تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

 

" زیر آسمان تهران "

 

(نگاهی به فیلم دایره زنگی ساخته پریسا بخت آور)

 

 

      بدنه اصلی سینمای ایران در چند سال گذشته به دلیل های فرامتنی به سمت و سوی ساخت فیلم هایی سرخوشانه و البته سبک و بی ارزش روی آورده است. در این میان سینمای اجتماعی دیگر آن شان و جایگاه اصلی خود را ندارد. این ژانر سینمایی، پس از دوم خرداد و آزاد شدن دست و بال فیلمسازان برای سرک کشیدن در موضوع های ملتهب اجتماعی، محبوب ترین جریان سینمای ایران شد که متاسفانه به دلیل افراط تهیه کنندگان در استفاده از مولفه های جوان پسند و گیشه ساز و برخی سیاست های نادرست مسوولین وقت، این جریان امیدوارکننده به بیراهه رفت. اصغر فرهادی یکی از معدود فیلمسازان یک دهه اخیر سینمای ایران است که نگاه تیزبین اش به معضل ها و ناهنجاری های اجتماعی از او کارگردانی شناخته شده و کاربلد ساخته که بسیاری از علاقه مندان و پیگیران سینمای ایران مشتاق کارهای دیدن او هستند. نیمه های سال گذشته بود که دایره زنگی، با فیلمنامه ای از اصغر فرهادی، توسط همسر او، پریسا بخت آور، به عنوان اولین تجربه کارگردانی اش، مقابل دوربین رفت و خود را به جشنواره فجر رساند. فیلم در جشنواره حرف و جنجال های بسیاری به دنبال داشت و تنها در یک سانس در یکی از سینماهای مردمی به نمایش درآمد و سپس اکران آن متوقف شد. اما بلافاصله پس از اتمام جشنواره و با جرح و تعدیل هایی (گویا نزدیک به بیست دقیقه از فیلم کوتاه شده است)، این فیلم توانست پروانه نمایش دریافت کند. اکنون اولین ساخته سینمایی پریسا بخت آور بر پرده سینماهاست و تا به اين جا در گیشه هم خوب هم می فروشد.

     دایره زنگی یک فیلم اجتماعی است که حرف های خود را در قالب انتخاب آدم های مختلفی از تیپ های گوناگون و با بهره گیری از چاشنی طنز می زند و از این مسیر، هم می خواهد یک فیلم سالم و آبرومند باشد و هم اینکه در جذب رضایت مخاطبان عام موفق عمل کند. داستان فیلم در یک روز و بیشتر در یک مجتمع مسکونی می گذرد. جدا از چند فصل کوتاه و مقدمه ای فیلم که در شب قبل می گذرد، با ورود محمد (صابر ابر) و شیرین (باران کوثری) به این آپارتمان برای نصب دیش های ماهواره (یا به قول یکی از ساکنین مجتمع، دایره زنگی) و آشنایی و برخوردهای آن ها با اهالی ساختمان است که موتور داستان به راه می افتد. اصغر فرهادی نشان داده که فیلمنامه نویس دقیقی است. او از اندک فیلمسازان و نویسندگانی است که موقعیت های دقیق را خوب در کنار هم می چیند و حواسش به رعایت روابط علت و معلولی میان اتفاق ها است. اعلام وضعیت جوی نامساعد هوا در تلویزیون در ابتدای فیلم که همزمان با سرقت اتومبیل کارمند اداره ترابری است، زمینه ای برای آن باد و بوران اول داستان و افتادن لباس های روی بند خانم آقای عبدالله زاده (گوهر خیراندیش) بر دیش های ماهواره است که جنجال ها و ماجراهای میان اهالی ساختمان و همراه شدن بیننده با شخصیت های متعدد داستان را به دنبال دارد. چند سالی است که موج فیلم های پر شخصیت که هر کدام داستانی را با خود به همراه دارند، در سینمای روز جهان باب شده است که از جمله آن ها می توان به تصادف (پل هگیس) و با اندکی اغماض ۲۱گرم و بابل (هر دو ساخته الخاندرو گونزالس ایناریتو) اشاره کرد. این موج خیلی زود در سینمای ایران نیز جای پای خود را سفت کرد و فیلم های از قبیل تقاطع (ابوالحسن داوودی)، حقیقت گمشده (محمد احمدی)، مجنون لیلی (قاسم جعفری) و همین دایره زنگی، کم و بیش از همین دستورالعمل استفاده کرده اند. نحوه آشنایی تماشاگر با کاراکترهای این گونه فیلم ها به این صورت است که هر چند دقیقه با یکی از آن ها روبه رو می شویم و به طور اتفاقی شخصیتی دیگر همان زمان و از همان جا می گذرد و دوربین نفر قبل را رها و داستان شخصیت جدید را دنبال می کند و در نهایت هم سرنوشت این آدم ها به نوعی در هم گره می خورد. البته در دایره زنگی این فرمول تنها در بیست دقیقه ابتدایی و برای معرفی کاراکترها رعایت شده و این برخوردهای اتفاقی و محتوم، در نهایت به جمع شدن تمامی شخصیت ها در یک جا، آن هم در یک سوم ابتدایی فیلم، ختم گردیده است و بیننده غالبا به صورت همزمان شاهد رفتار و عکس العمل های آن هاست. دایره زنگی آدم هایی را به ما نشان می دهد که میان سنت و مدرنیته گرفتار شده اند. این شخصیت ها آن قدر زیاد هستند که پرداختن به همه آن ها از حوصله این مطلب خارج است. کاراکترهای فیلم بیشتر تیپ هستند تا شخصیت؛ اما به کمک پرداخت نه چندان بد فرهادی از رابطه میان آن ها و همچنین توانایی او در خلق موقعیت های کمیک و نمایشی جذاب و نیز فضاسازی موفق بخت آور (استفاده از نماهای نزدیک و مدیوم و صد البته بهره گیری نسبتا مناسب از دوربین روی دست که متاسفانه افراط در استفاده از آن در سینمای امروز ایران تا مرز آماتورگرایی صرف و آزار دهنده ای پیش رفته است)، همه دست به دست هم داده اند تا فیلم برای بیننده خسته کننده نباشد. تیپ سازی به خودی خود چیز بدی نیست، مهم اینست که چطور از آن ها در دل یک فیلمنامه یا نمایشنامه یا یک متن ادبی استفاده کنیم. تیپ های معرفی شده در فیلمنامه دایره زنگی می توانستند در اجرا بد از کار در بیایند. اما با انتخاب خوب بازیگران که بیشترشان انگ تیپ- شخصیت های شان هستند، این پرسوناژها برای بیننده قابل باور شده اند. با این حال دایره زنگی در جاهایی از آن طرف پشت بام افتاده است! بر خلاف بسیاری از فیلم های سینمای ایران، ریتم و ضرباهنگ اثر تند است و همین موضوع و شلوغی فضا سبب شده تا دایره زنگی در لحظه هايي از دست کارگردان و فیلمنامه نویس اش خارج شود و با وجود دقت فرهادی در پرداخت جزییات، منطق خود را از دست بدهد. موضوع سفر خانواده های رزاقی (مهران مدیری) و سرخی (محمدرضا شریفی نیا) خیلی زود فراموش می شود و این شخصیت ها بی جهت درگیر حادثه های فرعی می شوند و هر از چند گاهی به هم تذکر می دهند که باید به مسافرت بروند و دیر شده است! پس از دعوای عباس رزاقی با آقای عبدالله زاده (دکتر امید روحانی)، که البته کمی کشدار و بیشتر یادآور فیلم هایی نظیر اجاره نشین ها (داریوش مهرجویی) و آپارتمان شماره ۱۳ (یدالله صمدی) است، بهتر بود که این دو خانواده و ماجراهای مربوط به آن ها باید کنار گذاشته می شدند، اما تا به انتهای فیلم و در لابلای سکانس ها و در جاهایی که بار طنز فصل ها باید افزایش یابد، این کاراکترها حضور دارند. این سوال به وجود می آید که چرا وقتی غائله ختم به خیر شده و این دو خانواده باید بار سفر ببندند، سر فرصت به تماشای فیلم مستند پسر عبدالله زاده، خسرو (نیما شاهرخ شاهی) می نشینند و البته در این بین و برای خالی نبودن عریضه باید شاهد عکس العمل های سطحي و خنده آور شریفی نیا و مهران مدیری باشیم؟ آیا قضیه پرت شدن دیش ماهواره بر روی زن همسایه و چشم چرانی های اهالی ساختمان و شکایت مرد همسایه (محسن قاضی مرادی) با آن سر و وضع زائد به نظر نمی رسد؟ چرا کارگردان این قدر روی فیلم خسرو (اینجا تهران است) که از خواهرش لیلا در نقش زنی خیابانی استفاده کرده و کفر پدر را در آورده، تاکید می کند؟ چرا آن جناب سرهنگ زمان شاه (پدر عباس) و شیرین باید با کارگران ساختمان نیمه کاره مقابل مجتمع، بر سر یک سفره بنشینند و غذا بخورند؟ دلیل تراشی شیرین (ترس از ماموران) اصلا قابل دفاع نیست و این وسط شوخی های بامزه ای که فرهادی با دیالوگهای اپوزیسیونی جناب سرهنگ کرده، کمی فضای این سکانس را ملموس و قابل باور ساخته است. یا چرا شعله (بهاره رهنما) که تنها به فکر برقراری ماهواره اش  است و آرزوی تبدیل شدن شعرهای مبتذل لوس آنجلسی اش به ترانه هایی از این دست را در سر می پروراند، یکباره به مانند یک مصلح اجتماعی به شماره ای که شیرین گرفته، زنگ می زند و با صدایی مبدل به خیال خود به خانواده شیرین هشدار می دهد مواظب دخترشان باشند، غافل از اینکه این شماره متعلق به خانه عبدالله زاده است و زمینه سوءتفاهم عبدالله زاده را نسبت به دخترش کامل می کند؟ همچنین سوء تفاهم به وجود آمده میان احمد (امین حیایی) و مهناز (نیلوفر خوش خلق) بر سر حضور شیرین در خانه آن ها جالب و ظریف است، اما استفاده از این سوءتعبیر برای گره گشایی فیلمنامه نمی تواند پذیرفتنی باشد. احمد از روی آرم اتومبیل پدر شیرین که متعلق به اداره ای است و اتفاقا برادر زنش نیز در آن اداره صاحب مقام است به مهناز قضیه را گوشزد می کند و مهناز نیز با برادرش صحت این موضوع را بررسی می کند (مهناز نام خانوادگی شیرین را از کجا می داند؟) و گویا برادر مهناز نیز که چنین کارمندی را در مجموعه خود ندارد، به طور اتفاقی با صاحب ماشین تماس گرفته و می فهمیم که ماشین دزدی بوده و در واقع همان اتومبیل سرقتی ابتدای فیلم است. این ها بخشی از نقطه ضعف های جزیی فیلمنامه است که سبب شده تا دایره زنگی که سعی می شد از ابتداي توليدش با فیلم درخشان چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی) مقایسه شود، کاستی هایی قابل لمس داشته باشد و تاثیرش را بر بیننده خیلی زود از دست بدهد. با همه این توصیف ها باز هم فیلم در نگاه اول بیشتر جاذبه ایجاد می کند تا دافعه ؛ شاید این امر به لحن صمیمی فیلم و حضور آدم های قابل باوری بازگردد که بخت آور به خوبی آن ها را به تصویر کشیده است؛ آدم هایی که دعواها، شوخی ها و نوع گفتارشان برای ما بسیار آشنا و ملموس است و بی شک این امر به شناخت درست فیلمنامه نویس و کارگردان از این تیپ افراد بر می گردد. ولی ای کاش این نگاه اجتماعی و به روز از آدم های کلان شهر تهران تا به آخر حفظ می شد و شاهد چرخش ناگهانی و بدون مقدمه داستان در انتها نبودیم. شخصیت به ظاهر معصومی همانند شیرین که کارگردان و فیلمنامه نویس می توانستند از تقابل سادگی او با بازیگوشی های برخی از اهالی نهایت استفاده دراماتیک را ببرند (نظیر همان خواستگاری زیرکانه همسر سرخی-شهناز (اکرم محمدی)- از او برای پسر معتادش)و به لحن اجتماعی فیلم شان تشخص ببخشند، در واقع آدمی هفت خط و نابکار است و نه فقط تمامی اهالی ساختمان را دور زده، بلکه از سادگی پسری همانند محمد نیز سوءاستفاده کرده است. این چرخش شخصیتی شاید در نگاه اول و در مقایسه با پایان بندی های معمول و نچسب فیلم های ایرانی جالب و جذاب به نظر برسد، اما با روح فیلمی مثل دایره زنگی همخوانی چندانی ندارد. اگر قرار است تماشاگر را به وسیله کاراکتری غافلگیر کنیم، باید زمینه های این غافلگیری را در آن شخصیت بپرورانیم. اما در طول فیلم دایره زنگی ذره ای از این بسترسازی ها را در مورد شخصیت شیرین نمی بینیم (البته طبق شنیده ها حضور کاراکتر شیرین در نسخه اصلی فیلم بیش از این چیزی است که بر روی پرده دیده ایم). حتی با اندکی اغماض، فیلم می توانست با همان فرار موفقیت آمیز شیرین از دست تمام آدم های دور و برش تمام شود که قطعا همراه با خود هشداری تلخ و گزنده برای بیننده داشت، ولی متاسفانه به دلیل ترس از ممیزی، پای دوربین های کنترل پلیس به داستان باز شده و بیننده شیرفهم می شود که شیرین خیلی زود دستگیر خواهد شد.

     پریسا بخت آور در مجموعه های تلویزیونی اش (پشت کنکوری ها و من یک مستاجرم) نیز بارقه هایی از نگاه اجتماعی آمیخته به طنزش را به رخ بینندگان کشیده بود. حال او در اولین ساخته اش اگر نگوییم قدمی محکم برداشته، لااقل توانسته برای خود، به عنوان یک فیلمساز اجتماعی، جایگاهی در سینمای ایران دست و پا کند. بدون شک قابلیت های او بیشتر از دایره زنگی است و این توانایی را می تواند با آزمون و خطاهای آینده ذره ذره کشف کند و به تکامل برساند. بخت آور هنوز خیلی فرصت دارد و در این بین نباید از یار خوبی که در کنارش است، غافل شود؛ این یار و همراه قابل اتکا کسی نیست جز اصغر فرهادی.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:58 |

 

" دو فيلمساز قدر ناديده "

 

يادداشتي کوتاه در مورد  داگلاس سيرك  و ژان ويگو 

به مناسبت فرا رسیدن سالروز تولد این دو فیلمساز بزرگ 

 

 

داگلاس سيرك : آقاي ملودرام ساز

 

                                                             

 

  از بدو پيدايش سينما، ملودرام پرطرفدارترين ژانر سينمايي در ميان تماشاگران بوده و هست. در بسياري از فيلم هايي كه در گونه هاي ديگر ساخته مي شوند، فيلمسازان سعي دارند تا رگه هايي از قاعده هاي عامه پسند و محبوب ملودرام را وارد كار كنند تا از اين طريق يا بتوانند پيام مورد نظر خود را به راحتي به بيننده انتقال دهند و يا اينكه در گيشه به فروش دلخواه شان دست پيدا كنند. در طول تاريخ سينما، به ويژه در سال هاي طلايي هاليوود، فيلمسازان بزرگي در عرصه سينماي ملودرام طبع آزمايي كردند و خيلي از آن ها از اين آزمايش، موفق بيرون آمدند و حتي برخي تنها در اين گونه محبوب سينمايي به كار خود ادامه دادند. يكي از اين فيلمسازان، داگلاس سيرك بود. هانس داگلاس سيرك، در بيست و ششم آوريل (هفتم ارديبهشت) سال 1897 در هامبورگ آلمان به دنيا آمد. پدر و مادر او اصليتي دانماركي داشتند. او از همان نوجواني تحت تاثير جذابيت هاي نهفته دنياي تئاتر قرار گرفت و به نمايشنامه هاي شكسپير علاقه نشان داد. پس از جنگ جهاني اول و در دل جامعه شكست خورده و تحقير شده آلمان، ابتدا در دانشگاه مونيخ به تحصيل رشته حقوق مشغول شد و سپس به دانشگاه هامبورگ رفت و در رشته فلسفه و تاريخ هنر به يادگيري علوم مربوط پرداخت. پس از گذشت چند سال و به انجام رساندن چند پروژه تئاتري، سيرك به كمپاني يو. اف. آ آلمان پيوست و به ساخت چند فيلم كوتاه و يك فيلم بلند دست زد. اما با اوج گيري و رشد چشمگير و باور نكردني نهضت ناسيونال نازيسم در آلمان، داگلاس سيرك در سال 1937 به مانند بسياري از هنرمندان و دانشمندان هموطن خود، مجبور به ترك وطن شد و به آمريكا مهاجرت كرد. با ورود به آمريكا و ساخت چند فيلم، سيرك كم كم جاي پاي خود را در كمپاني هاي بزرگ هاليوود سفت كرد. دهه پنجاه اوج فيلمسازي او در ساخت فيلم هاي تاريخي و بيشتر ملودرام به حساب مي آيد. كاپيتان چابك (1954)، نشانه كافر (1954)، وسوسه باشكوه (1954) ، همه آن چيزهايي كه خدا مجاز مي داند (1955) بخشي از اين فيلم ها هستند. داگلاس سيرك با فيلم نوشته بر باد (1956) بود كه همگان را وادار كرد به فيلم هايش به چشم ملودرام غليظ و اشك انگيز سطحي نگاه نكنند (هر چند كه باز هم فيلمش چندان جدي گرفته نشد). سال بعد ملودرام مشهور فرشتگان آلوده را بر مبناي رماني از ويليام فاكنر ساخت و تسلط خود را بر شناخت قواعد ژانر به رخ همگان كشيد. در سال 1958 فيلم وقتي براي عشق و وقتي براي مرگ را با موضوع آلمان هيتلري ساخت كه بعدها ژان لوك گدار (فيلمساز مشهور موج نو فرانسه) در يادداشتي آن را با عنوان حقيقي ترين چهره اي كه از آلمان زمان جنگ ديده، توصيف و ستايش كرد. آخرين فيلم استاد، تقليد زندگي (1959)، يك ملودرام اشك انگيز و جاندار بود كه خداحافظي باشكوه داگلاس سيرك با جهان سينما به حساب مي رفت. تقليد زندگي بسياري از تماشاگران را در سرتاسر جهان تحت تاثير قرار داد و حتي در كشور خودمان آن قدر مورد اقبال قرار گرفت كه به رسم كپي سازي هاي معروف سينماي تجاري پيش از انقلاب، فيلم بيقرار (ايرج قادري) به تقليد از آن ساخته شد! ويژگي منحصر به فرد سيرك، توانايي مثال زدني اش در به دست آوردن دل تماشاگران و بازي كردن با احساسات آن ها بدون لغزش و سقوط در ورطه ابتذال بود. ملودرام هاي او ساده پسند و همه فهم بودند، اما با نگاه تيزبين و موشكافانه به زير و بم فيلم هاي مشهور و ماندگارش، به آساني مي توان حضور يك كارگردان مسلط، با تجربه و كاربلد را در پشت دوربين حس كرد. فيلم هاي داگلاس سيرك در دهه هاي بعد، مورد بازبيني و بررسي دوباره منتقدان و علاقه مندان جدي سينما قرار گرفت و ارزش هاي نهفته آن ها كشف شد و حتي برخي از فيلم هايش به صورت آثاري كالت در آمده است.  داگلاس سيرگ در چهاردهم ژانويه سال  1987 در لوزان سوييس درگذشت.

 

 

                                             ژان ويگو : رئاليست ناكام

                                                        

                     

 

سال هاي پيش از اشغال فرانسه به وسيله ارتش آلمان نازي، دوران پرباري براي سينماي فرانسه بود. در همين زمان بود كه فيلمسازان نامداري همانند رنه كلر (جدا از فيلم آنتراكت-1924- كه تنها اثر او در مكتب دادائيسم به شمار مي رود)، مارسل كارنه، ژان رنوار و ژان كوكتو در عرصه سينماي فرانسه قد علم كردند و در تاريخ سينما ماندگار شدند. اين فيلمسازان (به جز ژان كوكتو كه سبك شاعرانه و ويژه خودش را دنبال مي كرد) رواج دهنده سينماي شاعرانه اي بودند كه اكنون آن را با نام سينماي رئاليسم شاعرانه فرانسه مي شناسيم. پايه گذار اصلي اين جريان جواني بود به نام ژان ويگو. او در بيست و ششم آوريل سال 1905 در پاريس ديده به جهان گشود و نخستين فيلمش را در بيست و سه سالگي با نام درباره نيس (1928) ساخت كه مستندي واقع گرايانه درباره زاويه هاي پنهان شهر توريستي نيس بود و بخش اعظمي از آن به دنياي پيچيده قمارخانه بزرگ فرانسه كه در اين شهر واقع بود، مي پرداخت. ويگو در سال 1931 مستندي با نام تاريس، در مورد شناگر معروفي به همين نام، ساخت كه سكانس معروف زير آب آن كه به صورت اسلوموشن گرفته شده بود، اكنون ماندگار شده است. اما فيلم مشهور و به ياد ماندني ژان ويگو، نمره اخلاق صفر (1933) است كه انتقادي تند و بي پرده به شيوه هاي تدريس در مدرسه ها و در كل اعتراضي به نظام آموزشي فرانسه بود. اين فيلم الهام بخش فرانسوا تروفو در چهارصد ضربه (1959) و لينزي اندرسن در فيلم "اگر..." (1969) شد. خيلي ها معتقدند سرچشمه ساخت فيلم نمره اخلاق صفر توسط ژان ويگو به خاطرات تلخ او از دوران كودكي اش در يك مدرسه شبانه روزي برمي گردد. از نكته هاي قابل ذكر و جالب فيلم موسيقي وارونه آن است كه توسط موريس ژوبر نوشته و ساخته شده است. نمره اخلاق صفر به دليل فضاي اعتراض آميز و تصويرهايي آنارشيستي اش در فرانسه توقيف شد و تا پس از جنگ جهاني دوم (سال 1946) اجازه نمايش پيدا نكرد، اما با گذشت دهه هاي متمادي، ارزش هاي بصري و محتوايي آن بيشتر كشف شد و مورد نقد و تحليل قرار گرفت. فيلم بعدي ويگو كه آخرين ساخته اش هم بود، آتالانت (1934) نام داشت كه به رابطه سرد و بي روح يك ملوان با همسرش مي پرداخت و اعتراضي  آشكار به ديدگاه مردسالارانه جاري در جامعه آن روز فرانسه به شمار مي رفت. در اين فيلم پي ير پره ور (فيلمساز متفاوت و مستقل سينماي فرانسه) و برادرش ژاك پره ور ( شاعر نامدار فرانسوي و نويسنده فيلمنامه آثار مارسل كارنه) در لحظه هايي از فيلم به ايفاي نقش مي پردازند كه همين حضور كوتاه اكنون به عنوان يكي از نكته هاي کالت قابل اشاره از این اثر در ميان فیلم بازها و مورخان سينمايي به حساب مي آيد. ژان ويگو بلافاصله پس از ساخت آتالانت در اثر ابتلا به نوعي بيماري عفوني، در پنجم اكتبر سال 1934 در پاريس درگذشت. آثار محدود اما واقع گراي ژان ويگو، يك دهه بعد و پس از جنگ دوم جهاني، توسط منتقدان و مورخان سينمايي كشف شد و در محفل هاي آكادميك به نمايش درآمد. شايد اگر زندگي به او فرصت بيشتري مي داد، سينماي فرانسه و جهان، اكنون آثار درخشان زيادي از اين كارگردان ناكام و مهجور را در حافظه ماندگار خود جاي داده بود.
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:44 |