استاد بي همتاي سينماي تعليق و دلهره
يادداشتي در مورد سينماي آلفرد هيچكاك
به مناسبت فرا رسيدن سالروز تولد اين فيلم ساز بزرگ تاريخ سينما
تاريخ سينما از همان بدو پيدايش خود بزرگان بسياري را در دل خود پرورش داده كه هر يك از آنان در زمان خود در يكي از شاخه هاي هنري و فني حرف اول را مي زدند. در دنياي فيلم سازي، كارگردانان بسياري بوده اند كه در يك يا چند ژانر سينمايي به طبع آزمايي دست زدند و تا آن اندازه توانايي هاي خود را بروز دادند كه به جايگاهي درخشان در آن گونه هاي سينمايي دست يافتند. زماني كه نام آلفرد هيچكاك به گوش هر سينما دوستي مي رسد، ناخودآگاه به ياد سينماي دلهره و تعليق مي افتد. اما به گواه يادداشت ها و تحليل هاي اساتيد، مورخان و منتقدان سينمايي آلفرد هيچكاك نه تنها در سينماي دلهره حرف اول را مي زند و يك استاد مسلم است، بلكه به جرات يكي از ده فيلم ساز بزرگ تاريخ سينما به شمار مي رود كه شيوه هاي دكوپاژها و ميزانسن هايش هنوز هم در بسياري از محافل آكادميك براي هنرجويان علم و هنر سينما مورد بررسي و نقد قرار مي گيرد.
آلفرد جوزف هيچكاك در سيزدهم آگوست (بيست و سوم مرداد ماه) سال 1899 در لندن به دنيا آمد. خانواده اش اصليتي ايرلندي داشتند و كاتوليك بودند و پدر آلفرد به شغل سبزي فروشي مشغول بود. خود هيچكاك دوران كودكي اش را سال هايي همراه با تنهايي و انزوا خوانده و معتقد است كه فيزيك نامتعارف او در آن سنين به گوشه گيري اش در محيط پيرامون دامن زده بود. در همان دوران كودكي بود كه پدرش به جهت رفتار ناپسند او، آلفرد را به پاسگاه پليس محله شان مي برد و افسر كلانتري هم براي تنبيه آلفرد خردسال، او را به مدت ده دقيقه در اتاقي محبوس مي كند. به گفته خود هيچكاك آن دقيقه هاي جهنمي براي هميشه در گوشه اي از ذهن اش بايگاني شد و شايد تاثير آن خاطره را بتوان در پلان به پلان بسياري از فيلم هاي او مشاهده كرد. حتي برخي از مورخان اعتقاد دارند تنبيهاتي كه مادر آلفرد در زمان كودكي و نوجواني براي او در نظر مي گرفت، تاثير خود را به آشكارترين شكل ممكن در خلق شخصيت مشهور نورمن بيتس در فيلم بيمار رواني نمايان كرد. آلفرد هيچكاك نوجوان در سن چهارده سالگي پدر خود را از دست داد و دبيرستان محل تحصيل خود را تغيير داد و از مدرسه دولتي مهندسي و هوانوردي لندن فارغ التحصيل شد و بلافاصله در يك كمپاني توليد كابل به عنوان نقشه كش و طراح كاري براي خود دست و پا كرد. در همين زمان بود كه آلفرد هيچكاك شيفته عكاسي شد و يك كمپاني توليد فيلم در لندن را براي كار انتخاب كرد. او در سال 1924 به همراه گراهام كوت فيلمنامه گارد سياه را نوشت و به همراه كوت كه مي خواست اين فيلمنامه را بسازد راهي آلمان شد. در آن جا بود كه آلفرد هيچكاك با فريدريش ويلهلم مورنائو، بزرگ ترين فيلم ساز مكتب اكسپرسيونيست آلمان، ملاقات كرد و در سر صحنه فيلم برداري "حقيرترين مرد" حاضر شد و مسحور تكنيك گرايي و توانايي هاي ذاتي مورنائو شد و بعدها همواره تلاش كرد تا مشاهده هاي خود را از پشت صحنه فيلم حقيرترين مرد در آثارش به كار گيرد. در سال 1925 مايكل بالكن از كمپاني مشهور يو. اف. او آلمان اين فرصت را به آلفرد هيچكاك جوان داد تا اولين فيلم خود را با نام "باغ لذت بخش"بسازد.
هيچكاك پس از اولين تجربه فيلم سازي اش به لندن بازگشت و نخستين فيلم مهم خود را نام مستاجر (1926) ساخت. يكي از جالب ترين ويژگي هاي فيلم هاي هيچكاك ظاهر شدن او در يكي از پلان هاي هر فيلمش بود كه خيلي ها آن را امضاي استاد در پاي آثارش قلمداد مي كردند. هيچكاك براي اولين بار در فيلم مستاجر بود كه مقابل دوربين خود ظاهر شد. مستاجر كه داستانش در بريتانياي اواخر قرن نوزدهم و در زمان يكه تاري هاي قاتل زنجيره اي مشهوري به نام "جك قصاب" روايت مي شد، به گفته خود هيچكاك نخستين اثر كامل او به شمار مي آيد. اين فيلم كه به شدت تحت تاثير ويژگي هاي منحصر به فرد سينماي اكسپرسيونيست آلمان بود، نخستين بارقه هايي از مولفه هاي ثابت و جذاب سينماي هيچكاك را با خود به يدك مي كشيد. در سال 1929 هيچكاك براساس نمايشنامه چارلز بنت اسم و رسم دار، فيلم "حق السكوت" را ساخت. فيلم در ابتدا به صورت صامت فيلم برداري شد، ولي چون در آن زمان صنعت سينما آرام آرام تسليم عنصر مهم و تاثيرگذار صدا شده بود، هيچكاك با پافشاري زياد از تهيه كنندگان خواست كه اجازه دهند تا او فيلم را ناطق كند. به همين جهت هيچكاك علاوه بر اضافه كردن موسيقي و صدا و افزودن ديالوگ ها برخي صحنه هاي فيلم را دوباره فيلم برداري كرد و به اين شكل حق السكوت نخستين فيلم ناطق استاد لقب گرفت. مردي كه زياد مي دانست (1934) نخستين فيلم مهم هيچكاك در دهه سي ميلادي بود. دست مايه آشناي كارهاي استاد در اين فيلم نيز به چشم مي خورد؛ شخص بي گناهي كه ناخواسته در دام موقعيتي بحراني و پيچيده مي افتد و راه گريز برايش بسيار دشوار مي شود. كاراكتر مشهور و پرطرفدار ريچارد هاني در نوشته هاي جان باكال شخصيت اصلي فيلم مهم ديگري از هيچكاك در دهه سي شد؛ سي و نه پله (1935) كه با اقتباسي از رماني به همين نام نوشته جان باكال مقابل دوربين رفت. يك سال بعد هيچكاك فيلم "خرابكاري" را ساخت كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. هيچكاك كه براي اين فيلم رمان " مامور مخفي" جوزف كنراد را دست مايه كار خود قرار داده بود، داستان سينماداري را روايت مي كرد كه در شهر بمب گذاري مي كرد و باعث رعب و وحشت شده بود. سكانس قتل سينمادار به دست همسرش يكي از فصل هاي درخشان سينماي هيچكاك از حيث دكوپاژ و زمان بندي نماها مي باشد.

هيچكاك پس از تريلر پرتعليق خانم ناپديد مي شود (1938) عازم آمريكا شد و در آن جا كار فيلم سازي خود را ادامه داد. او در اولين تجربه حضورش در هاليوود، خبرنگار خارجي (1940) را با موضوعي جاسوسي ساخت كه فصل تعقيب در ميان آسياب هاي بادي و سقوط هواپيما به درون اقيانوس از شاهكارهاي كارگرداني استاد به شمار مي رود. در همان سال ديويد او. سلزنيك مقتدرترين تهيه كننده ترين آن زمان هاليوود از هيچكاك خواست كه فيلم "ربه كا" را براساس رمان شناخته شده دافنه دو موريه بسازد. هيچكاك در اين فيلم تا آن اندازه مسلط و حرفه اي بود كه توانست از زير سايه سنگين رمان دو موريه بيرون بيايد و موفق شد هويتي مستقل به فيلمش ببخشد. ربه كا تنها فيلم هيچكاك بود كه توانست جايزه اسكار بهترين فيلم سال را از آن خود كند. پس از موفقيت ربه كا، هيچكاك فيلم جنايي سوء ظن (1941) را ساخت كه نخستين همكاري كري گرانت با استاد به شمار مي رفت. سوء ظن در همان سال كانديداي دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم شد كه در رقابت با چه سر سبز بود دره من (جان فورد) بازي را واگذار كرد. خرابكار (1942) فيلم بعدي آلفرد هيچكاك همان درون مايه كارنامه فيلم سازي او را داشت؛ كارگر يك كارخانه اسلحه سازي به خرابكاري متهم مي شود. فصل آخر فيلم كه در مجسمه آزادي مي گذرد، به عنوان يكي از فصل هاي نفس گير تريلرهاي تاريخ سينما شناخته مي شود. ماجراي علاقه بي حد و حصر يك دختر جوان به دايي اش و پي بردن به اين نكته كه دايي جوان قاتل زنان بيوه است، موضوع فيلم بعدي هيچكاك با نام سايه يك شك (1943) بود كه براساس داستاني نوشته گوردون مك دانل ساخته شد. در همين زمان هيچكاك دو فيلم تبليغاتي براي ارتش انگلستان ساخت و قايق نجات (1944) را كه يكي از آثار معمولي و ناموفق اش در دهه چهل ميلادي بود، با موضوع جنگ جهاني دوم ساخت. طلسم شده (1945) با بازي گريگوري پك و اينگريد برگمن فيلم بعدي هيچكاك بود كه درون مايه اي روانشناختي داشت و به رابطه يك روانپزشك زن و بيمارش مي پرداخت. از نكات قابل توجه فيلم صحنه روياي قهرمان مرد فيلم است كه سالوادور دالي، از هنرمندان بزرگ سورئاليست قرن بيستم، وظيفه اجراي آن را بر عهده داشت. يكي از درخشان ترين آثار استاد در نيمه هاي دهه چهل ميلادي رقم خورد. بدنام (1946) با فيلمنامه درخشاني از بن هكت روايتگر يك ماجراي جاسوسي بود و دومين همكاري اينگريد برگمن با هيچكاك به شمار مي آمد. استفاده درخشان و هوشمندانه هيچكاك از عنصر تعليق و اينسرت هاي بي نظير از اشيا (نظير فنجان قهوه در فصل آخر فيلم) بار ديگر مهر تاييدي بود بر توانايي هاي بي حد و حصر استاد در تسلط بر جزييات آثارش. پرونده پارادين (1947) يكي از آثار معمولي و نه چندان مطرح هيچكاك به حساب مي آمد كه نتوانست نظر مثبتي را به خود جلب كند. اما طناب (1948) كه براساس نمايشنامه پاتريك هميلتن مقابل دوربين رفت، يكي از درخشان ترين فيلم هاي تاريخ سينما از لحاظ تدوين به شمار مي رود. در تمام اين فيلم يك قطع هم به چشم نمي خورد و مي توان آن را اثري پلان- سكانس ناميد. با اين وجود خود هيچكاك آن را كه اولين فيلم رنگي او بود، يك اشتباه خوانده است! زير راس الجدي (1949) يكي ديگر از فيلم هاي نه چندان پر اهميت هيچكاك است كه تنها نكته قابل ذكر آن سومين و آخرين همكاري استاد با اينگريد برگمن بود. آلفرد هيچكاك فيلم جنايي و نه چندان مهم وحشت صحنه (1950) را تنها به دليل علاقه اش به دنياي تئاتر و نمايش ساخت كه نتوانست نظرهاي بسياري را به خود جلب كند.

اما به گواه تمام منتقدان و مورخان سينمايي دهه پنجاه ميلادي قطعا اوج كارنامه فيلم سازي استاد هيچكاك به حساب مي آيد. بيگانگان در ترن (1951) يكي از درخشان ترين نوآرهاي جنايي تاريخ سينما است كه استاد بي چون و چراي رمان هاي نوآر و تلخ قرن بيستم، ريموند چندلر، فيلمنامه نفس گير و پر تعليق آن را بر مبناي رماني مشهور به همين نام نوشته پاتريشيا هاي اسميت نوشت. بيگانگان در ترن داستان يك قهرمان تنيس است كه درگير پيشنهاد عجيب يك قاتل بي رحم مي شود. اعتراف مي كنم (1953) كه روايتگر پناه آوردن يك مرد متهم به قتل به نزد كشيشي فداكار بود، يكي از فيلم هاي استاد به حساب مي آمد كه عنصر مذهب در آن جلوه زيادي داشت. با اين وجود اين فيلم جزء آثار معمولي هيچكاك به شمار مي رود و در بررسي آثار هيچكاك در محافل سينمايي كمتر به آن توجه نشان مي دهند. پنجره عقبي (1954) اثر بي نظير ديگري از هيچكاك است و با وجود اين كه از ابتدا تا به انتها در يك اتاق و محيط پيرامون آن مي گذرد، اما از حيث صحنه پردازي و شيوه دكوپاژ و ميزانسن هنوز هم در بسياري از محافل آكادميك تدريس و تحليل مي شود. به ادعاي بسياري از منتقدان، بزرگاني همچون ميكل آنجلو آنتونيوني در آگرانديسمان (1966)، فرانسيس فورد كاپولا در مكالمه (1974) و حتي خود هيچكاك در فيلم بيمار رواني به شدت تحت تاثير پنجره عقبي بوده اند. دو فيلم بعدي استاد، دردسر هري (1954) و دستگيري يك دزد (1955) دو اثر نه چندان مطرحي بودند كه خود هيچكاك هم آن ها را جدي نمي گرفت. اما ام را نشانه قتل بگير (1954) با بازي درخشان ري ميلاند يكي ديگر از فيلم هاي درخشان هيچكاك در سال هاي مياني دهه پنجاه بود كه بازگشت موفقيت آميز او به دنياي جنايت و تعليق را نويد مي داد. سال بعد از آن، هيچكاك فيلم "مردي كه زياد مي دانست" خود را با تغييراتي جزيي بازسازي كرد. نكته جالب توجه اين فيلم بازي برنارد هرمان، سازنده موسيقي متن بهترين آثار هيچكاك، در لحظاتي از اين فيلم بود. خود هيچكاك اين فيلمش را در مقايسه با نسخه اول كار يك حرفه اي دانسته است! يكي ديگر از شاهكارهاي تاريخ سينما در سال 1956 و به وسيله آلفرد هيچكاك ساخته شد؛ مرد عوضي (1956) كه هيچكاك در آن درون مايه هاي مورد علاقه اش را به خوبي با باورهاي اعتقادي تركيب كرد و توانست فيلمي پر تعليق و همدلي برانگيز بسازد. در اواخر فيلم جايي كه تصوير هنري فاندا بر روي سارق واقعي در هم آميخته مي شد، يكي از مشهورترين ديزالوهاي تاريخ سينما رقم خورد. استاد در سال بعد فيلم "سرگيجه" را به روي پرده سينماهاي جهان فرستاد كه در زمان خودش مورد توجه منتقدان قرار نگرفت، اما در دهه هاي بعد دوباره به نمايش گذاشته شد و از آن به عنوان يكي از بهترين كشف هاي تاريخ سينما نام برده شد. سرگيجه كه اكنون جزء ده فيلم برتر تاريخ سينما به حساب مي آيد، باز هم مهر تاييدي است بر توانايي مثال زدني هيچكاك در خلق اثري درخشان از يك فيلمنامه نسبتا خوب. دو سال پاياني دهه پنجاه ميلادي سينما دوستان شاهد اكران دو فيلم مهم و شاهكار از آلفرد هيچكاك بودند؛ شمال از شمال غربي (1959) با فيلمنامه تحسين برانگيز ارنست ليمن و بازي ماندگار كري گرانت كه آن را به نوعي هجو ژانر فيلم هاي جاسوسي و جيمزباندي مي دانند و ديگري بيمار رواني (1960) كه استاد براي آن نامزد رديافت جايزه اسكار بهترين كارگردان سال شد. در تمام نظر سنجي ها از منتقدان و سينماگران، بيمار رواني در رديف بهترين فيلم هاي هيچكاك و از كم نظيرترين آثار روانشناختي تاريخ سينما قرار مي گيرد. كاراكتر مشهور نورمن بيتس كه ناراحتي هاي رواني دارد و آنتوني پركينز از عهده ريزه كاري هاي شخصيتي او به خوبي برآمده، يكي از پيچيده ترين و بهترين پرسوناژهاي روان پريش سينمايي است كه پس از آن خيلي ها تلاش كردند در آثارشان اين شخصيت را به نوعي تكرار كنند تا براي فيلم خود آبرو كسب كنند. سكانس مشهور قتل شخصيت ماريون (جنت لي) به دست نورمن در حمام از هولناك ترين فصل هاي تاريخ سينما به حساب مي آيد و از لحاظ دكوپاژ و خرد كردن نماها يك سكانس شاهكار به حساب مي آيد كه در برخي از كتاب هاي سينمايي از لحاظ اهميت هنري آن را با سكانس مشهور پلكان اودسا در فيلم رزمناو پوتمكين (سرگئي ايزنشتين، 1925) مقايسه مي كنند.

در سال 1963 هيچكاك بار ديگر يكي از رمان هاي مشهور دافنه دو موريه را دست مايه كار خود قرار داد و فيلم درخشان پرندگان (1963) را ساخت. فيلم كه داستان حمله گروه زيادي از پرندگان به يك شهر كوچك را روايت مي كرد، در بين آثار ژانر فاجعه كه در دهه هاي بعد به عنوان يكي از جريان هاي اصلي سينما جايگاه خود را تثبيت كرد، يك اثر تلخ و تكان دهنده با محوريت روابط سرد انساني در جامعه مدرن امروز بود. از نكته هاي قابل ذكر فيلم پرندگان مي توان به سكانس هاي تكان دهنده حمله پرنده ها به شهر اشاره كرد كه از سطح امكانات آن زمان سينما بالاتر بود. همچنين بد نيست اگر به حاشيه صوتي آن اشاره اي كنيم. پرندگان از آثاري بود كه موسيقي متن نداشت، اما با اين حال هيچكاك از يار ديرينه اش، برنارد هرمان، دعوت كرد كه مشاور صداي فيلم باشد. مي گويند ايده فيلم از تابلوي مشهور جيغ (فرياد) گرفته شده است. مارني (1964) كه مايه هاي روانشناختي مورد علاقه هيچكاك را داشت، پرده پاره (1969) كه يك فيلم جاسوسي با بازي پل نيومن و جولي اندروز بود و نيز توپاز (1969) يك اثر ناموفق جاسوسي ناميده مي شود، از ديگر فيلم هاي مهم هيچكاك در دهه شصت بودند كه نتوانستند موفقيت گذشته او را تكرار كنند. جنون (1972) كه ماجراي يك قاتل زنجيره اي مبتلا به جنون جنسي است، موفق شد تا حدي انتظارات هواداران سينماي هيچكاك را برآورده كند. اين فيلم كه از پيشگامان فيلم هايي با موضوع قاتلين زنجيره اي به شمار مي رود، يكي از آن سكانس هاي نفس گير سينماي هيچكاك را دارد؛ جايي كه قاتل فيلم در يك كاميون حمل سيب زميني به دنبال سنجاق كراواتش است. توطئه خانوادگي (1976) پنجاه و چهارمين و آخرين فيلم هيچكاك بود كه باز هم مولفه هاي ثابت آثار استاد را به همراه داشت و نتوانست آن چنان كه بايد مورد توجه قرار گيرد. از نكات حاشيه اي و جالب توجه فيلم آخرين حضور هيچكاك در فيلم هايش بود كه به صورت سايه اي بزرگ در پشت دري شيشه اي خودنمايي مي كرد.

هيچكاك در بيست و نهم آوريل سال 1980 و در حالي كه قرار بود لقب "سر" را به طور رسمي از ملكه اليزابت دريافت كند و در زماني كه همراه با ارنست ليمن مشغول كار بر روي فيلمنامه جديدش با نام شب كوتاه بود، درگذشت. به گواه تاريخ سينما آلفرد هيچكاك فيلم سازي بود كه اعتقاد داشت تنها بايد براي سرگرم كردن تماشاگر فيلم ساخت، اما او هيچ گاه در فيلم هايش اسير سطحي نگري و عوام پسندي نشد و به دام ابتذال نيفتاد و هميشه تلاش كرد كه سبك خاص و مورد علاقه اش را پياده كند. با اين كه فيلم هايش آثاري دلهره آور و پر تعليق بودند اما رگه هايي از شوخ طبعي و طنز را هم با خود داشتند كه اكنون به طنز انگلوساكسوني مشهور است. هيچكاك در مورد مضمون مشترك جنايت كه در بيشتر فيلم هايش به چشم مي خورد، گفته است: " جنايت، همچون سنگي است كه به آب راكد پرتاب مي شود." بدون شك نام هيچكاك كبير براي هميشه در حافظه تاريخ سينما باقي خواهد ماند.




