تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

با سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم. روز سه شنبه (۲۴ مهرماه ۱۳۸۶) مقاله ای در صفحه ی فرهنگ و اندیشه روزنامه ی " حیات نو " درباره ی سریال های تلویزیونی ماه مبارک رمضان  نوشتم. با توجه به واکنش های متناقضی که درباره ی این مجموعه ها در طول یک ماه اخیر به وجود آمد شاید مطالعه ی این مقاله چندان خالی از لطف نباشد. مثل همیشه منتظر نظرها و انتقادهای سازنده ی دوستان خوبم هستم.

 

---------------------------------------------------------------------

 

                                     " سالاد فصل "

 

 

مجموعه های تلویزیونی ماه رمضان امسال اظهار نظرهای ضد و نقیضی را به دنبال داشتند. سریال های اغما(سیروس مقدم) و میوه ی ممنوعه(حسن فتحی) مورد استقبال عموم بینندگان قرار گرفتند، به طوری که حتی شوخی با شخصیت های آنها و روابط شان جای خود را در میان پیامک های رد و بدل شدة تلفن های همراه باز کرد و بحث درباره ی آنها و اینکه در پایان چه سرنوشتی در انتظار کاراکترهای شان است، نقل محافل و مردم و کوچه و بازار شد. از سویی دیگر مجموعه های یک وجب خاک (علی عبدالعلی زاده) و به خصوص شکرانه (سعید سلطانی) نظر چندان مساعدی را به خود جلب نکردند. با این حال تنوع موضوعی این مجموعه ها باعث شد تا به سلیقه های گوناگون درصد قابل ملاحظه ای از بینندگان پاسخ داده شود و خیابانها را در ساعتهای بعد از افطار خالی از جمعیت کند. در این یادداشت سعی شده است تا با نگاهی اجمالی این مجموعه ها نقد و بررسی شوند.

 

 

     *** اغما : سیمای ابلیس در هاله ای از اغراق !

                                                 

                

 

     کسانی که مجموعه های سیروس مقدم را در چند سال اخیر دنبال کرده اند، بدون آنکه تیتراژ سریال اغما را دیده باشند می توانند حدس بزنند که این مجموعه حاصل دست پخت اوست! اغراق تصویری همیشه حرف اول را در کارهای مقدم می زند. در اینجا نیز به مانند بسیاری از ساخته های او با دکوپاژهای غیر معمول و گاه آزار دهنده، نور پردازی های اغراق آمیز همراه با حضور بخار در صحنه ها، فلاش بک های صوتی و تصویری غیر ضروری و تاکید کننده روبرو هستیم. اما بزرگترین مشکل این مجموعه در فیلمنامه ی آن خلاصه می شود. ایراد کلی و زیربنایی متن اغما و البته همه ی مجموعه های تلویزیونی ماه رمضان در کم مایه بودن شان برای سی قسمت است. دو سال قبل علیرضا افخمی با سریال " او یک فرشته بود" به سبک فیلم های چند دهه ی اخیر هالیوود، شیطان را در قالب انسانی به ظاهر معمولی مجسم کرد و با خلق داستانی کم و بیش جذاب و البته دارای ایرادهای تکنیکی فراوان توانست موفقیتی چشمگیر را در نزد عموم به دست آورد. او این بار در مقام یکی از دو نویسنده ی اغما همان دستمایه را مدنظر قرار داده و با وجود استقبال بینندگان، نتیجه ی کارش خالی از ضعف های آشکار نیست. منطق روایی در فیلمنامه ی اغما جایی ندارد. سوالات زیادی در حین تماشای سریال برای بیننده به وجود می آید که برای اغلب آنها جوابی درخور نمی توان یافت. اینکه چرا دکتر طاها پژوهان (امین تارخ) به حضور الیاس (حامد کمیلی) در خانه اش مشکوک نمی شود و هیچگاه در طول این یک ماه علت ماندن اش را سوال نمی کند؟ آیا شیطان در مرگ همسر دکتر نقش داشت؟( مگر ابلیس می تواند حال عمومی یک بیمار را پس از عمل جراحی وخیم کند تا حدی که منجر به مرگ طرف شود؟) اگر رابطه ی عاطفی دکتر جودت (ایرج نوذری) با دکتر بردیا (لعیا زنگنه) حذف می شد آیا خللی در روند داستان به وجود می آمد؟ چرا این رابطه در اواخر سریال به حال خود رها شد و در قسمت های پایانی دیگر خبری از دکتر جودت نبود؟ دکتر بردیا در روند پیشبرد داستان اصلی (گمراه شدن پژوهان به وسیله ی شیطان) چه نقشی داشت؟ آیا هشدارها و طعنه های بیش از اندازه ی او به دکتر پژوهان از او سیمای کاریکاتور گونه ی یک مصلح اجتماعی و اخلاقی خلق نکرده بود؟ چرا شخصیت هایی مثل پری (نفیسه روشن) ، حمید موسوی و دکتر نائینی (ناصر ممدوح) این قدر منفعل بودند و در برابر عملکرد کاراکتر اصلی نمی توانستند کنشی منطقی از خود نشان بدهند؟ اضافه شدن کاراکتر پیر بابا (اسماعیل خلج) به داستان در یک سوم پایانی مجموعه چه کمکی به بهبود کیفی افت منحنی حرکتی فیلمنامه کرد؟ آیا فیلمنامه نویسان نمی توانستند از قدرت معنوی این کاراکتر در برابر نیروی شر ابلیس استفاده ای دراماتیک کنند؟  اگر شیطان را در سه چهره نمی دیدیم چه اتفاقی در اصل ماجرا به وجود می آمد؟ هر چقدر فیلمنامه نویسان برای باورپذیر شدن کاراکتر الیاس و نحوه ی نفوذش در زندگی دکتر دقت و انرژی کافی مصرف کرده اند، از خیر پردازش درست کاراکترهای فرزاد و شهرام (دو روی دیگر شیطان در این مجموعه) گذشته اند. این موضوع حتی در بازی خوب حامد کمیلی نیز اثر گذاشته است و اجرای او در نقش الیاس قابل قیاس با نقش آفرینی اش در قالب آن دو پرسوناژ نیست. در طول چند سال اخیر امین تارخ کمتر فرصتی برای بروز بازی همیشه روان و جذابش پیدا کرده بود و حال در اغما او این مجال را یافته است تا تماشاگران را مقهور اجرای خوب خود کند. تارخ در غالب لحظات از چارچوب شخصیت پردازی فیلمنامه پا را فراتر می گذارد و در نمایش رفتارها و واکنش های متناقض، استادانه عمل می کند. سوای اجرای متفاوت دو بازیگر اصلی، دیگر بازیگران در ارائه ی نقش های خود بسیار بسته و کلیشه ای کار کرده اند و بیشتر به نمایش تیپ آشنای خود بسنده کرده اند. نحوه ی قاب بندی و نوع نورپردازی امیر معقولی(فیلمبردار اثر) اگرچه در خدمت اغراق های گل درشت سیروس مقدم است اما همین که توانسته است به این مبالغه های تصویری رنگ و بویی قابل قبول و حتی چشمگیر ببخشاید، جای بسی تقدیر دارد. شاید پس از این مجموعه و سریال پرواز در حباب (مجموعه ی سال پیش مقدم) او را بتوان مکمل خوبی برای جنس تصاویر مورد نظر مقدم دانست. اما چرا با وجود ضعف های محتوایی برشمرده اغما توانست مخاطبان زیادی را پای جعبه ی جادویی بنشاند؟ جواب این سوال را در علاقه ی فطری و همیشگی غالب تماشاگران سینما و تلویزیون (در همه جای دنیا) نسبت به حیطه ی ترس و تعلیق ماورایی می توان جستجو کرد. این موضوع برای بینندگان آثار وطنی که تماشای این ژانر را در سینما و تلویزیون ملی کمتر تجربه کرده اند، بیشتر صدق می کند. ضمن اینکه با توجه به حس و حال معنوی جاری در ماه مبارک رمضان و رویکرد نسبتا مذهبی سازندگان اغما به موضوع شیطان و پیروانش که بارها در آیات مبارک قرآن مجید و روایت ها و متون اسلامی به آن اشاره شده است، در همذات پنداری مخاطب با اثر نقشی عمده و جدی را ایفا می کند. ولی متاسفانه این رویکرد دینی و اعتقادی در اغما به سطحی ترین شکل ممکن بروز کرده است که مصداق آن را می توان در قسمت های ماقبل آخر مجموعه و در نوع برخورد دکتر با الیاس به خوبی مشاهده کرد که به شدت یادآور آثار سفارشی و آموزشی تلویزیونی مناسب برای کودکان و نوجوانان است. امید است که جسارت دست اندرکاران و برنامه ریزان در وارد شدن به محدوده های بالقوه جذاب اعتقادی و مذهبی در مسیر مطالعاتی و پژوهشی درستی هدایت شود و در آینده ای نه چندان دور شاهد آثاری پر بار و در عین حال تماشاگرپسند در این حیطه در سینما و تلویزیون باشیم به طوری که حتی بتوان آن ها را در بازارهای جهانی عرضه کرد. آرزویی که می تواند چندان هم واهی و دست نیافتنی نباشد.

 

     *** میوه ی ممنوعه: ارزش بارز محتوا

                                            

 

     حسن فتحی اکنون مدار صفر درجه را بر روی آنتن دارد که توانسته است با انبوه مخاطبانش ارتباط خوبی برقرار کند. او میوه ی ممنوعه را برای ایام ماه رمضان مقابل دوربین برد که با وجود داشتن برخی ضعف ها در میان مجموعه های مناسبتی امسال تلویزیون یک سر و گردن بالاتر بود. از همان زمان ساخت مجموعه اعلام شده بود که سریال برداشتی از داستان مشهور شیخ صنعان و نمایشنامه ی جاودان شاه لیر است. این اعلام تبلیغاتی به ضرر مجموعه تمام شد و با راه افتادن موتور حرکتی داستان مجموعه و شناخت کاراکترها و روابط شان به تماشاگرانی که با دو اثر یاد شده آشنایی داشتند، کمک کرد که ادامه و حتی پایان داستان را حدس بزنند. اما نباید از یاد برد که سینما هنر به تصویر کشیدن درست جزییات است. علیرضا کاظمی پور نویسنده ی آشنای مجموعه های تلویزیونی تا حدی پذیرفتنی این قاعده را رعایت کرده است و به سبک مرسوم در سینمای روز دنیا با سپردن وظیفة نگارش دیالوگ ها به علیرضا نادری سبب شده تا فیلمنامه فراتر از حد انتظار باشد. البته فیلمنامه از لحاظ منحنی حرکتی داستان در جاهایی به خصوص در آغاز کمی مشکل دارد و قسمت های ابتدایی مجموعه مصالح کافی برای جذب بیننده ندارند و بخش عمده ای از آنها به معرفی بیش از حد شخصیت ها و نوع روابط شان با هم اختصاص داده شده بود. با این وجود نقطه ی قوت فیلمنامه ی میوه ی ممنوعه در جنس دیالوگ های شخصیتها است که بسیار آهنگین و در عین حال متناسب با سنخ و طبقه ی اجتماعی و فرهنگی کاراکترها  نوشته شده اند. مسیر تغییر شخصیتی کاراکتر حاج یونس فتوحی(با بازی جالب توجه علی نصیریان) با حوصله ترسیم شده است و کاراکتر هستی(با بازی حساب شده ی هانیه توسلی) با پرداخت نسبتا مناسبش وزنه ی خوبی در برابر سنگینی شخصیتی حاج یونس به حساب می آید. اما بی شک بهترین و دوست داشتنی ترین کاراکتر مجموعه جلال فتوحی است که به لطف شخصیت پردازی به جای نویسندگان و بازی درخشان و متفاوت امیر جعفری توانسته شکلی خاکستری به خود بگیرد و در مرزبندی های سیاه و سفید معمول شخصیتی جایی نداشته باشد. سایر کاراکترها از قبیل فرزاد (عمار تفتی)، شایگان (هرمز هدایت) ، اعضای خانواده ی حاج یونس پرسوناژهایی منفعل به نظر می رسند که حتی در قسمت هایی از مجموعه بود و نبودشان فرقی را در اصل ماجرا به وجود نمی آورد. به عنوان مثال کاراکتر غزاله (طناز طبابایی) و همسرش (نیما رییسی) آن قدر مثبت و سفید هستند که گاهی حوصله ی بیننده را از تماشای رفتارهای شان به سر می برند. یا می توان به شخصیت قدسی(گوهر خیراندیش) اشاره کرد که کپی نعل به نعل کاراکتر همسر حاجی در فیلم "دنیا" است که اجرای آن را نیز خیراندیش بر عهده داشت (اتفاقا آن فیلم هم برداشتی آزاد از داستان شیخ صنعان بود). قدسی تا دو سوم ابتدایی مجموعه هیچ نقشی در روند داستان ندارد؛ حتی پس از آگاهی از رابطه ی همسرش با هستی واکنشی جدی نشان نمی دهد و انفعال بیش از اندازه اش برای تماشاگر شبهه برانگیز می شود. کاراکتر فرزاد نیز می توانست از آن شخصیت های درست و حسابی مجموعه های تلویزیونی شود، اما متاسفانه از نیمه های سریال که عشق حاج یونس به هستی شکلی علنی پیدا می کند، به جز طغیان اولیه اش خیلی زود به حاشیه ی داستان رانده می شود و همه چیز تحت الشعاع این عشق پیرانه سری قرار می گیرد. البته نویسندگان در ترسیم جزییات این رابطه ی غیر معمول و به ظاهر جذاب موفق عمل کرده اند و توانسته اند تا تماشاگر را بر پای تلویزیون بنشانند. از دیگر بازی های خوب مجموعه می توان به اجرای متفاوت کاظم بلوچی در نقش سرگرد اشاره کرد که توانسته است زیر و بم انعطاف ناپذیری و خشکی شخصیتی کاراکتر سرگرد را به نمایش بگذارد. با تماشای میوه ی ممنوعه دیگر می توان اذعان داشت که حسن فتحی در طول نزدیک به پانزده سال حضور در عرصه ی تلویزیون جایگاه خود را به دست آورده است و به عنوان یکی از کارگردان های کاربلد نزد مخاطبان عام و خاص جعبة جادویی شناخته شده است. هر چند که کارگردانی او در میوه ی ممنوعه نکته ی چندان قابل ملاحظه ای ندارد، اما همین که توانسته است با تاکیدی سینمایی غالب ضعف های محتوایی مجموعه را در سایه ی تسلط خود بر صحنه و نیز نقاط قوت فیلمنامه قرار دهد، قابل تقدیر است. میوه ی ممنوعه (بدون در نظر گرفتن قسمت پایانی اش) آبرومند ترین مجموعه ی تلویزیون در ماه مبارک رمضان بود.

 

 

     *** یک وجب خاک : یکه تازی کلیشه ها !

 

     اولین نکته ای که در حین تماشای مجموعه ی  یک وجب خاک به ذهن بیننده می رسد، دل بستن سازندگان آن به فرمول های امتحان پس دادة گذشته است. به راستی در طول سالیان متمادی چند بار شاهد داستان زندگی  آدمی خوش قلب و ساده بوده ایم که به یکباره صاحب ثروتی عظیم می شود و پس از آن در دام شیادی و حسابگری اطرافیانش می افتد ؟ کلیشه ها به ذات خود چیز بدی نیستند. این استفاده ی درست یا نادرست از آن هاست که موفقیت یا شکست یک محصول تصویری را رقم می زند. دست اندرکاران یک وجب خاک حتی به خود زحمت نداده اند تا از چارچوب های قراردادی آشنازدایی کنند. این مساله در مورد بازیگران سریال نیز صدق می کند؛ آنان تنها به ارائه ی تیپ معمول خود قناعت کرده اند و چیز تازه ای به کارنامه ی حرفه ای شان اضافه نکرده اند. شوخی های مجموعه بیشتر کلامی است تا موقعیتی و همین کمدی کلامی نیز که بیشتر آن بر عهده ی کاراکتر ایاز و بازی یک شکل و همیشگی یوسف تیموری است، در حدی سطحی و گاه آزار دهنده قرار می گیرد. داستان مجموعه توانایی بالقوه برای سی قسمت را ندارد و خلق داستانک هایی نظیر اتفاقاتی که حول و حوش آن پسر نوجوان(علی) به وجود آمد و خانواده ی افشاری را درگیر خود کرد، نه تنها کمکی برای جذابیت بیشتر داستان نبود، بلکه سبب دور شدن ذهن بیننده از مسیر داستان اصلی شد. علی عبدالعلی زاده که سابقه ی ساخت آثار عروسکی در عرصه ی سینما و تلویزیون را دارد، نتوانست با یک وجب خاک خود را محکی جدی بزند و هر کارگردان دیگری نیز این توانایی را داشت تا سریال یک وجب خاک را با همین سر و شکلی که شاهد آن بودیم، مقابل دوربین ببرد. تنها چیزی که در پایان برای تماشاگر پیگیر مناسبات سینما و تلویزیون ایران باقی می ماند حسرت تماشای ابوالفضل پورعرب در نقشی ضعیف و در اثری غیر قابل قبول است. بازیگری که زمانی با فیلم های عروس، نرگس و قربانی تمام توجه ها را به خود جلب کرد، اما خیلی زود با ایفای نقش در فیلم ها و مجموعه های سطحی و ضعیف سقوط حرفه ای خود را رقم زد.

 

     *** شکرانه : آفتابه و لگن هفت دست، اما شام و ناهار هیچی!

 

     سعید سلطانی را با مجموعه های پر بیننده ی پس از باران، جوانی و خانه ای در تاریکی می شناسیم. او از آن دسته کارگردانان تلویزیونی است که حداقل هر سال یک مجموعه را بر روی آنتن دارد و در عین حال آثارش از حیث دکوپاژ و میزانسن و نورپردازی شلختگی های معمول محصولات تلویزیونی را ندارند. با این حال انتخاب داستانهایی ضعیف و تکراری، شخصیت های قراردادی و قالبی و نیز ریتم کند قصه، پاشنه ی آشیل ساخته های او محسوب می شود. این موضوع در مورد سریال شکرانه نیز صدق می کند. دکتر محمدهادی کریمی نامی آشنا و شناخته شده در عرصه ی فیلمنامه نویسی حرفه ای سینمای ایران است که کارهای او حداقل در سطحی قابل تحمل قرار می گیرند. اما او در شکرانه از خلق داستانی پرکشش و نیز کاراکترهایی جذاب عاجز است و تنها به سفارش شبکه ی پنج فیلمنامه ای را با موضوع حضور یک ایرانی در کشوری بیگانه با بهره گیری از کم مایه ترین کلیشه های معمول نوشته است(گویا از این پس و با موفقیت نسبی مجموعه ی مدار صفر درجه باید شاهد محصولات مشترک پرهزینه با کشورهای خارجی باشیم). این امرکه مسئولین تلویزیون کماکان از ورود به دوایر موضوعات ملتهب اجتماعی هراس دارند و مسیر تصویب فیلمنامه ها را در کانالی قراردادی هدایت می کنند، بر هیچ کس پوشیده نیست. به راستی به تماشای چند سریال یا فیلم تلویزیونی در چند سال اخیر نشسته ایم که به سبک کارتونهای ژاپنی دهه ی شصت تلویزیون، موضوع جستجوی قهرمان داستان را در گذشته ی نامعلومش و یا داستان تلاش او را برای یافتن پدر و مادر و هویت واقعی خود دستمایه ی  کار قرار داده اند؟ این خط قصه ی معروف را به داستان آدم های طماع دور و بر فردی ثروتمند و نیز تلاش عده ای دیگر برای تبانی با آنها برای تصاحب این مال و منال اضافه کنید. بانیان مجموعه ی شکرانه این خطوط داستانی را با بی ظرافتی هر چه تمام تر به خورد بینندة بینوا می دهند و در عین حال توقع دریافت پاسخی مناسب از سوی مخاطب را دارند. بازی بازیگران تاجیک بسیار ابتدایی و گاه خنده دار است و گروه بازیگران اصلی و ایرانی مجموعه ضعیف ترین نقش آفرینی خود را رقم زده اند. کافیست بازی درخشان هوشنگ توکلی در سریال زیر تیغ را با اجرای او در این سریال مقایسه کنید. فرهاد قائمیان یکی از بهترین بازیگران نقش مکمل در ده سال اخیر بوده است. گواه این مدعا بازی درخشان او در هیوا، نسل سوخته، قارچ سمی و سریال وفا است. آیا او با آن لهجه ی جعلی همان فرهاد قائمیان همیشگی است؟ پوریا پورسرخ هم که کپی کاراکتر ژوبین در سریال وفا را ارائه می کند و امیدهایی را که با بازی نسبتا خوبش در مجموعه ی صاحبدلان و فیلم روز سوم به وجود آورده بود، از بین می برد. قطعا شکرانه با صرف بودجه ای کلان آن چیزی نشد که مسئولین شبکه ی پنج می خواستند. این تصاویری که در طول ماه رمضان به عنوان یک سریال به ظاهر پرزرق و برق به تماشایش نشستیم حکایت همان مثل  معروف" آفتابه و لگن هفت دست، اما شام و ناهار هیچی " است!
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 7:48 |

 

" مرثیه ای برای یک نالوطی! "

 

( نگاهی به فیلم صبح روز چهارم اثر کامران شیردل)

 

     کامران شیردل یکی از بهترین مستندسازان تاریخ سینمای سینمای ایران است که برخی از معروف ترین آثارش در زمان خود نظیر اونشب که بارون اومد، قلعه و تهران پایتخت ایران است سر و صدای زیادی به پا کرد و حتی توسط دستگاه سانسور وقت توقیف شد. تنها فیلم سینمایی بلندی که او ساخته است "صبح روز چهارم" است که آن را در بهمن ماه سال 1351روانه اکران کرد. او فیلمنامه این فیلم را به همراه سینماگر و مستند ساز برجسته کشور، محمدرضا اصلانی، با ادای دین به از نفس افتاده (ژان لوک گدار) نوشت. اصلانی سال بعد در نوشتن یکی از بهترین فیلمنامه های تاریخ سینمای ایران،تنگنا ، امیر نادری را همراهی کرد. صبح روز چهارم به مانند فیلم های از جنس تنگنا در گروه آثار سینمای خیابانی جای می گیرد و در طول این سالها به عنوان یکی از فیلم های کالت نزد علاقه مندان به سینمای متفاوت شناخته شده است.

     این فیلم داستان جوانی آس و پاس به نام امیر(سعید راد) است که در آبادان با یک ماشین سرقتی از راننده ای (جلال پیشواییان) در جاده سبقت می گیرد و همین امر سبب نزاع میان آن دو می شود که در نهایت این درگیری با مرگ ناخواسته راننده عصبانی پایان می گیرد. امیر به تهران و به نزد خانواده اش، معشوقه اش زری(وجستا-سوسن سرمدی) و دوستانش باز می گردد و زندگی بی هدف خود را با گذراندن با اطرافیانش و پرسه در خیابانها و سرقت دنبال می کند تا اینکه با مدرکی که از او در محل وقوع قتل به جا مانده است، تحت تعقیب پلیس قرار می گیرد. امیر زری را متقاعد می کند که به همراه او به آبادان بگریزند، ولی زری در آخرین لحظات و در چهارمین صبح حضور امیر در تهران، او را به پلیس لو می دهد. امیر در حال فرار در خیابان به ضرب گلوله نیروهای پلیس کشته می شود.

     صبح روز چهارم فیلمی ضد قصه است. اثری مبتنی بر شخصیت است. نسبت به قواعد سینمای زمان خود و سینمای کلاسیک داستان گو در تناقض روایی است. امیر با هیچ برچسبی در سنخ قهرمانان یکه بزن سینمای فارسی قرار نمی گیرد. او حتی در حد ضد قهرمان های دوست داشتنی فیلم های موج نو هم نیست. شیر دل ما را با یک آدم هفت خط و تیغ زن روبرو می کند که تنها به فکر دور زدن آدمهای دور و بر خود است. او محصول زمانه اش است و زخم خورده از آن. به همین خاطر تنها به فکر ضربه زدن به محیط پیرامونش است. آشنایی بیننده با امیر از سرقت ماشینی در آبادان شروع می شود. او حتی آشکارا رفیق ماشین بپای خود را هم قال می گذارد. پس از بازگشت از آبادان، به سراغ معشوقه سابقش، پروا(شهرزاد) می رود و پولهای او را می دزدد. به ساندوچ فروشی می رود و بی آنکه پول بدهد، فرار می کند( صحنه ساندویچ خوردن سعید راد در این سکانس یکی از بهترین غذا خوردن های تاریخ سینمای ایران است!). او حتی از قتلی که انجام داده ناراحت نیست و در نوع برخوردش تغییری به چشم نمی خورد؛ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. در ادامه او از دخل مال خری که می خواهد او را بفریبد، قصد سرقت دارد، اما با او مواجه و درگیر می شود و به ناچار او را تا سر حد مرگ کتک می زند و پولهایش را می رباید. حتی در فصل های آخر در دستشویی سینما یکی از تماشاگران را مورد ضرب وشتم قرار می دهد و پولهای او را نیز می رباید. با این وجود تماشاگر امیر را دوست دارد. می تواند با او همذات پنداری کند و نگران سرنوشتش باشد و این همان خاصیت جادویی و نهفته سینمای خیابانی و ضد قهرمان است. البته در این بین نباید از جزییات خوب شخصیت پردازی امیر در فیلمنامه و بازی فوق العاده سعید راد نیز گذشت. چهار روز آخر عمر امیر را باید آیینه تمام نمای زندگی باطل او دانست؛ زندگی ای سرشار از بی هدفی و بی قیدی. فیلم با اتفاقی ساده شروع می شود که حادثه ای در همان ابتدا زندگی امیر را به باتلاقی تبدیل می کند و او را آرام آرام به کام خود می کشاند. شاید مرگ امیر پایانی باشد بر این زندگی سیاه و تلخ و نقطه ای آغازین برای رهایی او. او حتی نمی تواند آینده ای برای خود متصور باشد. زری را مجاب می کند تا کار و خاله بیمارش را فراموش کند و با او در رفتن به سوی منزلگاهی نامعلوم در آبادان همراه شود. اما خود نیز می داند که این مقصد سرابی بیش نیست و شاید تنها مفری موقت برای فرارش از چنگال قانون باشد. آدم های پیرامون امیر همانند او در چنبره محیط اطراف خود اسیرند. رفقای امیر، زری و خاله معلوم الحال و الکلی اش و حتی پدر و مادر امیر نیز از قشر و طبقه بی ریشه و مطرود جامعه هستند که بخش عمده ای از جامعه آن روزها را تشکیل می دادند.

     کامران شیردل در خلق یک فیلم خیابانی تمام عیار سنگ تمام گذاشته است. قاب بندی های او از پرسوناژهایش در شهر و نمایش پرسه های امیر در دل شلوغ ترین و خاطره انگیزترین خیابانهای آن روزهای تهران همه از حضور فیلمسازی هوشمند و معترض و آشنا به شرایط روز اجتماعش در پشت دوربین خبر می دهد. صحنه درگیری فصل اول فیلم بر خلاف زد و خوردهای معمول سینمای ایران بسیار واقعی و حساب شده از کار در آمده است و با اینکه نسبت به مختصات استاندارد این نوع سکانس ها در سینمای ایران کمی از لحاظ زمانی طولانی شده، ولی پرداخت خوبی دارد؛ حتی نحوه قاب بندی حرکت توام با عصبانیت جلال به سمت سعید راد یادآور سکانس های مشهور فیلم های وسترن است. جا دارد که در اینجا اشاره ای هم به حضور جلال به عنوان بهترین بدمن تاریخ سینمای ایران شود. او حتی در ضعیف ترین فیلم ها نیز فراتر از نقش های تک بعدی و یک سویه خود ظاهر می شد و همین حضور قدرتمندش در این نوع تیپ ها بود که پای او را به بهترین فیلم های موج نو سینمای پیش از انقلاب باز کرد و نقش آفرینی هایش در برابر قهرمانان و ضد قهرمانان ماندگار تاریخ سینما وزنه ای برای آن فیلم ها به شمار می آمد. حضور او در صبح روز چهارم نیز بر همین منوال است. او تنها در فصل ابتدایی اثر حضور دارد، اما تاثیر این حضور تا انتهای فیلم بر دوش قهرمان داستان و بیننده خودنمایی می کند. شیردل در جای جای فیلم و با گنجاندن نماهایی از جلال و درگیری اش با سعید راد سعی دارد تا این تاثیر محکم را حفظ کند، بی آنکه تحمیلی و نچسب به نظر برسد. از نکات قابل ملاحظه در تدوین صبح روز چهارم می توان به گفتگوی میان امیر و زری اشاره کرد که گذشت زمان و بیهودگی حرف های آن دو را با آمد و رفت تصویرها نشان می دهد و توجه بیننده را به عمیق نبودن رابطه امیر و زری معطوف می کند. همگان می دانند که خداحافظ رفیق(امیر نادری) یکی از پیشگامان سینمای خیابانی ایران است. کامران شیردل علاقه اش به این فیلم را به عنوان یکی از منابع الهامش برای ساخت صبح روز چهارم در دو قسمت از اثرش نشان می دهد. یکی جایی است که امیر و زری در سینما به تماشای سکانسی از آن فیلم نشسته اند و امیر بر خلاف زری علاقه خاصی به دیدن فیلم دارد و جای دیگر در فصل آخر و در آن عکاسخانه است که امیر ترانه معروف جمعه را با سوت می زند. دور از انصاف است اگر از صبح روز چهارم و خوبی هایش صحبت کنیم و به موسیقی خاطره انگیز مرحوم واروژان اشاره ای نکنیم. واروژان که برای این فیلم جایزه جشنواره سپاس را از آن خود کرد، یکی از بهترین و خاطره انگیزترین ملودی هایش را می سازد که روی جنس صحنه های کارگردان و چهره خسته سعید راد به خوبی می نشیند.

     صحنه مرگ قهرمان شیردل در خیابان ادای دین او به مرگ میشل پوآکار(ژان پل بلموندو) در از نفس افتاده است، اما کارگردان که در ایرانیزه کردن آن فیلم و قهرمانش موفق بوده است، نمی گذارد که بیننده خفت امیر را تماشا کند و فیلم را با ثابت نگاه داشتن تصویر مرگ قهرمان داستان در حالتی ایستاده تمام می کند و وجهه ای خاص به اثرش و قهرمان آن می دهد. صبح روز چهارم بدون شک یکی از آثار مهم جریان موسوم به موج نو سینمای ایران است که گذر زمان غبار کهنگی بر چهره آن ننشانده است و هنوز هم می تواند با تماشاگرش ارتباط برقرار کند.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 15:52 |