تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

 

برزخي ميان حقيقت و دروغ

 

نگاهي به فيلم روز بر مي آيد ساخته بيژن ميرباقري

 

 

      اقتباس از متن هاي ادبي و نمايشي از همان زمان پيدايش سينما در جهان مرسوم بوده است. اين پديده كه در مناسبات توليد فيلم در كشورهاي صاحب صنعت سينما ديگر امري عادي و مورد پذيرش تلقي مي شود، به علت هاي گوناگوني كه يادداشت ديگري را مي طلبد، آن چنان كه بايد در سينماي ايران مورد توجه و استقبال فيلم سازان، نويسندگان فيلمنامه و تهيه كنندگان قرار نگرفته است. هنوز هم بسياري از كارشناسان و منتقدان سينمايي بر اين باورند كه اقتباس سينماي ايران از متن هاي موفق ادبي، به حلقه اي مفقوده مي ماند كه شايد توجه بيشتر به آن بتواند سينماي كشورمان را از اين حالت ملال انگيز و تك بعدي خارج كند. روز بر مي آيد، ساخته بيژن ميرباقري، كه اين روزها به روي پرده سينماهاي كشور آمده، يكي از اندك آثار سينمايي در چند سال اخير است كه فيلمنامه اش را بر مبناي يك متن ادبي شناخته شده نوشته اند. خيلي از كساني كه با ادبيات نمايشي جهان سر و كار دارند، نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان نوشته آريل دورفمان را يا خوانده اند و يا حداقل اسم آن را شنيده اند. پيش از اين و در سال هاي مياني دهه نود ميلادي، رومن پولانسكي، فيلم ساز شناخته شده چند دهه اخير، براساس نمايشنامه دورفمان فيلمي را به همين نام مقابل دوربين برد كه تحسين بسياري از سينما دوستان و اهل فن را برانگيخت. با توجه به فضاي نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان، كه قصه اش در يك كشور خيالي آمريكاي لاتين مي گذرد، شايد پيش از تماشاي روز بر مي آيد، اين موضوع به ذهن خيلي ها برسد كه در آوردن فيلمي استخواندار و جذاب از روي چنين نمايشنامه اي، آن هم با در نظر داشتن فضايي ايراني و قابل باور، كار چندان آساني نيست و به احتمال زياد شاهد تجربه شكست خورده ديگري خواهيم بود. اما با ديدن اين فيلم تلويزيوني (كه نسخه اي سينمايي از روي آن تهيه شد و در بخش مسابقه بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر نيز شركت كرد) مي توان ادعا كرد بيژن ميرباقري با همراهي سعيد شاهسواري (نويسنده فيلمنامه، تدوينگر و تهيه كننده روز بر مي آيد) موفق به ساخت اقتباسي قابل دفاع و خوش ساخت از روي نمايشنامه نفس گير و ماندگار دورفمان شده اند.   

     در روز بر مي آيد كه داستانش در روزهاي آغازين پس از پيروزي انقلاب مي گذرد، با سه شخصت سر و كار داريم؛ فروغ (يكتا ناصر)، يك زنداني سياسي در حكومت سابق كه پنج سال را در شكنجه گاههاي ساواك دوام آورده، جلال (امير آقايي)، نامزد سابق فروغ و همسر فعلي او كه در سال هاي مبارزه با عوامل امنيتي حكومت سابق به مدت پنج سال يك زندگي مخفي را پيشه كرده و مهندس دانشفر، يك زنبوردار محلي كه فروغ گمان مي كند او همان شكنجه گرش در سال هاي زندان است. در كنار اين سه شخصيت، ميرباقري و شاهسواري كاراكتر استوار افراشته را نيز خلق كرده اند كه نقش چنداني در رابطه پيچيده ميان اين سه شخصيت ايفا نمي كند. فيلم شروع خوبي دارد. به جز چند المان تصويري، همچون اتومبيل ها و شناسنامه هاي فروغ و جلال، هيچ نشاني از زمان دقيقي كه داستان در آن مي گذرد، به تماشاگر داده نمي شود. اين موضوع به اضافه وجود اسلحه در داشبورد اتوميبل جلال سبب مي شود كه آغاز فيلم با تعليق خوبي همراه باشد. از سويي درونگرايي و رفتار سرد و گاه مرموز فروغ به اين تعليق دامن مي زند. در همان بيست دقيقه ابتداي فيلم كه در جاده و آن ويلاي كنار درياچه (كه زماني مخفيگاه جلال بوده و مالك آن يكي از دوستان او به نام دكتر وحيدي است) مي گذرد، شخصيت ها به لطف ديالوگ هاي خوب و حساب شده فيلمنامه، خيلي زود با تماشاگر رابطه برقرار مي كنند. جلال براي گرفتن حكمي مجبور به بازگشت به تهران مي شود و فروغ بايد تا شب در آن ويلاي ساكت و بزرگ تنها بماند. با اين كه جلال اين مكان را محلي آرام و امن مي خواند، اما اسلحه اش را به دست فروغ مي دهد و حتي استوار افراشته در اولين رويارويي با فروغ بر اين موضوع تاكيد مي كند كه با وجود او هيچ مزاحمي جرات پا گذاشتن به اين منطقه را ندارد. با اين نشانه گذاري ها كارگردان و فيلمنامه نويس طوري فضا سازي مي كنند كه مخاطب نگران حال فروغ شود و با او احساس نزديكي بيشتري كند. در واقع با اين مقدمه چيني موجز، زمينه براي گره افكني فيلمنامه فراهم مي شود.

     گره افكني فيلمنامه جايي است كه جلال مرد ميانسال غريبه اي را به همراه خود به ويلا مي آورد و فروغ از همان ابتدا با شنيدن صداي مرد به هم مي ريزد. در تمام مدت حضور مرد در كنار فروغ و جلال، تمركز فيلمنامه بر اين است كه تماشاگر نا آشنا به تم داستاني نمايشنامه آريل دورفمان در انتظار و ابهام فرو برود. مرد غريبه كه خود را مهندس دانشفر معرفي مي كند، يك آدم بسيار معمولي و اتو كشيده به تصوير كشيده مي شود. او به كار پرورش زنبور مشغول است و به گل و گياه علاقه خاصي دارد و خود را شيفته قشنگي و بي رحمي طبيعت مي داند. از سويي فروغ كه دليل آشفتگي روحي اش تا آن زمان براي تماشاگر چندان آشكار نشده، حس ناخوشايندي به مهندس دارد. تضاد آشكار ميان آرامش مهندس و به هم ريختگي فروغ موتور داستان را به خوبي پيش مي برد. فروغ خيلي زود به روي مهندس اسلحه مي كشد و به جلال مي گويد كه اين مرد همان بازجو و شكنجه گرش در سال هاي زندان بوده است. درست از اين جا به بعد است كه ريتم فيلم نقش تعيين كننده اي در ارتباط اثر با مخاطب پيدا مي كند. كارگردان با تكيه بر جزييات پرورده شده در محتوا و صحنه پردازي هاي خوبش كاري مي كند كه ريتم فيلم كمتر دچار افت شود و در حد قابل قبولي قرار گيرد. بدون شك اين مزيت به هوشمندي كارگردان و فيلمنامه نويس براي خلق افت و خيزهايي درست در دل داستان و ايجاد بحران هايي منطقي تا زمان افشاي حقيقت بازمي گردد. نااميدي تدريجي فروغ از فاصله ايجاد شده ميان خود و جلال، سوال و جواب هاي استوار افراشته از جلال، بي پروايي فروغ در گذاشتن ساقه گياه سمي در دهان مهندس، پافشاري فروغ براي راه اندازي يك دادگاه جمع و جور جهت محاكمه مهندس و واگذاري وظيفه دفاع از مهندس به جلال در اين محكمه كوچك و شخصي، تعليق به وجود آمده در همزمان شدن خاموشي در ويلا با تاخير بيش از اندازه مهندس در دستشويي، تلاش بي نتيجه مهندس براي در دست گرفتن اوضاع از كانال تحقير فروغ و جلال و نيز فاش كردن ضمانت نامه توافقي ميان خود و جلال نزد فروغ، اشتباه مهندس در بردن نام حقيقي آن دختر زنداني (سارا يا همان معصومه فتاحي) كه ورق را به نفع فروغ تغيير مي دهد، از خود بي خود شدن فروغ براي گرفتن اعتراف از مهندس آن هم به زور اسلحه كه در نهايت به ناشنوا شدن يك گوش مهندس ختم مي شود (قرينه اي براي ناشنوايي يك گوش فروغ از زمان دستگيري اش در پنج سال قبل) و تلاش جلال براي داخل شدن به ويلا همه از موقعيت هايي هستند كه اجازه نمي دهند حركت موتور فيلمنامه در اين فاصله زماني از نفس بيفتد و تماشاگر را خسته كند.

     فيلمنامه روز بر مي آيد در دو مورد با نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان تفاوت دارد. اولين تفاوت در حذف موضوع تعدي به قهرمان زن قصه در فيلم ميرباقري است كه جاي خود را به آزارهاي جسمي و روحي داده و دوم پايان بندي فيلم است كه با پايان نمايشنامه دورفمان فرقي اساسي دارد. در پايان آن نمايشنامه به طور دقيق معلوم نمي شود كه مرد مورد اتهام همان شكنجه گر سابق بوده يا نه و با تمام شواهد موجود قهرمان زن او را مي بخشد. اما در اين جا هويت واقعي مهندس پس از خروج جلال از ويلا (به جهت آوردن قرص هاي قلب مهندس) فاش مي شود و تماشاگر مي فهمد كه حدس و گمان فروغ درست از كار در آمده است. اما با توجه بهره مندي فيلم از يك فضاسازي خوب در محتوا و اجرا، تماشاگر در برزخي قرار مي گيرد كه نمي داند در آن مرز ميان واقعيت و دروغ در كجا قرار گرفته و اين همان امتيازي است كه نمايشنامه دورفمان بر پايه آن بنا شده و به اثري با ارزش تبديل شده و سازندگان اقتباس ايراني اش نيز تلاش كرده اند اين مفهوم تكان دهنده و درگير كننده را حفظ كنند. در واقع مخاطب با وجود اين كه حدس مي زند اتهام فروغ به مهندس به يقين نزديك است، اما با تكيه بر برخي نشانه ها اين اجازه را به خود مي دهد كه در راستي ادعاي فروغ شك كند. در لابلاي گفتگوهاي جلال و فروغ بيننده مي فهمد كه فروغ، تحت تاثير آزارهاي روحي شديدي كه در زمان حبس از سر گذرانده، پيش از اين و در روزهاي آزادي به چند نفر ديگر تهمت مشابهي زده است. يا در تمام مدت كشمكش ميان سه شخصيت اصلي، با توجه به پيش زمينه هاي قبلي، جلال (و حتي در جاهايي تماشاگر) حق را به مهندس مي دهد و فروغ زني با اختلال هاي رواني و شخصيتي معرفي مي شود. ميرباقري و شاهسواري در خلق سكانس هاي پاياني سعي كرده اند كه تفاوت هاي روز بر مي آيد با منبع ارجاعش به زيان اثر تمام نشود. با اين وجود اگر كمي در چينش موقعيت ها دقت بيشتري به خرج مي دادند، اكنون با گره گشايي بهتري در روز بر مي آيد روبه رو بوديم. شايد اگر تماشاگر پيش از آن كه شاهد حمله مهندس به فروغ بود، به همراه جلال پيپ ها را در خانه مهندس مي ديد (فيلمنامه نويسان از بيماري قلبي مهندس و پيپ هاي او استفاده دراماتيك خوبي در قصه كرده اند) و به درستي ادعاي فروغ ايمان مي آورد، غافلگيري مورد نظر كارگردان بيشتر به چشم مي آمد. يا در ادامه مي توان به سكانس جابه جايي قدرت ميان فروغ و مهندس اشاره كرد كه با وجود بهره مندي از ديالوگ هايي خوب ميان بازجو و متهم اش (كه براي شخصيت پردازي كاراكتر مهندس وزنه مناسبي است)، به خاطر ماندن بي دليل مهندس در ويلا، تا زمان رسيدن جلال، آن كاركرد مورد نظر خود را از دست داده است. شايد در اين بين زخمي شدن فروغ با گلوله اي كه مهندس به او شليك مي كند، نيز مي توانست حاصل موقعيت بهتر و باورپذيرتري باشد. از ديگر مشكلات فصل هاي پاياني فيلم رودررويي جلال با استوار افراشته است كه تعليقي كاذب و خارج از روند داستان ايجاد مي كند. در واقع به نظر مي رسد تمايل ميرباقري و شاهسواري براي خلق كاراكتري ايراني و اضافه بر نمايشنامه با شكست روبه رو شده و پرسوناژ استوار نتوانسته در مناسبات ميان سه شخصيت اصلي نقشي كليدي ايفا كند.

      سكانس نهايي روز بر مي آيد، جايي است كه جلال در حال رانندگي، نگران و مشوش، با فروغ زخمي و غرق در خون در مورد سال هايي كه با هم به سفر نيامده اند، صحبت مي كند و به اين بهانه مي خواهد حواس همسرش را از زخمي كه در بدن (و شايد زخمي عميق كه در روح خود احساس مي كند) به موضوعي ديگر منحرف كند. اين سكانس قرينه بسيار خوبي براي فصل آغازين فيلم است كه سبب شده روز بر مي آيد روايتي شبه دايره اي پيدا كند. با اين وجود نه فروغ آن آدم ابتداي فيلم است و نه جلال. فروغ در سكانس آغازين، با همه سختي هايي كه به خاطر جلال تحمل كرده، در همين اتومبيل به او ابراز عشق مي كند. اما اكنون مي داند جلال آن مردي نيست كه او به خاطرش سال هاي تاريك زندان را تاب آورده است. از سويي جلال هم در لابلاي كشمكش هاي شب گذشته به ترديد و سرگرداني خود در قبال احساسش نسبت به فروغ آگاهي و ايمان كامل پيدا كرده است. او ديگر فهميده كه حق با فروغ است و ايدئولوژي و آرمان هايي را كه سال ها به خاطر آن مبارزه كرده، بر همسرش ترجيح مي دهد. شايد بغض او در صحبت با فروغ در سكانس پاياني حاصل همين آگاهي باشد.

     مزيت هاي روز بر مي آيد تنها مختص به فيلمنامه اش نيست. فيلم در اجرا هم حرف هايي براي گفتن دارد. سعيد شاهسواري كه در مجموعه موفق اولين شب آرامش (احمد اميني) مسئوليت هايي مشابه با وظايفش در فيلم روز بر مي آيد را عهده دار بود، در زمان تدوين آن مجموعه دست به نوآوري هايي زد و پاسخ خوبي هم از مخاطبان خاص و عام گرفت. در اين جا نيز شاهد استفاده درست و به موقع از جامپ كات ها در لابلاي پلان هايي هستيم كه تنش بيشتري را مي طلبند و براي اين كه اين قابليت شكل چشمگيرتري پيدا كند در زمان صداگذاري ادامه برخي گفت و گوها بر روي كنش يا واكنش بازيگران در سكوت قبل و بعد از اداي ديالوگ هاي شان گذاشته شده است. اين حربه فني به نفع فيلم تمام شده و به در آمدن فضاي ملتهب اثر كمك بسياري كرده است. از سويي ديگر بيژن ميرباقري كه پيش از اين در ساخت فيلم ما همه خوبيم از پس ايجاد فضايي جذاب و سينمايي در يك محيط بسته، آن هم ميان چند شخصيت، برآمده بود و تا اندازه اي موفق به جلب نظر منتقدان و مخاطبان خاص شد، در اين جا در مقايسه با اولين تجربه بلند سينمايي اش به مراتب ديدي حرفه اي تر پيدا كرده و با هوشمندي موفق شده از توانايي هاي عوامل فيلمش نهايت استفاده را ببرد تا از اين راه ميزانسن هاي پر تنش و گاه جالب توجهي را كه براي به تصوير كشيدن پلان ها استفاده كرده، در طول زمان فيلم كيفيت و قدرت خود را در ارتباط با بيننده از دست ندهند. با اين كه روز بر مي آيد به شيوه ويدئويي فيلم برداري شده، اما مهدي جعفري (مدير فيلم برداري فيلم) كه تجربه موفق اتوبوس شب (كيومرث پوراحمد) را هم در كارنامه دارد، در تمام فصل ها، به ويژه در سكانس هايي كه تنها نور چراغ هاي نفتي روشن كننده صحنه ها است، بسيار مسلط و خوب عمل كرده و مي توان به پشتوانه همين دو فيلم ادعا كرد كه فيلم بردار خوبي ديگري به جمع بزرگان اين حرفه اضافه شده است. موسيقي ساده اما پرتعليقي كه كيوان جهانشاهي براي روز بر مي آيد ساخته، به لطف استفاده نسبتا خوب بيژن ميرباقري از آن در برخي سكانس ها، آن هم به اقتضاي فضاي خفقان آور فيلم، نمود بيشتري پيدا كرده و به يكي ديگر از مزيت هاي اثر تبديل شده است. شايد دور از انصاف باشد اگر در مورد فيلم خوب بيژن ميرباقري صحبت به ميان آيد، اما به نقش آفريني سه بازيگر اصلي اش اشاره اي نكنيم. داريوش فرهنگ با فن بيان خوبش و استفاده درست از ميميك چهره اش در تمام سكانس هايي كه حضور دارد، به درست و طبيعي درآمدن رازآميزي شخصيت مهندس دانشفر كمك بسياري كرده است. از سويي امير آقايي و يكتا ناصر هم در برابر تجربه و پختگي فرهنگ (كه در دو دهه اخير و پس از تجربه درخشان اش در مجموعه سلطان و شبان و فيلم طلسم ديگر فيلم خوبي نساخته و مي توان ادعا كرد توانايي هايش در بازيگري از فيلم سازي اش خيلي بهتر است!) كم نياورده اند و پا به پاي او در جهت هرچه بهتر درآمدن ريزه كاري هاي شخصيتي نقش هاي شان تلاش كرده اند.

     شايد اگر از ابتدا روز بر مي آيد، با ديد يك فيلم سينمايي، و نه يك اثر تلويزيوني قابل تبديل به نسخه اي سينمايي، ساخته مي شد بي شك ارزش هايش، چه در زمان اكران در جشنواره و چه در هنگام نمايش عمومي بي سر و صدايش كه حالتي رفع تكليف گونه دارد، بيش از حالا نمود پيدا مي كرد. پس از توجه اهل فن به فيلم ما همه خوبيم، با فيلم قابل دفاع روز برمي آيد ديگر مي توان گقت خيلي از پيگيران سينماي ايران نسبت به بيژن ميرباقري و فيلم هايش با ديدي حرفه اي نگاه مي كنند و به آينده كارنامه فيلم سازي اش حساس شده اند و بدون شك خود ميرباقري هم با آگاهي از همين موضوع خوب مي داند كه كارش در آينده دشوارتر خواهد بود.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:31 |
 

گرفتار در حصار اپيزودها

 

(نگاهي به فيلم پرچم هاي قلعه كاوه ساخته محمد نوري زاد)

 

 

     يكي از ژانرهايي كه در بدو شكل گيري سينماي ايران همواره مورد توجه فيلم سازان و تهيه كنندگان قرار داشت، گونه فيلم هاي تاريخي بود كه با استفاده از داستان هاي اساطيري و مذهبي در جلب رضايت عامه تماشاگران تلاش مي كرد و در سال هاي مياني دهه سي شمسي و اوايل دهه چهل از گونه هاي پرطرفدار سينمايي در ايران به شمار مي رفت. كم كم با ظهور موج هاي جديد سينمايي در ايران ستاره بخت اين سينما كمرنگ شد و فيلم سازان علاقه مند به اين ژانر سينمايي سعي كردند دلمشغولي هاي خود را در مورد تاريخ اين مرز و بوم در مديوم تلويزيون به نمايش بگذارند. پس از انقلاب نيز سينماي ايران به داستان هاي تاريخي كمتر روي خوشي نشان داد و در دهه هاي متمادي با افزايش هزينه هاي توليد و تمايل تهيه كنندگان به ساخت آثاري جمع و جور، ساخت فيلم هاي تاريخي ديگر به يك آرزوي دست نيافتني شبيه شد و كمتر سينماگري فكر توليد چنين فيلم هايي را در ذهن پروراند. پرچم هاي قلعه كاوه كه از ماه گذشته مهمان پرده سينماهاي كشور شده، يكي از اندك آثار تاريخي سينماي ايران در يك دهه به شمار مي رود كه دوره هاي مهم و حساسي از تاريخ ايران و اسلام را دستمايه كار خود قرار داده است.

     محمد نوري زاد سال گذشته مجموعه چهل سرباز را بر روي آنتن داشت و جدا از سطح كيفي آن كه در قسمت هايي با كاستي هايي همراه بود، به دليل پرداختن به چهره هاي اساطيري ايران زمين مورد توجه بسياري از اهل ادب و هنر قرار گرفت و خيلي ها حركت نوري زاد را به عنوان سنگ بنايي براي آغاز توجه رسانه سازان و فيلم سازان داخل كشور به متون درخشان ادبي ايران، به فال نيك گرفتند. پرچم هاي قلعه كاوه از لحاظ شكل روايي شباهت بسياري به مجموعه چهل سرباز دارد و اين اثر سينمايي را به نوعي مي توان ادامه اي بر آن مجموعه دانست. اين فيلم نيز به مانند چهل سرباز چهار مقطع زماني گوناگون از تاريخ را نشانه رفته و در قالب روايت دست به دست شدن يك قرآن نفيس خطي در بين آدم هاي مختلف در دوره هاي زماني گوناگون سعي كرده بر بخشي از تاريخ اين مملكت مروري اجمالي داشته باشد. با اين وجود نتيجه اي كه بر روي پرده مشاهده مي كنيم، بر خلاف آن چه كه انتظار مي رفت، رضايت بخش از كار در نيامده است.

     پرچم هاي قلعه كاوه از چهار اپيزود جدا از هم تشكيل شده و تنها نقطه ارتباطي ميان آن ها قرآني خطي است كه بخش اول فيلم به شرح نگارش آن مي پردازد. در اپيزود اول كه در زمان حضور امام رضا (ع) در سرزمين مرو و در نيشابور مي گذرد، قهرمان داستان ميرقباد خوشنويس (محمد صادقي) است كه نوع ارتباط او با آدم هاي پيرامونش و نيز تلاش او براي اتمام نسخه اي خطي از قرآن كريم و رساندن آن به دست امام هشتم شيعيان تم اصلي اين اپيزود را تشكيل مي دهد. اما فشردگي زماني در اپيزود اول سبب شده اين بخش از نظر شخصيت پردازي كاستي هاي بسياري داشته باشد. در همان ابتداي داستان ميرقباد در برابر تهديد مباشر حاكم (محمود اردلان) قرار مي گيرد كه مي توانست گره افكني خوبي در فيلمنامه به حساب بيايد. مباشر در قبال سفارش هايي كه براي ميرقباد مي آورد، طالب سهم است اما ميرقباد در برابر او بسيار منفعل است و اين انفعال زماني شكلي عيني پيدا مي كند كه او پي مي برد پسرش، داوود، در زير سم اسبان مباشر و همراهانش لگدكوب شده و هيچ واكنشي از خود نشان نمي دهد. در اين بين مشخص نمي شود حضور شخصيت هايي همچون پيرباباي صحاف (داوود رشيدي) و يا نجم الدين كه تنها كارشان تحسين ميرقباد است، چه نقشي در روند داستان اين اپيزود دارد؟ اما در اجراي اين اپيزود نيز با سهل انگاري هايي روبه رو هستيم. به عنوان مثال زماني كه ميرقباد سعي دارد به پسر در حال مرگش دلداري بدهد از ديدارش با امام رضا (ع) در نيشابور مي گويد و همزمان با آن ترانه " اي شهسوار ايمان، خوش آمدي به ايران" بر روي تصوير پخش مي شود و محمد صادقي با آن لب خواني مي كند كه با توجه به فضاي فيلم گنجاندن چنين كليپي دور از ذهن و تعجب برانگيز است. يا مي توان به سكانس مرگ داوود اشاره كرد كه پتانسيل لازم را براي برانگيختن احساسات تماشاگر به همراه داشت، اما به اين دليل كه پيش از آن براي همذات پنداري تماشاگر با كاراكتر ميرقباد يا پسرش هيچ زمينه چنين مناسبي انجام نشده، بيننده نمي تواند با چنين لحظه تاثر برانگيزي در زندگي قهرمان داستان احساس نزديكي كند. اما چيزي كه در اين سكانس گل درشت به نظر مي رسد نوع ميزانسن آن است. در زماني كه داوود در آخرين لحظه هاي عمرش در حال تلاوت آيات قرآن است، دوستان و همبازيان او به يكباره و در حالي كه به زور والدين شان را به دنبال خود مي كشانند، در زير باران در مقابل خانه داوود جمع مي شوند و با او هم آوا مي شوند كه اين سكانس بيشتر از آن كه شايسته يك اثر سينمايي تاريخي باشد، فضاي مجموعه هاي مناسبتي تلويزيون را به ياد مي آورد. در فصل آخر اين اپيزود بار ديگر با مشكلاتي در شخصيت پردازي روبه رو هستيم. ميرقباد كه كار نوشتن آن نسخه از قرآن را تمام كرده، به همراه كارواني عازم مرو است تا آن را به دست امام رضا (ع) برساند. در اين سكانس شخصيت محوري، ابراهيم راهزن (بهزاد فراهاني) است كه نوع تحول ناگهاني او پس از شنيدن آياتي از قرآن كريم به دليل آن كه زمينه چندان مناسبي ندارد (ابراهيم به ظاهر توبه كرده، اما در برابر وسوسه پسرش دوباره سست مي شود و بار ديگر در اثر گوش سپردن به آيات الهي منقلب مي شود) نچسب و غيرمنطقي از كار در آمده است. ضمن آن كه معلوم نمي شود چرا پسر ابراهيم كه تحت تاثير تحول غيرمنتظره پدر از همدستانش مي خواهد اموال سرقت شده را به صاحبانش بازگرداند، بي جهت آن نسخه از قرآن را به زور از چنگ ميرقباد در مي آورد. به نظر مي رسد در اين جا محمد نوري زاد به جاي آن كه به فكر رعايت روابط علي و معلولي باشد، در پي بهانه اي براي دور كردن قرآن از نزد ميرقباد و گرداندن آن در طول تاريخ بوده است.

     اپيزود دوم از لحاظ محتوا و فشردگي زماني در مرتبه اي پايين تر از اولين اپيزود فيلم قرار مي گيرد. اين بخش كه داستانش سيصد سال پس از قصه اپيزود اول و در سواحل بيت المقدس مي گذرد، در زمينه شخصيت پردازي حرفي براي گفتن ندارد اما از لحاظ اجراي صحنه ها نسبت به اپيزود پيشين سر و شكل حرفه اي تر و بهتري دارد. شخصيت پتروس كه قرآن را در ميان اسباب شناور بر روي آب پيدا كرده، در اين بخش در قواره يك تيپ سطحي از آدمي بينوا و طماع باقي مانده و مرگ او به دست صليبيون به هيچ وجه نمي تواند تماشاگر را متاثر مي كند. ضمن آن كه به راستي پيدا كردن دليلي منطقي و دراماتيك براي حضور بي مورد همسر پتروس در آن دشت سر سبز و در زمان به قتل رسيدن پتروس كار بسيار دشواري است. در سويي ديگر كاراكتر صادق (شهاب حسيني)، جوان مسلماني كه در ازاي عبايش قرآن را از پتروس مي خرد و آن را در شب ازدواج خود به همسرش هديه مي دهد، مجالي براي يافتن سيماي يك قهرمان پيدا نكرده است. او بلافاصله در برابر وحشي گري هاي سپاه صليبيون قرار مي گيرد و بدون آن كه نقش سرنوشت سازي را در برابر مهاجمان مسيحي ايفا كند و خط روايي فيلمنامه را به مسيري جديد بكشاند، پس از مقاومتي كوتاه به قتل مي رسد. البته در سكانس نبرد تن به تن صادق با سربازان مسيحي، نوري زاد سعي كرده از نظر شيوه دكوپاژها و ميزانسن هايش بهتر و حرفه اي تر عمل كند و فيلم هاي حماسي جهاني را به ياد تماشاگر بياورد كه در مقياس امكانات سينماي ايران اين فصل چندان هم بد نشده است و نسبت به سكانس حمله راهزنان به كاروان در اپيزود اول كيفيت بهتري دارد. با اين وجود اپيزود دوم بيشتر از آن كه هويتي مستقل در فيلم داشته باشد، تنها پل سستي است براي پيوند يك دوره مهم به برهه سرنوشت ساز ديگري از تاريخ ايران.

     اما با ديدن اپيزود سوم اولين نكته اي كه به چشم هر تماشاگري مي آيد، توجه بيش از اندازه نوري زاد به اين قسمت از فيلم (در مقايسه با ديگر اپيزودها) است كه اين دقت نظر هم در اجراي صحنه ها و هم از لحاظ اختصاص زماني بيشتر به اين بخش خودنمايي مي كند. اپيزود سوم كه ما را به يكصد و بيست سال پس از حوادث اپيزود دوم مي برد، داستان مقاومت كاوه (رضا صفايي پور) و فرزندانش را در برابر حمله مغولان روايت مي كند. با توجه به اين كه نزديك به نيمي از زمان فيلم به اپيزود سوم اختصاص داده شده، دست نوري زاد براي تمركز بر شخصيت ها و اتفاق ها كمي بازتر بوده و به همين خاطر اپيزود سوم را به بهترين بخش از فيلم تبديل كرده است. با اين وجود در اين قسمت از پرچم هاي قلعه كاوه باز هم با ضعف در شخصيت پردازي و نيز عدم رعايت برخي منطق هاي دراماتيك رو به رو هستيم. كاراكتر كاوه قرار است نمادي از غيرت و پهلوان مآبي ايرانيان باشد. با اين حال اين شخصيت در دو جا تناقض رفتاري دارد. مرتبه اول جايي است كه كاوه با توسل به زور خانواده و مردمانش را راهي نيشابور مي كند و خود در برابر هجوم پيشقراولان مغول مي ايستد، اما زماني كه پسرانش در يك حركت احساسي و دلسوزانه به كمك پدر مي شتابند، او بر خلاف دفعه قبل نه تنها بر آن ها خرده نمي گيرد بلكه حتي از بازگشت پسران خوشحال مي شود. اين موضوع سبب مي شود كاوه در ذهن بيننده از مقام يك قهرمان ملي و رويين تن به جايگاه آدمي معمولي كه در موقع بروز خطر نياز به كمك ديگران را احساس كرده، تنزل پيدا كند.  بار دوم زماني است كه پسرانش و طوبي، دختر نابيناي كاوه كه به عشق پدر در قلعه مانده، بر پايه منطق و عقل به كاوه مي گويند كه او موفق شده به هدفش (معطل نگاه داشتن لشگريان مغول جهت آماده شدن مردم نيشابور براي پيكار) دست پيدا كند و حال بهتر است آن جا را ترك كنند و به نيشابور پناه ببرند. اما در اين مرحله كاوه بار ديگر شمايل يك قهرمان نمايشي و شجاع را كه مورد انتظار بيننده است، پيدا مي كند و البته كارگردان براي اين كه به آن قرآن خطي نقش مهم و تاثيرگذاري در روند حركتي خط روايي فيلم ببخشد، كاوه را وا مي دارد كه براي ماندن يا رفتن به قرآن پناه ببرد و البته در ادامه مطابق انتظار آيات ايستادگي و جهاد مي آيد تا حماسه شخصي كارگردان تكميل شود. در نقطه مقابل كاوه كاراكتر كوه شكن (فرشيد صمدي پور) قرار دارد، كه كشمكش او با كاوه در كنار جدي شدن خطر حمله مغولان مي توانست به يك دستاويز دراماتيك و قابل اطمينان براي افزايش جذابيت خط روايي فيلمنامه تبديل شود. اما متاسفانه پرسوناژ كوه شكن در حد يك تيپ منفي دم دستي باقي مانده و هيچ گاه علت كينه عميق او نسبت به كاوه باز نمي شود. حتي دشمني كوه شكن با كاوه تا آن اندازه است كه او در جايي از فيلم مي گويد مرام مغولان وحشي را به مرام كاوه ترجيح مي دهد! با اين حال زماني كه او به دست مغولان اسير مي شود و به درون قلعه كاوه مي آيد، به طور ناگهاني و در پروسه اي قابل پيش بيني متحول مي شود و به نجات جان دختر كاوه مي شتابد و به قتل مي رسد و البته براي خالي نبودن عريضه در آغوش قهرمان قصه از گذشته خود ابراز پشيماني مي كند! يا مي توان به كاراكتر طوبي اشاره كرد كه حضورش هيچ نقشي در روند تغيير منحني حركت داستان ايجاد نمي كند و تنها توانسته اندكي محيط خشن و مردسالارانه اين اپيزود را تعديل كند. ضمن آن كه رابطه عميق عاطفي ميان او و كاوه تنها در حد چند ديالوگ خشك و خالي بيان مي شود و هيچ گاه شكلي تصويري و عيني به خود نمي گيرد. در جاهايي از اين اپيزود، فيلم از واقعيت فاصله مي گيرد و گرفتار برخي بي منطقي ها و روياپردازي هاي مرسوم دنياي سينما مي شود. به عنوان مثال با ديدن اپيزود سوم سوالي كه به ذهن مي رسد اينست كه چرا تمام حاضرين در قلعه سليمان به دست مهاجمان مغول كشته مي شوند، اما كوه شكن به اسارت آن ها در مي آيد و به او امان داده مي شود و يا اينكه چرا در پايان اين اپيزود مغول ها كه مطالعه تاريخ وحشي گري و شقاوت آن ها هنوز هم لرزه بر اندام هر خواننده و پژوهشگري مي اندازد، شجاعت كاوه را تحسين مي كنند و حتي وعده مي دهند كه به پاس اين دليري و شجاعت براي كاوه و فرزندانش گورهايي درست كنند و قلعه او را ويران نكنند و حتي به دخترش پناه بدهند. به نظر مي رسد در اين بخش از اپيزود سوم نوري زاد با دوري از واقعيت قصد داشته زخم هاي كهنه ايرانيان را كه تاريخ حمله مغول به سرزمين شان را ننگي ابدي براي خود مي دانند، اندكي التيام ببخشد. اما كارگرداني محمد نوري زاد در اين اپيزود تا اندازه اي قابل قبول است و برخي از سكانس هاي نبرد ميان كاوه و مغولان از نظر نوع ميزانسن و دكوپاژ يادآور تعدادي از فيلم هاي تاريخي و حماسي روز دنيا (البته در مقياسي كوچكتر و كمي بالاتر از سطح استانداردهاي سينماي ايران) است. سكانس هاي نبرد به فراخور اهميت شان، در اجرا جلوه بيشتري پيدا كرده اند. به عنوان مثال سكانس نبرد نهايي كاوه و فرزندانش با لشگريان مغول تا حد بسياري خوب و پذيرفتني به تصوير كشيده شده و مي توان از ميان پلان هاي آن اشتياق كارگردان را براي هرچه بهتر در آمدن اين صحنه ها مشاهده كرد. در مقابل سكانس حمله پيشقراولان مغول به قلعه سليمان (به ويژه صحنه خودكشي دسته جمعي زنان) ضعف هاي ساختاري مشهودي دارد. بد نيست در پايان نقد اين اپيزود به بازي قابل قبول رضا صفايي پور در نقش كاوه هم اشاره اي كنيم. صفايي پور كه ديگر بخشي از نوستالژيك سينماي ايران به حساب مي آيد، در پرچم هاي قلعه كاوه توانسته از چارچوب قراردادي نقش هاي كمرنگ و تك بعدي منفي فيلم هاي اكشن بيرون بيايد و حاصل سال ها تجربه اندوزي اش از حضور در بدنه سينماي ايران را در سطحي پذيرفتني به نمايش بگذارد.

     در مورد اپيزود چهارم با جرات مي توان ادعا كرد كه نوري زاد چه در زمان نگارش فيلمنامه و چه در سر صحنه فيلم برداري، به اين بخش از فيلم كه در زمان حال و در يك پاسگاه مرزي مي گذرد، اهميت چنداني نداده و آن را تنها به بهانه رسيدن قرآن دستنويس ميرقباد به مقصد واقعي اش (بارگاه ملكوتي امام هشتم شيعيان و موزه آستان قدس رضوي) خلق كرده است. اگر به جاي درگيري ستوان صالحي (امين زندگاني) و آن دو قاچاقچي عتيقه (يوسف مراديان و منصور خاكي) موقعيت ديگري در فيلم گنجانده مي شد، باز هم فرقي در اصل موضوع نمي كرد. ضمن آن كه اين اپيزود از لحاظ زماني آن قدر كوتاه است كه كاراكتر افسر پاسگاه بيشتر از همان تيپ آشناي مامورين وظيفه شناس مجالي براي عرضه پيدا نمي كند و آن دو قاچاقچي نيز بدمن هاي فيلم هاي اكشن دهه هفتاد شمسي را به ياد مي آورند.

     با تمام ايرادهايي كه به پرچم هاي قلعه كاوه وارد است، بايد جسارت سازندگانش را در تلاش براي ساخت اثري تاريخي و پرهزينه، آن هم در اوج يكه تازي فيلم هاي كم خرج شهري و آپارتماني، تحسين كرد و به آينده چنين حركت هايي در دل سينماي بحران زده و محدود كشورمان اندكي اميدوار شد. اما براي آن كه بتوانيم در ژانر سينماي تاريخي حرف هايي براي گفتن داشته باشيم و با استانداردهاي جهاني برابري كنيم، بدون شك بايد در انتخاب مضمون و شيوه روايت، اصول اوليه و لازم دراماتيك را به كار ببريم و در زمان توليد با دقت و انرژي زياد كاستي هاي موجود را برطرف كنيم كه البته بخشي عمده اي از آن نيازمند توجه و سرمايه گذاري هاي بلند مدت نهادهاي دولتي مسئول در اين رابطه است. ولي اگر قرار است پرچم هاي قلعه كاوه نهايت توان سينماي ما براي وارد شدن در فيلم هاي تاريخي باشد، نمي توان افق درخشاني را براي آينده اين ژانر در سينماي ايران ترسيم كرد. 

      ** پی نوشت: جدا از این یادداشت که مثل سایر نقدهایم در روزنامه حیات نو چاپ شده، یک نقد بر فیلمنامه پرچم های قلعه کاوه در شماره این ماه (شماره ۷۲) ماهنامه فیلم نگار نوشته ام. ضمن این که یادداشتی هم در مورد تاریخچه جشن خانه سینما در شماره جدید ماهنامه فیلم (ویژه نامه روز ملی سینما) دارم که اولین نوشته چاپ شده ام در این ماهنامه وزین و دوست داشتنی است و خیلی به آن افتخار می کنم. منتظر شنیدن و خواندن نظرها، انتقادها و پیشنهادهای شما دوستان عزیزم هستم. در پناه عشق بی کران و جاودان اهورای پاک باشید.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 8:38 |