كوچكتر از قواره دو غول بازيگري سينما
نگاهي به فيلم قتل عادلانه ساخته يان آونت

رابرت دنيرو و آل پاچينو دو غول بزرگ بازيگري هستند كه خاستگاه هنرنمايي آن ها در عالم سينما به سال هاي درخشان دهه هفتاد ميلادي باز مي گردد. سطح كيفي كارنامه اين دو چهره شناخته شده و محبوب ثابت مي كند اگر بخواهيم ده بازيگر بزرگ تاريخ سينما را نام ببريم، بدون شك در اين فهرست دنيرو و پاچينو به آساني مي توانند جايگاهي چشمگير براي خود دست و پا كنند. اين دو براي اولين بار در پدرخوانده ۲(فرانسيس فورد كاپولا، ۱۹۷۴) با يكديگر همبازي شدند. اما به دليل آن كه رابرت دنيرو در نقش جواني كاراكتر ويتو كورلئونه و آل پاچينو در نقش مايكل كورلئونه ظاهر شدند، اين فرصت را پيدا نكردند كه در سكانسي از فيلم در كنار هم قرار بگيرند. بيست و يك سال بعد اين دو غول عالم بازيگري در شاهكار بي نظير مايكل مان- مخمصه (۱۹۹۵)- بار ديگر همبازي شدند. در آن جا آل پاچينو نقش پليسي به نام وينسنت هانا را بازي كرد كه به دنبال سارقي حرفه اي به نام نيل مك كالي (با بازي رابرت دنيرو) بود. در اين اثر درخشان نيز آل پاچينو و رابرت دنيرو به اقتضاي داستان فيلم تنها در يك سكانس (سكانس ملاقات دزد و پليس در رستوران كه به فصلي نمونه براي تدريس بازيگري در محافل آكادميك تبديل شده است) روبه روي هم قرار گرفتند و در سكانس پاياني نيز در يك درگيري كاراكتر نيك مك كالي به دست پليس داستان كشته مي شد. سال گذشته ميلادي بود كه خبر بازي رابرت دنيرو و آل پاچينو در نقش دو كارآگاه پليس در فيلمي به نام قتل عادلانه منتشر شد كه شادماني و كنجكاوي سينمادوستان و علاقه مندان به اين دو بازيگر را به دنبال داشت. انتشار خلاصه داستان اين فيلم- دو كارآگاه پليس كه به دنبال يك قاتل زنجيره اي هستند- با اين كه تمي آشنا و بارها گفته شده داشت، اما اين نويد را مي داد كه با يك تريلر معمايي درخشان سر و كار خواهيم داشت. اما تماشاي فيلم قتل عادلانه اين موضوع را ثابت مي كند كه تمامي محاسبه ها اشتباه از كار در آمده است.
در اين جا دنيرو در نقش يك كارآگاه خسته و برون گرا به نام تورك ظاهر شده و آل پاچينو همكار او به نام روستر است و اين دو مطابق قانون نانوشته فيلم هايي از اين دست جوري شخصيت پردازي شده اند كه قرار است در سكنات و رفتارشان مكمل يكديگر باشند. درگيري آن ها در يك پرونده قتل هاي زنجيره اي موتور داستان را راه مي اندازد. ضمن آن كه راسل گوريتز (فيلمنامه نويس اثر) با نشان دادن فيلمي ويدئويي از اعتراف تورك به ارتكاب چهل قتل در همان ابتداي داستان سعي كرده كه تماشاگر را وارد بازي معمايي پيچيده اي كند. تورك در اين فيلم سياه و سفيد ويدئويي خود را ديويد فيست معرفي مي كند و در جايي رو به دوربين مي گويد: "وقتي ماشه رو مي كشم فشار عصبي ام كم مي شه... همه به سلاح احترام مي ذارن" با توجه به نشانه هايي كه از عصبانيت رفتاري تورك ديده ايم و با اتكا به همين نوار ويدئويي كارگردان و فيلمنامه نويس طوري صحنه ها را چيده اند كه بيننده گمان كند در قتل هايي كه اتفاق مي افتد، كارآگاه تورك نقش اصلي دارد. در عين حال روستر در برابر واكنش هاي منفي همكاران نسبت به تورك از او دفاع مي كند و حتي در جايي تورك را الگوي رفتاري خود مي خواند. اما نه در فيلمنامه و نه در اجرا اين رفاقت مردانه با حس و حال و جاندار از كار در نيامده و از سويي روند ترتيبي قتل ها جوري است كه شخصيت هاي داستان (و تماشاگر) را به جلو نمي برد. نقطه شباهت قتل ها در اينست كه قربانيان پيش از اين از موفق شده اند از چنگال عدالت فرار كنند (مشابه داستان ده سرخپوست كوچولو نوشته آگاتا كريستي) و پس از مرگ شان قاتل نوشته اي را حاوي يك شعر در كنار جسدشان رها مي كند. اما راسل گوريتز فيلمنامه نويس از اين دست مايه استفاده درست و حسابي نكرده و اگر تعداد اين قتل ها را كم و زياد مي كرد، باز هم در روند داستان فرق چنداني به وجود نمي آمد. از سويي كارن كورلي (شرلي برنر)، متخصص جرم شناسي اداره پليس نيويورك، ضلع سوم اين ماجراست كه منطق حضورش در داستان چفت و بست محكمي ندارد. رابطه او با روستر تاثيري بر خط روايي مخدوش فيلم ندارد و از سويي در ايجاد تعليق بيشتر در وجه معمايي فيلم نمي تواند نقش چنداني ايفا كند. اين كه در ابتداي فيلم ماجراي سوء قصد به جان كارن را مي بينيم، مي توانست در ادامه تماشاگر را نگران حال اين كاراكتر كند. اما آن قدر شخصيت پردازي او ضعيف و بي حس و حال از كار در آمده، كه مشكل است در اين بازي موش و گربه ميان پليس و قاتل، نگران حال او شويم.

با مرور صحنه هاي قتل عادلانه، مي توان ادعا كرد تمام فكر و حوصله يان آونت و راسل گوريتز در اين موضوع متمركز شده كه در طول مدت زمان فيلم انگشت اتهام بيننده به سمت قهرمان داستان نشانه برود و در پايان با كشف واقعيت تماشاگر غافلگير شود و بفهمد كه از كارگردان و فيلمنامه نويس رو دست خورده است. اما اين پافشاري بيش از اندازه تماشاگري را كه به مناسبات چنين فيلم هايي آشناست، به اين فكر وا مي دارد كه حتما كاسه اي زير نيم كاسه است و حقيقت در پشت دري پنهان شده كه كليد آن تنها به دست كارگردان فيلم و فيلمنامه نويس اش باز مي شود. با چنين پيش زمينه اي ذهني بايد گفت كه سازندگان فيلم در محاسبات خود دچار مشكل شده اند. اما اگر يان آونت اندكي هوشمندي از خود به خرج مي داد و كمي هم به شانس بزرگي كه نصيبش شده بود (استفاده از حضور رابرت دنيرو و آل پاچينو) توجه مي كرد، اكنون فيلمش تا اين اندازه دچار ضعف هاي عمده نبود. كافيست اين همه سكانسي را كه آل پاچينو و رابرت دنيرو در كنار هم هستند، با سكانس درخشان رستوران در فيلم مخمصه مقايسه كنيد تا به تفاوت نگرش كارگردان بزرگي همچون مايكل مان با فيلم سازان متوسطي نظير يان آونت پي ببريد. با اين كه آل پاچينو و رابرت دنيرو مثل هميشه خوب هستند، اما نقش آفريني شان در سايه شخصيت هاي تيپيكالي كه بازي كرده اند و نيز در دل ريتم مشوش فيلم چشمگير از كار در نيامده است.
زماني كه فيلم به فصل حضور دو قهرمان پليس در مقر آن قاچاقچي مواد مخدر به نام اسپايدر (كرتيس جكسون) مي رسد، گره گشايي فيلمنامه رخ مي دهد. در اين جاست كه بر خلاف تصور پرز و ديگر كارآگاهان اداره پليس مي فهميم كه روستر قاتل واقعي بوده و آن فيلمي كه هر از چند گاهي در لابه لاي سكانس ها مي ديديم، محتويات فيلم دوربيني بوده كه تورك به اجبار روستر در برابر اين دوربين حرف هايي زده كه روستر آن را روي كاغذ نوشته است. حضور كورلي در كشمكش مردانه ميان دو قهرمان داستان (با پرس و جو از يكي از قربانيان كه كشته نشده و چهره قاتل را ديده) موازنه قدرت ميان تورك و روستر را به هم مي زند و البته خيلي زود هم كنار مي رود و مشخص نمي شود كه هدف فيلمنامه نويس از حضور او در اين سكانس چه بوده. به دليل اين كه در كل فيلم كنش ها و روابط ميان شخصيت هاي اصلي تماشاگر را با خود درگير نكرده، كشته شدن روستر به دست تورك (نقطه متضاد سكانس پاياني مخمصه) شوري در مخاطب به وجود نمي آورد و نمي تواند پاياني ماندگار را براي اثر يان آونت رقم بزند.
در زمانه اي كه بخش عمده اي از فيلمهاي هاليوودي- به عنوان نمونه هاي امروزي كارخانه رويا سازي- ديگر نمي توانند پاسخگوي انتظار بينندگاني باشد كه توقع ديدن فيلم هايي هم تراز با آثار ماندگار دهه هاي گذشته را دارند، فيلم هايي از جنس قتل عادلانه را خيلي زود مي توان فراموش كرد. اثري كه بزرگاني همچون رابرت دنيرو و آل پاچينو هم نتوانسته اند نجات بخش آن باشند.

