" يك اتفاق بزرگ "
يادداشتي در مورد سهراب شهيد ثالث
به مناسبت فرا رسيدن سالروز وفات اين فيلمساز مستقل سينماي ايران
![]()
سنگ بناي سينماي مستقل ايران در سال هاي ابتدايي دهه پنجاه به وسيله فيلم سازاني عاشق، پيشرو و آرمان گرا گذاشته شد و خيلي زود جاي خود را در ميان اهل انديشه و هواداران هنر ناب باز كرد. پيشگامان اين نوع سينما نمي خواستند در سينماي مبتذل تجاري آن سال ها دست و پا بزنند و مثل خيلي از همتايانشان پس از ساخت يكي دو فيلم قابل قبول، به دليل مشكلات مالي و شرايط بسته حاكم بر سينما، جذب سينماي تهيه كننده سالاري شوند و براي رضايت دل عامه تماشاگران فيلم بسازند. سهراب شهيدثالث يكي از همين فيلم سازان بود كه هيچ گاه از سر تفنن فيلم نساخت و در تمامي آثارش مي توانستيم ردپاي دغدغه هاي اجتماعي و شخصي اش را ببينيم. شهيدثالث سعي مي كرد در فيلم هايش يك داستان را به زبان ساده روايت كند، اما در عين حال از رفتن به سمت مولفه هاي نمايشي و داستاني و نيز احساسات گرايي پرهيز مي كرد و به عمق زندگي ساده مردمان فرودست جامعه نزديك مي شد.
شهيدثالث در سال 1324 در تهران متولد شد. مادرش زماني كه او كودك بود، از پدر طلاق گرفت و به اتريش رفت و سهراب نيز در نوجواني به مادر پيوست. اما به دليل روحيه خاصي كه داشت نتوانست مدت زيادي در كنار او دوام بياورد و در همان جا و سپس در فرانسه به سراغ سينما رفت و به آموزش فيلم سازي مشغول شد. در سال هاي پاياني دهه چهل به ايران بازگشت و براي وزارت فرهنگ و هنر وقت مستندهايي ساخت. بزم درويشان (1348) با موضوع مراسم ذكر و سماع درويش ها در كردستان، رستاخيز (1348) كه در مورد بازسازي بناها و كتيبه هاي باستاني تخت جمشيد بود، دومين نمايشگاه آسيايي (1348) با موضوع افتتاح نمايشگاهي در پاييز آن سال، سه گانه اي در مورد رقص هاي محلي ايراني به نام هاي رقص بجنورد (1348)، رقص هاي تربت جام (1349)و رقص هاي محلي تركمن (1349) و مستند آيا...؟ (1350) كه نگاهي انتقادي به وضعيت زندگي، تحصيل، معاشرت و تفريح هاي جوانان در سال هاي ابتداي دهه پنجاه داشت، مستندهايي بودند كه شهيد ثالث در طول دو سال براي اداره كل امور سينمايي وزارت فرهنگ و هنر ساخت. در سال هاي ابتدايي پس از برپايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و در دوراني كه بسياري از فيلم سازان مشهور تاريخ سينما ايران جذب اين مركز شده بودند، شهيدثالث فيلم سياه و سفيد (1351) را مقابل دوربين برد.
سهراب شهيدثالث با نخستين فيلم خود، يك اتفاق ساده (1352)، تمام نگاه ها را در محفل هاي سينمايي و روشنفكري ايران و دنيا به خود جلب كرد. فيلم داستان يك روز از زندگي يك پسر بچه در يكي از منطقه هاي شمالي ايران را روايت مي كرد. يك اتفاق ساده در دومين دوره جشنواره جهاني فيلم تهران جايزه بهترين كارگرداني را گرفت و در جشنواره هاي فيلم برلين و لندن نيز به نمايش درآمد و مورد تقدير قرار گرفت. دو سال بعد شهيدثالث فيلم مشهور و هميشه ماندگار طبيعت بي جان را با حمايت تلويزيون و كانون سينماگران پيشرو ساخت كه تحسين بسياري از نويسندگان و منتقدان را در پي داشت. فيلم روايتگر داستان زندگي يك سوزنبان پير و همسرش بود كه در محل دورافتاده اي زندگي ساده و بدون پر فراز و نشيبي داشتند. تا اين كه يك روز نامه اي اداري به دست سوزنبان مي رسد كه در آن به او دستور داده شده كه بايد هرچه سريعتر محل سكونتش را تخليه كند و آن را به سوزنبان جديد تحويل بدهد. شهيدثالث در اين اثر آن قدر به روح روزمرگي زندگي اين زوج پير نزديك شده است كه كمتر بيننده اي را مي توان يافت كه با زندگي سرد و بي روح آن دو ارتباطي تنگاتنگ برقرار نكند. شايد به همين دليل است كه هنوز هم در فهرست بهترين فيلم هاي خيلي از منتقدان و نويسندگان سينمايي اين اثر روح انگيز و انساني شهيدثالث را مي توانيم مشاهده كنيم. طبيعت بي جان در عرصه هاي جهاني نيز بسيار موفق بود به طوري كه توانست خرس نقره اي جشنواره برلين را در سال 1974 از آن خود كند و برنده چندين جايزه نقدي و جانبي در اين جشنواره شود كه مهم ترين آن ها جايزه بهترين فيلم از ديدگاه منتقدان اين جشنواره بود. به دليل فشارها و محدوديت هاي بسياري كه از سوي نهادهاي نظارتي دولتي و بدنه سينماي آن زمان ايران بر شهيدثالث تحميل شد، او جلاي وطن كرد و در سال 1354 با حضور عوامل ايراني و البته سرمايه گذاري مشترك تلفيلم و يك شركت فيلم سازي آلماني فيلم "در غربت" را با نگاهي رئاليستي و در راستاي سبك منحصر به فرد خود، ساخت و در آن مشكلات كارگران مهاجر در آلمان را به تصوير كشيد. فيلم بار ديگر جايزه منتقدان جشنواره برلين را براي شهيدثالث به همراه داشت، ضمن آن كه "در غربت" در جشنواره هاي جهاني فيلم تهران، شيكاگو و لندن هم با استقبال خوبي روبرو شد.
شهيدثالث كه ديگر در آلمان ماندگار شده بود و به دليل دلخوري ريشه دارش از ناملايمتي هاي برخي نمي خواست به وطن بازگردد، در سال 1976 فيلم "زمان بلوغ" را با موضوع تحول هاي روحي پسري نوجوان ساخت كه در جشنواره شيكاگو برنده جايزه هوگوي نقره اي شد و در جشنواره بزرگ سينمايي لوكارنو بهترين فيلم از ديدگاه منتقدان لقب گرفت. او يك سال بعد فيلم "يادداشت هاي روزانه يك عاشق" را ساخت. اين فيلم به زندگي سرد و بي روح كارگر يك فروشگاه مي پرداخت كه منتظر نامزدش بود، غافل از اين كه خود نامزدش را كشته است. فيلم در ادامه همان نگاه خاص انسان گرايانه و جهان شمول شهيدثالث قرار داشت و در جشنواره فيلم لندن جايزه موسسه فيلم بريتانيا را از آن خود كرد. شهيدثالث در زمان اقامتش در آلمان با لوته ه. آيزنر آشنا شد. آيزنر بازيگر و مورخ سينما و همسر فريتس لانگ، كارگردان سرشناس و جهاني سينماي اكسپرسيونيت آلمان بود كه در زمان به قدرت رسيدن نازي ها در آلمان مجبور به ترك وطن شد و به همراه هانري لانلگوا سينماتك فرانسه را پايه گذاري كرد و بعدها در آلمان از او به عنوان يك چهره سرشناس سينمايي بارها و بارها تقدير شد. علاقه شهيدثالث به شخصيت آيزنر به اندازه اي بود كه او مستندي به نام "تعطيلات طولاني لوته ه. آيزنر" را در سال 1979 مقابل دوربين برد و در جشنواره هاي كن و لندن نيز شركت داد. ضمن آن كه فيلم در جشنواره ميناپوليس آمريكا به عنوان برنامه افتتاحيه به روي پرده رفت و از سوي سينماتك انگلستان نيز شايسته دريافت جايزه اي ويژه شناخته شد. نظم (1980) ديگر فيلم شهيدثالث بود كه داستان يك مهندس آلماني بي كار و مشكلات او را روايت مي كرد. شهيدثالث با اين فيلم براي بار دوم موفق شد پاي به جشنواره كن بگذارد و آن را در بخش دو هفته با كارگردانان اين جشنواره شركت دهد. نظم در چند رويداد سينمايي بزرگ دنيا هم شركت كرد و در جشنواره فيلم شيكاگو برنده جايزه هوگوي برنز شد. در همان سال شهيدثالث با سرمايه دولت آلمان فيلمي تلويزيوني با نام "آخرين تابستان گرابه" را براساس رمان توماس والنتين و درباره زندگي كريستين ديتريش گرابه، شاعر و نمايشنامه نويس آلماني، ساخت. علاقه بيش از اندازه و ارادت وصف ناپذير سهراب شهيد ثالث به آنتوان چخوف، نويسنده بزرگ روس، سبب شد كه او رويايش درباره ساخت فيلمي در مورد زندگي اين چهره جهاني و سرشناس ادبيات روسيه را جامه عمل بپوشاند و در سال 1981 با همكاري چند شبكه تلويزيوني مشهور كليد فيلم برداري مستند "آنتوان پ. چخوف" را بزند. شهيدثالث اعتقاد داشت چخوف داراي حس بشري والايي بود؛ زيرا او ديگران را دوست مي داشته و به خاطر آن ها رنج مي برده است. اوتوپيا (1982) يكي از اندك فيلم هاي شهيدثالث بود كه خط داستاني نسبتا جذابي براي تماشاگران عام داشت. فيلم زندگي چند زن را در يك مركز فساد روايت مي كرد كه در چنبره آزار و اذيت صاحب آن خانه بدنام گرفتار شده بودند و در نهايت آن چند زن به اتفاق يكديگر مرد را به قتل مي رسانند. با اين حال اوتوپيا در ادامه ساختارگرايي ساده و چشم نواز شهيدثالث قرار داشت و ردپاي بسياري از مولفه هاي ثابت آثار او را مي شد در آن مشاهده كرد. خود او اوتوپيا را راديكال ترين فيلم خود ناميده است. گيرنده ناشناس (1983) هم به مانند فيلم "در غربت" مشكلات كارگران خارجي و سرنوشت تراژيك آن ها را مدنظر قرار داده بود كه البته پشت صحنه آن براي شهيدثالث همراه با دردسرهايي بود. شهيدثالث در سال 1983 فيلمنامه "هانس، نوجواني از آلمان" را برمبناي كتاب سرگذشت نامه هانس فريك با نام ساعت هاي آبي نوشت و از مشاورت خود فريك هم در نگارش فيلمنامه استفاده كرد. فيلم داستان كودكي هانس فريك در اواخر زمامداري دولتمردان نازي را روايت مي كرد و جنبه هاي داستاني اش نسبت به ديگر ساخته هاي شهيدثالث كمي غليظ تر بود. درخت بيد (1984) يكي از ديگر از ساخته هاي شخصي اين كارگردان صاحب سبك ايراني بود كه آن را باز هم در آلمان كار كرد. درخت بيد داستان تقابل يك پيرمرد را با يك جوان قاتل روايت مي كرد. ضمن آن كه رامين رضا مولايي كه از فيلم "در غربت" يار و همراه شهيدثالث بود، در "آخرين بيد" آخرين فيلمبرداري اش را براي شهيدثالث انجام داد. شهيدثالث در فيلم فرزند خوانده ويرانگر (1986) داستان زني و شوهري را روايت مي كرد كه بچه دار نمي شوند و زندگي يكنواخت و كسل كننده اي دارند. تصميم آن دو براي پذيرفتن كودكي به عنوان فرزندخوانده و نبود سازش ميان زن و دختربچه ادامه اين درام را پيش مي برد. اين فيلم نيز به مانند خيلي از آثار شهيدثالث طوري ساخته شد كه تماشاگر تيزبين مي توانست داستان آن را به هر جامعه اي در دنياي مدرن امروز تعميم دهد. شهيدثالث آخرين فيلم خود را در آلمان در سال 1991 و با نام "گل هاي سرخ براي آفريقا" ساخت. فيلم داستان تكان دهنده و تراژيك مردي بي كار و نگون بخت را در جامعه روز آلمان روايت مي كرد كه براي تحقق روياي رفتن اش به آفريقا گام در مسيري دشوار و بيهوده مي گذاشت. " گل هاي سرخ براي آفريقا" موفق شد در آن سال جايزه تلويزيوني بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم سال آلمان را از آن خود كرد. شهيدثالث پس از ساخت اين فيلم، به دليل فشارهايي كه در سال هاي ابتدايي دهه نود دولت آلمان بر مهاجران وارد كرده بود ناچار به ترك آلمان شد و به كانادا رفت و مدتي را در آن جا گذراند و سپس رهسپار آمريكا شد و تا پايان عمر در آن جا ماند و چند فيلمنامه هم نوشت، اما هيچ گاه نتوانست آن ها را مقابل دوربين ببرد.
شهيدثالث با آن كه تنها دو فيلم بلند در ايران ساخت، اما نقش انكارناپذيري در پيدايش سينماي نوين و مستقل ايران داشت و حتي خيلي از نويسندگان و مورخان سينمايي او را بنيانگذار اين نوع سينما در ايران مي دانند. ردپاي مولفه هاي شخصي او را هنوز هم مي توان در بين آثار فيلم سازان جوانان ايراني و حتي كارگردانان صاحب سبك اروپايي مشاهده كرد. او با فيلم هايش مرزهاي سينمايي را درنورديد و با زباني ساده و هم فهم دغدغه هاي انساني و اجتماعي در جهان معاصر را به خوبي به تصوير كشيد. سهيدثالث به دليل روحيه ويژه و خود ويرانگري كه داشت حتي پس از انقلاب هم به برخي دعوت ها و درخواست ها براي بازگشت به ايران پاسخ منفي داد و در نهايت روز دهم تيرماه سال 1377، در سن 54 سالگي، در شيكاگو دارفاني را وداع گفت. بي شك سازنده آثار درخشاني نظير طبيعت بي جان و يك اتفاق ساده، يك اتفاق بزرگ براي سينماي ايران بود كه شايد اگر در وطنش مي ماند و شرايط براي فيلم سازي اش فراهم مي شد، اكنون سينماي مستقل و هنري ايران در نزد مخاطبان قدرت نفوذي بيشتر و يا حداقل برابر با سينماي بدنه مان داشت و در عرصه هاي بين المللي نيز به جايگاهي بهتر دست مي يافت. روحش شاد و يادش گرامي باد.
" پاياني بر تمام آرزوها "
در دو روز گذشته مي خواستم مطلبي درباره شكست آلمان در فينال سيزدهمين دوره جام ملت هاي اروپا بنويسم، كه به دليل برخي گرفتاري ها متاسفانه نتوانستم. راستش نمي دانم چي بنويسم؟! وقتي كه داور سوت پايان بازي را زد و چهره هاي مبهوت ژرمن ها و تماشاگران آلماني را ديدم، آن قدر به هم ريختم كه ... حتي تصميم گرفتم كه چيزي ننويسم.
آن يكشنبه لعنتي، شب آلمان نبود! آلمان به جز نمايش خيره كننده اش در ده دقيقه ابتداي بازي نتوانست از كمند دفاع منظم و درست چيده شده تيم آراگونس عبور كند و براي ماتادورها خطرساز شود. از ابتدا هم قرار بود فينال بازي ها در روز نهم تيرماه (بيست و نهم جولاي) برگزار شود و همين موضوع مرا نگران كرده بود! مي دانستم كه در صورت بالا آمدن آلمان ها تا ديدار پاياني آن ها بايد در اين روز براي تصاحب جام بجنگند. من آدمي خرافاتي نيستم، اما در فوتبال كه بر بستري از شانس و تقدير بنا شده، به اصول خرافي اعتقاد كامل دارم... و يكشنبه روز نهم تيرماه (بيست و نهم جولاي) بود! روزي كه در اين شش سال اخير آلمان ها دو ديدار سرنوشت ساز را در دو جام معتبر پشت سر گذرانده بودند. مرتبه اول فينال جام جهاني سال 2002 بود كه ژرمن ها در دو موقعيت اتفاقي بازي را دو بر صفر به برزيلي ها واگذار كردند و قهرماني جهان را از دست دادند. بار ديگر مرحله يك چهارم نهايي جام جهاني 2006 بود كه ژرمن ها در آن ديدار خاطره انگيز و نفس گير آرژانتيني ها را شكست دادند و با اقتدار به مرحله بعد رفتند. اگر اين بازي هاي زنجيره اي را براي فوتبال آلمان سريالي از شكست و باخت ها در نظر بگيريم، اين بار نوبت باخت آلمان بود كه همين طور هم شد و اين نظر شبه خرافي شكل يك اصل شبه حقيقي را به خود گرفت! ضمن آن كه در مورد نحسي جام سيزدهم در يكي از نوشته هاي قبلي ام گفته بودم كه سرمان هم آمد!
ژرمن ها نتوانستند در روز فينال آن بازي منظم هميشگي خود را انجام دهند و بيشتر انرژي شان در طول بازي صرف مهار ضد حمله هاي آتشين اسپانيايي ها شد. تعويض بي مورد فيليپ لام در ابتداي نيمه دوم خيال آراگونس را راحت كرد. لام در اين جام همانند جام جهاني قبل بسيار عالي ظاهر شد. منتها يوآخيم لو به خاطر برخي تاكيتيك هايش از او بيشتر در پست دفاع چپ استفاده مي كرد و همين امر براي يوآخيم لو، فيليپ لام و در كل تيم آلمان به پاشنه آشيلي بزرگ تبديل شد. اما هر زمان كه در طول بازي ها لام اجازه نفوذ پيدا مي كرد، موتور حركتي آلمان ها مثل جام جهاني روان مي شد و براي حريفان خطرناك. لو مي توانست يانسن را به جاي بازيكني ديگر از خط مياني، وارد بازي كند و دفاع چپ خود را ترميم كند (الحق و الانصاف يانسن در نيمه دوم توانست مشكل آلمان را در پست دفاع چپ حل كند) و در اقدامي تهاجمي زمينه را براي نفوذهاي معركه فيليپ لام فراهم كند. اما اين تعويض سوال برانگيز يوآخيم لو همه پنبه ها را رشته كرد! و در ادامه آوردن بازيكنان نامطمئني همچون كوين كوراني (با آن سابقه وحشتناك اش در جام ملت هاي دوره قبل) و ماريو گومز (كه در دو بازي ابتداي جام حضوري فاجعه آميز داشت) تير خلاصي بود بر پيكره آلمان ها. در واقع كار آراگونس در نيمه اول بازي به مراتب دشوارتر از چهل و پنج دقيقه دوم بود. ضمن آن كه بازي خشن ماتادورها در موقعيت هاي تك به تك و خوش رفتاري داور با آن ها در بسياري از اين صحنه ها مزيدي بر علت شد كه ژرمن ها قافيه را ببازند (به نظر من گل اسپانيا حاصل خطاي تورس بر فيليپ لام بود). اما دور از انصاف است اگر بخواهم از بازي بسيار خوب ماتادورها در مجموع اين نود دقيقه به راحتي بگذرم. بدون شك نمايش اسپانيا در شب فينال حرفي براي گفتن باقي نگذاشت.

خيلي ها مي گفتند آلمان راه دشواري براي رسيدن به فينال طي نكرده است. پاسخ به اين ادعا را در نوشته هاي قبلي داده ام. اما بايد عرض كنم كه آسان ترين گروه ها در جام ملت ها از تيم هايي تشكيل شده كه غالبا در جام جهاني به عنوان دومين تيم پس از سرگروه هاي قدرتمند و طراز اول شانس صعود به مرحله بعد را دارند. در واقع در جام جهاني پس از سرگروه هاي مشهور، تركيب گروه ها معمولا به اين صورت است كه تيمي اروپايي به همراه يك تيم از آفريقا يا آمريكاي لاتين و يا اقيانوسيه در كنار تيمي از آسيا قرار مي گيرند و همين طبقه بندي اين موضوع را ثابت مي كند كه سطح بازي هاي جام ملت هاي اروپا به مراتب از جام جهاني بالاتر است؛ هر چند كه رسيدن به قهرماني جام جهاني به خاطر شرايط جهان شمول آن افتخاري بس بزرگ تر به شمار مي آيد. در اين جام نفس گير و ديدني آلمان، چه خوب و چه بد، يك پاي فينال بود. پس چه خوب و منطقي است اگر تنفر بي مورد نسبت به ژرمن ها و بازي منظم شان را به كنار برانيم و به اين حضور قدرتمند احترام بگذاريم.
در يادداشت قبلي ام شانس ماتادورها را بيشتر از ژرمن هاي دوست داشتني ذكر كردم و اين برتري را دور از ذهن نمي دانستم. به همين خاطر قبل از بازي، بيشتر از آن كه به فكر تيتري براي قهرماني آلمان باشم، به فكر يك عنوان براي شكست ژرمن ها بودم و بابت همين موضوع الآن خود را خيلي سرزنش مي كنم. تيتر مورد نظرم اين بود : " مردان ايستاده مي ميرند" ، اما زمانی که خواستم این یادداشت را بنویسم، دیدم اين عنوان خيلي پرطمطراق و حماسي است و به همين خاطر اين تيتر را براي نوشته ام انتخاب کردم: " پاياني بر تمام آرزوها". آرزوهایی که تحقق آن ها در این جام شاید می توانست سندی قابل اتکا برای قهرمانی در جهان باشد. هر چند که معتقدم این پایان کار نیست!
يك بار ديگر در طول چند سال اخير تا نزديك لمس يك جام معتبر پيش رفتيم و باز هم ناكام مانديم. اما ايمان دارم كه تيم يكدست و با اراده يوآخيم لو كه حاصل برنامه ريزي و جوانگرايي چند ساله آلمان هاست، روزي به بار خواهد نشست و يقين دارم كه آن روز در همين نزديكي هاست؛ شايد در جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي! پس از بازي، مصطفي جوادي، يكي از دوستان عزيز، باسواد و با شعورم كه يك آلماني دوآتشه است (رفاقت با مصطفی برای من افتخار بزرگی است) پيامكي با اين مضمون برايم فرستاد : " از دست دادن جام مهم نيست! مهم اينست كه يك آلماني باشيم! ". با اين كه در آن لحظه آرام و بي صدا در حال گريستن بودم، اما با اين جمله مصطفي حالم كمي بهتر شد و با خودم گفتم كه او راست مي گويد و بايد باز هم بايد صبر كنم. از تمام هواداران فوتبال آلمان مي خواهم كه از همين امروز، مثل هميشه با عشق و علاقه، نمايش ژرمن ها را در مقدماتي جام جهاني دنبال كنند و به روزي ايمان داشته باشند كه ژرمن ها بر تخت پادشاهي فوتبال جهان تكيه مي زنند.








