیامبر صلح و دوستی - حضرت عیسی ( ع ) - است ). در هنگام تماشای این صحنه نکته ای که به ذهنم خطور کرد این بود که مسئولان سینمایی ما اگر کمی به این سکانس فیلم دقت می کردند می توانستند این اثر اولیور استون را در بخش بی معنای معناگرای جشنواره ی فیلم فجر جای و حتی مورد تقدیر قرار دهند !

                   

 

فیلم همانند اغلب آثار سینمایی با پایانی خوش و امیدوارکننده به آینده به پایان می رسد . نکته ی جالبی که در این میان قابل ملاحظه می باشد اینست که سکانس آخر دو سال پس از وقوع آن حادثه ی تلخ را نشان می دهد اما فرزندان دو شخصیت اصلی هیچ رشد جسمانی نکرده اند و تنها کودک به دنیا آمده در روزهای وقوع فاجعه به رشد و نمو رسیده است . شاید این فیلم در قیاس با فیلم شکست خورده الکساندر یک سر و گردن بالاتر باشد اما با آثار درخشان استون فرسنگها فاصله دارد. شاید روزی برسد که اولیور استون وارد مسائل پشت پرده ی حادثه ی یازده سپتامبر شود و همان آثار انتقادی و به یاد ماندنی خود را بسازد . پس شاید بهتر باشد که فیلمسازان تا آن روز وارد این مساله ی حساس برانگیز نشوند . 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

*** نقدی بر جایی در دور دست ( خسرو معصومی ) :

 

گت آقا دون کورلئونه !!!

 

رسم عاشق کشی اولین فیلم از تریلوژی خسرو معصومی با آن پایان تکان دهنده و بی نظیرش نوید سه گانه ای به یاد ماندنی را می داد ، اما جایی در دوردست به خوبی آن فیلم از کار در نیامد و توقعمان را برآورده نکرد . فیلم همانند " رسم عاشق کشی  " درباره ی قاچاق چوب در جنگلها و طبیعت بکر و پربرف کوههای شمال می گذرد و مثل همان فیلم هم این موضوع را در کنار روایت عشق دو جوان روایت می کند اما نه موضوع قاچاق چوب و نه عشق جمال و نیالا ( دو جوان اصلی فیلم ) به خوبی موضوعات یاد شده در ساخته ی پیشین معصومی نمی باشد . با این وجود فیلم ارزش یکبار دیدن دارد و یک سر و گردن از برخی محصولات یک سال اخیر سینمای ایران بالاتر است .

 

نقاط ضعف فیلمنامه بر تمام فیلم سایه انداخته است . اینکه عشق بین جمال و نیالا به بدترین و سخیف ترین شکل ممکن خلق و پرورده شود سبب فاصله گذاری بیننده از شخصیتها و موقعیتها می شود . باقی شخصیتها هم در قالب همان تیپهای معمول باقی می مانند و حتی برخی از آنها تا مرز کاریکاتور شدن پیش می روند . اتفاقا یکی از قاچاقچیان چوب که در فیلم قبلی معصومی هم همین نقش را بازی می کرد بی هیچ تغییری در همین فیلم نیز گنجانده شده و همانطور خبیث و منفی باقی می ماند . جای نقش محسن قاضی مرادی هم با عباس امیری عوض شده ، با این تفاوت که نقش قاضی مرادی در جغرافیای روستای فیلم " رسم عاشق کشی " از لحاظ موقعیت اجتماعی و تمول درست و به جا از کار در آمده بود ، اما نقش " گت آقا " که عباس امیری ایفاگر آنست از لحاظ شخصیتی ورای مکان وقوع داستان به نظر می آید . فیلمنامه نویس چنان قدرت و موقعیتی برای این کاراکتر در دل آن روستای ساده و دور خلق کرده که گویی بیننده با ویتو دون کورلئونه روبروست ! شخصیت نیالا بسیار خام پرورده شده است و تا انتهای فیلم نقشی در روند پیشبرد داستان ندارد . در فیلم به جز یکی از خواهران نیالا اثری از بقیه ی خواهران او نمی بینیم. همسر خواهر نیالا ، رسول ، معلوم نیست که چرا علاقه مند است که وصلت جمال و نیالا سر بگیرد ؟ و چرا این شخصیت با این طرز تفکر مثبت و روشنفکرانه از سوی گت آقا که شخصیتی به ظاهر بی منطق ، خشن و مستبد است به عنوان داماد پذیرفته شده و حتی با احترام با او برخورد می شود ؟ کاراکتر جمال هم که قرار است خامی و بی فکری یک عاشق پیشه را منتقل کند منحنی رفتاری خوبی را دارا نمی باشد . در جایی به خاطر عشق به نیالا حاضر به همکاری با قاچاقچیان چوب می شود اما در جاهای دیگر رفتاری از سر تعقل از او سر می زند و حاضر به همکاری با قاچاقچیان در اجرای رسم عاشق کشی نمی شود و از این به بعد است که به شخصیتی منفعل در فیلم بدل می گردد . در بیست دقیقه مانده به پایان فیلم او به درخواست نیالا مبنی به فرار از آن روستا و موقعیت جهنمی جواب رد می دهد و حتی حاضر می شود که به درخواست گت آقا در پایان فیلم تن بدهد و خود را قاتل معرفی کند تا افراد گت آقا از زندان خلاصی یابند . چرا او با علم بر اینکه می داند آنها قاتل هستند حاضر به این فداکاری غیر قابل توجیه می شود ؟ اگر عشق به نیالاست ، پس چرا دست رد به سینه ی او میزند و تن به فرار نمی دهد ؟ ولی دوباره در پایان فیلم با اقدام فداکارانه ی معلم روستا که معلوم نیست در میان این شخصیتها چه می کند ، حاضر به این فرار نمی شود . سوالی که در این بین مطرح میشود اینست که چرا او به همان درخواست اولیه ی نیالا پاسخ مثبت نداده است ؟ ضمن اینکه در جایی در جواب سوال شک آمیز نیالا از او مبنی بر اینکه آیا او قاتل است جواب می دهد که " قول داده ام چیزی نگم " و تا آخر فیلم مشخص نمی گردد که به چه کسی و چه قولی داده است ؟ اگر به آن قاچاقچیان بوده ، پس چرا حاضر به همکاری با آنها نشده است ؟ این سوالات به عنوان حفره هایی در فیلمنامه باقی می ماند و سطح کیفی فیلم را پایین می آورد . 

 

  

 

در فیلمهایی از این دست همواره لهجه ی بازیگران مانع از ارتباط کامل تماشاگر با فیلم می شد که خسرو معصومی با کنار گذاشتن لهجه های محلی در دو فیلم از این تریلوژی اش خواسته تا مانع از این دافعه گردد و تا حدودی هم این جسارتش ستودنی است . اما باید این نکته را هم مد نظر قرار داد که با توجه به پیش فرض ذهنی بیننده از آدمهای روستایی این لهجه های سلیس تهرانی در دل آن فضاهای غریب و بکر روستایی کمی تصنعی جلوه می کند و ایکاش فیلمساز در این بین کمی این قاعده را رعایت می نمود .  در این فیلم بار دیگر با قاب بندی های شکیل و چشم نواز ( البته نه در حد رسم عاشق کشی ) روبروییم که فضای برفی و کوهستانی روستای ناکجاآباد فیلم را همانند تابلوهایی نقاشی در برابر دیدگان تماشاگر قرار می دهد و چشمها را می نوازد . اما باید این نکته را هم مد نظر قرار داد که این دکوپاژها بر بستر لایه های داستانی مناسب است که جواب می دهد . با این وجود مشخص است که برای هر سکانس و حتی هر پلان فیلم زحمت کشیده شده و از شلختگی های معمول در فیلمهای سینمای ایران خبری در این فیلم نمی باشد . ضمن اینکه این فیلم غریب ترین سکانس خواستگاری تاریخ سینمای ایران را به نمایش می گذارد . سکانس مواجه ی جمال با گت آقا در خزینه ی حمام جهت خواستگاری از نیالا و در حضور افراد گت آقا از دکوپاژ خوبی برخوردار است اما این عملکرد ضعیف شخصیتها و دیالوگهای تصنعی آنان می باشد که این سکانس را به یاد ماندنی نساخته است . نمای پایانی فیلم که جمال و نیالا را همانند دو نقطه ی سیاه در دل خروارها برف نشان می دهد زیبا و دلنشین است ، هرچند که اثر گذاری پایان به یاد ماندنی رسم عاشق کشی را ندارد . با تمامی این اوصاف امیدوارم که سومین اثر از تریلوژی خسرو معصومی ( باد در علفزار می پیچد ) بهترین ساخته ی او باشد .

 

---------------------------------------------------------------------------------

*** نقدی بر مرحوم ( مارتین اسکورسیزی ) :

 

" پرمایه و جاندار "

 

 

 

 

آخرین اثر استاد اسکورسیزی که بر مبنای یک فیلم هنگ کنگی به نام " ماجراهای جهنمی " ساخته شده ، موفق به کسب جوایز اسکار در رشته های بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی و بهترین تدوین شده است . فیلمهای مطرح سال گذشته را ندیده ام و نمی توانم در مورد رعایت عدالت در مورد اهدای جوایز اسکار امسال بحث نمایم . اما اگر بخواهم این اهدای جوایز را براساس فیلم " مرحوم "  ارزیابی کنم باید گفت که تا حد بسیاری این جوایز درست به دست صاحبان اصلیش سپرده شده است . آخرین اثر مارتین اسکورسیزی در نگاهی کلی ، فیلمی درخشان و درخور توجه می باشد ولی اگر بخواهیم آن را با شاهکارهای دیگراو مقایسه بنماییم ، شاید این ساخته ی استاد از جنبه های کلی کم بیاورد و آن چیزی نیست جز روحی که در آثار دیگر استاد وجود دارد اما در این یکی به وفور نمی توان یافت .

فیلمنامه ی اثر بسیار عالی نگارش شده  و دارای پیچیدگی های دراماتیک فوق العاده ای است . فیلمنامه در هیچ لحظه از دو ساعت و نیم زمان فیلم افت نمی کند و موقعیتهای خلق شده برای پیگیری تماشاگر کافی است . منحنی های دراماتیک لازم برای خلق یک فیلمنامه ی خوب در این اثر با دقت فوق العاده ای رعایت شده است . شخصیتهای اصلی داستان از پردازش خوبی برخوردار هستند و تماشاگر با اغلب آنها به راحتی ارتباط برقرار می کند که البته بخش عمده ای از این کشش میان کاراکترها و بیننده به اجرای فوق العاده ی بازیگران برمی گردد . جک نیکلسون همانند همیشه معرکه است و بیننده را تسلیم بازی خیره کننده ی خود در نقش فرانک کاستلو می نماید . لئوناردو دی کاپریو در سایه ی هدایت استاد در طول چند سال اخیر کاملا پوست انداخته و به بازیگری بزرگ و آتیه دار بدل گشته است . مت دیمون هم چنان با قدرت در نقش کالین فرو رفته که تماشاگر علیرغم وجوه به ظاهر منفی شخصیتیش هیچگاه از او متنفر نمی شود . مارک والبرگ هم انگ نقش گروهبان دیگنام است و در یکی از سکانسهای ابتدایی فیلم چنان خیره کننده بیلی کاستیگان ( لئوناردو دی کاپریو ) را با یادآوری پیشینه ی خانوادگیش تحقیر می سازد که تمام سکانس در زیر سایه ی بازی او قرار می گیرد و چه نگاههای زیبایی دی کاپریو در این سکانس دارد ، نگاههایی توام با نفرت و خود خوری و تحقیر . تنها شخصیتی که هیچ توجیه دراماتیکی درباره ی او نمی توان در لایه های فیلمنامه یافت شخصیت مادلین مادن ( ورا فارمیگا ) روانکاو است که روابط او با با بیلی و کالین در دل حوادث پرشمار و پیچیده ی فیلم مثلث عشقی درخور و مناسبی تولید نمی کند و در ضمن در پیشبرد خط روایی داستان کمک شایانی نمی نماید. اگر هم تنها دلیلی که برای حضور او در این فیلم می توان تراشید پاکتی است که بیلی به او می دهد تا اگر اتفاقی برایش پیش آمد مدارک داخل آن را بیرون آورد ، این پاکت به راحتی می توانست در اختیار شخص مطمئن دیگری مثل دیگنام قرار گیرد ؛ حال آنکه به نظر می رسد که دیگنام با مشاهده ی این مدارک است که به خونخواهی از کوئینان ( مارتین شین ) و شاید بیلی ، کالین را در سکانس آخر می کشد . در واقع می توان گفت که شخصیت مادلین به عنوان پاشنه آشیل فیلم است زیرا حضورش در این دنیای خشن و مردانه و گانگسترمآبانه  هیچ توجیه منطقی ندارد و لطافتی هم به این فضای تیره ی مملو از خیانت ، فساد و خونریزی نمی بخشد و قرار هم نیست معصومیت او در این جنگل تاریکی و بی رحمی از دست برود یا لکه دار شود تا تماشاگر با شوکی کوبنده مواجه گردد ( همانند شوک حیرت آوری که با دیدن سر تریسی معصوم در جعبه در سکانس محشر واپسین فیلم هفت تجربه کرد و مزه ی تلخ آن تا سالها زیر زبانش خواهد ماند) .

کارگردانی استاد هم که همانند همیشه بی عیب و نقص است و دکوپاژها و میزانسن هایش جایی از اشکال باقی نمی گذارد و بازیگران تحت لوای هدایت او از پس نقشهای چند لایه شان برآمده اند  . البته شایان ذکر است که نقش اساسی را در ضرباهنگ درست فیلم و تقطیع نماها تدوین بی نظیر و شاهکار تلما شون میکر ایفا می کند . به جرات می توان گفت چنین تدوین فوق العاده ای را در طول این چند سال شاهد نبوده ایم . تقطیع نماها به شکلی گاه مضحک و اعصاب خرد کن در فیلمهای پرتحرک و به ظاهر اکشن چند سال اخیر هالیوود به تقلید از کلیپهای مرسوم یک دهه ی اخیر و نیز به تبع انقلابی که فیلم " هفت " استاد فینچر در این زمینه به پا کرد ، انجام می گیرد ؛ ولی این قطع های سریع در " مرحوم " بسیار هوشمندانه و حساب شده بوده و بر خلاف معمول ، سبب فاصله میان بیننده و هر سکانس فیلم نمی شود . موسیقی فیلم هم علیرغم استفاده از سبک راک اندرول در صحنه های پر تعلیق یا حتی معمولی بر خلاف نوآوریهای مورد انتظار سازندگان فیلم ، به هیچ عنوان روی صحنه ها نمی نشیند و در برخی سکانسها آزار دهنده به نظر می آید و بار ماهوی فصول فیلم را می کاهد . فیلمبرداری و بالاخص طراحی صحنه ی فیلم هم خوب و چشمگیر است و در خلق فضای مورد نظر کارگردان موفق عمل نموده اند . در یک جمع بندی کلی فیلم یک اثر تریلر و اکشن حساب شده است که می توان بارها آن را دید و نقد کرد .  

 

جمعه شب در پیاده روی خیابان طالقانی به سمت میدان ولیعصر که می آمدم خیلی سعی کردم که همان احساس همیشگی را که پس از دیدن یک شاهکار سینمایی تا ساعتها بلکه روزها با خود به دنبال می کشم ، در رابطه با " مرحوم " اسکورسیزی داشته باشم ولی متاسفانه هر چه به خود فشار آوردم ، موفق به برانگیختن این حسم نشدم . شاید این فیلم هم آن روح لازمی که فیلمهای چند دهه ی قبل هالیوودی داشتند را دارا نیست  و شاید هم ایراد از خودم باشد که نسبت به ساخته های سالیان اخیر هالیوود بی مورد حساس شده ام و آنها را مورد نکوهش قرار می دهم . اما اعتراف می کنم که نمی توانم در پس ذهن و روحم این آثار را بایگانی کنم ، زیرا به نظرم کمی جعلی و بی حس و حال جلوه می نمایند . به هر حال آدمی همواره درست نمی اندیشد و صحیح و آنطور که باید احساس نمی کند . امیدوارم که در مورد احساس خودم نسبت به ساخته های اخیر هالیوود این نکته مصداق داشته باشد وایراد از من باشد وگرنه باید به حال این صنعت عظیم با آن پیشینه ی درخشان غبطه خورد که فیلمهای موفقش در یک سال ، دیگراز تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی کند .

 

-------------------------------------------------------------------------

 

بعد التحریر : امروز از طریق وبلاگ دوست عزیزم آقای احسان رحیم زاده موفق به یافتن و دانلود ترانه " سنگ صبور " فیلم سنتوری شدم . هنوز هم معتقدم که سنتوری فیلم خوبی از کار در نیامده است و در بسیاری از جاها می لنگد . ولی این ترانه پس از دیدن فیلم در سینما آفریقا در جشنواره تا به امروز رهایم نکرده بود و به شدت دنبالش می گشتم . تا قبل از گوش سپردن به این ترانه علاقه ی خاصی به صدای محسن چاوشی و مرجع تقلیدش سیاوش قمیشی نداشتم . اما اعتراف می کنم که این ترانه خیلی دل انگیز و گوش دادنی از کار در آمده است . در حین تایپ مطالب و نقدهای فوق بی اغراق بیش از بیست بار به این ترانه گوش سپردم و هر لحظه صورت معصوم و خسته بهرام رادان در فیلم سنتوری مقابل دیدگانم ظاهر می شد . این ماندگاری و قدرت جادویی سینماست که گریبانم را رها نمی کند .
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 19:8 |

دو روز پیش فیلم  " محله چینی ها "  شاهکار رومن پولانسکی را دیدم . با خودم گفتم لذتی را که از این فیلم برده ام با نقدی کوتاه و مجمل بر آن تا حدی جبران کنم . البته فیلم را در سالهای کودکی و بر روی نوارهای ویدیویی دیده بودم ، اما به هر حال سالیان سال از آن دیدار می گذشت و تماشای دوباره فیلم دلپذیری دو چندانی برایم به ارمغان آورد . جا دارد یادی هم کنم از دوران خردسالی و کودکیم در دهه شصت  که بهترین فیلم های تاریخ سینما را بر روی نوارهای VHS ، که آن موقع ها به دلایل واهی ممنوع بود ، می دیدم و در دنیای جادویی فیلمها گم می شدم . چه دوران خوبی بود که در این زمانه دیگر با تماشای فیلمهای بی حس و حال کنونی هالیوود – آن هم روی CD و DVD های درجه چندم پاکستانی –  آن لذت نصیب من و بسیاری از فیلم بازان دهه شصت نخواهد شد ( دوباره حس نوستالژیک  من تحریک شد! ) . اعتراف می کنم که هنوز هم با نوارهای VHS بیشتر حال می کنم !

 

 

 

داستان " محله چینی ها "  در لس آنجلس سال ۱۹۳۷ می گذرد . زنی به جیک گیتس ( جک نیکلسون ) ، کارآگاه خصوصی ، مراجعه و ادعا می کند که همسرش هالیس مارلی ( دارل زوئرلینگ ) که ریاست منابه آب شهری را بر عهده دارد با دختری جوان رابطه دارد . گیتس ، هالیس را زیر نظر می گیرد و از او و آن دختر نوجوان عکس می گیرد ، اما بدون آنکه خود بخواهد این عکس در روزنامه ها چاپ می شود و پس از مدتی کوتاه هالیس به قتل می رسد . گیتس که احساس خطر شغلی می کند با کنجکاوی بیشتر به پیگیری ماجرا می پردازد ، با این وجود ستوان اسکوبار ( پری لوپز ) که زمانی با گیتس در مجله چینی ها همکاری داشته است ، او را بر حذر می دارد . گیتس در می یابد ، اولین مال ری ( فی داناوی ) همسر هالیس و دختر نوآ کراس ( جان هیوستن ) است . کراس شریک سابق هالیس بوده و هالیس و اولین از این طریق با یکدیگر ازدواج کرده بودند . کم کم رابطه ای عاشقانه میان  گیتس و اولین شکل می گیرد . از طرفی کراس با گیتس قرارداد می بندد تا معشوقه هالیس را پیدا کند و از طرفی دیگر اولین نیز با گیتس قراردادی  امضا می کند تا سر از قضیه قتل همسرش درآورد . غافل از اینکه گیتس متوجه نکته  غافلگیر کننده ای می شود که داستان را به سمت و سویی تراژیک پیش می برد و در پایان باعث مرگ اولین می شود .

                                                   

 

 

فیلم که در سال ۱۹۷۳ ساخته شده است ، ادای دینی به نوآرهای دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ کرده است و به خاطر خلق فضاهای تیره و خفقان بار از روابط و فساد پشت پرده آن سالها و نیز ایجاد نوآوری های تکنیکی که در زمینه فیلم های نوآر داشته از آن به عنوان یکی از اولین نئو نوآرهای تاریخ سینما یاد می کنند. فیلمنامه رابرت تاونی بی نظیر بوده و از جزییات درخشان و پر و پیمانی برخوردار است . شخصیت پردازی جیک گیتس به شدت شخصیت به یاد ماندنی فیلیپ مارلو را در سری داستانهای کارآگاهی – جنایی ریموند چندلر تداعی می کند . اگر بخواهیم کمی دقت بیشتری به خرج دهیم خواهیم دید که فیلم به شدت از حال و هوای داستانهای ریموند چندلر تاسی گرفته است ، با این وجود فیلمنامه مسیر استقلال خود را از زیر سایه این نوع داستانها با سربلندی می پیماید و بدل به یکی از ماندگارترین فیلمنامه های سه دهه اخیر سینمای هالیوود می شود.

                                                   

 

غافلگیری داستانی در یک سوم نهایی فیلمنامه تماشاگر را میخکوب می کند . جایی که بیننده می فهمد معشوقه هالیس ، خواهر و دختر اولین بوده است . در واقع این دختر نوجوان حاصل تجاوز پدر ( جان هیوستن ) به دختر ( فی داناوی ) است وبدین سبب علت دوری و تنفر اولین از پدر آشکار می شود و بیننده ناگزیر می گردد که از نظر دادن خود نسبت به شخصیت اولین ، که به ظاهر تداعی کننده یک FEMME FATAL است ، پشیمان شود و همراه با گیتس با او احساس همدردی نماید . کارگردانی رومن پولانسکی هم که همانند همیشه فوق العاده است ، محلی برای ایراد نمی گذارد و با کمک طراحی صحنه بی نظیر و به یاد ماندنی ریچارد سیلبرت ، که با استادی هر چه تمامتر فضای لس آنجلس دهه ۳۰ میلادی را بازسازی نموده است ، چنان سکانسهایی را خلق می کند که تا سالیان سال در ذهن بیننده ی تشنه فیلم باقی می ماند . موسیقی جری گلداسمیت شنیدنی و با حس و حال فصول فیلم همخوانی دلپذیری دارد . فیلمبرداری جان آلونزو هم در نوع خود سبک بصری فوق العاده ای را به همراه دارد و بالاخص در فضاهای شب و تیره و تار مکانها خبر از وجود استادی توانا در پشت دوربین می دهد . بازی های فی داناوی و جان هیوستن بسیار خوب از کار در آمده است و نقشهای فرعی هم با انتخاب خوب بازیگران باعث دافعه نمی شود ؛ اما این نقش آفرینی حیرت انگیز جک نیکلسون است که همانند بسیاری از فیلمهایی که در آنها به ایفای نقش پرداخته ، یک تنه بار پیشبرد داستانی فیلم را با استادی حیرت آوری به دوش می کشد و مثل همیشه با رعایت جزییات بازیگری و میمیک چهره ، نقش کارآگاه جیک گیتس را به یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ سینما بدل می نماید . نیکلسون با بازی حیرت آور خود مردانگی ، شجاعت ، عشق و شکست را همزمان با هم به نمایش می گذارد. در میان فصول خوب و به یاد ماندنی فیلم جا دارد به صحنه ای که فی داناوی آن راز تکان دهنده را پس از ضرب و شتم از سوی نیکلسون برای او تعریف می نماید ، اشاره کرد که از حیث دکوپاژ و ریتم و نیز بازی دو بازیگر اصلی به یکی از بهترین فصول فیلم بدل شده است . چهره نیکلسون در پایان فیلم و با آن زخم ماندگار بر روی بینی که به جسد غرق در خون فی داناوی نگاه می کند ، برای همیشه در ذهن سینما دوستان باقی خواهد ماند .

                    

 

فیلم در رشته های بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی ، بهترین بازیگر نقش اول مرد ، بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین فیلمبرداری کاندید جایزه اسکار شده بود و این جایزه را برای بهترین فیلمنامه اوریژینال از آن خود کرده بود . شاید اگر " محله چینی ها " همزمان با پدر خوانده ۲( شاهکار فراموش نشدنی فرانسیس فورد کاپولا ) اکران نمی شد و در رقابت با آن برای کسب جوایز اسکار قرار نمی گرفت ، در بسیاری از رشته های کاندید شده مجسمه طلایی اسکار را می ربود . البته فیلم در مراسم گلدن گلوب سال ۱۹۷۴ موفق به کسب جوایز بهترین فیلم درام ، بهترین کارگردان ، بهترین بازیگر نقش اول مرد درام و بهترین فیلمنامه شد . جک نیکلسون در همان سال برای محله چینی ها جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را از سوی منتقدان فیلم نیویورک دریافت نمود. در هر صورت ، فارغ از جوایز ، این خود فیلمها هستند که باقی می مانند و در این بین " محله چینی ها " یکی از ماندگارترین فیلمهای دهه های اخیر سینما می باشد که هوادارن بیشماری دارد و به نوعی به یک فیلم کالت برای بسیاری از سینما دوستان بدل گشته است .

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

                                                                                                                          

 

سریال " کتاب فروشی هدهد " ساخته خانم مرضیه برومند شنبه گذشته به اتمام رسید . صبر کرده بودم که سریال تا انتها پیش برود ، بعد در مورد آن مطلبی بنویسم . سریالهای مرضیه برومند همواره از موقعیتهای جالب و آدمهای ملموس برخوردار بوده است . خانم برومند – چه در سریالهای عروسکی و کودکانه اش و چه در سریالهای بزرگسالانه اش – کاراکترهایی را خلق می کند که از دل جامعه و آدمهای دور و اطرافمان که هر روز با بسیاری از آنها معاشرت داریم ، انتخاب شده اند و آنها را، با حفظ چارچوبهای دست و پاگیر صدا و سیما ، طوری در دل مکانها و اتفاقاتی قرار می دهد که همدلی بیننده ی خسته از سریالهای سخیف و جعلی را به شدت بر می انگیزد . سریالهای خانم برومند نوسانهای کیفی زیادی ندارد و همه در سطوحی قابل ملاحظه و دوست داشتنی جای می گیرند . با این حال به نظر نگارنده " کتاب فروشی هدهد " در سطح پایین تری نسبت به سریالهای اخیر سازنده اش قرار دارد . دلیل آن هم شاید در فیلمنامه آن بتوان جستجو کرد که بیننده به راحتی پایان هر داستان را حدس می زند . البته بخش قابل ملاحظه ای از این نقصان داستانی را باید به حساب سفارشی بودن کار گذاشت و گرنه باز هم می توان در دل همین داستانهای آموزنده در باب مطالعه کتاب ، شخصیتهای همذات پندار و بامزه ای یافت که مشاهده کنش و رفتارشان تماشای سریال را قابل تحمل می سازد . بازی های نقشهای اصلی همانند سریالهای پیشین خانم برومند خوب از کار در آمده است که این مساله را ، جدا از توانایی ها و تجارب اغلب هنرپیشگان اصلی سریال ، می توان به حساب هدایت درست کارگردان و تعریف صحیح او از هر نقش دانست . تا آنجا که توانستم اغلب قسمتهای " کتاب فروشی هدهد " را دیدم و در قسمت پایانی هم ، علیرغم اینکه کاملا مشخص بود که کدام شخصیت با کدام یکی ازدواج می کند ، اما به خاطر شخصیتهای خوب و دوست داشتنی این سریال ، آن را تا به انتها تماشا کردم تا خیالم از این وصلتهای هرچند کلیشه ای و تلویزیونی و خوشبختی کاراکترهای سریال راحت شود! در هر صورت همین که پیام سریال در باب ترویج فرهنگ کتابخوانی بود ، فارغ از مسائل هنری و تکنیکی ، کار سازندگان و دست اندرکاران این مجموعه قابل تقدیر است . راستی چه می شد اگر در هر خیابان یا حداقل در هر محله از شهرهایمان یکی از این اتوکتابهای هدهد رفت و آمد می کرد ؟ ! به امید آن روز و به امید تماشای سریالهای جذابتر از کارگردان توانای عرصه تلویزیون ، خانم برومند .

 

------------------------------------------------------------------------------

 

فیلم " چهارشنبه سوری " اثر ماندگار و تحسین برانگیز اصغر فرهادی  توسط موسسه قرن بیست و یکم ، وارد شبکه ویدیویی شد . من هم با اشتیاق خاص فیلم را خریداری کردم تا در همین روزها آن را برای چندمین بار ببینم و از تماشای کارگردانی ، فیلمبرداری ، تدوین ، اجرای صحیح فیلمنامه و بازی های حیرت آور بازیگران آن لذتی دوباره ببرم و به قول معروف باهاش حال کنم ! در روزهای آتی حتما نوشته ای بر این اثر تحسین شده اصغر فرهادی در وبلاگ خواهم گذاشت . برای آن دسته از کسانی که فیلم را ندیده اند ، تماشای این اثر زیبا را توصیه می کنم .

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

دوست عزیزم جناب آقای مصطفی انصافی ، پیش از جشنواره فیلم فجر لطف کردند و نقدی که بر فیلمنامه " شوکران " به نگارش در آورده بودند را برایم ارسال کردند . با اجازه ایشان این نقد را بدون هیچ دخل و تصرفی در ذیل قرار داده ام تا سایر دوستان هم مطالعه و استفاده نمایند . از ایشان بابت تاخیر در قرار دادن مطلب پربارشان در این وبلاگ عذرخواهی می کنم .

خود من هم که کماکان در دوران رخوت و تنبلی به سر می برم و هنوز قسمتهای بعدی تحلیل بر شوکران را شروع نکرده ام که  برخی از دوستان هم از این بابت گلایه داشتند . قول می دهم در روزهای آتی این امر صورت گیرد . این روزها درگیر نگارش فیلمنامه ای به همراه دوستم آقای پرهام عبادی هستم و همچنین مشغول مطالعه کمدی الهی اثر دانته ، یکی از منابع لازم جهت نگارش کتابم در رابطه با فیلم " هفت "  ، می باشم .

دوستانی که مایل به قرار دادن نقدها و نوشته های سینمایی شان در این وبلاگ هستند ، می توانند مطالب خود را ارسال نمایند تا به نام خودشان و بدون هیچ تصرفی در معرض دید علاقه مندان قرار گیرد . نوشته های شما باعث پربار شدن این وبلاگ ناچیز خواهد شد . در ضمن بابت کامنت های پر محبتتان تشکر ویژه دارم . امیدوارم بازهم با کامنت ها و میلهای شما عزیزان علاقه اینجانب به نوشتن مطالب سینمایی دو چندان شود .

 

یادداشتی بر فیلمنامه ی شوکران (  بهروز افخمی / مینو فرشچی )

 

مصطفی انصافی

 

یکی از مسائل اجتماعی که همیشه در سینما در سطح وسیع مورد استفاده قرار گرفته و سرمایه ی اولیه ی بسیاری از فیمنامه نویسان برای ایجاد تنش در فیلمنامه بوده مساله مرد دو زنه است که هنوز هم از آن استفاده می شود. آخرین نمونه های فابل ذکر هم برمی گردد به چهارشنبه سوری از میان فیلم های سینمایی و اولین شب آرامش از میان سریال های تلویزیونی که سال گذشته بیشترین توجه را به خود جلب کردند. فیلم شوکران هم یکی از این فیلم ها بود که توانست توجه بسیار زیادی را به خود جلب کند.                                                                                

فیلم شوکران از آن دسته از فیلم هایی است که به شکل عجیبی به فیلمنامه وابسته است و شاید مهم ترین عامل موفقیت فیلمنامه شخصیت پردازی بسیار موفق آن است. این تاکید بر فیلمنامه با یک بررسی اجمالی از سه شخصیت اصلی فیلم آشکار می شود.                                               

شاید پیچیده ترین شخصیت فیلم یعنی سیما یکی از پیچیده ترین شخصیت های زن فیلم های سینمای پس از انقلاب ایران است. سیما پرستاری است از طبقه ی پایین جامعه که تنها با پدرش زندگی می کند. نامتعارف بودن شخصیت سیما به تدریج در رابطه اش با محمود آشکار می شود. در اولین برخورد با محمود وقتی که محمود نام او را می پرسد سیما این گونه خود را معرفی می کند: « سیما، سیما ریاحی ». در صورتی که محیط کاملا رسمی بیمارستان هیچ میانه ای با نام کوچک افراد مخصوصا پرسنل بیمارستان ندارد. در ادامه سیما وقتی اولین بار سوار خودروی محمود می شود سیگار روشن می کند آن هم در جامعه ای که حتی زنان بزهکارش به ندرت سیگار می کشند. وقتی که محمود و سیما برای اولین بار به رستوران می روند، مشخص می شود که سیما آدم معتقدی نیست تا جایی که نگرانی محمود را در رابطه با حرام بودن گوشت مورد استفاده ی رستوران به سخره می گیرد و سپس با لحنی کنایه آمیز به محمود می گوید: « حتما نماز هم می خونی؟ » و محمود این گونه پاسخ می دهد: « بله... هفده رکعت... روزی...». مساله ی دیگری که در فیلم نمود ویژه ای می یابد دروغ های سیماست که تا میانه ی فیلم، مخاطب را با خود همراه می کند. دو دروغ بزرگی که به محمود می گوید یکی راجع به همسر قبلیش است و دیگری راجع به محل زندگیش. در صورتی که در روابط سیما با پدرش متوجه می شویم که همسر اولش مرده و خانه ی جردن متعلق به خانم دکتری است که فقط برای چند روزی برای سرایداری به او سپرده شده است. رابطه ی سیما با مردان دیگری از جمله محمود ثانی! ( محمد صالح علا ) نیز از مواردی است که تماشاگر را غافل گیر می کند. البته این غافل گیری نه به شخصیت سیما بلکه به عرف جامعه ی ما برمی گردد. مسائلی که گفته شد در مجموع یک مجموعه ی اخلاق را تشکیل می دهد که برای اثبات غیر متعارف بودن  شخصیت سیما کافی است. البته این غیر متعارف بودن به هیچ وجه دال بر بد بودن شخصیت سیما نیست و نمی توان با اتکا بر مسائل مذکور درباره ی خوب یا بد بودن شخصیت سیما قضاوت کرد. حتی در یک سوم پایانی فیلم مخاطب متوجه می شود که سیما- همان شخصیت به ظاهر غیر معتقد فیلم- اعتقادات صحیحی دارد که هم خدا را خوش می آید و هم بنده ی خدا را. اعتقاداتی بسیار محکم که ریشه در انسانیت او دارند. به هیچ وجه حاضر نمی شود فرزندی را که حاصل یک رابطه ی کاملا مشروع است، سقط کند و در جای دیگر حاضر نمی شود برای انتقام شخصی، خانواده ی محمود را نابود کند. در ادامه بررسی شخصیت ها، این ویژگی سیما ( حس انتقامجویی ) را با محمود مقایسه می کنیم. آن عواملی که باعث شده است سیما به چنین شخصیت بیمارگونه ای برسد نه تنها به فضای این نقد مربوط نمی شود بلکه بررسی آن نیز از حوصله ی نویسنده خارج است. همان حرف های همیشگی و کلیشه ای در باب مسائل اجتماعی پیرامون زنان، عقده های روانی حاصل از شرایط اجتماعی و هزار جور درد بی درمان دیگر. اما مساله ی جالب توجه در رابطه با شخصیت سیما این است که با پیشرفت داستان حس دلسوزی و همدردی مخاطب با سیما بیشتر می شود و در نهایت مرگ نابهنگام سیما حس مخاطب را در رابطه با مظلومیت و معصومیت او صد چندان می کند.           

شخصیت محمود در شوکران می تواند نمونه ای بارز از هزاران شخصیتی باشد که در طول روز با آن ها در ارتباطیم. مردی خانواده دوست که در فیلم خود را شخصیتی معتقد معرفی می کند. اما هر چه داستان به انتها نزدیک می شود بیننده متوجه می شود که این شخصیت آن قدرها هم به اعتقاداتش پایبند نیست. تا جایی که به خاطر حفظ حیثیت خود- به خاطرکاری  که نه خلاف شرع بلکه فقط خلاف عرف محسوب می شود- کارهایی خلاف اعتقاداتش انجام می دهد. به سیما می گوید که باید جنینش را سقط کند. به خاطر حفظ حیثیت خود، حیثیت سیما را نزد پدرش لکه دار می کند ( تنازع برای بقا ) و این گونه انتقام می گیرد. دست روی پیرمردی بلند می کند و احساسات یک زن را نادیده می گیرد و این گونه او را قربانی یک هوس زودگذر می کند و به گفته ی کارگردان در حقیقت نوع زندگی او بر اساس تقلید و عادت است. کارهایی که هر روز آن ها را به عنوان یک کار ارزشی انجام می دهد در واقع کارهایی است که تنها به آن ها عادت کرده است و فقط همین ( نقل به مضمون ) و البته همه ی این ها را می توان در سکانس پایانی فیلم- که شاید زیباترین سکانس فیلم هم باشد- در چهره ی محمود دید. گویا خود او هم، همین حالا به این موضوع پی برده است.                                                                                              

در مورد شخصیت ترانه چیز زیادی نمی توان گفت. تنها چیزی که در مورد شخصیت او بیشتر جلوه می کند سادگی اوست و صد البته که این سادگی به هیچ وجه به معنای بلاهت و سفاهت نیست.                                                                                                                   

شاید تنها اشکال فیلمنامه در پرداختن به شخصیت های فرعی داستان، نمود پیدا می کند که تقریبا تمام شخصیت های فرعی داستان و حتی ترانه به نوعی فدای دو شخصیت محمود و سیما شده اند و آن طور که روی شخصیت های محمود و سیما کار شده روی دیگر شخصیت ها کار نشده است. شخصیت هایی مثل پدر سیما و محمود ( محمد صالح علا ) می توانستند به شخصیت هایی تبدیل شوند که تاثیر بیشتری در روند فیلمنامه داشته باشند اما این دو شخصیت در هیچ جای فیلم از حد مشخصی فراتر نرفتند. در حقیقت فیلمنامه می توانست روی این دو شخصیت مانور بیشتری دهد. برادر محمود در روند فیلمنامه هیچ کارکرد دراماتیکی ندارد و تنها وظیفه اش در فیلم این است که یا بچه ها را به گردش ببرد یا آن ها را بخواباند و در حقیقت یک شخصیت کاملا اضافی است. مهندس خاکپور ( رئیس شرکت ) هم در حقیقت تنها بهانه ای برای سفرهای متعدد محمود به تهران است. البته هیچ یک از این شخصیت ها نباید و قرار نیست تبدیل به شخصیت هایی شوند که در سیر روایت فیلمنامه، دخالت کامل داشته باشند. بحث سر این است که فیلمنامه می توانست روی این شخصیت ها بیشتر کار کند و شخصیت های فرعی این قابلیت را داشتند که به شخصیت های به مراتب بهتری تبدیل شوند.                                                                               

به هر حال شوکران یکی از موفق ترین ملودرام های اجتماعی سینمای پس از انقلاب ایران است و نامش تا همیشه به عنوان یک فیلم خوب در میان آثار سینمایی خواهد درخشید./

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:14 |