برزخي ميان حقيقت و دروغ
نگاهي به فيلم روز بر مي آيد ساخته بيژن ميرباقري

اقتباس از متن هاي ادبي و نمايشي از همان زمان پيدايش سينما در جهان مرسوم بوده است. اين پديده كه در مناسبات توليد فيلم در كشورهاي صاحب صنعت سينما ديگر امري عادي و مورد پذيرش تلقي مي شود، به علت هاي گوناگوني كه يادداشت ديگري را مي طلبد، آن چنان كه بايد در سينماي ايران مورد توجه و استقبال فيلم سازان، نويسندگان فيلمنامه و تهيه كنندگان قرار نگرفته است. هنوز هم بسياري از كارشناسان و منتقدان سينمايي بر اين باورند كه اقتباس سينماي ايران از متن هاي موفق ادبي، به حلقه اي مفقوده مي ماند كه شايد توجه بيشتر به آن بتواند سينماي كشورمان را از اين حالت ملال انگيز و تك بعدي خارج كند. روز بر مي آيد، ساخته بيژن ميرباقري، كه اين روزها به روي پرده سينماهاي كشور آمده، يكي از اندك آثار سينمايي در چند سال اخير است كه فيلمنامه اش را بر مبناي يك متن ادبي شناخته شده نوشته اند. خيلي از كساني كه با ادبيات نمايشي جهان سر و كار دارند، نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان نوشته آريل دورفمان را يا خوانده اند و يا حداقل اسم آن را شنيده اند. پيش از اين و در سال هاي مياني دهه نود ميلادي، رومن پولانسكي، فيلم ساز شناخته شده چند دهه اخير، براساس نمايشنامه دورفمان فيلمي را به همين نام مقابل دوربين برد كه تحسين بسياري از سينما دوستان و اهل فن را برانگيخت. با توجه به فضاي نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان، كه قصه اش در يك كشور خيالي آمريكاي لاتين مي گذرد، شايد پيش از تماشاي روز بر مي آيد، اين موضوع به ذهن خيلي ها برسد كه در آوردن فيلمي استخواندار و جذاب از روي چنين نمايشنامه اي، آن هم با در نظر داشتن فضايي ايراني و قابل باور، كار چندان آساني نيست و به احتمال زياد شاهد تجربه شكست خورده ديگري خواهيم بود. اما با ديدن اين فيلم تلويزيوني (كه نسخه اي سينمايي از روي آن تهيه شد و در بخش مسابقه بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر نيز شركت كرد) مي توان ادعا كرد بيژن ميرباقري با همراهي سعيد شاهسواري (نويسنده فيلمنامه، تدوينگر و تهيه كننده روز بر مي آيد) موفق به ساخت اقتباسي قابل دفاع و خوش ساخت از روي نمايشنامه نفس گير و ماندگار دورفمان شده اند.
در روز بر مي آيد كه داستانش در روزهاي آغازين پس از پيروزي انقلاب مي گذرد، با سه شخصت سر و كار داريم؛ فروغ (يكتا ناصر)، يك زنداني سياسي در حكومت سابق كه پنج سال را در شكنجه گاههاي ساواك دوام آورده، جلال (امير آقايي)، نامزد سابق فروغ و همسر فعلي او كه در سال هاي مبارزه با عوامل امنيتي حكومت سابق به مدت پنج سال يك زندگي مخفي را پيشه كرده و مهندس دانشفر، يك زنبوردار محلي كه فروغ گمان مي كند او همان شكنجه گرش در سال هاي زندان است. در كنار اين سه شخصيت، ميرباقري و شاهسواري كاراكتر استوار افراشته را نيز خلق كرده اند كه نقش چنداني در رابطه پيچيده ميان اين سه شخصيت ايفا نمي كند. فيلم شروع خوبي دارد. به جز چند المان تصويري، همچون اتومبيل ها و شناسنامه هاي فروغ و جلال، هيچ نشاني از زمان دقيقي كه داستان در آن مي گذرد، به تماشاگر داده نمي شود. اين موضوع به اضافه وجود اسلحه در داشبورد اتوميبل جلال سبب مي شود كه آغاز فيلم با تعليق خوبي همراه باشد. از سويي درونگرايي و رفتار سرد و گاه مرموز فروغ به اين تعليق دامن مي زند. در همان بيست دقيقه ابتداي فيلم كه در جاده و آن ويلاي كنار درياچه (كه زماني مخفيگاه جلال بوده و مالك آن يكي از دوستان او به نام دكتر وحيدي است) مي گذرد، شخصيت ها به لطف ديالوگ هاي خوب و حساب شده فيلمنامه، خيلي زود با تماشاگر رابطه برقرار مي كنند. جلال براي گرفتن حكمي مجبور به بازگشت به تهران مي شود و فروغ بايد تا شب در آن ويلاي ساكت و بزرگ تنها بماند. با اين كه جلال اين مكان را محلي آرام و امن مي خواند، اما اسلحه اش را به دست فروغ مي دهد و حتي استوار افراشته در اولين رويارويي با فروغ بر اين موضوع تاكيد مي كند كه با وجود او هيچ مزاحمي جرات پا گذاشتن به اين منطقه را ندارد. با اين نشانه گذاري ها كارگردان و فيلمنامه نويس طوري فضا سازي مي كنند كه مخاطب نگران حال فروغ شود و با او احساس نزديكي بيشتري كند. در واقع با اين مقدمه چيني موجز، زمينه براي گره افكني فيلمنامه فراهم مي شود.
گره افكني فيلمنامه جايي است كه جلال مرد ميانسال غريبه اي را به همراه خود به ويلا مي آورد و فروغ از همان ابتدا با شنيدن صداي مرد به هم مي ريزد. در تمام مدت حضور مرد در كنار فروغ و جلال، تمركز فيلمنامه بر اين است كه تماشاگر نا آشنا به تم داستاني نمايشنامه آريل دورفمان در انتظار و ابهام فرو برود. مرد غريبه كه خود را مهندس دانشفر معرفي مي كند، يك آدم بسيار معمولي و اتو كشيده به تصوير كشيده مي شود. او به كار پرورش زنبور مشغول است و به گل و گياه علاقه خاصي دارد و خود را شيفته قشنگي و بي رحمي طبيعت مي داند. از سويي فروغ كه دليل آشفتگي روحي اش تا آن زمان براي تماشاگر چندان آشكار نشده، حس ناخوشايندي به مهندس دارد. تضاد آشكار ميان آرامش مهندس و به هم ريختگي فروغ موتور داستان را به خوبي پيش مي برد. فروغ خيلي زود به روي مهندس اسلحه مي كشد و به جلال مي گويد كه اين مرد همان بازجو و شكنجه گرش در سال هاي زندان بوده است. درست از اين جا به بعد است كه ريتم فيلم نقش تعيين كننده اي در ارتباط اثر با مخاطب پيدا مي كند. كارگردان با تكيه بر جزييات پرورده شده در محتوا و صحنه پردازي هاي خوبش كاري مي كند كه ريتم فيلم كمتر دچار افت شود و در حد قابل قبولي قرار گيرد. بدون شك اين مزيت به هوشمندي كارگردان و فيلمنامه نويس براي خلق افت و خيزهايي درست در دل داستان و ايجاد بحران هايي منطقي تا زمان افشاي حقيقت بازمي گردد. نااميدي تدريجي فروغ از فاصله ايجاد شده ميان خود و جلال، سوال و جواب هاي استوار افراشته از جلال، بي پروايي فروغ در گذاشتن ساقه گياه سمي در دهان مهندس، پافشاري فروغ براي راه اندازي يك دادگاه جمع و جور جهت محاكمه مهندس و واگذاري وظيفه دفاع از مهندس به جلال در اين محكمه كوچك و شخصي، تعليق به وجود آمده در همزمان شدن خاموشي در ويلا با تاخير بيش از اندازه مهندس در دستشويي، تلاش بي نتيجه مهندس براي در دست گرفتن اوضاع از كانال تحقير فروغ و جلال و نيز فاش كردن ضمانت نامه توافقي ميان خود و جلال نزد فروغ، اشتباه مهندس در بردن نام حقيقي آن دختر زنداني (سارا يا همان معصومه فتاحي) كه ورق را به نفع فروغ تغيير مي دهد، از خود بي خود شدن فروغ براي گرفتن اعتراف از مهندس آن هم به زور اسلحه كه در نهايت به ناشنوا شدن يك گوش مهندس ختم مي شود (قرينه اي براي ناشنوايي يك گوش فروغ از زمان دستگيري اش در پنج سال قبل) و تلاش جلال براي داخل شدن به ويلا همه از موقعيت هايي هستند كه اجازه نمي دهند حركت موتور فيلمنامه در اين فاصله زماني از نفس بيفتد و تماشاگر را خسته كند.
فيلمنامه روز بر مي آيد در دو مورد با نمايشنامه مرگ و دوشيزه جوان تفاوت دارد. اولين تفاوت در حذف موضوع تعدي به قهرمان زن قصه در فيلم ميرباقري است كه جاي خود را به آزارهاي جسمي و روحي داده و دوم پايان بندي فيلم است كه با پايان نمايشنامه دورفمان فرقي اساسي دارد. در پايان آن نمايشنامه به طور دقيق معلوم نمي شود كه مرد مورد اتهام همان شكنجه گر سابق بوده يا نه و با تمام شواهد موجود قهرمان زن او را مي بخشد. اما در اين جا هويت واقعي مهندس پس از خروج جلال از ويلا (به جهت آوردن قرص هاي قلب مهندس) فاش مي شود و تماشاگر مي فهمد كه حدس و گمان فروغ درست از كار در آمده است. اما با توجه بهره مندي فيلم از يك فضاسازي خوب در محتوا و اجرا، تماشاگر در برزخي قرار مي گيرد كه نمي داند در آن مرز ميان واقعيت و دروغ در كجا قرار گرفته و اين همان امتيازي است كه نمايشنامه دورفمان بر پايه آن بنا شده و به اثري با ارزش تبديل شده و سازندگان اقتباس ايراني اش نيز تلاش كرده اند اين مفهوم تكان دهنده و درگير كننده را حفظ كنند. در واقع مخاطب با وجود اين كه حدس مي زند اتهام فروغ به مهندس به يقين نزديك است، اما با تكيه بر برخي نشانه ها اين اجازه را به خود مي دهد كه در راستي ادعاي فروغ شك كند. در لابلاي گفتگوهاي جلال و فروغ بيننده مي فهمد كه فروغ، تحت تاثير آزارهاي روحي شديدي كه در زمان حبس از سر گذرانده، پيش از اين و در روزهاي آزادي به چند نفر ديگر تهمت مشابهي زده است. يا در تمام مدت كشمكش ميان سه شخصيت اصلي، با توجه به پيش زمينه هاي قبلي، جلال (و حتي در جاهايي تماشاگر) حق را به مهندس مي دهد و فروغ زني با اختلال هاي رواني و شخصيتي معرفي مي شود. ميرباقري و شاهسواري در خلق سكانس هاي پاياني سعي كرده اند كه تفاوت هاي روز بر مي آيد با منبع ارجاعش به زيان اثر تمام نشود. با اين وجود اگر كمي در چينش موقعيت ها دقت بيشتري به خرج مي دادند، اكنون با گره گشايي بهتري در روز بر مي آيد روبه رو بوديم. شايد اگر تماشاگر پيش از آن كه شاهد حمله مهندس به فروغ بود، به همراه جلال پيپ ها را در خانه مهندس مي ديد (فيلمنامه نويسان از بيماري قلبي مهندس و پيپ هاي او استفاده دراماتيك خوبي در قصه كرده اند) و به درستي ادعاي فروغ ايمان مي آورد، غافلگيري مورد نظر كارگردان بيشتر به چشم مي آمد. يا در ادامه مي توان به سكانس جابه جايي قدرت ميان فروغ و مهندس اشاره كرد كه با وجود بهره مندي از ديالوگ هايي خوب ميان بازجو و متهم اش (كه براي شخصيت پردازي كاراكتر مهندس وزنه مناسبي است)، به خاطر ماندن بي دليل مهندس در ويلا، تا زمان رسيدن جلال، آن كاركرد مورد نظر خود را از دست داده است. شايد در اين بين زخمي شدن فروغ با گلوله اي كه مهندس به او شليك مي كند، نيز مي توانست حاصل موقعيت بهتر و باورپذيرتري باشد. از ديگر مشكلات فصل هاي پاياني فيلم رودررويي جلال با استوار افراشته است كه تعليقي كاذب و خارج از روند داستان ايجاد مي كند. در واقع به نظر مي رسد تمايل ميرباقري و شاهسواري براي خلق كاراكتري ايراني و اضافه بر نمايشنامه با شكست روبه رو شده و پرسوناژ استوار نتوانسته در مناسبات ميان سه شخصيت اصلي نقشي كليدي ايفا كند.
سكانس نهايي روز بر مي آيد، جايي است كه جلال در حال رانندگي، نگران و مشوش، با فروغ زخمي و غرق در خون در مورد سال هايي كه با هم به سفر نيامده اند، صحبت مي كند و به اين بهانه مي خواهد حواس همسرش را از زخمي كه در بدن (و شايد زخمي عميق كه در روح خود احساس مي كند) به موضوعي ديگر منحرف كند. اين سكانس قرينه بسيار خوبي براي فصل آغازين فيلم است كه سبب شده روز بر مي آيد روايتي شبه دايره اي پيدا كند. با اين وجود نه فروغ آن آدم ابتداي فيلم است و نه جلال. فروغ در سكانس آغازين، با همه سختي هايي كه به خاطر جلال تحمل كرده، در همين اتومبيل به او ابراز عشق مي كند. اما اكنون مي داند جلال آن مردي نيست كه او به خاطرش سال هاي تاريك زندان را تاب آورده است. از سويي جلال هم در لابلاي كشمكش هاي شب گذشته به ترديد و سرگرداني خود در قبال احساسش نسبت به فروغ آگاهي و ايمان كامل پيدا كرده است. او ديگر فهميده كه حق با فروغ است و ايدئولوژي و آرمان هايي را كه سال ها به خاطر آن مبارزه كرده، بر همسرش ترجيح مي دهد. شايد بغض او در صحبت با فروغ در سكانس پاياني حاصل همين آگاهي باشد.
مزيت هاي روز بر مي آيد تنها مختص به فيلمنامه اش نيست. فيلم در اجرا هم حرف هايي براي گفتن دارد. سعيد شاهسواري كه در مجموعه موفق اولين شب آرامش (احمد اميني) مسئوليت هايي مشابه با وظايفش در فيلم روز بر مي آيد را عهده دار بود، در زمان تدوين آن مجموعه دست به نوآوري هايي زد و پاسخ خوبي هم از مخاطبان خاص و عام گرفت. در اين جا نيز شاهد استفاده درست و به موقع از جامپ كات ها در لابلاي پلان هايي هستيم كه تنش بيشتري را مي طلبند و براي اين كه اين قابليت شكل چشمگيرتري پيدا كند در زمان صداگذاري ادامه برخي گفت و گوها بر روي كنش يا واكنش بازيگران در سكوت قبل و بعد از اداي ديالوگ هاي شان گذاشته شده است. اين حربه فني به نفع فيلم تمام شده و به در آمدن فضاي ملتهب اثر كمك بسياري كرده است. از سويي ديگر بيژن ميرباقري كه پيش از اين در ساخت فيلم ما همه خوبيم از پس ايجاد فضايي جذاب و سينمايي در يك محيط بسته، آن هم ميان چند شخصيت، برآمده بود و تا اندازه اي موفق به جلب نظر منتقدان و مخاطبان خاص شد، در اين جا در مقايسه با اولين تجربه بلند سينمايي اش به مراتب ديدي حرفه اي تر پيدا كرده و با هوشمندي موفق شده از توانايي هاي عوامل فيلمش نهايت استفاده را ببرد تا از اين راه ميزانسن هاي پر تنش و گاه جالب توجهي را كه براي به تصوير كشيدن پلان ها استفاده كرده، در طول زمان فيلم كيفيت و قدرت خود را در ارتباط با بيننده از دست ندهند. با اين كه روز بر مي آيد به شيوه ويدئويي فيلم برداري شده، اما مهدي جعفري (مدير فيلم برداري فيلم) كه تجربه موفق اتوبوس شب (كيومرث پوراحمد) را هم در كارنامه دارد، در تمام فصل ها، به ويژه در سكانس هايي كه تنها نور چراغ هاي نفتي روشن كننده صحنه ها است، بسيار مسلط و خوب عمل كرده و مي توان به پشتوانه همين دو فيلم ادعا كرد كه فيلم بردار خوبي ديگري به جمع بزرگان اين حرفه اضافه شده است. موسيقي ساده اما پرتعليقي كه كيوان جهانشاهي براي روز بر مي آيد ساخته، به لطف استفاده نسبتا خوب بيژن ميرباقري از آن در برخي سكانس ها، آن هم به اقتضاي فضاي خفقان آور فيلم، نمود بيشتري پيدا كرده و به يكي ديگر از مزيت هاي اثر تبديل شده است. شايد دور از انصاف باشد اگر در مورد فيلم خوب بيژن ميرباقري صحبت به ميان آيد، اما به نقش آفريني سه بازيگر اصلي اش اشاره اي نكنيم. داريوش فرهنگ با فن بيان خوبش و استفاده درست از ميميك چهره اش در تمام سكانس هايي كه حضور دارد، به درست و طبيعي درآمدن رازآميزي شخصيت مهندس دانشفر كمك بسياري كرده است. از سويي امير آقايي و يكتا ناصر هم در برابر تجربه و پختگي فرهنگ (كه در دو دهه اخير و پس از تجربه درخشان اش در مجموعه سلطان و شبان و فيلم طلسم ديگر فيلم خوبي نساخته و مي توان ادعا كرد توانايي هايش در بازيگري از فيلم سازي اش خيلي بهتر است!) كم نياورده اند و پا به پاي او در جهت هرچه بهتر درآمدن ريزه كاري هاي شخصيتي نقش هاي شان تلاش كرده اند.
شايد اگر از ابتدا روز بر مي آيد، با ديد يك فيلم سينمايي، و نه يك اثر تلويزيوني قابل تبديل به نسخه اي سينمايي، ساخته مي شد بي شك ارزش هايش، چه در زمان اكران در جشنواره و چه در هنگام نمايش عمومي بي سر و صدايش كه حالتي رفع تكليف گونه دارد، بيش از حالا نمود پيدا مي كرد. پس از توجه اهل فن به فيلم ما همه خوبيم، با فيلم قابل دفاع روز برمي آيد ديگر مي توان گقت خيلي از پيگيران سينماي ايران نسبت به بيژن ميرباقري و فيلم هايش با ديدي حرفه اي نگاه مي كنند و به آينده كارنامه فيلم سازي اش حساس شده اند و بدون شك خود ميرباقري هم با آگاهي از همين موضوع خوب مي داند كه كارش در آينده دشوارتر خواهد بود.


