تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

با سلام خدمت همه ی دوستان و سروران خودم و با عرض تشکر از کامنت های محبت آمیز و راهگشای شما عزیزان .

در دو هفته ی گذشته فیلم  " خون بازی " را در سینما عصر جدید دیدم . تماشای خون بازی را در زمان جشنواره به دلیل تماشای فیلم " رییس  " از دست داده بودم و بی صبرانه منتظر کسب فرصتی برای دیدن آن بودم . همچنین موفق به تماشای تعدادی از فیلمهای خوب تاریخ سینمای جهان در سالن کوچک حوزه ی هنری شدم . این فیلمها به ترتیب اولویت زمانی تماشای آن عبارتند از : پول ( روبر برسون ) ، موشت ( روبر برسون ) ، بابل ( آلخاندرو گونزالس ایناریتو ) ، آپارتمان ( بیلی وایلدر ) و رفقای خوب ( مارتین اسکورسیزی ) . با اجازه ی شما دوستان عزیز یادداشتهایی بر این فیلمها به نگارش در آورده ام که در ذیل آمده است .

از دوستان علاقه مند تقاضا دارم که سری به این سالن کوچک و با صفا بزنند و از سالنی خوب ، فیلمهایی خوب با کیفیت و زیرنویس عالی و سانسور کم ، مصاحبت با انسانی مودب ، پیگیر و علاقه مند به نام آقای ناصری بهره مند شوند . من از سال ۱۳۷۸ تاکنون عضو سالن کوچک حوزه ی هنری هستم و کلی خاطرات خوب با شاهکارهای تاریخ سینما در این سالن داشته ام. آدرس این سالن از این قرار است : خیابان حافظ  ، زیر پل اول حافظ  ، نبش خیابان سمیه ، روبروی دانشگاه پلی تکنیک . حق عضویت سالانه ی این سالن مبلغ ناچیز ۳۰۰۰ تومان و بهای بلیت تمام فیلمها ۱۰۰۰ تومان می باشد . از من می شنوید یک سری بزنید . پشیمان نخواهید شد !

 

 -----------------------------------------------------------

 

نقدی بر خون بازی ( رخشان بنی اعتماد ، محسن عبدالوهاب )

 

 

" برتری تصویر بر مضمون "

 

 

 

" خون بازی "  آخرین ساخته ی بانوی متعهد و فیلمساز ایرانی ، خانم رخشان بنی اعتماد است که علاقمندان به سینمای ایران خاطرات خوبی را که با برخی از فیلمهای او نظیر نرگس ، روسری آبی ، بانوی اردیبهشت و زیر پوست شهر ، ننه گیلانه داشته اند ، هیچگاه فراموش نمی کنند . " خون بازی " نیز همان نگاه دلسوزانه ، موشکافانه و متعهدانه ی این فیلمساز را در باب مسائل و معضلات معمول اجتماعی در بر دارد .

در بررسی فیلم اولین نکته ای که به چشم می آید تقابل قدرت تصویری و تکنیکی فیلم با ضعف فیلمنامه ی آن است . در داستان فیلم شاهد سفری مادری ( بیتا فرهی ) با دخترش معتادش ، سارا ( باران کوثری ) ، برای ترک اعتیاد دختر در شمال هستیم که دلیل عزم این دو برای ترک کردن دختر ، بازگشت نامزد سارا ( بهرام رادان ) از کانادا تا حدود پنجاه روز آینده است که از ماجرا بی اطلاع است و برای عقد با سارا به ایران می آید . در طول این همراهی با مادر و سارا ،  شاهد سکانسهایی مستندگونه و در برخی موارد تا حدودی تکان دهنده هستیم که حاصل سالها تجربه و جستجوهای تجربی و مستندوار فیلمساز در باب مسئله ی لاینحل اعتیاد است . اما اگر بخواهیم فیلمنامه ی اثر را از دید موارد لازم برای خلق یک فیلمنامه ی درست و حسابی بررسی کنیم ، فیلم از خیلی جهات می لنگد و تعجب بیننده ی پیگیر سینما را از بابت اهدای سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه ی جشنواره ی سال گذشته به این فیلم بر می انگیزد . در اصول و قواعد تعریف شده ی فیلمنامه نویسی در باب داستانهای جاده ای نکاتی همواره مدنظر است که مهمترین آن تغییر روش و منش روحی شخصیتها در طول این سفر و همگامی تماشاگر با این تحول روحی است . شاید در جواب این نکته ی مذکور بگوییم که این تغییر و تحول کاراکترها را بارها در فیلمهای خارجی و ایرانی شاهد بوده ایم و در همین ژانر بی معنا و من در آوردی معناگرای سینمای خودمان هم بارها نمونه هایی سخیف و کلیشه ای از این دست را دیده ایم . اما به هر حال نباید فراموش کرد یکی از مصالح لازم برای خلق یک فیلمنامه ی جاده ای استفاده از مورد فوق است و مساله ای که باعث تفاوت ماهوی این گونه فیلمها می شود بهره مندی از شخصیت پردازی قوی و خلق موقعیت هایی بکر و تازه در این طی طریق است ؛ اما تحول روحی سارا و یا مادرش در طول سفرشان به شمال حلقه ای مفقوده در دل داستان فیلم است . نکته ی دیگری که قابل اشاره است ، خوب نوشته شدن سکانسها و فصول فیلمنامه به خودی خود اما زائد بودن آنها در دل داستان است . اگر بخواهیم " خون بازی " را به صورت فصول مجزا از هم تقسیم کنیم ، فیلم از نه فصل اپیزودیک تشکیل شده است که با کنار گذاشتن فصل اول که در خانه ی سارا و نیز فصل آخر در کلینیک خاله لیلا در شمال می گذرد ، مابقی فصول به سفر سارا و مادرش در دل این شهر بی ترحم و سرد و در جاده ها و مکانهای مرتبط با آن می گذرد که ترتیب توالی آنها بدین قرار است : حضور سارا در مرکز خرید برای تهیه ی مواد ، حضور سارا در اتومبیل مواد فروش ها ، فصل خودکشی سارا  ، فصل قهوه خانه ی بین راهی ، فصل مربوط به پلیس راه ، فصل مربوط به خانه ی پدر ( مسعود رایگان ) و فصل مربوط به دعوای میان مادر و سارا و نهایتا تلاش سارا برای به دست آوردن مواد در میان گل و لای . بسیاری از سکانسهای مربوط به این فصول یاد شده بسیار تاثیرگذار و خوب از کار در آمده اند که البته مطلوبیت آنها بیشتر به اجرای بسیار خوب و حرفه ای شان برمی گردد تا قدرت نوشتاری این سکانسها . حال اگر بخواهیم این سکانسها را در مقام مقایسه و اهمیت حضورشان در متن حرکت دو شخصیت از نقطه ی " الف " به نقطه ی " ب " تجزیه و تحلیل کنیم ، به راحتی مشاهده می کنیم که این فصول قابل حذف یا جابجایی با فصول دیگر است ، بی آنکه خللی در این میان و در مسیر روایت فیلمنامه ایجاد شود و شاید بتوان آن را بزرگترین ایراد برای فیلمنامه ی اثر دانست .   دلیلی برای این ادعاها نیم ساعت از زمان ایتدایی فیلم ( فارغ از خوش ساخت بودن این فصل ) است که به تلاش سارا برای به دست آوردن مواد مخدر مورد نیازش می پردازد ؛ یا حدود بیست دقیقه از زمان فیلم را در خانه ی پدر سارا و همراه با دو کاراکتر اصلی فیلم می گذرانیم ، بی آنکه کمکی به سیر خط روایی داستان شود و یا شاهد گشایش مسیری تازه در راهی باشیم که دو شخصیت اصلی در پیش گرفته اند . دیالوگها به جز سکانس حضور سارا در اتومبیل مواد فروشان بسیار پیش و پا افتاده است و در نهایت جز جهت ارائه ی اطلاعات لازم برای بیننده و یا بیان موکدانه ی حالات واضح و پیش رو شخصیتها کارکرد دیگری ندارند . به خصوص که در پایان فیلم دیالوگهای خاله لیلا به جملات شعاری برنامه ها و سریالهای تلویزیونی پهلو می زند .

اما فیلم از منظر کارگردانی و تکنیک تصویر کیفیت بالا و چشمگیری دارد و همین نکته است که سبب فاخر نمایان شدن فیلم می شود و حتی آن را به یکی از قابل قبول ترین و یا حداقل قابل تحمل ترین محصولات سالهای اخیر سینمای ایران بدل می کند . با دقت در تسلط رخشان بنی اعتماد بر اداره ی هر سکانس ، یکی از بهترین کارگردانی های سالهای اخیر را در این فیلم شاهد هستیم . بنی اعتماد با نمایشی سرد و خشک و خشن و در عین حال هوشمندانه از تهران معاصر پیوند غریبی میان تصویر با مضمون تلخ و غیر قابل انکار فیلمش برقرار می کند . در این میان تصاویر سیاه و سفیدی که استاد محمود کلاری با دوربین روی دست خود گرفته کمک بسیاری به این هدف کرده و " خون بازی " را از حیث برتری و چربش تصویر در میان فیلمهای سالیان اخیر به تجربه ای ناب و سینمایی بدل کرده است . چهره پردازی مهرداد میر کیانی به خوبی بر روی صورت باران کوثری نشسته است و در برانگیختن حس همدلی تماشاگر با زبونی و فلاکت کاراکتر سارا ، با احترام به بازی درخشان باران کوثری ، نقش به سزایی دارد . صدابرداری یدا... نجفی و صداگذاری محمد رضا دلپاک در خلق فضای مستند گونه ی سکانسها کمک بسیاری به کارگردان کرده است ؛ کافیست به حاشیه ی صوتی فیلم دقت کنیم که به خوبی با بافت تصاویر سرد و خشن فیلم همخوان شده است و مزاحمتی برای شنیدن دیالوگهای فیلم به وجود نمی آورد . تدوین سپیده عبدالوهاب از نکات مثبت دیگر اثر می باشد ، بالاخص که جامب کات های به موقع از کند شدن ریتم هر فصل جلوگیری نموده است . اما اگر بخواهیم گل سر سبد فیلم " خون بازی " را انتخاب کنیم ، بی شک باران کوثری اولین انتخاب است . باران کوثری چنان در جلد نقش فرو رفته و خود ویرانگی یک معتاد را به خوبی و با رعایت جزییات نمایش داده ، که محلی برای اعراب و انتقاد بازی نمی گذارد . بازی بیتا فرهی نیز بسیار چشمگیر است و در ردیف بازی خوبش در آثاری همانند " هامون " جای می گیرد . مسعود رایگان هم در نقش پدر سارا همانند اغلب بازی های چند سال اخیرش انگ نقش شده است .

اگر نگاه متعهدانه ی بنی اعتماد که همراه با کمی چاشنی پند و نصیحت و شعار است ، کمی تلطیف می شد و در سایه ی سالها تجربه اش در فیلمسازی به همان نمایش مستند وار فصول فیلم اکتفا می کرد ، اکنون " خون بازی " اثری درخشان و به یاد ماندنی از کار در آمده بود . فیلم همانند اغلب آثار سینمایی ایرانی از زاویه ی فیلمنامه کاستی هایی دارد و این جمله ی معروف را که " از فیلمنامه ی ضعیف نمی توان شاهکار آفرید " تداعی می کند . با این وجود " خون بازی " در برهوت عدم وجود فیلم خوب در سالیان اخیر ، با اغماض از  پاره ای مشکلات روایی ، اثری قابل بحث و بررسی است . بی صبرانه منتظر اثر بعدی بانوی اول فیلمسازی سینمای ایران هستم .

 

---------------------------------------------------------

 

 *** یادداشتی بر پول ( روبر برسون ) : 

 

 

 

" پول " آخرین ساخته ی روبر برسون فیلمساز مشهور فرانسوی است . او این فیلم را بر اساس  داستان " کوپن تقلبی " نوشته ی " لئو تولستوی " در سال ۱۹۸۳ ساخت که در جشنواره ی کن همان سال مورد توجه قرار گرفت . برسون در سال ۱۹۹۹ در پاریس در گذشت .

فیلم داستان دست به دست چرخیدن یک اسکناس تقلبی پانصد فرانکی است که سبب ساز به بار نشستن سرنوشتی تراژیک میان شخصیتهای اصلی فیلم می شود . در واقع برسون به جای آنکه همانند بسیاری از فیلمها و سریالهای ساخته شده در طول دهه های متمادی که بر پایه ی شعارهایی در باب نفی ثروت و پول ساخته شده اند و می شوند ، اهمیت به سزای پول را  در جامعه ی سرمایه داری و سرمایه سالاری امروز نشان می دهد و نقش آن را چنان پر رنگ جلوه می دهد که آن را در سرنوشت و مرگ آدمها دخیل می داند و در عین حال مولفه های سینمای خود و نیز سینمای موج نو فرانسه در آن حفظ می کند . در اینجا نیز همانند فیلم " موشت " تماشاگر توسط تصاویر سرد و بی روح و خشن برسون با تنهایی و معصومیت شخصیت اصلی فیلم ، ایوون ( کریستین پاتی ) ، همراه می شود و چنان در مناسبات اخلاقی و انتقادی فیلم فرو می رود که زمینه سازی برسون را برای وقوع قتلهای یک سوم آخر فیلم به دست ایوون تا حد بسیاری می پذیرد . برسون با فرجام تراژیکی که برای قهرمانش در نظر می گیرد ، امکان هر گونه رویا پردازی را از تماشاگر آشنا به سینمای رویا پرداز هالیوود می گیرد و بی عدالتی های اجتماع را بدون هیچ پرده پوشی نشان می دهد . شاید سبک خاص برسون که تاکید بر اشیا و اعضای بدن کاراکترها با نمایش اینسرتی از آنها به جای نمایاندن احساسات و عواطف بازیگران است ، به مذاق تماشاگر عام و آشنا به قواعد ژانر خوش نیاید ، اما باید این نکته را مد نظر قرار داد که این سبک فیلمسازی که با نمایش کنش و واکنشهای شخصیتها در خارج از قاب نیز همراه است ، با فضای تیره و سراسر ناامیدی فضای داستان همخوانی مانوسی دارد و همین امر سبب  شده تا فیلمهای برسون ، " فیلمهای برسونی " شود ! فضاهای داخل زندان به مدد نورپردازی های سرد دو فیلمبردار فیلم ( امانوئل ماشوئل و پاسکوالینو د سانتیس ) مستند گونه و مطابق فضای سرد و سنگین فیلم است و تنها در همراهی با ایوون در خانه ی پیرزن که به قدیسه های موعظه گر شبیه است و قرار است که ایوون در این منزلگاه کمی آرامش معنوی و روحی پیدا کند با نورپردازی های گرمی روبرو هستیم . بازی کریستیان پاتی در نقش ایوون ، با خست مورد نظر برسون برای پرهیز از بروز احساسات و عواطف به یاد ماندنی است . این خست را نیز می توان در عدم استفاده ی برسون از موسیقی متن در خلال سکانسهای مرثیه وار برای کاراکتر اصلی به خوبی مشاهده کرد .

به شخصه با چنین سبک فیلمسازی و فیلمهایی با ریتم های دورنی و کند ارتباط چندان خوبی برقرار نمی کنم ( هر چند که منکر فیلمهای سخیف و عامه پسند این روزهای هالیوود نیز که ریتم تند و اعصاب خردکنی دارند ، هستم ) ، اما این دلیلی نمی شود تا بر ارزشهای والای هنری فیلم سر تعظیم فرود نیاورم .

 

  ------------------------------------------------------

 

*** یادداشتی بر موشت ( روبر برسون ) :

                                                       

                                                                                                                              

 

" موشت " ساخته ی سال ۱۹۶۷ روبر برسون است که شرح حال دختر سیزده – چهارده ساله ای به نام موشت ( نادین نورتیه ) است که در دهکده ای در فرانسه زندگی می کند و رابطه ی سردی با پدر و برادرش که قاچاقچی مشروبات الکلی هستند و نیز دوستان مدرسه ایش دارد و تنها کورسوی امیدش مادر بیمار و در بسترش است . در این فیلم نیز همانند پول ، با اثری شاعرانه روبرو هستیم که به معضلات اجتماعی پهلو می زند ، معضلاتی که در اینجا در قالب اعتیاد به الکل و فقر خودنمایی می کند و در عین حال به ورطه ی سانتی مانتالیسم نمی افتد و برسون با هوشمندی تماشاگر را با مصائب کاراکتر نخست فیلمش همراه می سازد . فیلمبرداری سیاه و سفید و نیز نورپردازی و قاب بندی های شکیل فیلم که کار گیسلن کلوکه است ، از نکات مثبت فیلم به شمار می رود . ضمن اینکه نورپردازی ها و بازی های با سایه ها در سکانس حضور موشت در جنگل در شب و زیر باران شدید و نیز در منزل آرسن ( ژان کلود گیلبر ) حس بی پناهی و لگدمال شدن عفت موشت را تشدید می کند و از سویی دیگر آثار اکسپرسیونیست سینمای صامت را یادآور می شود . از سکانسهای قابل ملاحظه ی فیلم ، فصل بازگشت موشت از نزد آرسن و پس از مورد هتک حرمت قرار گرفتن توسط اوست که چنان برادر نوزاد خود را در آغوش می گیرد و آرام و بی صدا اشک می ریزد ، که حس همذات پنداری بیننده را به راحتی برمی انگیزد . بازی نادین نورتیه در این فصل فوق العاده است و این حس را

که موشت از دختر بچه ی بازیگوش ابتدای فیلم به زنی با احساس برانگیخته ی مادرانه اش تبدیل شده است ، به خوبی نمایان می سازد . سکانس پایانی فیلم که خودکشی موشت در لباس سفید و همراهی موسیقی به یاد ماندنی مونته وردی است ، بهترین فصل فیلم است که در آن زمینه سازی خوب برسون برای خودکشی موشت قابل ملاحظه است . موشت پیش از این از زبان آرسن در مورد نحوه ی به قتل رساندن جنگلبان که مشابه صحنه ی خودکشی موشت است ، چیزهایی شنیده بود و پارچه ی سفیدی را که موشت به دور خود می پیچد و در غلتهای متمادیش بر روی گل و لای کنار رودخانه به سیاهی می گراید ، می توان استعاره ای از پاکدامنی و معصومیت از دست رفته ی او دانست . موسیقی مونته وردی از حس رهایی و آزادی موشت از این دنیای مملو از پلیدی و تاریکی که همانا مرگ است ، سخن می گوید و تماشاگر را مسحور خود می کند . با نگاهی موشکافانه به فصول فیلم ، از حیث میزانسن ، دکوپاژ و قاب بندی های دوربین ، بازی ها و فیلمبرداری و نورپردازی ، " موشت " اثری درخشان محسوب می شود .

 

---------------------------------------------------------

 

*** یادداشتی بر  بابل ( آلخاندرو گونزالس ایناریتو ) :

                                                      

                            

 

اولین نکته ای که در هنگام تماشای " بابل " به ذهن تماشاگر خطور می کند ، تلاش کارگردان و فیلمنامه نویسان اثر برای متفاوت جلوه کردن فیلم است که با دقت در این مورد ، به نزدیک شدن  آنها به هدفشان ایمان می آوریم . ایناریتو پس از ساخت فیلمهای " عشق های سگی " و  ۲۱ گرم " به موفقیتی عظیم دست پیدا کرد و حال با ساخت " بابل " نشان داد که این موفقیت اتفاقی و زود گذر نبوده است .

در بیابانهای بی آب و علف مراکش ، دو نوجوان برای امتحان کردن برد تفنگ پدرشان به سوی اتوبوسی ، حامل جهانگردان آمریکایی ، شلیک می کنند . این واقعه سبب می شود تا ایناریتو دریچه ای را به اقصی نقاط این کره ی خاکی و در برابر دیدگان تماشاگر باز کند . شخصیتهای اصلی فیلم از این قرار می باشند : دو نوجوان مراکشی که ذکرشان رفت ، یک زوج جهانگرد آمریکایی که یکی از آن دو در تیررس گلوله ی نوجوان مراکشی قرار می گیرد ، یک زن میانسال مکزیکی که پرستار بچه های زوج یاد شده است و نیز دختری نوجوان و ناشنوای ژاپنی که پدرش زمانی اسلحه ی شکاری مزبور را به دوست پدر دو نوجوان مراکشی به رسم یادبود اهدا کرده است . در این فیلم شاهد روایتهایی متقاطع و در عین حال تراژیک از این آدمها هستیم که جذابیت های داستانی در این روایتها تا به آخر به خوبی حفظ شده است و همچنین نحوه ی بیان این داستانهای اپیزودیک وار به گونه ای طراحی شده است که برای تماشاگر عام و آشنا به روایتهای کلاسیک نیز قابل فهم می باشد . شاید ایرادی که در این بین به فیلم وارد است ، عدم تناسب میان فرم و محتوای اثر می باشد . همانطور که ذکر شد ، محتوای داستان از روایتهایی تو در تو تشکیل شده که اخیرا در سینمای جهان مد شده است و بانی آن را می توان رابرت آلتمن مرحوم دانست ؛ ولی فرم روایی این اپیزودها بر خلاف معمول آن که باید از فرمی ساختارشکن و بدیع بهره مند باشند ، به صورتی کلاسیک و فاقد هرگونه نوع آوری معمول عرضه می شود که این تناقض به نوعی به پیکره ی اثر لطمه وارد می کند . ایراد دیگری که می توان به فیلم وارد دانست تلاش ایناریتو برای ارائه ی پیامهای مورد نظرش است که علیرغم بهره مندی از روایت متفاوت و خوش ساخت بودن اغلب سکانسها ، این پیام به صورتی رو و گل درشت خودنمایی می کند و باعث ایجاد فاصله میان تماشاگر و فیلم می شود . 

اما از جنبه های دیگر فیلم ، اثری درخشان و به یاد ماندنی است . کارگردانی فیلم از لحاظ دکوپاژ و میزانسن ، متناسب با صحنه ها و ریتم درونی هر سکانس می باشد و هدایت بازیگران نیز با استادی خاص صورت گرفته است . تدوین اثر نیز با ریتم و مضمون هر فصل و اپیزود همخوانی خوبی دارد . فیلمبرداری " بابل " را که کار هنرمندانه ی رودریگو پیرتو است ، می توان به عنوان وزنه ای سنگین برای فیلم تلقی کرد . اوج استادی فیلمبردار در فصول مربوط به ژاپن و حضور دختر نوجوان در کلوب های رقص و آواز نمایان است . فیلم مملو از سکانسهای گیرا و به یاد ماندنی است که در ذیل به تعدادی از آنها اشاره می شود . سکانس تراژیک کشته شدن یکی از دو پسر نوجوان مراکشی که در محاصره ی پلیس قرار دارند ؛ سکانس حضور دختر کر و لال ژاپنی در هیاهوی سرسام آور جوانان حاضر در کلوپ رقص و آواز شبانه ؛ سکانس گم شدن زن مکزیکی با دو کودک خردسال در دل تاریکی شب در نوار مرزی میان آمریکا و مکزیک که تنها نور موجود درصحنه ، نورچراغ قوه ی زن است ؛ سکانس بخیه خوردن زخم گردن زن جهانگرد آمریکایی در شرایطی سخت و غیر بهداشتی در روستایی دور افتاده در مراکش ؛ سکانس مربوط به صحبت مرد جهانگرد آمریکایی با فرزندش از تلفن بیمارستان و در حالیکه همسرش در اتاق عمل است که تماشای گریه ی غریب براد پیت در پایان این سکانس و در پای تلفن ، آدم را منقلب می کند . نمونه های یاد شده بخشی از فصول تاثیرگذار " بابل " است که ارزشی خاص به فیلم می بخشند .

 

 

جایز نیست که درباره ی " بابل " و ارزشهای سینمایی آن صحبت کنیم و حرفی از اجرای بی نقص بازیگران حرفه ای و غیر حرفه ای آن به میان نیاوریم . براد پیت و کیت بلانشت پوسته ی ظاهری و ستاره مآبانه خود را می شکافند و همانند بازیگرانی تازه کار و جویای نام انرژی مضاعفی برای بهتر جلوه پیدا کردن نقشهایشان خرج می کنند . از دیگر بازی های درخشان فیلم می توان به اجرای بی نقص گائل گارسیا برنال از پرسونای سانتیاگو اشاره کرد که مرز میان عطوفت و عصبیت را به خوبی در هم می نوردد و به جرات بهترین بازی را در میان خیل بازیگران اثر عهده دار می شود . از دیگر بازی های مطلوب فیلم می توان اجرای رینکو کیکوچی از نقش دختر لال ژاپنی و نیز آدریانا بارازا از کاراکتر پرستار امیلیا را مثال زد . به خصوص که لباس قرمز رنگی که در مراسم عروسی و سپس در دل حوادث پس از آن بر تن بارازا می بینیم ؛ به جزیی از کارنامه ی شخصیتی پرسونای امیلیا بدل شده است و به خوبی در تناقض با خشکی و بی رحمی کویر مرزی قرار می گیرد .

شاید در مقام مقایسه ، بابل از منظر تناسب میان فرم و محتوا در رده ای پایین تر از۲۱ گرم قرار بگیرد ؛ ولی این امر مانع از درخشش بابل به عنوان اثری مستقل نمی شود . اثری که یک سر و گردن از بسیاری از محصولات عامه پسند و سطحی این سالهای سینمای هالیوود بالاتر و ارزشمندتر است . 

 

پس از نگارش : نگاهی به چهره ی خسته ی براد پیت در عکس زیر بیندازید و خود قضاوت کنید .                                                                       

                                                                                                         

  

-------------------------------------------------------          

 

*** یادداشتی بر " آپارتمان " ( بیلی وایلدر ) :

 

                                                                                                                       

 

" آپارتمان " اثر تحسین برانگیز بیلی وایلدر در سال ۱۹۶۰ اکران شد و موفق به کسب جایزه ی اسکار بهترین فیلم ، بهترین کارگردان ، بهترین فیلمنامه ، بهترین تدوین ، بهترین طراحی صحنه شد و در رشته های بهترین بازیگر نقش اول مرد ( جک لمون ) ، بهترین بازیگر نقش اول زن ( شرلی مک لین ) ، بهترین بازیگر نقش دوم مرد ( جک کروشن ) نامزد دریافت این جایزه بود . این شاهکار دوست داشتنی وایلدر همچنین در مراسم گلدن کلوب همان سال در رشته های بهترین فیلم کمدی ، بهترین بازیگر نقش اول مرد ( موزیکال / کمدی ) ، بهترین بازیگر نقش اول زن ( موزیکال / کمدی ) به کسب جایزه نائل شد .

حدود دو سال قبل فیلمنامه ی  " آپارتمان " را مطالعه کرده بودم و بی صبرانه منتظر یودم تا نسخه ای از این فیلم خاطره انگیز به دستم برسد که بالاخره افتخار تماشای این اثر به یاد ماندنی وایلدر را پنجشنبه ی گذشته در سالن کوچک حوزه ی هنری پیدا کردم و پی بردم : " خواندن کی بود مانند دیدن ! "

آپارتمان در کنار " بعضی ها داغشو دوست دارند " به فیلمی کالت و محبوب برای دوستداران فیلمهای کمدی  بدل شده است . فیلم داستان " سی سی باد باکستر ( جک لمون ) ، کارمند جزء یک شرکت بزرگ بیمه در نیویورک است که برای ارتقاء شغلی در اداره ، کلید آپارتمانش را در اختیار روسای امورش می گذارد تا برای گذراندن ساعتی با معشوقه هایشان راحت باشند . او در این بین عاشق فرن کوبلیک ( شرلی مک لین ) ، آسانسورچی اداره می شود اما در می یابد که فرن با رییس کل اداره ، شلدریک ( فرد مک مورای ) سر و سری دارد . از همه بدتر اینکه باکستر ناخواسته کلید آپارتمانش را اختیار شلدریک می گذارد تا با فرن خوش باشد . فیلم را می توان یک کمدی جنسی دانست که خطوط قرمز در آن به خوبی رعایت شده است و برخلاف کمدی های چند سال اخیر که برپایه ی صحنه ها و دیالوگهای زننده و بی پروا استوار هستند ، به خوبی شوخی های کلامی را با طنز موقعیت پیوند زده و حاصل تجربه ای مفرح ، دوست داشتنی و از لحاظ کیفی در سطحی قابل قبول از کار در آمده است . فیلمنامه با رعایت قواعد کلاسیک لازم بسیار فاخر جلوه می کند و تنهایی و سرگشتگی باکستر را در دل نظام بوروکراسی و ضعیف کش جامعه ی سرمایه داری آمریکا با استادی هرچه تمامتر نشان می دهد . دیالوگها در نهایت سلیقه و زیبایی نوشته شده اند و شوخی های فیلم پس از گذشت چهل و هفت سال هنوز تازه و سرزنده هستند . حتی پایان خوشبینانه ی فیلم که به سینمای هند و فیلمفارسی های خودمان پهلو می زند با شوخی ای که در آن با صدای باز شدن درب شامپاین می شود، جلوه ای مفرح و دل انگیز پیدا می کند .

کارگردانی وایلدر همانند همیشه بی آنکه جلوه ای تصنعی داشته باشد نقش عمده ای را در بهبود هر چه بیشتر تاثیر داستان ایفا می کند . کافیست به میزانسن های استادانه ی وایلدر در آپارتمان و یا محل کار باکستر نگاهی بیندازیم . نماهایی که از شخصیت اول فیلم در مواجهه با روسایش می بینیم بر حقارت و از بین رفتن شرف انسانیش تاکید می کند و بیشتر نماهایی که در آپارتمان باکستر از جک لمون مشاهده می کنیم در نمایی متوسط یا لانگ شات است که تاکیدی بسزا بر تنهایی این آدم می باشد و پس از حضور فرن در این آپارتمان شاهد کلوزآپ هایی محشر از صورت لمون و شرلی مک لین هستیم . ضمن اینکه هدایت صحیح بازیگران توسط وایلدر به همدلی بیننده با شخصیتها کمک بسیاری کرده است . جک لمون در نقش سی سی باد باکستر فوق العاده است و در تمام صحنه هایی که حضور دارد ، همه چیز را تحت سایه ی هنرنمایی خود قرار می دهد . شرلی مک لین هم انگ نقش فرن کوبلیک ساده دل می باشد و زوج ماندگاری را با جک لمون تشکیل داده است . فرد مک کواری و جک کروشن هم بازی های خوبی را از خود به نمایش گذاشته اند . طراحی صحنه ی فیلم که کار الکساندر ترونر و ادوارد بویل است ، بی نظیر است و تقابل فضای سرد و خاموش آپارتمان باکستر را با فضای شلوغ و پر رفت و آمد اداره ی بیمه به خوبی نمایان می سازد .

پس از بیرون آمدن از سالن کوچک حوزه ی هنری و در طول پیاده روی معمولی که بعد از دیدن یک فیلم خوب دارم ، جزییات درخشان " آپارتمان " تمام ذهنم را پر کرده بود و حتی با یادآوری برخی از صحنه های کمیک آن کلی کیف می کردم . این همان جادوی پنهان سینماست .

 

                                

 

 * بیلی وایلدر برای این فیلم سه بار به روی سن مراسم اهدای جایزه ی اسکار رفت ( بهترین فیلمنامه ، بهترین کارگردان و بهترین فیلم ) . نقل است نمایشنامه نویس معروف ، ماس هارت ، که دومین اسکار از سه اسکار وایلدر را به او اهدا می کرد به هنگام دادن جایزه سرش را در گوش بیلی گذاشت و گفت : " بیلی وقتش است که دیگر دست نگهداری . "  (  * : به نقل از کتاب  " گفتگو با بیلی وایلدر نوشته ی کامرون کرو / ترجمه ی گلی امامی )

    

 ---------------------------------------------------------

 

*** یادداشتی بر رفقای خوب ( مارتین اسکورسیزی ) :

                                                                                                                    

                                                                   

 

این اثر بی نظیر اسکورسیزی را می توان یکی از بهترین ساخته های او و از مطلوب ترین آثار ژانر گانگستری تاریخ سینما لقب داد . این فیلم که در سال ۱۹۹۰ روانه ی اکران شد ، در مراسم اهدای جایزه ی اسکار قافیه را به وسترن  خاطره انگیز و احساسات برانگیز " با گرگها می رقصد " باخت ( ساخته ی دوست داشتنی کاستنر را به دلایلی شخصی بر رفقای خوب ترجیح می دهم ) .

فیلمنامه ی " رفقای خوب " که نوشته ی نیکلاس پیگلی است ، جزییات پر و پیمانی دارد و در نمایش دنیای ظاهری و زیر زمینی گانگسترها بسیار موفق است . کاراکترهایی که پیگلی خلق کرده ، بسیار دوست داشتنی و موجه هستند و همین امر سبب می شود که تماشاگر حتی در هنگام بروز خشونت گاه وحشیانه از سوی آنها ، خط بطلان بر عملکرد آنها نکشد و در پس ذهنش با آنان همذات پنداری کند . " رفقای خوب "  داستان ظهور و سقوط گانگستری جوان به اسم هنری هیل ( ری لیلوتا ) است که در همراهی با این کاراکتر با عده ای خلافکار معرکه روبرو می شویم و وارد دنیای زیرزمینی و روابط سرشار از رفاقت ، مردانگی وخشونت آنها می شویم . هنری هیل در آغاز فیلم از رویای خود که بدل شدن به یک گانگستر حرفه ای است ، می گوید و حتی این آرزو را بر دستیابی به پست ریاست جمهوری ایالات متحده ی آمریکا ارجح می داند ! او از شاگردی برای یک گانگستر خرده پا در نوجوانی به گانگستری بزرگ در شهر نیویورک تبدیل می شود که نمی داند با پولش چه کند . اما این دوران شکوه با نزدیک شدن به پایان فیلم و غرق شدن هنری در منجلاب مواد مخدر و مناسبات خرید و فروش آن به کابوسی تاریک و هولناک تیدیل می شود .  در پایان فیلم ، جایی که دوستان قدیمی او یا به قتل رسیده اند و یا با شهادت او به زندان افتاده اند و خود وی نیز یک زندگی عادی را به مانند اغلب شهروندان آمریکایی برگزیده است ، بر خلاف ظاهر خوش قضیه با فرجام تراژیک و گریز ناپذیر هنری روبرو هستیم . آن هنری مغرور که حضور و تقلا در مناسبات معمول گانگستری را والاترین نوع زندگی می پنداشت و کارهای روزمره و خسته کننده ی میلیونها انسان ظاهر الصلاح را که برای رسیدن به محل کارشان در اول هر روز و شمردن حقوق ماهیانه شان در پایان هر ماه بی قرارند ، به باد تمسخر و تحقیر می گرفت ، حال خود همان زندگی سطح پایین را باید در پیش بگیرد و این چیزی جز یک شکست مطلق برای کسی که آرزوهایی سترگ در سر می پروراند ، نمی باشد . همین وجوه پنهان در سرنوشت و فرجام آدمهاست که فیلمنامه ی " رفقای خوب " را تا مرز یک اثر هنری قابل قبول و مثال زدنی پیش می برد . مارتین اسکورسیزی با به خدمت گرفتن مجموعه ای از عوامل حرفه ای و کاربلد و هدایت صحیح آنها ، " رفقای خوب " را به یکی از بهترین ساخته های خود تبدیل کرده است به طوریکه تسلط مثال زدنی او در هر سکانس برای تماشاگر عام و ناآشنا به اصول و قواعد کارگردانی نیز مشهود است . فیلمبرداری میکائیل بالهاوس یکی از نقاط درخشان کار است . پرسه زنی دوربین بالهاوس و نور پردازی های او در سکانسهای کافه ها و رستورانهای پاتوق گانگسترها یادآور آثار نوار درخشان تاریخ سینماست . ری لیوتا در نقش هنری هیل بسیار عالی ظاهر شده و در سکانسهای دو نفره ای که با رابرت دنیرو دارد به هیچ عنوان کم نمی آورد . رابرت دنیرو نیز همانند همیشه درخشان و بی همتاست و اگر چه نقش جیمی کانوی چندان جای کار ندارد ، اما او با تبحر همیشگی اش چشمها را خیره می کند . اما سرآمد بازیگران فیلم کسی نیست جز " جو پشی " که طنز و خشونت شخصیت تامی دویتو را با نهایت تسلط رو می کند و جایزه ی اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد را از آن خود می نماید . رفقای خوب یکی از برترین آثار دهه ی ۹۰ و سینمای گانگستری است که گذشت زمان نمی تواند حجابی بر ارزشهای نهفته و آشکار فیلم بکشد .

 

-------------------------------------------------------

 

 

*** پس از نگارش ۱ :  فکر کنم مطلبی را که می خواهم بیان کنم ، یکبار دیگر هم گفته ام . در طول سال دو عدد دلخوشی ناقابل دارم که در اوقات دیگر سال همیشه باید دلم شور آنها را بزند تا مبادا اتفاقی ناخواسته روی دهد و من از رسیدن به آنها محروم شوم . یکی از این دو علاقه جشنواره ی فیلم فجر است و دیگری نمایشگاه کتاب . به یاری پروردگار بزرگ و همت مسئولین امر امسال از زیارت نمایشگاه مطبوعات که در حاشیه ی نمایشگاه بزرگ کتاب برگزار می شود ، محروم هستیم و صدایمان هم نباید درآید ! خب حالا که چیزی نشده ؟! ایرادی نداره ! فدای سر آقایان ! بریم خدا رو شکر بکنیم که دوستان در حق ملت شریف و فراری از کتاب و کتابخوانی لطف کرده اند و بر سر ما منت نهاده اند و نمایشگاه مربوطه را در مصلی ، که از نامش معلوم است جهت چه کاری به بهره برداری رسیده است ، برگزار می نمایند . حالا باید دست به دعا ببریم که آن ۳۵۰ ناشر محترم که قصد تحریم بیستمین نمایشگاه کتاب را دارند ، از خر شیطان پایین بیایند و این قدر با اعصاب اندک علاقمندان و پیگیران کتاب بازی نکنند .

 

*** پس از نگارش ۲ : سیصد و شصت و یکمین شماره ی ماهنامه ی فیلم منتشر شد . قصد ندارم که به معرفی مطالب و مباحث موجود در آن بپردازم ، زیرا می دانم که دوستان علاقمند خود این ماهنامه ی وزین و پرمحتوا و خاطره برانگیز را زودتر از بنده ابتیاع کرده اند و محتویاتش را تاکنون بلعیده اند . قصدم فقط طرح یک مژده به علاقمندان و پیگیران آثار خیابانی دهه ی پنجاه سینمای ایران است . کتاب " تنگنا " نوشته ی استاد ارجمند جناب آقای هوشنگ گلمکانی ، را که دو سه سال بود منتظر به بازار آمدن اش بودم ، امسال و در بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران توسط انتشارات معروف و صاحب نام " روزنه کار " عرضه می شود . کتاب که از ابتدا تا انتها به بررسی شاهکار دوست داشتنی امیر نادری ، تنگنا ، می پردازد ، احتمالا همراه با حواشی جالبی است . اگر اشتباه نکنم در تبلیغ این کتاب در چند سال قبل نوشته شده بود که نویسنده ی محترم آن به تمام لوکیشن های فیلم سر زده اند و از اوضاع آنها عکس و مطلب جمع آوری کرده اند . به دوستان و علاقمندان این فیلم توصیه می کنم این فرصت خوب و گرانبها را از دست ندهند . مطمئنم خواندن این اثر تجربه ای معرکه خواهد بود . به امید پربار بودن نمایشگاه کتاب امسال !

 

از شما دوستان و سروران عزیز خودم خواستارم که با نظرات و انتقادات سازنده ی خود ، این وبلاگ را در مسیری مطلوب تر و جامع تر هدایت فرمایید . بی صبرانه منتظر کامنت ها و پیامهای شما عزیزان هستم .
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:47 |