تبليغاتX
سینمای ایران و جهان
  

... و سیمرغ امسال با دستی پُر به کار خود پایان داد!

یادداشتی بر روز دهم و یازدهم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان رسانه­ها

 

 

 

      همان چیزی بود که دنبالش می­گشتیم! فیلم درخشان اصغر فرهادی، دربارۀ الی، تاثیرش را روی بیشتر مخاطبانش در سالن منتقدان و نویسندگان گذاشته بود. از لابلای نظرات و نوشته­های تحسین­آمیز به­آسانی می­شد فهمید که اصغر فرهادی کاری کرده است کارستان! نمایش دیرهنگام دربارۀ الی در روز نهم سبب شد که خیلی­ها سانس اول روز دهم را که فیلمی مهم مثل تردید (واروژ کریم مسیحی) نمایش می­داد، از دست بدهند و بیشتر آن­هایی هم که در سالن بودند، خوابیدن را به دیدن دومین فیلم واروژ کریم مسیحی ترجیح دادند.

 

      ***دربارۀ الی: وقتی همه چیز سرِ جای خودش است...!

      خیلی دشوار است آدم زمان نوشتن دربارۀ الی اسیر احساسات خود نشود. فیلم در خیلی جنبه­ها، آن­قدر همه چیزش سر جای خودش است که تماشاگر نمی­تواند هوشمندی و دقت و حوصلۀ اصغر فرهادی را تحسین نکند. داستان سه زوج جوان که دختری را با نام الی (ترانه علیدوستی) با خود به شمال می­آورند و لحظه­های سرخوشانۀ آن­ها با گم شدن الی به هم می­ریزد و به تراژدی نزدیک می­می­شود، آدم را به یاد ماجرا (میکل آنجلو آنتونیونی) می­اندازد. اما فرهادی با استادی و تسلط کامل بر جزییات تصویری فیلمش و دقت در روند پیشرفت فیلمنامه و خلق کاراکترهایی که تمام­شان برای مخاطب ملموس و واقعی و باورپذیر هستند، دربارۀ الی را به یکی از شاهکارهای سینمایی­مان در یک دهۀ اخیر تبدیل کرده و بدون شک در صورت دستیابی به فرصت اکران (اگر بی­جهت جلوی نمایش­اش را نگیرند) فیلم جایگاهی مناسب در حافظۀ ماندگار تاریخ سینمای ایران خواهد داشت. زمانی که داستان در مسیر گم­شدن الی پیش می­رود و فضای قصه ملتهب می­شود، برای حفظ ریتم، فیلم نیازمند نماها و پلان­های کوتاه است که کار را برای کارگردان در زمینۀ حفظ راکورد صحنه و جزییات آن مشکل می­کند. اما فرهادی از این آزمون دشوار سربلند بیرون آمده و به مدد تدوین درخشان هایده صفی­یاری توانسته به یک یکدستی شگفت­انگیز در نیمۀ دوم فیلمش دست پیدا کند. کار حسین جعفریان به عنوان مدیر فیلم­برداری در درخشش دربارۀ الی بر روی پرده نقش انکارناپذیری دارد. سکانس تکان­دهندۀ دست و پا زدن شخصیت­ها در دریای خروشان برای نجات جان آرش (آن پسربچه) بیشترین تاثیرش را از فیلم­برداری جعفریان گرفته که به کارگردانی فرهادی کمک کرده است. شاید فیلمنامۀ دربارۀ الی در حد و قوارۀ اجرا و کارگردانی­اش نباشد، اما همان داستان یک خطی­ و تعلیق نیم­بندش در نیمۀ دوم فیلم (که با پیشرفت داستان به سمت پایان کمی به تفصیل­گویی نزدیک می­شود) باز هم یک سر و گردن از فیلمنامه­های مخدوش سینمای ایران بالاتر است و این نکته را یادآور می­شود که بدون پیچش­های بی­مورد داستانی و تلفیق چند ماجرا بدون توانایی در جمع و جور کردن­شان هم می­توان فیلمنامه­ای نوشت که یک فیلم را تا مرز یک اثر درخشان ارتقا دهد. اما دربارۀ الی بزرگ­ترین تکیه­گاهش روی بازیگرانی است که همه خوب انتخاب شده­اند و آن­قدر خوب و درست در جلد نقش هاشان فرو رفته­اند که گویی روی پرده در حال زندگی کردن هستند. گلشیفته فراهانی فوق­العاده است. شهاب حسینی انگِ نقش احمد است و کم­تر کسی فکر می­کرد پیمان معادی (فیلمنامه­نویس این سال­های سینمای ایران) بتواند نقش پیمان را به این خوبی و راحتی بازی ­کند. مریلا زارعی مثل بسیاری از نقش­آفرینی­هایش عالی است و رعنا آزادی­ور و احمد مهران­فر و مانی حقیقی گلیم خود را از آب بیرون کشیده­اند و صابر ابر در آن چند سکانسی که در قصه می­آید، آشفتگی و حیرانی کاراکتر علیرضا را به تماشاگر منتقل می­کند. اصغر فرهادی فیلم به فیلم بهتر می­شود و این در مناسبات سینمای ما که فیلم­سازان به­طور معمول در جریان­های فرامتنی موجود اسیر می­شوند و سطح کیفی کارشان افت می­کند، غنیمتی بزرگ به­شمار می­آید.

 

      *** تردید: گرفتار در برزخ میان ماندگاری و فراموشی

      دیدن فیلمی دیگر از واروژ کریم مسیحی پس از هجده سال انتظار با فیلمی همانند تردید برآورده نمی­شود. تردید در خیلی از جزییاتش خوب و قابل قبول است. فیلمنامه سرِ حوصله نوشته شده و کاراکترها با این­که خیلی­هاشان تیپ­هایی آشنا هستند اما در بافت قصه نشسته­اند. اقتباس کریم مسیحی از نمایشنامۀ ماندگار هملت در فضایی ایرانی قابل قبول است و تلاش کاراکترهای اصلی برای دور شدن از روند اتفاق­های زندگی­شان از آن­چه که در یک سوم پایانی نمایشنامۀ شکسپیر روی می­دهد، ایده­ای جذاب و جالب توجه است و البته ای کاش واروژ کریم مسیحی برای رسیدن به پایان دلخواه و ایرانیزه­اش تا این اندازه مسیر اتفاق­ها را به سمت یک پایان نه­چندان دل­چسب نمی­بُرد. تِم معمایی اثر، بدون در نظر گرفتن پیش­زمینۀ ذهنی تماشاگر از قصۀ هملت، خوب پیش می­رود و ریتم کند داستان برخلاف بسیاری دیگر از فیلم­های امسال آزار دهنده نیست. بازی­ها هم بد نیست؛ بهران رادان سرگشتگی کاراکتر سیاوش را خوب در آورده است. حامد کمیلی در نقشِ گارو ملکیان جا افتاده و ثابت می­کند که کریم مسیحی برای نقشی که ابتدا محمدرضا فروتن آن را بازی می­کرد، موفق شده جایگزینی هماورد و مناسب پیدا کند. کاراکتر مهتاب همانند اُفلیای هملت نقشی اصلی و تاثیرگذار بر روند داستان ندارد، اما ترانه علیدوستی در همان اندک سکانس­هایی که حضور دارد بر نقش سایه افکنده و اجازه نداده که مهتاب کاراکتری حاشیه­ای جلوه کند. محمد مطیع درنقشِ انوری بازگشتی شکوهمند دارد و خاطرات خوش گذشته را دوباره می­کند و علیرضا شجاع­نوری هم در نقش­اش حوش نشسته است. در ارزیابی کیفی سکانس­های فیلم نمی­توان از کار چشمگیر امیر اثباتی در نقش طراح صحنه و لباس و بهرام بدخشانی در مقام مدیر فیلم­برداری اثر (که نورپردازی­هایش در تعدادی از سکانس­های داخلی بی­نظیر است) به­آسانی گذشت. با تمام این خوبی­ها تردید در مجموع انگار چیری کم دارد و نمی­تواند همانند ساختۀ پیشین فیلم­سازش در ذهن تماشاگر باقی بماند. فیلمِ واروژ کریم مسیحی روح ندارد؛ آن آنی را که باید داشته باشد که گریبان تماشاگر را بچسبد، ندارد. و این برمی­گردد به فضای بی­روح حاکم بر اثر و کاراکترهایی که خیلی­هاشان را نمی­شناسیم و برای­مان ملموس نیستند؛ شخصیت­هایی که کنش­هاشان هدفمند و آشکار نیست؛ آن­هایی که باید مرموز باشند فقط ادایش را در می­آورند و سیاوش هم که قرار است همانند هملت کاراکتری پرسش­گر باشد، بیشتر شخصیتی منفعل نشان می­دهد. تردید در برزخ میان فراموشی و ماندگاری قرار دارد و همین موضوع سبب ایجاد دافعه در بیننده می­شود. امیدواریم برای دیدن فیلم دیگری از واروژ کریم مسیحی هفده هجده سال دیگر انتظار نکشیم!

 

      *** سانس دوم روز دهم: سرد و بی­روح

      در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین فیلمِ پای پیاده ساختۀ فریدون حسن­پور به نمایش در آمد که نتوانست نظر چندانی را به خود جلب کند. محمدرضا فروتن همان نقش­اش را که در فیلم دیگر حسن­پور (وقتی همه خواب بودند) بدون کم و کاستی در آخرین تجربۀ سینمایی حسن­پور دوباره تکرار کرده است. رضا ناجی هم همان رضا ناجیِ همیشگی است. حسن­پور به عنوان کارگردان و نویسندۀ فیلمنامه نتوانسته کاری برای درام کم­رنگ اثرش انجام دهد و فیلم تکرار همان مولفه­هایی است که بارها و بارها در فیلم­هایی از این دست که دردلِ طبیعت بکر شمال می­گذرند، شاهدشان بوده­ایم.

      با نظر مسؤولان جشنواره فیلم بن­بست به کارگردانی مرتضی آتش­رزم در سالن شمارۀ دو سینما به نمایش در آمد. این در حالی بود که در ابتدا اعلام کرده بودند فیلمِ فریدون حسن­پور در هر دو سالن به نمایش در خواهد آمد.

 

      *** سانس سوم/ هفت و پنج دقیقه: حرکت روی موج

      فیلم سومِ محمد مهدی عسگرپور بدون در نظر گرفتن حساسیت­های موجود پیرامون موضوع­اش، خودکشی، می­توانست در ایران هم روایت شود. ساختاری که فیلم دارد، داستان سه زن که هر یک روایت خود را دارند، پیرو همان جریانی است که امسال شاهدش بوده­ایم و به سبک آثار ایناریتو روایت­هایی به ظاهر در هم تنیده را تعریف می­کردند و البته نتوانسته­اند درست و حسابی جمع و جورش کنند. ریتم کند هفت و پنج دقیقه در خیلی از سکانس­هایش سبب ایجاد فاصله میان تماشاگر و فیلم می­شود. البته فضای سرد فیلم با انتخاب لوکیشن­های شبه­گوتیک اروپایی خوب از کار در آمده است. عسگرپور حواس­اش به روابط سرد انسانی در دنیای مدرن امروزی بوده و تِم مورد نظرش را می­توانست به­خوبی به تماشاگر منتقل کند در صورتی که کمی به داستانش رنگ و بوی دراماتیک می­بخشید و آن را از فضای یک قصۀ شبه ادبی مدرن خارج می­کرد و البته اگر شخصیت­هایش آن قدر خوب پرداخت می­شدند که مجال بیشتری برای نزدیک شدن به مخاطب پیدا می­کردند.

 

      *** سانس چهارم/ یازده دقیقه و سی ثانیه: تنها افخمی است  که می­تواند...

     در سانس چهارم دو فیلم در بخش ویدئو- سینما به نمایش در آمدند؛ یازده دقیقه و سی ثانیه (بهروز افخمی) که در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین به نمایش در آمد و میکائیل (جمشید بهمنی) که در سالن شمارۀ دو به روی پرده رفت. یازده دقیقه و سی ثانیه که براساس یک روایت حقیقی ساخته شده، از آن فیلم­هایی است که داستان سهل و ممتنعی دارد اما به مدد هوشمندی کارگردانش به یک اثر قابل دیدن تبدیل شده است. افخمی از درام شناخت خوبی دارد، فیلم زیاد می­بیند و به همین خاطر ریتم را خوب می­شناسد و می­داند عنصر تعلیق را چطور وارد داستانی سینمایی کند که به ظاهر جذابیت خاصی ندارد. فیلم داستان رساندن باتری یک دوربین فیلم­برداری به جماران در شبی است که عراق جنگ تحمیلی را بر ایران آغاز کرده و قرار است پیام رهبر انقلاب برای آرام کردن مردم و کنترل وضعیت بحرانی کشور توسط بچه­های گروه خبر تلویزیون ضبط شود تا هر چه سریع­تر به پخش برسد. بازیگران فیلم هیچ یک حرفه­ای نیستند، اما نقش­های­ خود را روان بازی کرده­اند. افخمی تلاش کرده دیالوگ­های شخصیت­هایش سینمایی و دراماتیزه نباشد و به گفت­وگوهای روزمرۀ نزدیک شود، اما به جای آن با یکدست نگاه داشتن ریتم بیشتر صحنه­ها (که با تدوینی دوباره می­تواند به انسجامی بهتر برسد) فیلمش را به این مرز از قابلیت نزدیک می­کند که  ­با تماشاگرش ارتباط برقرار کند.  

     

      *** سانس پایانی/ اخراجی­ها (2): گویا تنها ابتذال است که می­ماند!

      نمایش اخراجی­ها(2) در سالن منتقدان و نویسندگان رسانه­ها با بیشترین استقبال در بین تمام روزهای برگزاری جشنواره همراه بود. در سالن­های شمارۀ یک و دو دیدن چهره­هایی ناآشنا که خیلی­هاشان را در روزهای پیش ندیده بودیم و ابراز احساسات­شان در زمان مزه­پرانی­های لوس فیلم، بیش از خود اثرِ به­اصطلاح کمدیِ ده­نمکی جالب ­توجه بود. ده­نمکی در دومین اثرش از سه­گانه­ای که هنوز کامل نشده، هرچه در چنته داشته خرج کرده که تماشاگرش خوش بگذراند و بخندد. اما نبود دیدی هوشمندانه در این فیلم برای به خدمت گرفتن مولفه­های کمیک راه را برای شکل­گیری یک قصۀ سرخوشانۀ سینمایی بسته است. کنش کاراکترها چه آن­هایی که جزء اخراجی­های قصۀ ده­نمکی هستند و چه آن­هایی که سعی می­کنند وجدان آگاه کاراکترهای بدطینت فیلم را بیدار کنند، چیزی بیش از لوده­بازی و سر دادن شعارهای اخلاق­گرایانۀ کلیشه­ای نیست. متاسفانه منطق داستانی در این فیلم فراموش شده و روند اسارت شخصیت­ها و انتقال آن­ها به اردوگاه و قرار گرفتن در فضای آن­جا که بیشتر یادآور فیلم­های جنگی هالیوودی است، از نظر زمانی به اندازۀ یک هواپیماربایی و انتقال هواپیمای روبده شده به عراق است؛ آن هم در حالی که معلوم نیست چرا باید ما چنین قصه­ای را موازی با روایت اسارت قهرمانان قسمت اول سه­گانۀ ده­نمکی تحمل کنیم؛ و آن هم در حالی که این دو روایت با هیچ وصله­ای به هم نمی­چسبد و تلاقی­شان در فصل پایانی دور از باور و تمسخربرانگیز است و آن قدر اجرای ضعیفی دارد (مثل همان استفاده از ترانۀ ماندگار ای ایران در این سکانس که نتیجه­ای عکس داده و حیرت تماشاگر و خروج او را پیش از تمام شدن فیلم به دنبال دارد) که تمام فیلم را زیر سوال می­برد. خالی بودن دست ده­نمکی برای استفاده از ابزارهای کمیک در نوع گفتار شخصیت­ها آن­قدر نمایان است که ارجاع شخصیت­ها به لوده­بازی­ها و مزه­پرانی­هاشان در قسمت اول زینت­بخش بسیاری از سکانس­های فیلمی که است که می­خواهد با توسل به هر دستاویزی مردم را بخنداند. آن فصل طولانی بازی فوتبال میان اسیران ایرانی با عراقی­ها که در ذهن شریفی­نیا می­گذرد، از دید منطق روایی و اجرا هم چیزی در حد فاجعه است! اخراجی­ها (2) باز هم خواهد فروخت (ما که بخیل نیستیم!) و بار دیگر ثابت خواهد کرد با این روند ضدفرهنگی که ما سپری می­کنیم، گویا تنها ابتذال و سطحی­نگری است که برای ما باقی می­ماند و البته با افتخار آن را برای آیندگان به عنوان میراثی شوم به یادگار خواهیم گذاشت! ای کاش فیلم­هایی از جنس دربارۀ الی و اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر جریان اصلی سینمای­مان را تشکیل می­دادند، نه آثاری از قبیل اخراجی­ها و ای کاش در برابر فیلم­هایی از جنس آثار فرهادی و مکری غرض­ورزانه جبهه­گیری نمی­کردیم و ای کاش..!

 

      روز یازدهم روز نسبتا آرامی بود که به جز نمایش بی­پولی (حمید نعمت­الله) که بسیاری برای دیدن­اش سر و دست می­شکستند، فیلم مهم دیگری نداشت. و البته برخی هم تا سانس پایانی ماندند که به تماشای تجربۀ جواد افشار در زمینۀ سینمای وحشت  بنشینند.

 

      *** بی­پولی: کمی فاصله برای رسیدن به مرز تجربۀ موفق پیشین

      حمید نعمت­الله پس از تجربۀ فوق­العادۀ بوتیک این بار با بی­پولی به سراغ یک کمدی درام اجتماعی رفته و با وجود این­­که فیلمش در بسیاری از فصل­ها و سکانس­هایش موفق است، اما در مجموع به دل نمی­نشیند. زوج اصلی قصه، ایرج (بهرام رادان) و شکوه (لیلا حاتمی) کنش­ها و عادات و رفتارشان برای تماشاگر ملموس و باورپذیر است. اما فقری که آن­ها به­اش گرفتار می­شوند، آن فقری نیست که تماشاگر باور کند. در حالی­که در خانه­ای شیک نشسته­اند و به­آسانی می­توانند با فروش برخی وسایل­شان همانند تلویزیون از زیر بار فشار اقتصادی خارج شوند (آن هم در مرحله­ای که شکوه از موضوع بی­پولی و بی­کاری همسرش آگاه شده است)، دیگر نباید از بیننده توقع داشت که برای نیاز ایرج به صد تومان ناقابل دل بسوزاند و یا با شادی او از پیدا کردن یک پنج هزار تومانی از زمین جلوی سوپرمارکت شاد شود (هرچند که در ادامه یکی از بهترین سکانس­های فیلم در کشمکش میان ایرج و شکوه برای نگاه داشتن همان اسکناس رقم می­خورد). محفل دوستانه و مردانه­ای که نعمت­الله در بی­پولی به تصویر می­کشد، دوست داشتنی از کار در آمده است. اما هیچ نقشی در روند داستان ندارد و از نیمه­های فیلم تمام آدم­های آن جمع دوست داشتنی فراموش می­شوند. در حالی که در بوتیک آدم­هایی که در پیرامون جهانگیر (محمدرضا گلزار) می­دیدیم، با این­که نقش چندانی در روند قصه نداشتند، اما حضورشان در تمام فیلم با بافت اثر هم­خوانی جالبی داشت. نعمت­الله در بی­پولی سعی کرده لحن سرخوشانه­ای که برای فیلمش انتخاب کرده، آن را به مرز یک اثر مبتذل و سطحی­نگر نزدیک نکند و خوشبختانه این اتفاق هم افتاده است. بی­پولی فیلم خوبی است؛ بازی هایش قابل قبول است، در زمانه­ای که فیلم­هامان از ضعف در عنصر فیلمنامه به شدت می­رنجند، فیلمنامۀ بی­پولی (کار مشترک نعمت­الله و هادی مقدم دوست) قصه­اش را نرم و روان تعریف می­کند و کم­تر در دست انداز می­افتد و کارگردانی­اش در خدمت این داستان سر راست است؛ اما فیلم در مجموع نمی­تواند آن حسی را که بوتیک برای ما به ارمغان داشت، به تماشاگرش منتقل کند. پایان­بندی ضعیف بی­پولی بار دیگر این نکته را گوشزد می­کند که هنوز هم در جمع و جور کردن داستان­هامان کم­تر حوصله و دقت از خود نشان می­دهیم. با این وجود دومین تجربۀ سینمایی حمید نعمت­الله فیلم شریفی و قابل دفاعی است که می­تواند در گیشه هم موفق باشد.

 

     پنالتی (انسیه شاه حسینی) در سانس سوم روز یازدهم در سالن منتقدان و نویسندگان به نمایش در آمد که نتوانست موفقیتی را برای سازنده­اش همراه داشته باشد و بیشتر مناسب فیلم­هایی است که برای کودکان در تلویزیون ساخته می­شوند، تا این­که در بخش مسابقۀ سینمای ایران اکران شود؛ هرچند که روایت شاه حسینی از این فیلم تماشاگرش را آزار نمی­دهد. حرفه­ای­ها (پوران درخشنده) و قاتل پنجم (بهروز خلجی) دو فیلم ویدئویی روز یازدهم بودند که در بخش ویدئو- سینما به نمایش در آمدند که فیلم درخشنده بیش از آن یکی مورد توجه منتقدان قرار گرفت و داستانی را در رابطه با شرکت­های هرمی به تصویر می­کشد که باز هم مشکلی شدید در پایان­بندی­اش دارد.

      اما کلبه (جواد افشار) که سازنده­اش در چند سال گذشته در زمینۀ ساخت مجموعه­ها و فیلم­های تلویزیونی به نوعی رکورددار است، در سانس پایانی به نمایش در آمد که در سالن شمارۀ دو سینما فلسطین استقبال خوبی از آن شد اما در پایان­اش همه را از خود نا امید کرد. فیلم که گوشه­چشمی به BMOVIEهای سینمای آمریکا در زمینۀ سینمای وحشت دارد، باز هم از همان ناحیه­ای می­لنگد که اندک فیلم­های دیگرمان در این ژانر با آن مشکل دست و پنجه نرم می­کنند؛ نبود منطق در روایت و ضعف در اجرا. چیزی که در این قبیل فیلم­ها مهم است شیوۀ اجرای کارگردان در زمینۀ موقعیت­هایی است که قرار است تماشاگر را بترسانند و با خود همراه کنند. فیلم در میانه­هایش سعی می­کند با گرفتار کردن چهار شخصیت اصلی در یک غسالخانه در دلِ جنگل (که معلوم نیست چرا این چهار دانشجو برای تحقیق­شان به این مکان پرت و دور افتاده آمده­اند) تماشاگر را درگیر تعلیق جاری در صحنه­ها کند، اما پافشاری­اش برای گرفتار کردن تماشاگر در موقعیت­هایی که تکرارشان سبب دلزدگی مخاطب می­شود (مثل تکرار همان موقعیت مواجه شدن چهار جوان فیلم با مرده­ای که به ظاهر حرکت می­کند) و نیز بازی ضعیف بازیگران و توجیه­تراشی فیلم در پایان برای این موقعیت­ها (فلاش بک­هایی که از زبان آن جوان قاتل با بازی بابک حمیدیان می­بینیم) تنها سبب خنده و تمسخر تماشاگر می­شود. ضعف­های آشکار فیلم کلبه ثابت کرد که تجربه­گرایی رضا خطیبی در فیلم حریم (دیگر فیلم سینمای وحشت این جشنواره) را باید به فال نیک گرفت؛ چون آن فیلم با تمام ایرادهایی که به محتوایش وارد است، پرداخت قابل قبولی دارد و تماشاگر را به جای ترساندن، نمی­خنداند. در حقیقت می­توان حریم را به عنوان یک نقطۀ آغازین قابل اتکا برای این ژانر نوپا در سینمای ما پذیرفت.

      حالا سیمرغ بیست و هفت سالۀ ما با تمام خوبی و بدی­ها وارد بهار دیگری از زندگی­اش شده و این دوره­ای که در پیش رو داشتیم، با نظمی جالب توجه و قابل تحسین به کار خود پایان داد. نظم موجود در برگزاری سانس­ها و نشست­های پرسش و پاسخ مطبوعاتی، شیوۀ برخورد قابل قبول مسؤولان برگزاری با منتقدان و نویسندگان و خبرنگاران در سینما فلسطین (که با دلخوری­های کم­تری نسبت به دوره­های قبل همراه بود) و نیز کم­ترین تغییرها در برنامۀ نمایش فیلم­ها دست به دست هم دادند که امیدها را به آیندۀ مدیریتی جشنوارۀ فیلم فجر دوباره زنده کند. با بررسی کیفی فیلم­های ایرانی به نمایش در آمده و مقایسۀ آن با سه دورۀ گذشته این نتیجه را می­توان گرفت که فیلم­سازان­مان سعی کرده­اند عرصه­های جدیدی را در زمینۀ تجربه با ژانرهای سینمایی امتحان کنند و اگرچه ضعف شدید در زمینۀ فیلمنامه نمود زیادی در آثار سینمایی به نمایش در آمده در جشنوارۀ امسال  داشت، اما با تکیه بر ورود جوانان و انرژی­های تازه نفس به عرصۀ فیلم­سازی حرفه­ای و تماشای چند کار قابل قبول و شاهکار می­توان جشنوارۀ امسال را یکی از بهترین دوره­هایش در دهۀ جاری نامید. به امید آن­که در سال آتی شاهد ادامۀ این پیشرفت باشیم و به همین داشته­ها اکتفا نکنیم.

 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:54 |
 

 

روزی که حال همه خوب شد!

یادداشتی بر روز نهم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان مطبوعات

 

 

      روز نهم جشنواره نیز آغاز شد و کماکان فیلم خیلی خوبی که بتوانیم به­اش تکیه کنیم و پُز آن را بدهیم، ندیده بودیم. اما مطابق پیش­بینی­ها روز نهم، روز خوبی از کار در آمد و جنب و جوش قابل توجهی را میان منتقدان، نویسندگان و خبرنگاران حاضر در سالن سینمای رسانه­ها ایجاد کرد. ضمن آن­که از همان ابتدای صبح خبرهای خوبی هم به­گوش می­رسید که تا پیش از ظهر درستی­اش تایید شد؛ اعلام کردند که دربارۀ الی در سکوت کامل خبری و در پایان روز نهم در سینما فلسطین به نمایش در خواهد آمد! انتشار این خبر باعث شد که در سانس پایانی، برخلاف هشت شب پیشین، سینما فلسطین مملو از جمعیتی باشد که تا پاسی از شب برای دیدن جدیدترین تجربۀ اصغر فرهادی منتظر مانده بودند.

 

      ***سانس اول/ حریم: زمینه­ای مناسب برای اعتبار ژانر وحشت در ایران

      به جز چند تجربۀ ساموئل خاچیکیان و فیلمِ شب بیست و نهم (مرحوم حمید رخشانی) سینمای ایران در زمینۀ تجربه در ژانر وحشت چیز زیادی در چنته نداشته و ندارد. چند سالی است که تهیه­کنندگان و کارگردانان ما برای ساخت فیلم­هایی در این ژانر پُر طرفدار اشتیاق خوبی از خود نشان داده­اند. اما نتیجۀ کارشان معمولا چنگی به دل نمی­زند و تماشاگر با مقایسۀ این آثار با نمونه­های موفق خارجی آن­ها را جدی نمی­گیرد و حتی گاه به­شان می­خندد. مهم­ترین مزیت دومین تجربۀ سینمایی سید رضا خطیبی در این است که تماشاگری را که آمده تا به جای فیلم دیدن برای خنده و تمسخر دو ساعتی را خوش باشد و تفریح کند، راضی می­کند که با احترام بنشیند و یک فیلم ترسناک قابل قبول را با در نظر گرفتن شرایط و معیارهای سینمای ایران تماشا کند. خطیبی چندان درگیر شخصیت­پردازی کاراکترهایش نیست و همۀ شخصیت­ها، تیپ­هایی آشنا هستند که پیش از این آن­ها را دیده­ایم. خطیبی و دستیار فیلمنامه­نویس­اش با انتخاب شخصیتی سرد و افسرده برای کاراکتر اصلی­شان، سرگرد محبی، روی لبۀ تیغ راه رفته­اند. اما گزینش حمید فرخ­نژاد برای این نقش کارشان را ساده­تر کرده است. فیلم در جزییات محتوایی و اجرایی خود تلاش کرده با استفاده از عناصر بومی همانند جنگل­های شمال و روستاییانی که نمایندگان دنیای مردگان هستند، هویتی مستقل از نمونه­های موفق خارجی برای خود دست و پا کند. اما در برخی جاها نیز اسیر همان فیلم­های مطرح سینمای وحشت در چند سال گذشته (کینه و حلقه مشهورترین­شان هستند) شده است. به­عنوان مثال آن جوان موبلند با آن چهرۀ ترسناک (که گریم­اش کمی توی ذوق می­زند) و نمایان شدن­اش در گوشه­ای از پلان فیلمی که آن چند جهانگرد انگلیسی گرفته­اند، کپی نعل به نعل از مجموعه فیلم­های کینه است. نشانه­ها در فیلمنامۀ حریم برای درگیر کردن تماشاگر زیاد است. اما فیلم در پایان­اش در جمع کردن این فاکت­ها کمی ناتوان است. قضیۀ مطرح کردن آن لوح تکه شده، موضوع آرامش مردگان با بازگرداندن آن لوح به حریم­شان توسط مردی که در کودکی به باستان­شناسان خارجی سپرده شده که این ماموریت را تمام کند و البته فیلم هم توضیح نمی­دهد که چرا در سال 45 آن روستاییان چنین ماموریتی را برای کودکی از میان خود برنامه­ریزی کرده­اند که همین سرگرد محبی خودمان است، این­که چرا در میان مامورانی که همراه محبی به دلِ آن جنگل مخوف می­روند، اسماعیلی (عنایت شفیعی) کشته نمی­شود، این­که آن جوان موبلند چه رابطه­ای با دیگر روستاییانی دارند که در نیمۀ دوم فیلم پی می­بریم از دنیای مردگان آمده­اند و در برابر دیدگان محبی و اسماعیلی رژه می­رفتند همه دستمایه­هایی است که خطیبی به خوبی در دلِ داستانش وارد کرده اما نتوانسته در جمع­بندی نهایی آن­ها را جمع و جور کند و یا توجیهی منطقی براب­شان داشته باشد. قضیۀ لیز خوردن اتومبیل محبی در جاده که به کشته شدن همسر باردارش (شیرین بینا) ختم می­شود و این­که اسماعیلی به­طور سهوی در آن نقش داشته، با تاکید نه چندان محکم و پر رنگ کارگردان بر پیوند اتفاق­های فیلمش با عنصر تقدیر و سیر این واقعه­ها در مسیر مورد دلخواه آدم­های دنیای ماورا، آن چنان که باید در نیامده و ایدۀ فرشتۀ نگهبان (چکامۀ چمن­ماه) نیز نچسب است و با بافت داستان هم­خوانی خوبی ندارد. نقش آن جوان معلول ذهنی (کریم) در قصه و نیز در رابطۀ میان عالم ارواح با دنیای زندگان، با توجه به تمرکزی که کارگردان بر دو سکانس طولانی تعقیب و گریز در جنگل می­گذارد، مخدوش و نامشخص است. اما فیلم در اجرا یک مرحله از فیلمنامه­اش جلوتر است و باید گفت مجموع کار تا مرز یک اثر آبرومند پیش رفته است. صحنه­هایی که قربانیان ورود به حریم ممنوع را به تصویر می­کشد، چیزی کم­تر از نمونه­های موفق خارجی ندارد و کرین­های بی­نظیر محمد احمدی (که تهیه­کنندۀ فیلم نیز هست) در ترسیم این ایده که خیلی از سکانس­ها را از دریچۀ دید ارواح و دنیای ماورا مشاهده می­کنیم، و انتقال این حس به تماشاگر موفق است و در خدمت مضمون فیلم. خطیبی با آن­که ریتم نسبتا کندی را برای روایت خود انتخاب کرده، اما از مولفه­هایی بهره می­گیرد که تماشاگر چندان احساس خستگی نکند. با این وجود اگر در تدوینی دوباره کمی فصل پایانی و پلان­های سرگردانی محبی را در جنگل (با آن تاکید بیش از اندازه بر نزدیک شدن دوربین از پشت به حمید فرخ­نژاد) را کوتاه­تر کند، فیلمش به ریتم یکدست­تری در پایان دست پیدا خواهد کرد. حریم را می­توان به عنوان تجربه­ای تازه و نسبتا قابل قبول در ژانر وحشت در سینمای ایران جدی گرفت و کار سازندگانش را برای درست درآوردن قواعد و کلیشه­های ژانر تحسین کرد.

      ***سانس دوم/ دوزخ، برزخ، بهشت: رها کردن تماشاگر در برزخ به­اصطلاح مدرن

      سومین تجربۀ بلند سینمایی بیژن میرباقری باز هم حاصل همان سوءتفاهم­های موجود در یکی دو سال اخیر در  بدنۀ سینمای اندیشمند و مستقل سینمای ایران است که نداشتن تسلط بر ریتم و اجزای داستانی یک فیلم را به­حساب رفتن به سمت و سوی سینمای مدرن می­گذارند. فیلم همان­طور که از نامش برمی­آید، در سه اپیزود روایت می­شود و زوج میرباقری و سعید شاهسواری سعی کرده­اند این سه فصل را هرجور که شده (با وارد کردن برخی کاراکترها) به هم پیوند دهند. اپیزود اول بیش از دو قصۀ دیگر جاندار و مستحکم است. علی مصفا و مهتاب کرامتی در نقش مرد و زنی که سال­هاست از هم جدا شده­اند و دوباره یکدیگر را ملاقات کرده­اند، باورپذیر شده­اند. دیالوگ­های این بخش که تنها دستاویز دراماتیک برای پیشبرد قصه در این اپیزود است، خوب و حساب شده نوشته شده­اند و با این­که کمی فضای نمایشنامه­های مدرن را تداعی می­کنند، اما نفس تماشاگر را می­گیرند او را با خود درگیر می­کنند. در این بخش دو سکانس خوب داریم؛ یکی جایی است که زن به دروغ از ازدواج خود با مردی می­گوید و مرد سعی می­کند با ور رفتن با یک دوربین عکاسی قدیمی این موضوع تلخ را به روی خود نیاورد و دیگر بخش قابل اشارۀ این اپیزود را باید جایی دانست که مرد با خواندن آن شعر پشت تابلو منقلب می­شود. در هر دو قسمت بازی بی­نظیر علی مصفا به درآمدن ایدۀ مورد نظر کارگردان کمک بسیاری کرده است. اما در اپیزود دوم شاهد داستانی هستیم که جز اندکی بار تعلیقی چیز دیگری ندارد. مسعود رایگان، در نقش همایون، مثل چند نقش­آفرینی جالب توجه­اش در این سال­ها تلاش کرده به عمق کاراکتری که نقش­اش را بازی می­کند، وارد شود؛ کافیست به نوع راه رفتن­اش در سکانس­هایی دقت کنیم که در تنهایی خودش غرق است و در فکر پیدا کردن صاحب نامه­ای عاشقانه است که برایش فرستاده شده. نگرانی او از بابت ازدواج دوبارۀ دخترش و زنده شدن خاطرات دوران دانشگاهش با جست­و­جو برای یافتن عشق دوران جوانی­اش تنها باعث افزوده شدن زمان فیلم در این اپیزود شده و به پیشبرد داستان کند و بی­کشش فیلم کمکی نکرده است. اپیزود سوم نیز از نظر ایجاد فاصله میان تماشاگر و قصه پیشتاز است. اختصاص نیم ساعت از زمان یک فیلم اپیزودیک برای داستانی که در لوای پوشش به ظاهر مدرن­اش، عنصر درام را فراموش کرده مشکلی است  که به پاشنه آشیل فیلم میرباقری تبدیل شده است. فیلم در این اپیزود حتی از خلق کاراکترهایی جذاب و بهره­گیری از دیالوگ­ها به جای استفاده از مولفه­های داستانی نیز ناتوان است و همین نقطه ضعف سبب شده که فیلم میرباقری به اثری نچسب و نه چندان دوست داشتنی تبدیل شود و تاثیرش را بر تماشاگر از دست بدهد. پیوند سه اپیزود با کاراکترهایی همانند آن کارشناس تابلوهای هنری (امیر آقایی) یا  آن زنی که نقش­اش را مهتاب کرامتی بازی می­کند و نیز علی (مسعود کرامتی) منطق نامشخصی ندارد و ای کاش میرباقری تلاش نمی­کرد به این صورت اپیزودها را به یکدیگر مرتبط کند. ایدۀ این­که زن (پریوش نظریه) و مرد (آتیلا پسیانی) تا آن اندازه عاشق و معشوق یکدیگرند که در دیگری را در وجود خود احساس می­کنند (همان بهشت مورد نظر کارگردان) بد نیست که متاسفانه به دلایل گفته شده تاثیر مورد نظر سازندۀ فیلم را برمخاطب نمی­گذارد.

      ***سانس سوم/ پستچی سه بار در نمی­زند: پایانی که همه چیز را بر باد داد!

      حسن فتحی تمام توانایی­ها، دلمشغولی­ها و علاقه­اش در زمینۀ تاریخ ایران معاصر و درام­های جنایی و معمایی را که در برخی از مجموعه­های تلویزیونی­اش به­خوبی استفاده کرده بود، در دومین تجربۀ سینمایی­اش به کار گرفته که فیلمی محکم و استخواندار بسازد و هم مخاطبان عام را راضی کند و هم دلِ منتقدان را به­دست آورد. پستچی سه بار در نمی­زند سه روایت را در سه مقطع زمانی و در یک ساختمان قدیمی روایت می­کند و پس از معرفی سر حوصلۀ کاراکترهایش خیلی زود سرِ اصل مطلب می­رود و تماشاگرش را درگیر اتفاق­ها و کنش­های جذاب شخصیت­ها می­کند و در این میان باز هم از توانایی­اش در زمینۀ دیالوگ نویسی استفاده می­کند و بی­آن­که همانند مجموعه­های تلویزیونی خود بیش از اندازه اسیر حاشیه­گویی در جنس دیالوگ­ها و مونولوگ­های شخصیت­ها شود، از زبان گفتارنویسی برای پیشبرد درام در سه قصه­اش استفاده می­کند و آن­ها را به خوبی به هم پیوند می­زند. بازیگران در نقش­هاشان چشمگیر ظاهر شده­اند. در روایتی که به داستان شازده صولت الدوله (علی نصیریان) و انیس (رویا تیموریان) و آن کنیز (لیلا زارع) می­پردازد، همه چیز سر جای خودش است و فتحی با به خدمت گرفتن مولفه­هایی که در مجموعه­هایش امتحان خود را پس داده­اند، تماشاگر بی­حوصلۀ امروزی را هم درگیر خود می­کند. روایتی که در طبقۀ دوم آن بنای قدیمی می­گذرد، به مدد بازی درخشان امیر جعفری در نقش ابراهیم و پانته­آ بهرام در نقش مهوش گرم و گیرا در آمده و اغراق­اش در استفادهاز مولفه­های سینمای جاهلی و کلاه­مخملی آدم را آزاد نمی­دهد. در همین بخش فتحی با داشتن نیم­نگاهی به وقایع سیاسی آن دوران (روزهای پس از کودتای بیست و هشتم مرداد 1332) کاراکترهایی نمایشی و دوست داشتنی خلق کرده است. شاید تنها در مورد دو کاراکتری که محمدرضا فروتن و باران کوثری نقش­شان را بازی ­می­کنند بتوان گفت که فتحی نتوانسته همانند دیگر شخصیت­ها هم­دلی تماشاگر را با آن­ها به طور کامل و جامع برانگیزاند و این دو شخصیت در مجموع از حد و اندازۀ تیپ­های آشنا فراتر نمی­روند. پس از گذشت یک ساعت از زمان فیلم کارگردان با قرار دادن این دو شخصیت در کانون اتفاق­های فیلم و تاثیر دیگر روایت­ها و کاراکترهای مربوط به آن­ها  روند فیلمش را تغییر می­دهد و به سمت و سوی یک فیلم با قاعده­های ژانر وحشت سوق می­دهد. اما فیلم در این ناحیه با کاستی­هایی در فیلمنامه مواجه می­شود و تاثیر منفی­اش را بر پرداخت و اجرای صحنه­ها نیز می­گذارد. جنس دیالوگ­های ادیبانه و شبه­شاعرانۀ باران کوثری با شخصیتی که از او در ابتدا معرفی شده، زمین تا آسمان تفاوت دارد و زمانی که قرار است او گره­گشایی­ پایانی را توضیح دهد، فیلم تا مرز یک اثر هجوآمیز تنزل پیدا می­کند. در حقیقت این کاراکتر به ظاهر نکته­هایی را روشن می­کند که بسیارشان برای تماشاگر مثل روز روشن هستند. و آن سکانسی که در پایان میان فروتن و کوثری می­گذرد، بهتر است در تدوین دوباره حذف شود تا تاثیر فیلم بر مخاطب که در دو سوم ابتدایی­ اثر چشمگیر است، بیش از پیش کم­رنگ­تر نشود. در یک ارزیابی نهایی فیلمِ حسن فتحی اثری قابل قبول است که با تدوین دوباره و کوتاه شدن برخی سکانس­ها و پلان­ها در بیست دقیقۀ پایانی­اش می­تواند به فیلمی قابل نقد و بررسی تبدیل شود که می­تواند در زمان اکرانش هم در گیشه موفق باشد.

 

      *** سانس چهارم/ اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر: پدیدۀ جشنواره

      در حالی­که سالن شمارۀ دو سینما فلسطین فیلم پلیسی مانگرو، ساختۀ مهدی صباغ­زاده، را در بخش فیلم­های ویدئویی به نمایش گذاشت، سالن شمارۀ یک فیلم اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر را به روی پرده فرستاد که با استقبال بسیار خوب منتقدان و نویسندگان سینمایی همراه شد. شهرام مکری، پس از ساخت چند اثر کوتاه موفق که در میان جوانان و دوستداران سینمای مستقل  غوغایی به­پا کرد، در نخستین فیلم بلندش باز هم به تجربه­گرایی دست زده و این بار نیز موفق است و نتیجۀ کارش به­جرات یکی از بهترین آثاری است که در چند سال اخیر در سینمای کشورمان تولید شده است. اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر که روایتی مدرن از یک اتفاق (سرقت از یک جواهر فروشی شیک) و رابطۀ آن با تعداد زیادی کاراکتر را تعریف می­کند، آن قدر در جزییات تصویری و محتوایی­اش بی­عیب و نقص است که می­توان آن را به عنوان سندی زنده به آن دسته از فیلم­سازانی نشان داد که در همین جشنوارۀ امسال تعریف درستی از سینمای مدرن و پست مدرن در ذهن­شان نداشتند و تلاش می­کردند ایرادهای فیلم­شان را زیر این عنوان پرطمطراق بپوشانند. پرداختن به جزییات درخشان فیلم شهرام مکری مطلب مفصلی را می­طلبد که در حوصلۀ این یادداشت نمی­گنجد. اما اگر بخواهیم به نکته­های قابل اشارۀ فیلم اشاره کنیم باید به جنس دیالوگ­ها و نوع نگاه شوخ­طبعانه­ای که در شخصیت­پردازی تیپ­های فیلم به چشم می­خورد اشاره کنیم (مثل همان افسر پلیس که هم­دلی تماشاگر را به شدت برمی­انگیزد) و یا باید یادی کنیم از نوع دیالوگ­نویسی محشر فیلم (همانند گفت­و­گوهای آن دو آدمکش در اتومبیل که کاراکترهای دنیای پست مدرن فیلم­های تارانتینو را به یاد می­آورند و یا دیالوگ­های رد و بدل شده میان اشکان و دکتر) و کارگردانی دقیق و سنجیدۀ مکری که در میزانس­های فوق­العادۀ بیشتر سکانس­ها و قطع­ها و جامپ­کات­های درست و به­موقع خیلی از سکانس­ها و پلان­ها نمود چشمگیری دارد. مکری در پیوند میان اتفاق­ها و شخصیت­های پُر شمار فیلمنامه­اش دقت و حوصلۀ زیادی صرف کرده و اگر بخواهیم در میان آن همه فصل­های خوب فیلم، سکانسی را به عنوان نمونه انتخاب کنیم باید به فصل پایانی آن اشاره کنیم که در جمع کردن خُرده روایت­های فیلم و تکمیل ساختار شبه­دایره­ای­اش بسیار تاثیرگذار است و بر روح و جان تماشاگر نفوذ می­کند. در حقیقت نمی­توان به آسانی از کنار ایدۀ فوق­العادۀ سجدۀ اشکان در برابر آن مجسمه و مرگ او در پای آن تمثال قدیس­گونه و پیش کشیدن موضوع پیش­بینی درست آن پیشگو با نام معرکه­ای که مکری برایش انتخاب کرده (کاراییب)، حُسن ختامی باشکوه و دوست داشتنی برای فیلمی است که تا مدت­ها ذهن مخاطبش را به بازی می­گیرد و به او اجازه می­دهد که از کشف نشانه­های بسیاری که در درون خود جای داده، نهایت لذت را ببرد.

      ***سانس پنجم: همه در انتظار!

      سانس پایانی روز نهم در حالی چهل و پنج دقیقه زودتر (ساعت 21) آغاز شد که خیلی­ها پس از دیدن تجربۀ درخشان شهرام مکری ترجیح می­دادند به تماشای فیلم دیگری نروند و تا زمان نمایش دربارۀ الی صبر کنند. در سالن شمارۀ یک فیلم یک وجب از آسمان ساختۀ علی وزیریان به نمایش در آمد که در راستای همان تفکر موجود در اثر پیشین کارگردانش- خدا نزدیک است- نیز به چشم می­خورد و نتوانست نظری را به خود جلب کند. در سالن شمارۀ دو نیز ابتدا قرار بود فیلم سایۀ وحشت به نمایش درآید که اعلام شد فیلم وقتی لیموها زرد شدند به جای آن در برنامه قرار گرفته است و البته گویا آن فیلم نیز به برنامۀ اکران نرسید.

      در سانس فوق­العاده­ای که در ساعت 23:15 آغاز شد، آخرین تجربۀ اصغر فرهادی با نام دربارۀ الی به نمایش در آمد که به دلیل نمایش­اش در سالن شمارۀ یک برای اولین مرتبه در طول برگزاری جشنوارۀ امسال این سالن مملو از جمعیت شد. فیلم فوق­العادۀ اصغر فرهادی که در یادداشت بعد به تفصیل در مورد آن خواهیم پرداخت، در جلب رضایت بیشتر منتقدان و نویسندگان سینمایی موفق بود و با تکیه بر ساختار بی­نظیرش- چه در اجرا و چه در محتوا- می­توان ادعا کرد یکی از بهترین آثار سینمای ایران در یک دهۀ گذشته و حتی در مناسبات تاریخ سینمای ایران است. استقبال تماشاگران و نظرهای مثبتی که پس از نمایش فیلم از گوشه و کنار به گوش می­رسید، نشان داد که فرهادی کماکان سیر صعودی را در کارنامه­اش دنبال می­کند.  

 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:47 |
 

افسوس برای فیلم­­های از دست رفته

گزارش روزهای هفتم و هشتم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان رسانه­ها

     

      روز هفتم جشنواره در حالی سپری شد که بازار بحث و نظر در مورد فیلم­های به نمایش در آمده در روزهای گذشته داغِ داغ بود و از لابلای نقدها و نوشته­ها می­توان گفت تا این­جا عیار 14 (پرویز شهبازی) میان تمام فیلم­های ایرانی اکران شده در سالن رسانه­ها بیشترین میانگین نظرهای مثبت منتقدان و نویسندگان سینمایی را از آنِ خود کرده است. در روز هفتم سه فیلم بیش از سایرین در کانون توجه قرار داشتند؛ چهره به چهره (علی ژکان)، صندلی خالی (سامان استرکی) و امشب، شب مهتابه (محمدهادی کریمی). اما هیچ­یک انتظارها را برآورده نکردند. در پایان روز بیشتر منتقدان و نویسندگان سینمایی از کیفیت آثار به نمایش در آمده در این روز انتقاد می­کردند و باز هم مشکل بزرگ سینمای ایران را همان سردرگمی در محتوا و فیلمنامه می­دانستند.

 

      *** سانس اول/ چهره به چهره: کلیشه در کلیشه

      هنوز هم زمانی که به تماشای فیلم جدیدی از علی ژکان می­نشینیم، انتظار داریم که با یک مادیان دیگر روبه­رو شویم. اما چهره به چهره نه تنها پاسخگوی این توقع نبود، بلکه همه را از علی ژکان ناامید کرد. فیلم که یک ماجرای پلیسی و جنایی دارد، و ژکان در سایه به سایه توانسته بود تا اندازه­ای مولفه­های این ژانر را بومی کند، تنها به کلیشه­ها متوسل شده و حتی در پرداخت این مولفه­های آشنا نیز ناموفق است. در چهره به چهره نیز همان زوج مشهور پلیس را داریم که یکی در شرف بازنشستگی است (جمشید هاشم­پور) و دیگری جوانی است جویای نام (کاوه کاویان). کافیست این زوج را با دو کاراکتر اصلی اثری درخشان همانند هفت (دیدیو فینچر) مقایسه کنیم که به تفاوت­های فاحش دیدگاه فیلم­سازان کشورمان با کارگردانان موفق سینمای جهان پی ببریم. البته برای این­که احساس کنیم با دو پلیس ایرانی روبه­رو هستیم، ژکان جوری صحنه­چینی کرده است که مثلا کاوه کاویان هنوز ازدواج نکرده و از غرولندهای مادرش (زهرا سعیدی) که با او زندگی می­کند، فراری است و جمشید هاشم­پور در پایان فیلم، پس از حل پروندۀ زیر دستش، می­گوید که می­رود به زن و بچه­هایش (که در فیلم هیچ نشانی از آن­ها نمی­بینیم) برسد! این مولفه­ها را که متاسفانه در مجموعه­های تلویزیونی و فیلم­های سینمای­ پلیسی­مان بارها و بارها و شاید هم در سر و شکل قابل تحمل­تری نسبت به فیلمِ علی ژکان دیده­ایم، نشان می­دهد که سینمای ما در زمینۀ تولید فیلم­های پلیسی و جنایی و خلق کاراکترهایی جذاب و ملموس هنوز در ابتدای راه است و در میان کلیشه­ها دست و پا می­زند. تمرکز ژکان بر پرونده­ای است که زیر دست پلیس­های فیلمش می­آید و به قتل میلیاردی به نام مهران شاهرخی(علی عمرانی) رسیدگی می­کند. خط روایی ­فیلم بر اصل روایت اطرافیان مهران از شخصیت او و اتفاق­هایی که پیرامون زندگی­اش گذشته، می­گذرد. کاراکتری که ژکان از شخصیت مهران ترسیم می­کند، از آن دست شخصیت­هایی است که می­توانست با اندکی دقت در پرداخت جزییات کنش­هایش به یکی از کاراکترهای پیچیده و ماندگار سینمای ایران تبدیل شود. اما در وضعیت کنونی و با روایت­های بی­حس و حال شخصیت­های مکمل فیلم از مهران، این کاراکتر به جز بازی همیشه روان و خوب علی عمرانی هیچ ویژگی برجسته­ای که هم­دلیِ تماشاگر را برانگیزاند، با خود به همراه ندارد. ساختار فیلم برپایۀ فلاش­بک­هایی است که در مورد زندگی پیرامون مهران می­بینیم. اما این روایت­ها یکی از دیگری ضعیف­تر هستند. کافیست دیالوگ­های شخصیت­های مکمل (مثل آن استاد نقاشی که در مورد شخصیت دوچهرۀ مهران می­گوید گویی در حال تماشای فیلمی از هیچکاک هستیم!) را زیر و رو کنیم یا به بازی ضعیف بازیگران نقش­های اصلی و فرعی نگاهی بیندازیم که حس صحنه­ها و پرداخت نصف و نیمۀ ژکان را هم در هر فصل از بین می­برند. کاراکترها همه از حد تیپ­های آشنا فراتر نمی­روند. سنجری (محمود فلاحی)،  احمد (مصطفی طاری)، پویا (پسر مهران)، همسر مهران (شیوا خنیاگر)، پریچهر (آرتمیس ورزنده) برادرش (فیروز) و سهراب (دستیار کاوه کاویان) تعدادی از شخصیت­های فراوان فیلم هستند که ژکان به هیچ یک از آن­ها درست و حسابی نپرداخته و به اقتضای داستان به هر کدام که نیاز داشته، او را در آن لحظه وارد قصه کرده و هر زمان هم که دلش خواسته او را به بیرون از فیلم پرتاب کرده، بی­آن­که در این بازۀ زمانی بتواند هویتی مستقل به آن شخصیت ببخشد. گره­گشایی که در فیلم­های پلیسی و معمایی حرف اصلی و نهایی را می­زند، در چهره به چهره به بدترین شکل ممکن اتفاق می­افتد. روایت­هایی که کارگردان در کنار هم چیده در رازگشایی پایانی هیچ نقشی ایفا نمی­کنند و جناب سرهنگ قصۀ ما در یک چشم به­هم زدن و در حالی که درگیر سر و کله زدن با سنجری است و او را متهم درجۀ یک می­داند، یادش می­افتد که فیروز هم می­تواند در این قضیه نقش داشته باشد و در حقیقت همه چیز زیر سر اوست. در این میان تماشاگر با اصرار عجیب جناب سرهنگ برای ماندن در مغازۀ فیروز در سلامت عقل قهرمان داستان شک می­کند. و البته خیلی جالب است که همزمان با حدس و گمان سرهنگ آریا، پریچهر که در بیمارستان بستری است، یک مرتبه به هوش می­آید و همه چیز را فاش می­کند. و جالب­تر زمانی است که ما از زبان پریچهر در حال دیدن روایتی هستیم که فیروز تعریف می­کند، اما به جای آن­که اتفاق­ها از دید فیرور باشد، ما صدای ذهنی (سلولوگ) مهران را می­شنویم که در کنار پنجرۀ اتاق هتل ایستاده و جمله­های ادیبانه بر زبان جاری می­کند. زمانی که یک فیلم پلیسی در رعایت الفبای اولیۀ مورد نیاز برای ساخت اثری در این گونۀ سینمایی دچار مشکلات ریز و درشتی است، نمی­توان پایان فیلم را جایی که کاوه کاویان در ایستگاه قطار فیروز و پریچهر و مادرشان را می­بیند، به عنوان یک پایان باز و تامل برانگیز پذیرفت و به حس مورد هدف کارگردان (شک کردن به حقیقت تمام اتفاق­های رخ داده) رسید.

      *** سانس دوم/ صندلی خالی: افراط در استفاده از فکر بکر

      نیم­ساعت اول صندلی خالی آدم را با خود می­برد؛ نه به خاطر رضا عطاران­اش و نه به خاطر داستان نسبتا سر راست­اش. بلکه این جزییات بی­نظیر فیلم هستند که از نظر پرداخت بصری تماشاگر را با خود درگیر می­کنند. سادگی کاراکتر اسماعیل (رضا عطاران) در کنار فضاسازی کارگردان (به عنوان مثال استفادۀ درست از موسیقی محسن نامجو و یا آن شیطنت­های تصویری در داخل نمایشگاه نقاشی) صندلی خالی را به تجربه­ای دلپذیر تبدیل کرده است. اما زمانی که می­فهمیم همۀ این­ها بخشی از یک فیلم بوده (در کنار وقتی همه خوابیم و شبانه­روز این فیلم سومین اثر حاضر در جشنوارۀ امسال است که روایت فیلم در فیلم دارد) دیگر وارد یک فضای سورئال می­شویم که خلاصی از دست آن امکان­پذیر نیست و همه چیز رنگ بی­منطقی و آنارشیستی به خود می­گیرد. در حقیقت اندیشۀ کارگردان در مورد موضوع جبر و اختیار و تقدیری که در میان عوام مرسوم است، در لابلای فضای سردرگم اثر (که نمی­توان با برچسب سورئالیسم توجیه­اش کرد) آن نمود لازم را پیدا نمی­کند. و تنها چیزی که در میان این تصویرها و قاب­های نامتعارف و میزانسن­های جالب توجه ولی بی­کارکرد خود را نمایان می­کند و همانند پُتکی بر سر مخاطب فرو می­آید، پافشاری کارگردان برای اثبات توانایی­­اش در خلق یک اثر به اصطلاح مدرن است؛ غافل از این­که در این دنیای مدرنیتۀ مورد نظر سامان استرکی، هیچ یک از کاراکترها از مینا (پانته­آ بهرام) و نادر (فریبرز عرب­نیا) گرفته تا سعید (محمدرضا شریفی­نیا) و زن آن مرد مرده نمی­توانند جایگاهی با اعتبار درون مناسبات سورئالیستی فیلم برای خود دست و پا کنند. و البته در این بخش طولانی از فیلم تنها چیزی که به دل می­نشیند، بازی فریبرز عرب­نیاست که پس از مدتی دوری از سینما با آن نگاه­های معرکه و لحن دلنشین­اش در ادای دیالوگ­ها در صحنه­هایی که حضور دارد، حس مورد نظر استرکی را به مخاطب منتقل می­کند. گریۀ تاثیرگذار او در فصل ماقبل آخر و آن چهرۀ خسته­اش در پشت بام با پس زمینۀ معرکه­ای که استرکی از غروب آفتاب گرفته به اندازۀ خیلی از سکانس­های به­ظاهر نامتعارف فیلم ارزش دارد. خیلی روشن است که برای خروج سینمای تک بعدی و بی­حس و حال­مان ساخته شدن فیلم­هایی از جنس صندلی خالی بسیار لازم است و هرجور که شده باید از آن حمایت کرد. اما این را هم نباید از یاد برد که این گونه تجربه­گرایی­ها باید زبان و قالبش را پیدا کند. سامان استرکی در صندلی خالی از ایدۀ بکری که به ذهنش رسیده (شکستن خطوط روایی و زیر سوال بردن حقیقت دنیای واقعی به بهانۀ تعریف یک فیلم در فیلم) نتوانسته بهره­ای درست ببرد. در چنین حالتی استفاده از تمهید بی­نظیر انیشمین برای پایان دادن به روایتی رئال/ سورئال هم کارکردش را از دست می­دهد.

 

      *** سانس سوم/ امشب، شب مهتابه: دلتنگی برای فیلمفارسی­های قدیمی!

      در ساعت 16 روز هفتم جشنواره فیلمی از سینمای بدنه با نام امشب، شب مهتابه به کارگردانی فیلمنامه نویس مشهور این سال­های سینما، محمدهادی کریمی، در بخش مسابقۀ سودای سیمرغ (نگاه نو) به نمایش در آمد. فیلم که از تولیدات اخیر هدایت فیلم است، داستان زندگی یک خوانندۀ جوان به نام یحیی/ پیام (دانیال) را روایت می­کند که به بیماری سرطان مبتلاست و همسرش، سحر (مهناز افشار)، تلاش می­کند او را به زندگی بازگرداند. امشب، شب مهتابه از خیلی جنبه­ها با مشکلات پیش پا افتاده و آشکاری روبه­روست. در نگاه کلی تکلیف­مان با داستان فیلم مشخص نیست و ضعف شدید در پرداخت جزییات فیلمنامه نیز مجموع کار را در سراشیبی سقوط قرار می­دهد. از همه بدتر این­که فیلم در اجرا و چینش صحنه­هایش بیش از اندازه منفعل و سردرگم است. هرچه از زمان این اثر می ­گذرد، فاصلۀ فیلم و شخصیت­هایش با تماشاگر بیشتر می­شود. مخاطب نمی­داند با چه ویژگی برجسته­ای در شخصیت­های فیلم همدات­پنداری کند. کاراکتر پیام که از بیماری­اش سرخورده شده، تکلیف خودش را با همسر، زندگی و دنیای پیرامونش نمی­داند. وقتی چنین است دیگر از تماشاگر چه انتظاری می­رود که او را به عنوان شخصیت اصلی یک فیلم بپذیرد؟ او که می­داند عمرش کوتاه است و ممکن است که فرزندش را نبیند، با دوربین فیلم­برداری برای فرزندش حرف می­زند. اما در این میان هیچ داستانی روایت نمی­شود و برخی فلاش­بک­ها از جمله عشق دوران نوجوانی پیام به دختری هم سن و سالش نه تنها کارکردی در خط روایی اصلی ندارد، بلکه به خودیِ خود خنده­دار و تمسخرآمیز از کار در آمده است. موضوع کدورت پیام با پدرش تمام نیمۀ دوم فیلم را زیر سایۀ خود قرار می­دهد اما این رابطۀ سرد و گسسته با هیچ کشمکش دراماتیکی همراه نیست و تحول پیام در آن جشن تولد خانوادگی تحمیلی شده است. شاید در این میان اگر یک بازیگر خوب از پسِ این نقش منفعل برمی­آمد، اکنون فیلم قابل تحمل­تر به نظر می­رسید. اما دانیال عبادی با بازی ضعیف و بی­روحش نه تنها به فضای آشفتۀ فیلم کمکی نمی­کند، بلکه وضع را از همین چیزی هم هست، بدتر می­کند! او در اجرای درست کوچک­ترین رفتارها و واکنش­های ساده ناتوان است. حتی نتوانسته به جای صدای احسان خواجه­امیری درست لب بزند! شاید تنها چیزی که سعی کرده در طول فیلم حفظ کند، نوع آرایش موهایش است! بازی ضعیف عبادی گریبان نقش­آفرینی مهناز افشار را هم گرفته است؛ او تمام تلاش­اش را می­کند که حسی مثبت به بازیگر مقابلش منتقل کند، اما هرچه کرده به در بسته خورده است! هرچند که او نیز در برخی صحنه­ها نتوانسته راکوردش را حفظ کند و در تعدادی از سکانس­ها جوری رفتار می­کند و راه می­رود که انگار نه انگار که باردار است! کریمی که اتفاقا فیلمنامه نویس خوبی است، در این­جا حتی نتوانسته برای فیلمش پایانی درست و حسابی طراحی کند و داستانی که از ابتدا در وضعیتی آشفته و بلاتکلیف به سر می­بُرد، حلقۀ محکم نقطه ضعف­هایش با این پایان بندی معلق و بدون ذره­ای تاثیرگذاری کامل می­شود. پس از پایان فیلم برای تماشاگر جشنواره­رو این سوال مطرح می­شود که فیلم­هایی از این دست که بعید است در زمان اکران­شان هم گیشۀ­ خیلی خوبی داشته باشد، چگونه به بخش مسابقۀ جشنواره راه پیدا می­کنند؟ و البته پس از تماشای این فیلم آدم به این فکر می­افتد که اگر قرار است به تماشای یک فیلمفارسی بنشیند، بهتر است به همان فیلمفارسی­های مشهور قدیمی رجوع کند که بیش از اندازه بدنام شده­اند و همتایان­ خوش رنگ و لعاب­شان در روزگار کنونی، از نظر بی­منطقی در نوع روایت و ضعف شدید در ساختار و محتوا دست آن­ها را هم از پشت بسته­اند.

 

      ***سانس چهارم: فرار از داستان و ریتم

      در بخش ویدئو- سینما (مسابقۀ فیلم­های ویدئویی بلند) در سالن شمارۀ یک فیلم راز مهتاب ساختۀ سعید ابراهیمی­فر نشان داده شد که ­ریتم کند و گاه عذاب آور اثر در بیشتر فصل­ها و نیز پرهیز بیهوده از داستان­گویی سبب شده که تحمل دیدن فیلم برای بیننده­ای که در جشنوارۀ امسال با فیلم­های زیادی این دست روبه­رو است، مشکل شود. متاسفانه فیلم­سازان ما در پاسخ به انتقادها و ایرادهای وارد شده به آثارشان در زمینۀ ریتم با این برداشت نادرست و سطحی که به دنبال ساخت فیلم­های حادثه­ای نبوده­اند، سعی می­کنند صورت مساله را پاک کنند. متاسفانه این تلقی اشتباه را امسال در چند نشست مطبوعاتی از سوی فیلم­سازان­مان دیده­ایم. در سالن شمارۀ دو نیز بازی مهرۀ سفید به کارگردانی حسن لفافیان به نمایش در آمد که وضعیتی بهتر از راز مهتاب نداشت!

 

      *** سانس پنجم/ پوسته: رویکردی به سینمای جاده­ای

      مصطفی آل احمد در فیلم پوسته که در بخش نگاه نو (مسابقۀ فیلم­های اول و دوم) در سانس پایانی روز هفتم در سالن شمارۀ یک به نمایش در آمد، نگاهی به مولفه­های سینمای جاده­ای دهۀ شصت و هفتاد میلادی سینمای آمریکا داشته و سعی کرده آن را با فضایی ایرانی تلطیف و بومی کند. حمید فرخ­نژاد در نقش سعید اردشیر با آن نگاه­های تلخ خود و رعایت جزییات به­ظاهر کم­اهمیت در بازی­اش فضای سرد مورد پسند فیلم­ساز را به مخاطب منتقل می­کند. همراهی اجباری او با عزیز (محمود فلاحی) پیرو همان قاعده­های نانوشتۀ بیشتر فیلم­های سینمای جاده­ای است؛ قهرمان داستان با یک تبهکار خطرناک همراه و درگیر می­شود و درام اثر بر همین پایه پیش می­­رود. اما حضور مرموز آن دختر جوان (الناز شاکردوست) و پدر به ظاهر نابینایش به عنوان وصله­ای ناچسب بر پیکرۀ فیلم خودنمایی می­کند و کارکرد چندانی بر روند حرکت داستان ندارد. دیدن دوباره اتفاق­هایی که یکبار به تماشای­شان نشسته­ایم، در قالب فلاش­بک­های کوتاه با کنتراست نور آبی هیچ کارکردی ندارد و بار دیگر بر عدم استفادۀ درست فیلم­های ایرانی از تمهید فلاش­بک در روایت مهر تاییدی می­زند. ضمن آن­که پایان تلخ داستان، مرگ قهرمان، حاصل مستقیم روند رویدادهای فیلم نیست و انگیزۀ عزیز برای کشتن سعید در ابهام باقی می­ماند. با این وجود ریسک مصطفی آل احمد برای ساخت اثری جاده­ای/ حادثه­ای بدون فرو رفتن در دامان کلیشه­های مرسوم جای تقدیر و تحسین دارد. شاید اگر آل احمد اندکی در پرداخت جزییات در فرم و محتوا کارش دقت و حوصلۀ بیشتری صرف می­کرد، اکنون با اثری به­مراتب بهتر روبه­رو بودیم.

      روز هشتم جشنواره در سینمای رسانه­ها در حالی به دلیل همزمانی برگزاری­اش با روز جمعه سانس اول از ساعت 13 آغاز ­شد. با اعلام مسؤولان جشنواره سانس اول که به نمایش فیلم شبانه­روز (کیوان علی­محمدی و امید بنکدار) اختصاص داده شده بود، با نیم ساعت تاخیر کار خود را شروع کرد. فیلم­های دیگر به نمایش در آمده در این روز به ترتیب زیر بودند: در ساعت 15:45 (سانس دوم) فیلم کودک و نقاش، ساختۀ مسعود نقاش زاده به نمایش درآمد. فیلم که حال و هوای داستانی­اش با اثر تحسین شدۀ محمدحسین لطیفی- روز سوم- شباهت­های زیادی دارد، در سینمای کودک تعریف می­شود و به مددفیلمنامۀ کلاسیک محمدرضا گوهری و نقاش زاده داستانش را نسبتا نرم و روان تعریف می­کند. اما جزییات فیلمنامه و بازی نچسب بازیگران فیلم و ضعف­های اجرایی فیلم که به برخی کمبودها در تامین امکانات لازم بازمی­گردد، فیلم را تا مرز یک اثر پیش پا افتاده تنزل داده است و بعید است که بتواند به موفقیت بزرگی در جشنواره، چه در نزد منتقدان و چه در نظر هیات داوران، دست پیدا کند. در بخش ویدئو-سینما (مسابقۀ فیلم­های ویدئویی بلند) فیلمی از منتقد سابق سینما و فیلم­ساز شناختۀ شدۀ دو دهۀ اخیرمان، سیامک شایقی، با نام نخلستان صابر در سالن شمارۀ یک و در ساعت 18:45 به نمایش در آمد که خسرو نقیبی، همکار مطبوعاتی­مان، فیلمنامۀ این تله فیلم را نوشته است. فیلم که داستان آشنای بازگشت و کنکاش در گذشته را روایت می­کند از حد و اندازه­های معمول تله­فیلم­ها فراتر نمی­رود و سعی می­کند داستانش را با ریتمی قابل قبول روایت کند و در اجرا و پرداخت سکانس­ها نیز از شلختگی­های معمول پرهیز کند. آبی گاهی آسمان از ساخته­های ویدئویی پرند زاهدی، بازیگر سابق و فیلم­ساز کنونی، نیز تِم محتوایی­اش با اثر سیامک شایقی نزدیکی دارد. فیلم که در سالن شمارۀ دو سینما فلسطین به نمایش در آمد، با استقبال کم­تری در مقایسه با نخلستان صابر روبه­رو شد. اما در سانس پایانی دو فیلم در بخش نگاه نو به نمایش در آمد؛ آن­سوی رودخانه (عباس احمدی مطلق) که تغییر فاحش رویکرد فیلم­سازش از یک اثر کمدی عامه­پسند به یک فیلم جمع و جور و شخصی است. و در مقابل خروس جنگی، ساختۀ مسعود اطیابی، هم در سالن شمارۀ دو سینما فلسطین به نمایش در آمد که پس از ساخت فیلم جدی و سرد مصائب دوشیزه، تمایل کارگردانش را برای ساخت اثری گرم و کمیک به نمایش می­گذارد.

      *** شبانه­روز:  گم شدن محتوا در هیاهوی فرم

    پس از ساخت چند فیلم کوتاه موفق و نیز ساخت فیلم شبانه، که به دلیل فرم­گرایی­های خاص دو کارگردانش، کیوان علی­محمدی و امید بنکدار، حتی به مذاق بسیاری از مخاطبان خاص سینما نیز خوش نیامد، این دو فیلم­ساز فیلم شبانه­روز را با ساختاری مدرن و با در اختیار گرفتن فضاهای سینمایی مورد علاقه­شان روانۀ جشنوارۀ امسال کرده­اند. پیرو جریان مرسوم در سینمای مدرن این روزهای دنیا که به­طور معمول چند روایت را به­طور همزمان در یک فیلم به تصویر می­کشد و در پایان این داستانک­ها به نوعی با یکدیگر تلاقی پیدا می­کنند، بنکدار و علی­محمدی قالبی مشابه را برای دومین فیلم بلند سینمایی­شان در نظر گرفته­اند؛ شیوۀ روایی آشنایی که در دو سال گذشته هم چند نمونه­اش را در سینمای خودمان دیده­ایم. بنکدار و علی­محمدی در این فیلم بیشتر از آن­که فرم را در خدمت محتوا قرار دهند و بتوانند چهار داستان معمولی و تکراری خود را با زبانی تازه و جذاب روایت کنند، محتوا را در خدمت فرم­گرایی دلخواه خود که گاه تا مرز افراط نیز پیش می­رود، در می­­آورند. و درست از همین جا مشکل اساسی فیلم پدید آمده است؛ یعنی نبود انسجام لازم در جزییات روایت­هایی که دنبال می­کنیم و نیز عدم هم­خوانی بیشترشان با نوع دکوپاژها و جنس میزانسن­های کارگردانان فیلم. داستان فوژان (مهناز افشار) یکی از همین روایت هاست. مثلث عشقی میان او و پسرعمه­اش (فرزان) و بابک (حمیدرضا پگاه) از حد و اندازه­های ملودرام­های پیش پا افتاده فراتر نمی­رود و هیچ یک از این سه شخصیت دارای عمق و پیچیدگی و یا نقطه ضعف شخصیتی نیستند. فرزان همان جوان عاشق­پیشۀ داستان­های عشقی است و بابک هم که به اندازۀ او در عشق­اش نسبت به فوژان قدرت ندارد، در فصل­های پایانی و روی آن تپۀ مشرف به شهر که هر سه بر آن حاضر می­شوند، عرصه را برای آن دو خالی می­کند که در همین چند ماه باقی­مانده از عمر فوژان که به سرطان مبتلاست، با هم خوش باشند. سکانس فرار فوژان از آرایشگاه و تعقیب­اش توسط بابک و فیلم­بردار مراسم عروسی (که ایده­ای نچسب است) به عنوان فصلی کلیدی در این روایت آن حس و حال لازم را ندارد. نقش­آفرینی سه بازیگر اصلی این روایت هم به­دلیل محدودیت زمانی به مجالی برای عرض اندام این هنرپیشگان بر روی پرده تبدیل نمی­شود. در روایت مرجان (نیکی کریمی) تا پایان نمی­فهمیم که تکلیف­مان با این کاراکتر چیست؟ بازگشت فرهاد (شاهرخ فروتنیان)، همسر سابقش، جز ارائۀ مشتی اطلاعات نه چندان مهم کارکرد دیگری ندارد و رابطۀ عاشقانۀ او با فرخ فروزش (پارسا پیروزفر) که به مقدار قابل ملاحظه­ای مشاعره و معاشقۀ لوس و نچسب خلاصه شده، چیز تازه­ای به پیکرۀ نحیف این داستانک وارد نمی­کند. مرجان در برزخ وضعیت خود و مادر بیمارش هیچ کنش هدفمندی از خود بروز نمی­دهد. شاید تنها بازی گرم و گیرای پارسا پیروزفر است که تحمل فصل­های این داستانک را آسان­تر کرده است. در سوی دیگر تا نیمه­های فیلم داستان یک شاهزادۀ قجری را به نام تاج­السلطنه (مهتاب کرامتی) و رابطه­اش با سلیمان (محمدرضا فروتن) دنبال می­کنیم که در خلال کلی تصویر سیاه و سفید و دیالوگ­های ثقیل و سنگین (که فروتن آن­ها را به بدترین شکل ممکن ادا می­کند) چیزی زیادی دستگیرمان نمی­شود و تازه پس از یک ساعت می­فهمیم که رو دست خورده­ایم و همانند دو فیلم وقتی همه خوابیم و صندلی خالی در حال تماشای یک فیلم بوده­ایم که در دنیای پشت صحنه­اش شهرام منزلت (محمدرضا فروتن) به نوعی دلبستۀ حورا (مهتاب کرامتی) است که همسرش همان فرخ فروزش است که به او خیانت کرده و با مرجان ازدواج کرده است. اما این مثلث عشقی نه چندان تازه پس از گذشت دو سوم از زمان فیلم و در موقعیتی که تماشاگر دیگر ارتباط نزدیکش را با فیلم و اتفاق­های دراماتیک آن از دست داده آشکار می­شود و مجالی برای پدید آمدن یک بستر دراماتیک لازم (بی­آن­که فرم­گرایی جالب توجه کارگردانان اثر خدشه­دار شود) فراهم نمی­شود و این دو روایت در هم تنیده شده با پایانی باز رها می­شوند. اما شاید بهترین روایت فیلم مربوط به آن استاد نقاش باشد که فیلم­سازان ادعا می­کنند برداشتی از زندگی استاد سیاوش کسرایی است. در این قسمت تصویرهای سیاه و سفید فیلم و جامپ­کات­های بی­نظیر فیلم که در روایت­های دیگر نیز تاثیر مثبتی بر صحنه­ها دارند، با فضای سرد زندگی استاد هم­خوانی غریبی دارد. البته سکانس­های مربوط به پیش از مرگ همسر استاد کارکرد چندانی در این روایت ندارند و حتی داده­هایی را هم به تماشاگر منتقل نمی­کنند و ما به­آسانی می­توانستیم این روایت را از لحظۀ ورود آن دختر فراری شهرستانی (نگار جواهریان) به زندگی استاد شروع کنیم. با این وجود عشق ناکام استاد و آن دختر و تاثیری که استاد بر زندگی او می­گذارد، در آن سکانس معرکۀ ایستگاه قطار تاثیر کوبنده­اش را بر مخاطب می­گذارد و تازه در پایان فیلم است که می­فهمیم این روایت نیز فیلمنامه­ای بوده که از زندگی حقیقی استاد و آن دختر اقتباس شده است و البته این پرسش در ذهن مخاطب به­وجود می­آید که چرا تنها بین روایت فوژان با آن سه داستان دیگر رابطه­ای وجود ندارد. و البته خیلی دشوار است که آن سکانس داخل رستوران را که فوژان در لباس عروسی با رها (خاطره اسدی) و دکتر سیما (لادن طباطبایی) بر سر یک میز نشسته­اند و در کنار آن­ها شهرام و حورا نیز پشت یک میز دیگر هستند، به عنوان رابطه­ای میان این دو روایت قلمداد کنیم؛ بلکه این تلاقی داستانی بیشتر برخوردهای اتفاقی را در این قالب روایت­ها تداعی می­کند. حامد بهداد در زیر آن گریم سنگین خیلی خوب جا افتاده و نگار جواهریان هم مثل همیشه در برابر دوربین خوب و دلنشین و راحت است و البته آرزو صمدی هم در همان چند پلان حضورش در نقش نگار (دختر استاد) حضور قدرتمندی دارد. اما فیلم از منظر فرم و استفاده از زبان نوآوری­های مرسوم در سینمای روز دنیا موفق است و از تسلط علی­محمدی و بنکدار بر زیر و بم تصویری صحنه­های فیلم­شان حکایت دارند. تنها این حسرت برای بیننده باقی می­ماند که ای کاش این فرم­گرایی هدفمند و بدون آشفتگی­های معمول فدای داستان­هایی نمی­شد که هیچ یک به عمق نرفته­اند و در حد روایت­هایی ساده باقی مانده­اند. باز هم منتظر تجربۀ تازۀ این دو فیلم­ساز جوان و کاربلد می­نشینیم و امیدواریم که این­بار در سومین اثرشان مرز میان فرم و محتوا مشخص باشد و یکی فدای دیگری نشود.

 

      ***حاشیه­های روزهای هفتم و هشتم:

      پس از اتفاق­های رخ داده در نشست پرسش و پاسخ فیلم می­زاک، با سفارش­های مسؤولان برگزاری جلسه­های مطبوعاتی دیگر فضای این نشست­ها کم­تر از آن حالت دیکته شده و قالبی خارج می­شود والبته به­طور معمول متاسفانه بیشتر پرسش­هایی هم که مطرح می­شوند، از بار محتوایی چندانی بهره­مند نیستند. با این وجود در نشست­های دو فیلم چهره­ به چهره و امشب، شب مهتابه بیشتر سوال­ها انتقادهای اساسی به کیفیت نازل این دو اثر بود. در نشست مطبوعاتی فیلم صندلی خالی سامان استرکی از فرم­گرایی­ها و شیطنت­های جذابش در روایت به شدت دفاع کرد و آن را همانند بادبادکی دانست که نخ آن را بلند گرفته تا همگان ببینند! و در نشست پرسش و پاسخ فیلم شبانه­روز دو کارگردان فیلم مجال چندانی برای دیگر عوامل شرکت کننده در نشست باقی نگذاشتند و خود در مورد کیفیت کارشان صحبت کردند و به سوال­ها پاسخ دادند.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:40 |

 

صدای پای فیلمنامه...؟!

گزارش روز ششم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان رسانه­ها

 

    

      روز ششم جشنواره از این نظر مهم بود که اولین روز بخش مسابقۀ سینمای ایران (سودای سیمرغ) آغاز می­شد و در کنار این بخش فیلم­های بخش نگاه ­نو (مسابقۀ فیلم­های اول و دوم) و بخش ویدئو-سینما (مسابقۀ فیلم­های ویدئویی بلند) نیز به نمایش درمی­آمدند. در حقیقت می­توان گفت موتور جشنوارۀ امسال از روزهای میانی­اش به­طور رسمی روشن شد.

 

      *** سانس اول/ زمانی برای دوست داشتن: زمانی برای تغییر سینمای کانونی

      ابراهیم فروزش نامی آشنا و پیشکسوت در زمینۀ سینمای کودک است که سال گذشته نیز در جریان جشنوارۀ فجر با فیلم هامون و دریا شرکت کرد که به­دلیل فضای نه­چندان تازه­اش مورد استقبال قرار نگرفت. امسال نیز او فیلم زمانی برای دوست داشتن را به عنوان اولین فیلم به نمایش در آمده در سینمای رسانه­ها در بخش مسابقۀ سینمای ایران داشت که باز هم نتوانست در میان منتقدان و نویسندگان جایگاه مناسبی برای خود دست و پا کند. فیلم که به زندگی یک پسربچۀ معلول (علی شادمان) و رابطه­اش با افراد خانواده­ می­پردازد، در حال و هوای همان آثار تولیدی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان طبقه­بندی می­شود و فروزش همانند همیشه از بازیگر کودک فیلمش بازی طبیعی و خوبی گرفته است. اما مشکل اینست که در زمینۀ سینمای فراموش شدۀ کودک، فیلم چیز تازه­ای در چنته ندارد و همان نگاه ساده و معصومانه­ای را دارد که نمونه­های بهترش را درآثار تولیدی کانون در سال­های رونق­اش (دهۀ پنجاه تا سال­های پایانی دهۀ شصت) می­دیدیم. شاید برای زنده کردن دوبارۀ سینمای کودک که با وضعیت موجود امید چندانی به­اش نیست، بد نباشد که در نوع نگاه­مان به این ژانر دوست داشتنی تغییری جدی و اساسی ایجاد کنیم و به مولفه­های تثبیت شده دل خوش نکنیم.

 

 

       ***سانس دوم/ صداها: پس هنوز هم می­توان فیلمنامه نوشت؟!

       فرزاد موتمن با صداها خاطرۀ تلخ جعبۀ موسیقی را در ذهن بسیاری از مخاطبانش پاک کرد. فیلم از آن دسته آثاری است که با وجود برخی ضعف­ها به دل می­نشیند و آدم را با خود همراه می­کند. بخش مهمی از این همذات­پنداری میان تماشاگر و فیلم به فیلمنامۀ نسبتا قابل قبول سعید عقیقی بازمی­گردد که سوای ساختارشکنی قابل­توجه­اش، در بین تمام آثار به نمایش در آمده در جشنوارۀ امسال قدر عنصر مهم دیالوگ­نویسی را در فیلمنامه دانسته و به در آمدن فضای هر صحنۀ فیلم کمک بزرگی کرده است. فیلمنامه به سبک و سیاق اثر درخشان کریستوفر نولان (ممنتو) روایت­اش را از پایان به آغاز تعریف می­کند؛ با این تفاوت که در آن­جا ما با یک داستان سر و کار داشتیم، اما در فیلمِ موتمن سه روایت به طور موازی و با این قالب تعریف می­شود و همین کارِ عقیقی را به عنوان فیلمنامه­نویس اثر دشوار کرده است. در حقیقت مشکل بزرگ فیلمنامۀ صداها در این است که هیچ یک از این سه روایت تا پایان ارتباطی منطقی بین­شان ایجاد نمی­شود و اگر آن واقعۀ قتل را به عنوان اتفاق مرکزی فیلم در نظر بگیریم، فیلمنامه نویس و کارگردان هیچ پیوندی بین دو روایت دیگر با داستان اصلی برقرار نکرده­اند.

       عنوان­بندی آغازین فیلمِ صداها متفاوت است؛ اما چندان به دل نمی­نشیند. به­جای آن فیلم آغاز کوبنده­ای دارد. فصل بلند افتتاحیۀ صداها از منظر پرداخت میزانسن­های موتمن، دیالوگ­های فیلمنامۀ عقیقی و بازی درخشان رویا نونهالی بی­عیب و نقص به­نظر می­رسد و گریبان تماشاگر را می­گیرد و او را به داخل فیلم پرتاب می­کند. اما جدا از این روایت، دو داستان موازی دیگر نه در اجرا و نه در فیلمنامه به پای روایت اصلی نمی­رسند. داستان آن گویندۀ برنامه­های رادیویی و تیزرهای تلویزیونی (میکاییل شهرستانی) و همسرش (نازنین فراهانی) که از هم جدا شده­اند، بیش از اندازه منفعل است و گوش دادن مرد به صدای همسایه­های طبقه­های دیگر آپارتمان هم کارکردی ندارد. این اپیزود (اگر هر داستان را به صورت مستقل فرض کنیم و یک اپیزود در نظر بگیریم) تنها یک بازی خوب از نازنین فراهانی دارد که جنس بازی­اش انگِ چنین نقش­هایی است. در روایت مربوط به شیرین (پگاه آهنگرانی) و نگار (طناز طباطبایی) وضعیت کمی بهتر است. کاراکتر نگار به مدد دیالوگ­های خوبی که برایش نوشته شده استخوان­دار و جذاب از کار در آمده و بازی طباطبایی هم به درآمدن این نقش کمک کرده، می­تواند یکی از امیدهای کسب سیمرغ بلورین در نقش مکمل باشد. در سوی مقابل مشکل کاراکتر شیرین با مادرش (شهین نجف­زاده) هم از حد و اندازه­های همان بیانیه­های تلویزیونی سریال­نما در مورد شکاف نسل­ها فراتر نمی­رود و حتی دیالوگ­نویسی عقیقی هم در این­جا به­کار نیامده است. اما در روایت اصلی همه چیز سر جای خودش است. در این فصل از فیلم کار موتمن به عنوان کارگردان نمود بیشتری دارد و سر و شکل فیلمنامۀ عقیقی هم به ­گونه­ای است که انگار خودِ فیلمنامه­نویس هم این روایت را بیش از دو داستان دیگر دوست داشته است. رویا نونهالی در نقش رویا مثل همیشه عالی است؛ آرامش او در برابر رضا (رضا کیانیان) با آن لبخندهای مرموز همیشگی­اش با جنس بازی­اش در فصل افتتاحیه و آن نگاه­های نگران و چهرۀ خسته زمین تا آسمان تفاوت دارد. رضا کیانیان مثل همیشه در مواجهه با نقش­اش خوب و راحت است و بازی­اش در بیشتر لحظه­ها به دل می­نشیند و آتیلا پسیانی هم چهرۀ یک مرد زخمی به تهِ خط رسیده را خوب ترسیم کرده و سایه­اش بر رابطۀ تازه شکل گرفته میان رویا و رضا برای تماشاگر ملموس است. این بخش از روایت فیلم آن قدر خوب است که آدم دلش می­خواست عقیقی و موتمن همین روایت را با شکل دلخواه و مورد نظرشان تعریف می­کردند و به سراغ دو داستان دیگر نمی­رفتند. با توجه به این­که فیلم به شکلی وارونه روایت می­شود، می­توانست در هر سکانس دیگری به ­پایان برسد. اما به نظر می­رسد پایان کنونی صداها که در روایت اصلی رُخ می­دهد (جایی که رویا کیک بریده شدۀ عروسی­اش را رها می­کند و به­دنبال رضا می­رود) در جای مناسب­اش اتفاق افتاده است. صداها در ژانر خودش فیلم جمع و جور و شریفی است که با وجود انتخاب قالب روایی متفاوت تلاش نمی­کند در پسِ نقاب یک روایت مدرن از عنصر درام غافل شود؛ نکته­ای که متاسفانه در بسیاری از فیلم­های امسال شاهد بوده­ایم و سازندگان­شان در پاسخ به انتقادها به این دستاویز متوسل شده­اند.

 

      *** سانس سوم/ حیران: عشق و عاشقی پر سوز و گدازِ خوش رنگ و لعاب

      شاید بد نباشد در همین ابتدا از خوبی نخستین تجربۀ سینمایی شالیزۀ عارف­پور بگوییم که بعد به منفی­نگری متهم نشویم. حیران داستانش را خوب و روان تعریف می­کند و در مقایسه با دیگر فیلم­های روشنفکرنمای آزار دهنده و پُرمدعای این چند سال اخیر، اثری است که آدم را خسته نمی­کند. حیران با این­که مولفه­های گیشه­پسند ندارد، اما این قابلیت را دارد که در اکران با تماشاگرانش ارتباط برقرار کند و در گیشه گلیم خود را از آب بیرون بکشد. اما مشکل! ایراد فیلم در این است که روایتی را انتخاب کرده که پیش از این بارها و بارها دیده و شنیده­ایم و در تعریف خط روایی­اش تلاش نکرده به نوآوری روی بیاورد و جزییات داستانی­اش نیز با ضعف­هایی روبه­روست. عشق میان ماهی (باران کوثری) و حیران (مهرداد صدیقیان) خیلی زود شکل می­گیرد و فیلم سعی می­کند بی­درنگ به اصل مطلب بپردازد. اما فضایی که عارف­پور در یک سوم ابتدایی­اش ترسیم می­کند، غیرمنطقی و دور از باور است. خانوادۀ روستایی ماهی در برابر عشق ممنوع دخترشان نسبت به یک پسر افغانی بیش از اندازه روشنفکر هستند و گویی با یک ماجرای عاشقانه هستیم که می­توانست در دلِ یک کلان شهر بگذرد، بی­آن­که تفاوتی اساسی در اصل موضوع به­وجود بیاید! با این­که نغمه ثمینی (نامی بزرگ در عرصۀ ادبیات نمایشی ده سال اخیر ما) به عارف پور در نوشتن فیلمنامه کمک کرده، اما گویی فیلمنامه­نویسان شناخت درستی از فرهنگ بومی آن منطقۀ جغرافیایی نداشته­اند و عارف­پور برای پُر کردن این خلا به گرفتن نماهایی خوش­منظره و دل­فریب روی آورده است که جز وجه کارت­پستالی­اش کارکرد دیگری ندارد. کافیست به برخورد منفعلانۀ پدربزرگ (مرحوم خسرو شکیبایی) با ماهی نگاهی دوباره بیندازیم یا واکنش کلیشه­ای و سطحی عباس (فرهاد اصلانی) نسبت به عشق غیرمتعارف دخترش به حیران را در نظر بگیریم که پس از فرار ماهی به تهران برای یافتن حیران فیلمنامه­نویسان برای آن­که بتوانند با خیالی آسوده ادامۀ داستان­شان را در شهر روایت کنند، به بهانۀ این­که پدر آن دو را طرد کرده، او و دیگر افراد خانواده را از گردونۀ مناسبات داستانی فیلم بیرون می­کشند تا در زمان مورد نیاز دوباره آن­ها را وارد قصه کنند. نریشن­های ماهی که (بیشتر صدای ذهنی اوست)در لابلای فصل­ها و به اقتضای حال و هوای آن­ها بر روی تصویرها گنجانده شده است؛ نمونه­اش فصل پایانی که فیلم پس از برخورد شبه­بالیوودی ماهی و حیران با نریشن ماهی سرهم بندی می­شود و نمی­تواند تلخی مورد نظر کارگردان را به کامِ مخاطبش منتقل کند. اتفاق­های فیلم به­گونه­ای طراحی شده که کارگردان می­خواسته وجه واقع­گرایانه­شان برای تماشاگر نمود زیادی داشته باشد و تنها همین مزیت است که روند این موقعیت­های دراماتیک را از اتفاق­های مرسوم در داستان­های اخلاقگرایانۀ پاورقی­­ها و فیلمفارسی­های آشنا جدا می­کند؛ در غیر این­صورت فیلم از دید حجم اتفاق­هایش و نیز عدم توجه کارگردان برای تمرکز بیشتر در جزییات این موقعیت­ها تفاوت چندانی با آن قبیل داستان­ها ندارد. کافیست یکبار دیگر اتفاق­های موجود در خط روایی حیران را در ذهن مرور کنیم تا به درستی این ادعا برسیم. باران کوثری دیگر به آن مرحله از پختگی در بازی­اش رسیده که سادگی و دردمندی کاراکتر ماهی را به مخاطبش منتقل کند و مهرداد صدیقیان هم گزیده کاری­اش نشان داده که هدفش در سینما برخلاف هم سن و سال­هایش چیز دیگری است. کاراکتر حیران در فیلمنامه پرداخت خوبی ندارد، اما صدیقیان موفق شده به این نقش جلوه ببخشد و جایگاه او را در نظر بیننده تا حد و اندازه­های کاراکتر ماهی ارتقا دهد؛ با این وجود کاستی­های فراوانی در گویش و لهجۀ او به چشم می­خورد.

 

      ***سانس چهارم/ آب و آینه: مرثیه­ای برای از دست رفتن ریتم

      قرار است تا پایان جشنواره در سالن منتقدان و نویسندگان رسانه­ها در سانس چهارم هر روز دو فیلم ویدئویی بلند در سالن شمارۀ یک و دو به نمایش دربیاید. سالن یک فیلم عروس برفی، تله فیلمی از سیروس الوند، را به نمایش گذاشت که با توجه به سابقۀ کارگردانش در مقایسه با فیلم آب و آینه (پوریا آذربایجانی) که در سالن شمارۀ دو اکران شد، تماشاگران بیشتری داشت. اما آب و آینه که نام بزرگی همچون کیومرث پوراحمد را به عنوان فیلمنامه­نویس و تهیه­کننده با خود به­همراه داشت، از آن فیلم­هایی است که با روایت یک داستان تک­خطی و ساده در دلِ یک روستا مشتری­های خاص خودش را دارد. فیلم داستان آموزگاری جوان به نام آبتین کارگر (بابک انصاری) است که به روستایی دور افتاده در کویر یزد می­آید و رابطۀ او با اهالی آن­جا درام اثر را پیش می­برد. تِم موضوعی فیلم بسیار آشناست. معلمی به روستا یا مکانی دورافتاده می­آید و با ورودش جان تازه­ای به آن­جا و مردمانش می­بخشد و خود نیز گرفتار عشقی می­شود و می­ماند. البته فیلم تفاوت­هایی با این قالب آشنا دارد؛ ولی شبیه به بسیاری از فیلم­های ساده و بی­تکلف عصر جمعۀ برنامه کودک تلویزیون است که سالیان سال می­دیدیم و خوش­مان می­آمد. نمونۀ سینمایی­اش را هم سال گذشته در همین جشنواره و با فیلم کتونی سفید (محمد ابراهیم معیری) دیده بودیم. پوریا آذربایجانی که دو سال پیش با فیلم خوش­ساخت روایت­های ناتمام در بیست و پنجمین جشنوارۀ فجر شرکت کرده بود، در این فیلمش نتوانسته در برابر صحنه­هایی بی­کنش بسیاری که شاهدشان هستیم، به ریتم یکدست و قابل قبولی دست پیدا کند. در حقیقت خیلی از سکانس­های فیلم به­آسانی قابل حذف هستند و در کنار کاراکتر آبتین نیز شخصیت­های مکمل جانداری که بتوانند تماشاگر را به فیلم نزدیک­تر کنند، به چشم نمی­خورد. کاراکتر حشمت و عشق او به آن دختر ارباب زاده و قهرمان­بازی­اش برای دزدیدن آن دختر یا ورود دختر جهانگرد آلمانی که پدرش ایرانی است، همه داستانک­هایی هستند که نمی­توانند به داستان بدون ریتم و یکنواخت اثر کمک کنند. تنها عشق نافرجام آبتین و ماه جهان (دختر کدخدا) است که کمی پایان فیلم را از آن حالت قابل پیش­بینی­اش خارج کرده است. با تمام ایرادهای موجود پوریا آذربایجانی ثابت کرده که می­تواند یکی از امیدهای آینده برای ورود به بدنۀ حرفه­ای سینمای ایران باشد و خودش خوب می­داند که برای ماندن در دنیای سینما آثاری در حد و اندازه­های آب و آینه نمی­تواند تکیه­گاه خوبی باشند.

 

      *** سانس پنجم/ زمزمۀ بودا: اندکی دیر است!

      مانا ساختۀ علیرضا رزازی فر در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین و در بخش نگاه نو (مسابقۀ فیلم­های اول و دوم) به نمایش در آمد و همزمان با آن زمزمۀ بودا، ساختۀ حسین قاسمی جامی، در سالن شمارۀ دو به نمایش در آمد. فیلم پیرو همان جریانی است که ابتدای دهۀ هشتاد شمسی و پس از حملۀ آمریکا به افغانستان دربارۀ مشکلات مردم افغانستان ساخته شد و پرچم­دارشان هم خانۀ فیلم مخملباف بود که بهترین فیلم­هاشان دربارۀ این قبیل موضوع­ها آثاری متوسط و نه چندان مهم بودند و به نظر می­رسد ساخت فیلمی همانند زمزمۀ بودا دیگر کمی دیر رُخ داده است.

         

       *** حاشیه­های روز ششم جشنواره:

      ** در حاشیۀ نشست پرسش و پاسخ فیلم صداها فرزاد موتمن فیلمش را یک پیشنهاد خواند؛ پیشنهادی شامل این موضوع که می­توان با امکانات محدود فیلم­هایی ساخت که تماشاگر هم داشته باشد. سعید عقیقی که بیشترین حجم پرسش­های جلسه در مورد فیلمنامه­ای بود که او نوشته، در دفاع از این اثر گفت این فیلمی است که می­خواهد به تماشاگر احترام بگذارد. منیژه حکمت، کارگردان شناخته شدۀ این سال­های سینمای ایران و یکی از سه تهیه­کنندۀ فیلم صداها، از بنیاد سینمایی فارابی به­خاطر عدم حمایتش از فیلم گلایه کرد و اظهار داشت که آقای شاه حسینی در زمان آغاز فیلمبرداری، این اثر متفاوت را وِتو کرد و با اشاره به این­که بسیاری از فیلم­های امسال بنیاد سینمایی فارابی، مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و یا ناجی هنر را به عنوان حامی اصلی در اختیار دارند، اظهار داشت که صداها فیلمی مستقل است که روی پای خودش ایستاده است.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:33 |

فیلمِ پرویز شهبازی و ... دیگر هیچ!

گزارش روز پنجم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان مطبوعات

 

      در حالی بخش بین­الملل جشنوارۀ فیلم فجر در روز پنجم برگزاری­اش به واپسین ساعت­های خود نزدیک می­شد که امسال نیز همانند چند سال گذشته این بخش در تمام زیرمجموعه­هایش با کمبود فیلم­های خوب و قابل تامل روبه­رو بود. عدم برنامه­ریزی درست برای ارزیابی و ردیابی کیفی فیلم­های مناسب خارجی در طول یک سال، نبود تعاملی جدی میان جشنوارۀ فجر با سایر جشنواره­های سینمایی در سرتاسر دنیا و نیز وجود برخی محدودیت­ها درگزینش آثار مهم یک سال سینمایی از علت­هایی است که بخش خارجی جشنوارۀ فجر را به یکی از بی­رونق­ترین رویدادهای این جشن بزرگ سینمایی تبدیل می­کند. در روز واپسین بخش بین­الملل تنها فیلمِ پرویز شهبازی بود که کنجکاوی همه را برای دیدن­اش برانگیخته بود و خیلی­ها در انتظار دیدن اثری در حد و اندازه­های شاهکار پیشین او، نفس عمیق، بودند. این در حالی بود که نام و محتوای فیلم­های دیگر این روز از برنامۀ نمایش سینمای رسانه­ها جایی برای شور و اشتیاق در مخاطب باقی نمی­گذاشت.

 

      *** سانس اول/ شیر: دومین اثر از یک تریلوژی روستایی

      سالن شمارۀ یک در بخش در جست­و­جوی حقیقت فیلم یتیم­خانه را از سینمای اسپانیا به نمایش در آورد که کارگردانش خوآن آنتونیو بایونا بود. فیلم که اتفاقا اثری دیدنی و قابل نقد و بررسی است و به گونه­ای در ژانر وحشت طبقه­بندی می­شود، جای گرفتن­اش در این بخش حاصل همان برداشت نادرست از تلفیق ژانر و حشت و سینمای ماورایی با گونۀ وطنی سینمای بی­ریشۀ معناگراست که چند سالی است این نوع تلقی مرز بندی­های سینمایی را در کشورمان به هم ریخته است.

      سمی کاپلان اوغلو را دیگر خوب می­شناسیم! سال گذشته چشم­مان به جمال فیلم اول اثرش (تخم مرغ) از یک تریلوژی در حال تکمیل روشن شد. فیلم که حاصل همان برداشت تقلیدی سینمای روشنفکرانه ترکیه از سینمای جشنواره­ای ما و یا آثار سینمایی ماندگار عباس کیارستمی و سهراب شهیدثالث بود، در کمال تعجب همگان سیمرغ بلورین را از آن خود کرد. او امسال دومین فیلم از سه­گانۀ خود را با نام شیر ساخته است، که در همان حال و هوای فیلم تخم مرغ می­گذرد و بار دیگر مشکلات و تنهایی روستانشین­های کشور ترکیه را در دلِ جامعۀ در حال پیشرفت این کشور و با زبانی ساده و البته با ریتمی آرام (و در برخی قسمت­هایش کند) به نمایش می­گذارد. شیر که در بخش جام جهان­نما شرکت کرده و با توجه به حال و هواش از امیدهای کسب سیمرغ به­شمار می­رود، همزمان با فیلم یتیم­خانه در سالن شمارۀ دو سینما فلسطین به روی پرده رفت.

 

      *** سانس دوم/ عیار 14: ماجرای نیمروز

      چهارمین اثر سینمایی پرویز شهبازی در حالی به طور همزمان از ساعت 13 در دو سالن سینما فلسطین به روی پرده رفت که از زمان جشنوارۀ بیست و یکم فجر تا امروز هنوز هم طعم شیرین دیدن فیلم ماندگار نفس عمیق را بر زبان­مان احساس می­کنیم. شهبازی برخلاف تجربۀ درخشان­اش در نفس عمیق این بار روایتی کلاسیک و داستان­گو را انتخاب کرده و البته تلاش­اش بر این بوده که در این­جا نیز از زبان خاص سینمایی­ خود که اتود اولیۀ آن را در مسافر جنوب و نجوا زده بود و البته نتیجه­اش را نگرفت و در نفس عمیق آن را تکمیل کرد، استفاده­ای درست و حسابی کند. با راه افتادن موتور فیلم، زمانی­که کم­کم زیر و بم داستانی­ اثر رو می­شود، این حس به­مان دست می­دهد که با یک وسترن مدرن روبه­رو هستیم که آدم­هایش در دلِ برف و فضای غریب فیلم برای بقا دست و پا می­زنند. فیلم ارجاعی آشکار به شاهکار فراموش نشدنی فرد زینه مان- ماجرای نیمروز/ صلوه ظهر- و دیگر وسترن­هایی از این دست است و حتی در جایی از همان ابتدای فیلم، شهبازی در یکی از دیالوگ­ها اشاره­ای تلویحی به این موضوع می­کند. منصور (کامبیز دیرباز) که زمانی به دلیل فروش طلاهای سرقتی به زندان افتاده، پس از پنج سال تحمل حبس آزاد می­شود و فرید (محمدرضا فروتن) که او را به ماموران لو داده از این پیشامد به هراس می­افتد. با وجود این­که این نوع خط داستانی آشنا به نظر می­رسد و حتی بدترین نمونه­هایش را در فیلمفارسی­های سخیف دهۀ پنجاه شاهد بودیم، اما شهبازی چندان درگیر پر رنگ کردن قصه­اش و افزودن مولفه­های جذاب سینمای داستان­گو نمی­شود و می­خواهد پیوندی بین خمیرمایۀ جذاب داستانی­اش و فضای سرد و بی­روح حاکم بر اثر برقرار کند. فرید یک شخصیت ملموس از کار در آمده و محمدرضا فروتن هم آن­قدر در این نقش جا افتاده و طبیعی است که می­توان ادعا کرد یکی از بهترین نقش­آفرینی­های خود را در این چند سال اخیر به نمایش گذاشته است. کافیست به جنس بازی­اش در سکانس طولانی طلافروشی در ابتدای فیلم توجه کنیم که پس از شنیدن خبر بازگشت منصور سعی می­کند جلوی مشتری­های خود آبروداری کند و خونسردی­اش را از دست ندهد. یا همین حس متناقض را جایی در پایان فیلم، زمانی که با معشوقه­اش- مینا (مینا ساداتی)- در ماشین گرفتار شده و برای رها یافتن از خطر مرگ تلاش می­کنند­، به خوبی به مخاطب انتقال می­دهد. کنش­ها و عملکرد رفتاری کاراکتر فرید درست چیده شده است. دست و پا زدن­اش برای رهایی از موقعیت پیش­آمده (مثل رفتن به کلانتری و مسجد، جمع و جور کردن طلاهای مغازه­ و قصد فروش آن­ها و تمام دارایی­اش) قابل قبول و منطقی است و در یک چارچوب رفتاری درست و هدفمند تعریف می­شود. در حقیقت شهبازی با هوشمندی سعی نکرده قامتی سینمایی و فراواقعی به تن شخصیت اصلی داستانش بپوشاند و او را آدمی آشنا و دمِ دست نشان داده که با وجود نداشتن مولفه­های لازم برای یک رسیدن به جایگاه یک قهرمان سینمایی (به­ویژه وقتی که فیلم ادای دینی به ژانر باشکوه وسترن است) به دل­مان می­نشیند و یک جورهایی نگران­اش هم می­شویم. مرموز بودن منصور هم خوب از کار در آمده و کامبیز دیرباز با آن عینک آفتابی سیاه و آن پالتوی بلند که هیبت­اش را دوچندان کرده، به این نقش نشسته است. و کاراکتر احسان (پوریا پورسرخ) هم به عنوان کاتالیزوری در رابطۀ میان منصور و فرید نقشی قابل قبول پیدا می­کند؛ هر چند که در مقایسه با آن دو کاراکتر مجال چندانی برای عرض­اندام ندارد و پوریا پورسرخ هم نتوانسته کمک بزرگی برای بهتر شدن این نقش باشد. کاراکتر مینا هم در این میان بیش از اندازه سردرگم است و لیلا (مهشید افشارزاده) هم بود و نبودش برای پیشبرد روند فیلمنامه فرقی نمی­کند. خوبی ساختار فیلمنامۀ عیار14 این است که مسیر داستانی­اش با سکته­های روایی کمی روبه­روست و اگر شهبازی از قالبی کاملا کلاسیک برای روایتش استفاده می­کرد و در جزییات گرفتار شکست زمانی نمی­شد، الآن با فیلمنامه­ای بی­عیب و نقصی روبه­رو بودیم. در دو سکانس از یک سوم ابتدایی فیلم، شهبازی خواسته با زمان شیطنت­هایی کند؛ یکی جایی است که خبر می­آورند منصور بازگشته و سپس پروسۀ رسیدن­اش را به این شهر کوچک می­بینیم و دیگر جایی است که حجت (شاگرد خردسال مغازۀ کبابی) برای فرید ماجرای آمدن منصور را به کبابی تعریف می­کند. اگر شهبازی این ایده را در طول داستان­اش بسط می­داد، تمهیدی جالب به نظر می­رسید. اما در این­جا در حد یک شیطنت در روایت (که بیشتر هم به فلاش بک نزدیک است) باقی می­ماند. ضمن آن­که فلاش­بک­های سیاه و سفیدی که از چشم فرید و در لحظۀ دستگیری منصور می­بینیم، بی­کارکرد و غیرضروری به نظر می­رسد و حس صحنه­ها را از بین برده است. اما نکته­ای که کمی به پیکرۀ فیلمنامه ضربه می­زند، سکانسی است که پیش از عنوان بندی ابتدای فیلم مشاهده می­کنیم؛ جسدی را بر پشت یک وانت می­بینیم که عکس فرید روی آن است و کارگردان با این تمهید در مورد مرگ شخصیت اصلی فیلمش به ما پیش فرضی می­دهد. با این وجود با شناختی که تماشاگر از شهبازی دارد این اجازه را به خودش می­دهد که در ذهن­اش چنین نشانه­ای را به­عنوان یک برگ برنده و دستاویزی برای رو دست خوردن از سوی فیلم­ساز نیز تلقی کند. اما زمانی که در یک سوم پایانی کم­کم انگیزۀ منصور رو می­شود (این­که خیال انتقام ندارد) و حتی جایی در اواخر فیلم که او به احسان می­گوید سر زدن­های مکررش به طلافروشی جهت خرید گوشواره­ای برای دخترش بوده، دیگر پایان فیلم برای ما قابل پیش­بینی است و احتمال رو دست زدن شهبازی به تماشاگرش از بین می­رود. پرویز شهبازی چند جا از آن تک ایده­های ناب خود را هم استفاده کرده است. یکی جایی است که آن جوان به قصد خرید تکه­ای از یک سِتِ جواهر برای نامزدش دو بار به نزد فرید می­آید (آن جا که می­گوید صبر آمده ایده­اش معرکه بود) و آخر سر هم در جریان همین کشمکش­های خانوادگی سر از کلانتری در می­آورد و یا می­توان به سکانسی اشاره کرد که در آن پیرزن برای فروش روکش طلای دندانش به مغازۀ فرید می­آید. استفاده از نماهای نقطه نظر در شب و از پشت پنجرۀ اتومبیل فرید و آن دیوارهای آبی­رنگ مسافرخانه هم ادای دین شهبازی بود به فیلم قبلی­اش و البته برای هواداران نفس عمیق بیشتر به یک نوع تجدید خاطره شبیه بود! عیار 14 را باید با خودش مقایسه کرد و با آثار این سال­های سینمای ایران. در این مقیاس جدیدترین فیلم پرویز شهبازی اثری جمع و جور و خوب است و در روزگاری که فیلم­های مدعی از گفتن یک داستان ساده عاجز هستند، تماشایش ارزش دارد. اگر ایرادهای جزیی موجود در فیلمنامه و اجرا، نمود کم­تری داشتند اکنون می­توانستیم ادعا کنیم که با یک فیلم مطرح و ماندگار روبه­رو هستیم. اما اگر بخواهیم آن را با نفس عمیق مقایسه کنیم (که مقایسۀ چندان درستی هم نیست) باید گفت فاصله­های عمیقی میان این دو اثر شهبازی وجود دارد.

 

      *** سانس سوم: زمانی برای از دست رفتن انگیزه!

      در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) فیلم سرداران جنگ از کشور چین در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین به نمایش در آمد که داستانش در قرن نوزدهم می­گذرد و جت لی، هنرپیشۀ فیلم­های رزمی یک دهۀ اخیر، را در مقام بازیگر نقش اصلی دارد. فیلم پیرو همان مولفه­های آشنای سینمای حماسی و رزمی شرق آسیاست که این روزها مشتری پر و پا قرص خود را دارد. کارگردانان این اثر، پیتر چان و دان من یپ، تلاش­شان را برای ساخت فیلمی خرج کرده­اند که هم پیام ضد جنگ داشته باشد و هم صحنه­های نبردش چشم­نواز از کار دربیاید و هم به داستان­های میهن­پرستانۀ آن دیار وفادار باشد. نتیجۀ کار هم فیلمی متوسط است که نه در محتوا و نه در اجرا نکتۀ درخشانی را با خود به همراه ندارد و در نهایت یک فیلم سرگرم کننده است.

      همزمان با فیلم سرداران جنگ، اثری از سینمای کشورهای عربی (محصول مشترک فلسطین و تونس) با نام جشن تولد لیلا در سالن شمارۀ دو به نمایش در آمد و از آن استقبال چندانی هم نشد. زمانی که فیلم­هایی خنثی به بخش­های گوناگون جشنواره راه پیدا می­کنند، دیگر انگیزۀ زیادی در تماشاگران برای فیلم دیدن در هر سانس باقی نمی­ماند. این موضوع در روز پنجم جشنواره و در سالن­های نمایش فیلم سینما فلسطین که پس از اکران عیار 14 تا شب هنگام خالی از تماشاگر بودند و نیز در و سالن­های انتظار سوت و کور سینما فلسطین نمود زیادی پیدا کرد.

 

      ***سانس چهارم: آستریکس و اوبلیکس با طعم سانسور!

      آستریکس و اوبلیکس قهرمانان محبوب کمیک­استریپ­های دوران کودکی خیلی از ما هستند. چند سالی است که سینمای فرانسه به این قهرمانان ملی­اش روی خوشی نشان داده و فیلم­های پرفروشی را با حضور این دو شخصیت بامزه ساخته­اند که البته ارزش هنری چندانی نداشته­اند. آستریکس در المپیک که در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) شرکت کرده و در ساعت 19 روز پنجم در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین به روی پرده رفت، نیز از این قاعده مستثنی نیست. فیلم که گویا پرهزینه­ترین اثر تاریخ سینمای فرانسه است، جدا از آن­که ایرادهایی اساسی و فراوان در فیلمنامۀ آشفته­اش داشت و البته به مدد جلوه­های ویژۀ کامپیوتری­اش سعی کرده صحنه­های فانتزی­اش بامزه از کار در بیاید، از تیغ تیز سانسور جشنوارۀ فجر در امان نمانده و تا آن­جا که ظرفیت داشته صحنه­هایش قیچی شده­اند. در چنین شرایطی دیگر نباید از تماشاگری که می­تواند نسخۀ کامل این فیلم را تهیه کند، انتظار داشت که به تماشای یک فیلم مثله شده بنشیند که نسخۀ اصل­اش هم از دید سینمایی و هنری چیز زیادی در چنته ندارد. البته دیدن آلن دلون در نقش سزار، آن هم در اوان پیری، برای دوستداران این بازیگر بزرگ سینما خالی از لطف نبود.

      قطعیت مرگ، اثری از سینمای ژاپن، در بخش در جست­و­جوی حقیقت به نمایش در آمد که آن­هایی که فیلم را دیدند نگاه سازنده­اش (ماسایا کاکه­ئی) را نسبت به مقولۀ مرگ پسندیدند و در مقایسه با دیگر فیلم­های این بخش، آن را اثری قابل تامل ارزیابی کردند.

 

      *** سانس پنجم/ قتل عادلانه: غول­های کوچک

      در بخش جام جهان­نما فیلم قتل عادلانه از ساخته­های جان اَونت به نمایش در آمد که پیش از این، در چند ماه گذشته، بارها و بارها به آن پرداخته شده و با این­که دو غول دنیای بازیگری- رابرت دنیرو و آل پاچینو- را به عنوان ستارگانش در اختیار دارد، اما به اثری کم­رمق و کسل­کننده تبدیل شده که نمی­تواند انتظار دوستداران این دو هنرپیشۀ محبوب را برآورده کند. ضمن آن­که هر دو بازیگر- به­ویژه آل پاچینو- یکی از بدترین نقش­آفرینی­های کارنامۀ بازیگری­شان را انجام داده­اند. قتل عادلانه که در سالن شمارۀ یک به نمایش در آمد، با استقبال بسیار سرد منتقدان و نویسندگانی روبه­رو شد که فیلم را در خانه دیده بودند و نقدهای منفی­شان در نشریه­های تخصصی نشان می­داد که نتوانسته­اند با کار ارتباط برقرار کنند.

      در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های مستند) اثری از فرانسه با نام چامسکی و شرکا در سالن شمارۀ دو سینما اکران شد. این اثر به تاثیر تفکرات نوآم چامسکی، از مشهورترین اندیشمندان فرانسه و اروپا، بر جامعۀ غربی نگاهی انتقادی دارد.

  

      *** حاشیه­های روز پنجم:

      تقریبا روز بی­حاشیه­ای بود! تیزر اصلی جشنواره که همانند این سال­ها مزیّن به صدای استاد ابوالحسن تهامی است، با تاخیری چند روزه از برنامه­های پیش از آغاز نمایش فیلم سر در آورده است. تنها نکتۀ جالب توجه روز پنجم بیست و هفتمین جشنوارۀ بین­المللی فیلم فجر، عدم برگزاری نشست مطبوعاتی فیلم عیار 14 بود که پس از آمدن بسیاری از نویسندگان و خبرنگاران به سالن شمارۀ سه سینما فلسطین اعلام شد که کارگردان و عوامل فیلم در این جلسه شرکت نمی­کنند. از میان عوامل فیلم تنها کامبیز دیرباز در این جلسه حضور یافت که با برگزار نشدن نشست بلافاصله سالن را ترک کرد. از گوشه و کنار هم حرف و حدیث­هایی در مورد علت عدم حضور پرویز شهبازی به گوش می­رسید که نمی­شد به هیچ یک از آن­ها تکیه کرد و بیشتر رنگ و بوی شایعه را به خود گرفته بودند. برنامۀ نمایش فیلم­های مسابقۀ سینمای ایران و بخش­های جنبی در نیمۀ دوم جشنواره در سینما توزیع شد و آن فیلم­های ایرانی که به نمایش در آمده­اند، دیگر جایی در برنامه ندارند و این موضوع سبب ناراحتی آن­هایی شد که به هر دلیلی موفق به تماشای آثار بهرام بیضایی، تهمینه میلانی، رسول صدرعاملی، عبدالرضا کاهانی، ابوالحسن داوودی، حسینعلی فلاح لیالستانی و پرویز شهبازی نشده­اند.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:24 |

برآورده نشدن انتظارها

یادداشتی بر روز دوم جشنواره در سالن منتقدان و نویسندگان

 

     روز دوم در حالی آغاز شد که همه در سالن منتقدان منتظر جدیدترین تجربۀ سینمایی بهرام بیضایی بودند. با این وجود بر خلاف پیش­بینی­ها سالن شمارۀ یک که به همراه سالن دو برای نمایش فیلم در نظر گرفته شده بود، چندان هم شلوغ نبود و تا زمان آغاز نمایش فیلم تقریبا یک سوم سالن خالی از جمعیت بود. با این حال خیلی­ها در تب و تاب دیدن فیلم بیضایی بودند و می­شد گفت که موتور جشنوارۀ امسال از روز دوم و با نمایش وقتی همه خوابیم به طور رسمی روشن شده است.

      ***سانس اول: لبۀ پرتگاه

      وقتی همه خوابیم شروع غافلگیر کننده­ای دارد. سکانس­های معرفی و مقدمه­اش نفس­گیر و "بیضایی­وار" از کار در آمده­اند. با این­که برخی از مخالفان و منتقدان سینمای بیضایی از میزانس­های شبه تئاتری او گله می­کنند  و آن را پاشنه آشیل کارهای سینمایی­اش قلمداد می­کنند، اما پرداخت سکانس­های آغازیم وقتی همه خوابیم آن­قدر نفس­گیر و گاه کوبنده است که این امید به دل تماشاگرِ علاقه­مند به کارهای بیضایی می­افتد که شاید با یک شاید وقتی دیگر و یا سگ­کشیِ (با احتساب فصل­های میانی­اش) دیگر روبه­روست که با وجود صحنه­پردازی سنگین و ثقیل­شان تماشاگر را با خود همراه می­کردند. زنی مرموز به نام چکامه (مژده شمسایی) که از سوی مردی ناشناس تهدید می­شود و در ادامه همان­طور که در خلاصه داستان فیلم آمده، "یک برخورد اتفاقی" با یک زندانی تازه آزاد شده به نام نجات شک­وندی (علیرضا جلالی­تبار) او (و تماشاگر) را وارد مرحلۀ جدیدی از یک پازل مبهم و آمیخته به تعلیق­ می­کند. در منگنه قرار داشتن چکامه و دست و پا زدن­اش برای رهایی از وضعیتی که در آن گرفتار است، بی­اختیار آدم را به یاد کاراکترهای زن موطلایی شاهکارهای استاد هیچکاک ­می­اندازد که اتفاقا خود استاد بیضایی هم علاقۀ خاصی به آن سینمای جاودان دارد. میزانسن­ها و دکوپاژهای فصل­هایی که در محیط بسته می­گذرد، در نیم ساعت اول فیلم هیچکاکی است که پیش از این بهترین نمونه­اش را در شاید وقتی دیگر دیده بودیم. و البته در سکانس­های خارجی نیز بیضایی برخلاف بسیاری از همتایانش کار را تمیز و چشمگیر درآورده است؛ کافیست به سکانسی رجوع کنیم که چکامه، نجات را به محل سکونتش- جایی در پایین شهر- می­برد که تفاوت دقت و وسواس بیضایی را با کار بزن و در روی خیلی از فیلم­سازان وطنی به­خوبی آشکار است. در ظاهر همه چیز خوب پیش می­رود که یک مرتبه می­فهمیم همۀ چیزهایی را که تا به حال دیده­ایم، بخشی از فیلمی است که پرند پایا (مژده شمسایی) و مانی اورنگ (علیرضا جلالی­تبار) بازیگران اصلی­اش هستند. و از این جاست که فیلم­ساز مشهور ما قصد دار با نگاه خود به فرهنگ موجود در پشت صحنۀ سینما نقبی بزند و درست از همین جاست که فیلم در سراشیبی قرار می­گیرد. البته در جنس کارگردانی استاد تا پایان تغییری به چشم نمی­آید و وسواس بیش از اندازه­اش برای درست و تمیز در آوردن صحنه­ها حتی حسرت برانگیز است! در حقیقت مشکل اصلی تماشاگر با فیلمنامه­ای است که قصد دارد نیش و کنایه­هایش سر جایش باشد و درد دل­های خالقش را بر سر تماشاگر بکوبد و در عین حال مرز میان واقعیت کثیف پشت پردۀ سینما (بخوانید جامعه) را با فانتزی فریبندۀ سینما در هم آمیزد. نتیجۀ این پافشاری چیزی جز سردرگمی در محتوا را به همراه ندارد. در این میان قرار است کاراکترهای شایان شبرخ (حسام نواب صفوی) و خاطره مقبول (شقایق فراهانی) ستاره­های خوش­چهرۀ و سفارشی سینمای امروزمان را به یادمان بیندازند. اما باید گفت هرچه دنیای شخصی یک فیلم­ساز چارچوب خاص خودش را هم داشته باشد، باز هم اغراق بیش از اندازۀ استاد در ترسیم فضای مورد نظرش پُر دافعه به نظر می­رسد. در حقیقت هدف بیضایی اینست که دشواری­ها و ناملایمتی­هایی را که خود در این چهار دهه فعالیت­اش در سینما از نزدیک لمس کرده، به مخاطبش القا کند. خیلی روشن است که اغراق­پردازی او از سرِ عمد بوده و فیلم­ساز به ما تکلیف می­کند که با دیدگاهش همذات­­پنداری کنیم و از تفکر غالب سطحی­نگر در بدنۀ اصلی سینما حال­مان بد شود؛ کاری که به عنوان مثال پیر پائولو پازولینیِ مرحوم در فیلم سالو با تفکر فاشیسم کرد و آن را به لجن کشید. به تصویر کشیدن سکانس پایانی فیلمنامه­ای که پرند پایا نوشته، در جایی که تِم داستان اصلی­مان پیروزی تلخ تفکر فیلمفارسی بر اندیشه است، منطقی قانع­کننده ندارد و ای کاش مدت زمانش در تدوین کمی کوتاه­تر می­شد. با در نظر گرفتن فیلم در فیلمِ وقتی همه خوابیم (فیلمی که پرند پایا نوشته و نیرم نیستانی کارگردانش است)، با این­که انگیزۀ چکامه از به راه انداختن این بازی به دل نمی­نشیند، اما به عنوان یک بیننده آرزو می­کردم که ای کاش استاد از کاراکتر اصلی داستان اجازه می­گرفت و فیلمنامۀ او را فیلم می­کرد، نه فیلمنامۀ خودش را ! آن وقت شاید یک فیلم دیگری از استاد می­دیدیم و به مسلخ رفتن خودخواستۀ چکامه، با اندکی دست­کاری، یکی از پایان­های ماندگار تاریخ سینما را رقم می­زد.

     مژده شمسایی همان مژده شمسایی همیشگی است؛ تفاوتی ندارد که او ماهرخِ مسافران باشد یا گلرخ کمالیِ سگ­کشی یا پرند پایا و چکامۀ وقتی همه خوابیم. اما او به دلیل نزدیکی با دنیای فیلم­ساز می­داند که چه کار کند و چه­طور روی نقش سوارشود. علیرضا جلالی­تبار هم پرسوناژ سینمایی خوبی دارد و با این­که مرتب فریبرز عرب­نیا را به یادمان می­آورد، اما در نیمۀ اول فیلم در نقش نجات شک­وندی تمام حس صحنه­ها را به خوبی در دست گرفته بود. دیگر بازیگران هم به دلیل آن­که نقش­هاشان از حد یک تیپ فراتر نمی­رود، مجالی برای عرض اندام پیدا نمی­کنند و در میان آن­ها بازی هدایت هاشمی در نقش نیرم نیستانی چشمگیر جلوه می­کند. کار اصغر رفیعی جم، چه در شیوۀ قاب­بندی­ها و چه در نوع نورپردازی که استادانه عمل کرده، همانند جنس فیلمبرداری سگ­کشی جایی برای انتقاد باقی نمی­گذارد و حسین ابوالصدق در بازی با افکت­های صوتی محشر عمل کرده است. موسیقی شبه حماسی محمدرضا دوریشی با جنس تصویرها همخوانی چندانی ندارد و کار ایرج رامین­فر و آتوسا قلمفرسایی در طراحی فضای سکانس­ها و پوشش بازیگران درست در خدمت اتمسفری است که بیضایی از فیلمش می­خواهد. وقتی همه خوابیم از خیلی نظرها بی­عیب و نقص است. اما تمام این مولفه­ها و داشته­ها در خدمت داستانی هستند که به هیچ وجه در قوارۀ کارهای بیضایی نمی­گنجد. زمانی که فیلمنامۀ لبۀ پرتگاه مننتشر شد و آن را خواندیم، از ساخته نشدن­اش خوشحال شدیم! اما بیضایی در وقتی همه خوابیم به سراغ فیلمنامه­ای رفته که از خیلی جنبه­ها به لبۀ پرتگاه شبیه است و هر چه به جلو پیش می­رود بیشتر به لبۀ پرتگاه نزدیک می­شود.

      ***سانس دوم: بالۀ خشونت از نوع مغولی!

     سالن یک سینما فلسطین در ساعت 13 میزبان فیلمی بود که در سال 2007 نقدهای ستایش­آمیز زیادی در موردش نوشته شد و حتی به میان نامزدهای اسکار بهترین فیلم خارجی هم راه یافت. مغول ساختۀ سرگئی بادروف که در بخش جشنوارۀ جشنواره­ها شرکت کرده، فیلمی است که به بخش نخست از زندگی تموچین یا همان چنگیزخان مغول تا زمان به قدرت رسیدن­اش به عنوان فرمانروای کل مغول­ها می­پردازد. چیزی که بیش از همه در این ساختۀ مشترک سینمایی بودروف به چشم می­خورد، درست از کار در آمدن صحنه­هایی است که فیلم را تا مرز یک اثر حماسی هالیوودی پیش می­برد و حتی در برخی جاهایش از میزانسن­های چشم­نواز آن قبیل فیلم­ها نیز پیشی می­گیرد. فیلم در منطق روایی­اش، به­ویژه در فصل­هایی که تموچین از بند دشمنان می­­گریزد، با پرسش­ها و کاستی­هایی روبه­روست. کاراکترهای اصلی­اش پرداخت چندان قدرتمندی ندارند و قرار است همگی نمایند­گانی شایسته برای به تصویر کشیدن خوی بدوی و وحشی­گری مغولان آن دوران باشند. اما کارگردان در به خدمت گرفتن مصالحی که در اختیار داشته، بسیار موفق بوده و تمام این داشته­ها را برای انتقال  آن خشونت تکان دهندۀ موجود در کنش­های اقوام مغول به عمق جان بیننده خرج کرده و نتیجه­اش هم این شده که مخاطب، به­ویژه در سکانس­های نبرد و خونریزی، بارها و بارها گمان می­کند به تماشای باله­ای خشونت­آمیز نشسته است.

      سالن شمارۀ دو نیز همزمان با فیلم مغول، فیلم سقوط را در بخش جشنوارۀ جشنواره­ها به نمایش گذاشت که نقدهایی که در گوشه و کنار دنیا بر آن نوشته­اند، ستایش­آمیز بوده و کار کارگردان هندی­الاصل­اش را که در انگلستان و آمریکا این اثر را مقابل دوربین برده، ستوده­اند.

 

      *** سانس سوم: چشم هالیوودی

      فیلم چشم اثر هالیوودی دیوید مرو و خاویر پالود در بخش در جست­و­جوی حقیقت روز دوم سینمای رسانه­ها در ساعت 16 به نمایش درآمد. این فیلم که در ژانر وحشت می­گنجد و مطابق رسم معمول سال­های اخیر فیلم­ وحشت­های هالیوودی بازسازی اثری از سینمای آسیای شرق است (در این­جا سازندگانش فیلمی هنگ کنگی به همین نام را منبع الهام و اقتباس­شان در آورده­اند). دختری نابینا به نام سیدنی پس از عمل پیوند قرنیه قدرت دیدن عالم ماورا پیدا می­کند و دچار کابوس­های خوفناکی می­شود. همان­طور که از خلاصه داستان فیلم برمی­آید، دست فیلم­سازان برای ساخت یک فیلم ترسناک تمام عیار باز بوده است. اما مشکل اصلی نسخۀ هالیوودی چشم در این است که در حد همان ایدۀ یک خطی­اش باقیمانده و نمی­تواند این خط روایی بالقوه جذاب را به شکلی سینمایی و درست بسط دهد. سیدنی احمق­تر از آن­چه است که در مقام یک قهرمان فیلم قرار گیرد! او تا بیش از دو سوم از زمان داستان تنها منتظر است که کابوسی جدید به سراغش بیاید و یا با روحی از عالم مردگان روبه­رو شود. کارگردانان فیلم هم بدشان نیامده که روی این بخش تمرکز بیشتری کنند و تا دل­شان می­خواهد موقعیت جور کنند که تماشاگرشان را بترسانند. اما آن­قدر این اتفاق تکرار می­شود که مخاطب دست فیلم­سازان را می­خواند و به­آسانی حدی می­زند آرامش موجود در ابتدای هر سکانس آرامش قبل از طوفان است و چند لحظه بعد به کمک موسیقی شیرفهم کننده و افکت­های صوتی و قطع­های تند در پلان­ها فضای صحنه ملتهب خواهد شد و او باید بترسد! از سویی در نخستین سکانس حضور دکتر پل فاکنر جوان به­­آسانی حدس می­زنیم که او قرار است تا پایان در کنار سیدنی باشد و به نوعی جوان اول فیلم. در حالی که فیلم توضیح نمی­دهد که چرا آن دکتر سیاهپوست که عمل پیوند چشم سیدنی را با موفقیت انجام داده، او را به نزد پل ارجاع می­دهد. پرداخت سکانسی که در آن سیدنی به روح آنا، دختری که چشمان خود را به او اهدا کرده، آرامش می­دهد سهل­انگارانه و خنده­دار از کار در آمده و فصل طولانی پایانی که در آن سیدنی و پل مردم منتظر مانده در پشت مرز را از آتش­سوزی آگاه می­کنند، با این­که پرداخت خوبی دارد اما در خدمت مجوعۀ جنبه­های ماورایی اثر نیست و بیشتر به قهرمان­پردازی­های معمول هالیوودی پهلو می­زند و نریشن پایانی هم تجمیلی و نچسب به نظر می­رسد. و البته گفتن این نکته خالی از لطف نیست که وضعیت نامطلوب زیرنویس فیلم و سکانس­های مثله شده تماشای آن را برای تماشاگران دشوار می­کرد.

      همزمان با چشم، فیلم بچه کابلی در بخش جلوه­گاه شرق به نمایش درآمد که در راستای همان جریان باب شده در میان فیلم­سازان افغانی است که با نگاهی واقع­گرایانه به مشکلات جامعۀ افغان پس از آزادی از دست افراطیون طالبان می­پردازد.

      ***سانس چهارم: در جست­و­جوی حقیقت با راهنمایی فیلمفارسی!

      سالن شمارۀ یک و دو سینما فلسطین در ساعت 18:45 فیلم سوپر استار آخرین اثر تهمینه میلانی را نمایش داد و این در حالی بود که هر دو سالن که مملو از تماشاگر بود. سوپراستار، همان­طور که از نامش پیداست، داستان زندگی یک ستاره سینما به نام کوروش زند (شهاب حسینی) را به تصویر می­کشد و قصد دارد که از کنار آن به زیر و بم مشکلات موجود در پشت صحنۀ سینما هم ناخنکی بزند. کوروش یک تیپ مغرور، خوش­گذران و زن­باره است و در رفتارش آن­قدر اغراق وجود دارد که به­آسانی می­توان حدس زد این وضعیت تعمدی است و با توجه به این­که فیلم در بخش در جست­وجوی حقیقت به نمایش در آمده و آثار این بخش نیز به طور معمول پیام­های والای معناگرایانۀ مسئولان فرهنگی را به مخاطب منتقل می­کنند، کاراکتر قهرمان قصه دچار یک تحول شخصیتی عمیق خواهد شد و از گذشتۀ تاریکش دوری و اظهار پشیمانی خواهد کرد. و خانم میلانی این اتفاق را از طریق شخصیت یک دختر نوجوان به نام رها عظیمی رقم می­زند که مدعی است فرزند ناخواستۀ کوروش است. ورود او به زندگی کوروش تا آن اندازه سطحی و غیرقابل باور است (با تاکید بر صحنه­ای در ابتدای فیلم که به سبک و سیاق فیلم­های هندی و فیلمفارسی­های خودمان همان نگاه­های معروف عمیق و از راه دور میان کوروش و رها رخ می­دهد) که دیالوگ­های این شخصیت در برخی جاها خنده­دار و نچسب به نظر می­رسند و گاه کفر آدم را در می­آورند. البته فیلم­ساز برای خالی نبودن عریضه از زمینه­چینی برای تحول شخصیتی کوروش نشانه­هایی نیز برای تماشاگر قرار داده؛ از فال گرفتن دختر که تاثیرش را در یک چشم به­هم زدن در چهرۀ شهاب حسینی می­بینیم تا ترانۀ دوست داشتنی مرا ببوس که زمانی آقای تابان با ویولن خوش دست­اش برای کوروش می­نواخته و اکنون به طور اتفاقی رها نیز ملودی همان ترانه را برای کوروش می­زند و از همه جالب­تر لباس سفید بر تن کوروش در سکانس ماقبل آخر است که به همراه مادرش (فریبا کوثری) به خانه و محلۀ دوران کودکی­اش می­رود و تماشاگر خیالش راحت می­شود که قهرمان قصه کاملا متنبه شده است! و البته تهمینه میلانی برای آن­که به مخاطبش یادآوری کند که تا چه اندازه زود قضاوت کرده، گره­گشایی فیلمنامه­اش را جوری طراحی کرده که بفهمیم رها آن کسی که ادعا می­کرده، نبوده و به­سان فرشته­ای در زندگی کوروش ظاهر شده که دیدش را نسبت به زندگی تغییر دهد. نکته­ای که در پایان قابل گفتن به نظر می­رسد، تصویری است که میلانی به عنوان یک فیلم­ساز طرفدار حقوق زنان از کاراکترهای زن فیلم خود به تماشاگر ارائه می­کند. زنان در این فیلم مجالی برای عرض اندام ندارند و همه در حد تیپ­هایی کاریکاتوری باقی مانده­اند و نمی­توانیم هیچ یک را به عنوان نمادی از زنان شکست­خوردۀ جامعه بپذیریم.    

 

      *** سانس پنجم: سینمای شبه قاره

     ستارگان روی زمین ساختۀ امیرخان بازیگر مشهور سینمای هند در سالن یک و ماچان محصولی از سریلانکا و ایتالیا و آلمان به ترتیب در بخش­های نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) و جلوه­گاه شرق و در سالن­های شمارۀ یک و دو سینما فلسطین به نمایش در آمدند و با استقبال سرد حاضران روبه­رو شدند.

 

      ***حاشیه­های روز دوم:

      ** تمام اتفاق­های روز دوم جشنواره در سایۀ نمایش فیلم بهرام بیضایی و نشست مطبوعاتی پس از آن قرار گرفته بود. خیلی از منتقدان فیلم استاد را کاری معمولی و ضعیف در کارنامۀ فیلم­سازی­اش ارزیابی کردند و نظرات خود را در نشست پرسش و پاسخ ابراز کردند. بیضایی در این جلسه اظهار داشت که این فیلم دربارۀ فرهنگ شایع در این مملکت- فرهنگ زیرآب زنی- است و در پاسخ انتقادی مبنی بر فضای تئاتری فیلمش به دفاع برخاست و به کنایه گفت که معنای میزانسن سینمایی و تئاتری را نمی­فهمد. بیضایی در ادامه در لابلای گفته­هایش بیان داشت که همین منتقدان زمانی که من کارهایی می­نوشتم و می­ساختم با نقدهای تندشان سبب شدند که من تا سال­ها کار نکنم.

      ** نشست پرسش و پاسخ فیلم سوپر استار هم با استقبال گرم خبرنگاران و حاضران در سالن منتقدان روبه­رو شد و البته خیلی­ها در یادداشت­هایی که برای مجری مراسم می­فرستادند از ضعف­های شدید در فیلم انتقاد کردند.

---------------------------------------

سوت و کور

یادداشتی بر روز سوم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان مطبوعات

 

 

      ***سانس اول: جلوۀ دوبارۀ مولفه­های معناگرایی

      سالن شمارۀ یک سینما فلسطین در ساعت ده فیلمی با نام شکوفه­های گیلاس را نمایش داد که محصول کشور آلمان است و در بخش در جست­و­جوی حقیقت در بیست وهفتمین دورۀ جشنوارۀ فیلم فجر شرکت کرده است. فیلم که داستانش در آلمان و ژاپن می­گذرد، ریتمی آرام دارد و نمونه­های بسیاری از فیلم­های مورد علاقۀ دست­اندرکاران جشنواره­های بزرگ سینمایی را به یاد می­آورد که زیر پوشش روایتی انسانی از دنیای بی­حوصلۀ امروزی سعی می­کنند ایرادهای محتوایی خود را بپوشانند. با این وجود این فیلم که دوریس دوری را در مقام کارگردانش می­بیند، در بخشی از سکانس­هایش گرم و دوست داشتنی است و در مجموع اثری آرام و دلنشین به نظر می­رسد و البته مفاهیم آشنا و کلیشه­ای مطرح شده در آن باب سلیقۀ گردانندگان سینمای معناگرای وطنی است.

      همزمان با شکوفه­های گیلاس، سالن شمارۀ دو فیلمی را با نام کودکان هوآنگ­شی نمایش داد که سازنده­اش چهرۀ آشنای سینمای هالیوود- راجر اپاتیس­وود- است و زندگی واقعی یک خبرنگار انگلیسی به نام جرج هاگ را در سال­های اشغال چین به­دست ژاپن در بحبوحۀ جنگ جهانی دوم روایت می­کند. فیلم که محصول مشترک چین و چند کشور اروپایی است و در بخش جشنوارۀ جشنواره­ها شرکت کرده، روایتی کلاسیک و شبه­هالیوودی را از یک واقعۀ تاریخی نشان می­هد و البته نسبت به خیلی از همتایان موفق­اش در زمینۀ درام­های تاریخی چیز تازه­ای در چنته ندارد و سعی کرده قالبی چشم­نواز و شسته و رفته داشته باشد.

  

      ***سانس دوم: قربانی دیگر برداشت نادرست از واژۀ مدرنیسم

      بیشتر آن­هایی که در روز سوم جشنوارۀ فیلم فجر برای فیلم دیدن به سالن ویژۀ منتقدان و نویسندگان مطبوعات آمده بودند، در حضور تعدادی فیلم ناشناخته و مهجور خارجی که حتی اسم­شان هم به گوش هیچ­کس نرسیده بود، تنها برای تماشای بیست- سومین اثر سینمایی عبدالرضا کاهانی- اشتیاق نشان می­دادند. در زمان آغاز نمایش فیلم (ساعت 13)، سالن شمارۀ یک سینما فلسطین که به همراه سالن دو برای نمایش این فیلم در نظر گرفته شده بود، تقریبا پُر از جمعیت بود. بیست جدا از آن­که در بخش مسابقۀ سینمای ایران پذیرفته شده و یک­بار دیگر به نمایش در خواهد آمد، در روز سوم جشنواره به بهانۀ حضورش در بخش جلوگاه شرق اکران شد. ردپای سبک داستانی فیلم بیست که یک اثر واقع­گرایانۀ اجتماعی و شهری است، را در چند سال اخیر در آثار بسیاری از فیلم­سازان جوان و مستقل دیده­ایم. بیشتر سکانس­های فیلم در یک تالار پذیرایی در منطقه­ای از جنوب شهر می­گذرد و کارگردان قصدا دارد بُرشی از زندگی صاحب آن تالار و کارگرانش را برای ما به تصویر بکشد. در چنین حالتی که فیلم­ساز قدرت مانور چندانی برای روایت یک قصۀ سینمایی ندارد، سه موضوع برای استحکام پیکرۀ اثر لازم است؛ یکی خلق یک درام جذاب بر پایۀ شخصیت­های اصلی و نوع رابطه­های میان­شان و نیز کنش­های آنان و دیگری فضاسازی مناسب در اجرا از سوی کارگردان با رعایت استانداردهای لازم کارگردانی و در آخر نیز گزینش درست بازیگران برای ایجاد پویایی در کاراکترها. کاهانی که هر دو فیلم قبلی­اش هم در حال و هوای آثار سینمای مدرن ساخته شده، در این­جا نیز به ادعای خود و همکار فیلمنامه نویس­اش (حسین مهکام) خواسته که روایتی مدرن را از زندگی آدم­هایی حاشیه­نشین در دلِ این شهر بی­در و پیکر و بی­رحم تعریف کند. اما متاسفانه فیلم درست از همین ناحیه ضربه خورده است و جز یک گره­افکنی خوب (تعطیل شدن تالار در بیست روز آینده) خط روایی­اش به شکلی عامدانه از اوج و فرودهای معمول پرهیز کرده که البته این امر در ذات خودش به هیچ وجه ایرادی دراماتیک به­حساب نمی­آید ولی باید گفت کاهانی و مهکام نتوانسته­اند این حفره­ها را با مصالحی خوب پُر کنند. فیلم در بسیاری از سکانس­هایش در جا می­زند و پیش نمی­رود و همین موضوع ریتم آرام و یک­دست اثر را در سکانس­های ابتدایی به ریتمی کند و ناموزون در میانه و انتهای فیلم تبدیل کرده است. تمرکز کاهانی برای خلق یک روایت مدرن راه را برای نزدیک شدن به درونیات کاراکترها بسته است. در حقیقت با این­که فیلمنامه­نویسان شخصیت­هایی زنده و ملموس و حتی دوست داشتنی را پدید آورده­اند اما سایۀ دوری جستن بیش از اندازه از تعریف یک داستان سینماییِ شخصیت محور، به جنس شخصیت­پردازی همان کاراکترها هم لطمه زده است. ما به عنوان تماشاگر درگیر داستان هیچ یک از شخصیت­های اصلی نمی­شویم و فیلم­ساز تنها تلاش کرده در هر چند سکانس، در کنار به تصویر کشیدن اتفاق­های داخل تالار که خیلی­هاشان قابل حذف است، به­طور متناوب یک سکانس را به یکی از این شخصیت­ها اختصاص بدهد و البته خیلی زود از کنار او گذشته و به سراغ کاراکتر دیگری رفته است. در میان شخصیت­ها سلیمانی (پرویز پرستویی) با آن­­که کاراکتری به ظاهر سردمزاج و تندخوی و در نگاه اول دافعه­انگیز است، اما به نظر می­رسد جنس شخصیت­اش از سایرین بهتر باشد. وسواس بیمارگونۀ او معلول زندگی سردش و وقت گذراندن در فضای تالاری است که به عنوان یک شخصیت مجازی کاهانی از آن استفادۀ خوبی کرده است. بازی پرستویی هم با آن­که در بعضی بخش­ها به تجربه­های اخیرش نزدیک می­شود، اما با تحکم و سردی نقش نزدیکی خوبی دارد. هرچند که تحول شخصیتی این کاراکتر در فیلمنامه خوب از کار در نیامده و به نوعی پاشنه آشیل فیلمنامه­ای است که داستان کم­رنگ­اش بر پایۀ همین تحول شخصیتی به سمت پایان خود می­رود. در این میان پرستویی تمام تلاش خود را کرده که در بازی کم­دیالوگ­اش با بهره­گیری از میمیک چهره­اش و آن نگاه­های معرکه­اش و نیز محسوس کردن تغییراتی جزیی در نوع رفتارش با دیگر شخصیت­ها در یک سوم پایانی داستان این تحول را برای مخاطب باورپذیرکند. دیگر کاراکترها نیز از دید پرداخت درست سینمایی تا اندازه­ای در جا می­زنند و بیشترشان به مدد نقش­آفرینی بازیگران این نقش­هاست که در چشم تماشاگر قابل قبول به نظر می­رسند. علیرضا خمسه پس از مجموعۀ موفق مرد هزار چهره، با نقش فرخ در این فیلم بار دیگر در کم­تر از یک سال ثابت کرد که بازیگر بزرگی است و حد و مرزش تنها در ژانر کمدی تعریف نمی­شود. در طول روایت داستان، فیلم کمتر به زندگی او و همسرش، فرشته (فرشته صدرعرفایی)، نزدیک می­شود و به همین جهت تماشاگر ان چنان که باید نگران وضعیت اسکان آن­ها پس از تعطیلی تالار نمی­شود. فرشته صدرعرفایی مثل همیشه جاندار و طبیعی بازی کرده و تلاش­اش برای تفاوت گذاشتن میان این نقش و کاراکتر مشابه ریحانه در فیلم کافه ترانزیت (کامبوزیا پرتوی) کاملا آشکار است. مهران احمدی کاراکتر میثم را با بازی ملموس­اش از بلاتکلیفی خارج کرده و به یک تیپ قابل باور رسانده است. علاقۀ او به بازی با تلفن همراه و دیگر نشانه­های سطحی زندگی شهری و اشتیاق­اش به کسب شهرت و بازی در سینما یک خط روایی فرعی بیهوده و بی­کارکرد است که از میانه­های فیلم گم می­شود. حبیب رضایی درک درستی از نقش بیژن داشته و سعی کرده با بازی گرم و جاندارش این کاراکتر را از پوستۀ تخت و سردرگم­اش خارج کند. شاید بتوان گفت در بین مجموعۀ بازیگران مهتاب کرامتی کم­تر از سایرین در درآوردن نقش­اش موفق بوده است. او تمام سعی­اش را کرده که دردمندی کاراکتر فیروزه در چهره و نوع بیانش نمود زیادی داشته باشد و همین افراط سبب شده که تماشاگر نتواند همانند دیگر شخصیت­ها با او احساس نزدیکی کند. با این وجود کاراکتر فیروزه در فیلم بیست یکی از اندک نقش­آفرینی­های متفاوت این بازیگر به­حساب می­آید. و البته نباید از چهره­پردازی خوب نوید فرح­مرزی هم گذشت که به باورپذیری نقش­ها کمک خوبی کرده است. حضور آن پسر جوان نوازنده (علیرضا حسینی) هم نچسب و غیرقابل باور از کار در آمده و ادعای او بر این­که فرزند سلیمانی است نه تنها در پیکرۀ داستان یکنواخت فیلم تعلیقی ایجاد نمی­کند، بلکه به عنوان وصله­ای ناجور در فیلمنامه نمی­تواند نقشی دراماتیک و تعیین­کننده داشته باشد و باری از دوش روایت بی­کشش فیلم بردارد. مرگ سلیمانی هم در پایان داستان یکی از بدترین پایان­بندی­هایی است که می­شد برای این داستان در نظر گرفت و گویی از ابتدا در ذهن کاهانی این پایان بوده و از نیمه­های فیلم روایت را به سمتی کشانده که به این پایان برسد. اما کار کاهانی به­عنوان کارگردان قابل ستایش است. دکوپاژها و میزانسن­های او در آن مکان بسته جوری طراحی و چیده شده­اند که در طول فیلم کمتر تکراری به نظر می­رسند و این نشان می­دهد که او پیش از آغاز فیلمبرداری روی جزییات تصویری اثرش دقت و وسواس خوبی داشته است. بیست فیلمی است قابل احترام و البته کامل و بی­نقص نیست. شاید اگر کاهانی به­ این دستاویز که در دنیای مدرن و به تعبیری پست مدرن زندگی می­کنیم و دیگر در این برهۀ زمانی روایت­های کلاسیک در درام پاسخ­گو نیستند (نقل از گفته­های حسین مهکام در نشست پرسش و پاسخ پس از نمایش فیلم) اکتفا نمی­کرد و گوشه چشمی هم به مولفه­های تثبیت شدۀ درام­نویسی کلاسیک توجه نشان می­داد، اکنون فیلمش سر و شکل بهتری پیدا می­کرد.

      ***سانس سوم: این فیلم­ها را برای چه کسی نمایش می­دهید؟

      روز آرام جشنواره در سینمای نمایندگان رسانه­ها و اهل قلم در سانس سوم خود میزبان فیلم­هایی بود که به راستی انگیزۀ چندانی را در مخاطبان­شان برای جذب شدن پدید نمی­آوردند. سالن یک سینما فیلمی از سینمای ترکیه را با نام جعبۀ پاندورا نمایش داد که در بخش جام جهان­نما (مسابقۀ سینمای بین­الملل) شرکت کرده است. فیلم در نگاهی کلی و در بهترین حالت آثار موسوم به فیلم­های جشنواره­ای سینمای خودمان را در سال­های پایانی دهۀ هفتاد به یاد می­آورد. پیرزنی روستایی را که به فراموشی مبتلاست، فرزندانش با خود به شهر می­آورند و تقابل او با زندگی شهرنشینی و مشکلات آن­ها پایۀ داستان فیلم است. یسیم اوستا اوگلو در بخش مقدمۀ فیلمش به زبان تصویر روی آورده و با گرفتن نماهایی کارت­پستالی از منظره­های طبیعی و بکر روستایی و کوهستانی سعی کرده سر و شکلی چشم­نواز به فیلمش بدهد و البته در تعارض این پلان­ها با فصل­هایی که در ادامه در شهر می­گذرند، بر همان شعارهای قالبی و آشنا در باب پاکی و زیبایی زندگی شبه بدوی روستایی و نفی زندگی سرد و بی­روح شهری و متمدن تاکید دوباره کند. در این میان جناب اوستا اوگلو گوشه چشمی هم به پیام­هایی از جنس تکریم مقام مادر و از بین رفتن عاطفه و اخلاقیات در دنیای کنونی داشته است و حواس­اش به این نکته نبوده که یک اثر سینمایی به ریتمی قابل قبول نیاز دارد و جدا از داشتن زبانی تصویری و سینمایی باید در محتوا نیز حرف­هایی برای گفتن (نه از جنس پیام و شعار) داشته باشد. عنصر درام در جعبۀ پاندورا چیزی شبیه به یک حلقۀ مفقوده است و در یک نگاه سخت­گیرانه بسیاری از سکانس­های فیلم را می­توان بیرون کشید، بی­آن­که خللی در روند داستان (البته اگر داستانی وجود داشته باشد) پدید آید. با ورود مادر به خانۀ هر یک از سه فرزندش ما بخشی از حال و هوای زندگی آن­ها را شاهد هستیم. اما کارگردان بدون دلیل مشخصی هیچ­گاه به خود اجازه نمی­دهد به آن­ها نزدیک نمی­شود و تمرکزش را در بیشتر سکانس­ها روی شخصیت مادر گذاشته و البته در کنار او بدش هم نیامده به کاراکتر مراد- نوۀ پیرزن- بپردازد. در حالی­که بحران هویتی مراد و مشکلات او با پدر و مادرش که فیلم در جاهایی به آن اشاره می­کند، به عنوان یک خط داستانی فرعی بالقوه جذاب هیچ­گاه به عمق نمی­رسد و شخصیت­ها در پایان همه سردرگم به حال خود رها می­شوند. اما بزرگ­ترین مشکل فیلم را باید در جایی بدانیم که تماشاگر به دلیل آمادگی ذهنی از نمونه­های سینمایی مشابه خوب می­داند حضور مادر در کنار فرزندان که درگیر روزمرگی­های شهرنشینی شده­اند، قرار است آن­ها را از وضعیتی که در آن قرار گرفته­اند، خسته و منقلب ­کند و اندکی به خود بیاورد. و البته نوۀ جوان مطابق الگوهای کهن این قبیل داستان­ها بیش از همه با مادر پیر قصۀ ما مهربانی می­کند و زمانی که در فصل­های پایانی او را از خانۀ سالمندان بیرون می­آورد (با اشاره به آن نمای کلیشه­ای از مادر در حیاط خانۀ سالمندان از پشت حصاری توری مانند که قرار است اسارت پیرزن را به رُخ تماشاگر بکشد) و با خود به روستای محل زادگاهش بازمی­گرداند، می­توان گفت در حقیقت فیلم تمام شده و آن همه سکانسی که در خانۀ روستایی پیرزن می­گذرد، بی­کارکرد هستند و رفتن مادربزرگ به دلِ کوهستان و جنگل پایانی سرهم بندی شده و تکراری است که مشابه­اش را در همین سینمای خودمان بارها و بارها دیده­ایم. در برخی قسمت­های فیلم کارگردان حواس­اش به این نکته نبوده که با وجود مطرح کردن این موضوع ­که پیرزن در یادآوری حافظۀ کوتاه مدت خود دچار مشکل است، او هر از چند گاهی حرف­هایی می­زند و کارهایی می­کند که این موضوع را زیر سوال می­برد. پیرزن در حالی­که هیچ­کس را نمی­شناسد و حتی قادر نیست خودش را کنترل کند و یا درک درستی از خود و و دور و برش داشته باشد، در پایان فیلم به نوه­اش می­گوید که نمی­خواهد جنگل و کوه را فراموش کند و از مراد می­خواهد که او را با خود به جنگل ببرد. ای کاش کسی پیدا می­شد و پاسخ می­داد که چگونه سر و کلۀ این فیلم­های خنثی و بدون جذابیت در جشنواره­ای پیدا می­شود که مسئولانش داعیۀ جهانی بودن را در سر می­پرورانند؟!

      فیلمی از سینمای هندوستان با نام شائوریا به­کارگردانی ثمرخان در بخش جلوه­گاه شرق همزمان با جعبۀ پاندورا در سالن شمارۀ دو به نمایش درآمد و همانند همتای ترکیه­ای­اش استقبال چندانی از آن نشد.

 

      ***سانس چهارم: روزمرگی­های جامعۀ مدرن در روایت سینمایی یک ایرانی

      رامین بحرانی فیلم­ساز جوان ایرانی مقیم آمریکا که در جشنوارۀ هجدهم فجر (بهمن 1378) فیلم بیگانگان را در بخش مسابقۀ سینمای ایران داشت، امسال برای دومین مرتبه و با فیلمی آمریکایی به نام بدرود سولو در جشنوارۀ فجر و در بخش جام جهان­نما شرکت کرده است. فیلم که در ساعت 19 در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین به روی پرده رفت، بخشی از زندگی آدم­های حاشیه­نشین کلان شهر نیویورک را به تصویر کشیده است. تمام فیلم بر رابطۀ میان یک رانندۀ سیاهپوست پویا و پر انرژی به­نام سولو و پیرمردی سردمزاج و بداخلاق به نام ویلیام تمرکز کرده است. کمی که با داستان فیلم پیش می­رویم، تضاد آشکار شخصیتی میان دو کاراکتر اصلی پیش­بینی­ها را برای ادامۀ قصه هموارتر می­کند. در حقیقت با توجه به نمونه­های موفق پیشین حدس می­زنیم که این دو کاراکتر یا به شکلی یکسان بر روی یکدیگر تاثیر می­گذارند و یکی سبب تحولی شگرف در دیگری می­شود که می­توان با در نظر گرفتن سکانس پایانی گفت این حدس و گمان­ها درست از آب در آمده است. اما نکته­ای که بیش از همه سبب آزار تماشاگر می­شود، خسّت بحرانی در ارائۀ اطلاعاتی است که می­تواند در دلِ داستان ساده و جمع و جورش به تماشاگر بدهد و او را بیشتر وارد زیر و بم دنیای شخصی کاراکترهای اصلی کند. این­که چرا سولو به سرنوشت پیرمرد و همراهی با او علاقه نشان می­دهد و یا این­که پیرمرد چه گذشته­ای داشته که اینک به ته خط رسیده و همانند کاراکتر فیلم طعم گیلاس (که فیلم در فضای کلی­اش خیلی به آن شبیه است) قصد خودکشی دارد و یا این­که چه رابطه­ای میان ویلیام با آن جوان بلیت­فروش در سینما وجود دارد و اگر او نوۀ ویلیام است، سولو چطور از روی یک عکس به این رابطه پی می­برد، همه سوال­هایی هستند که کارگردان پاسخی برای آن­ ها ندارد. با این وجود نگاه غم­خوارانۀ رامین بحرانی به جامعه­ای که نمادی از زندگی مدرن و پیشرفته است، نگاهی انسانی و به­دور از مرزبندی­های رایج است. او بحران هویت انسان معاصر را در عصر کنونی تِم اصلی فیلمش قرار داده و اگرچه فیلم ریتمی تند ندارد، اما تماشاگر را آزار نمی­دهد و با خود همراه می­کند. فصل پایانی فیلم که بر بالای آن صخرۀ بادگیر می­گذرد، بهترین سکانس فیلم و یک پایان مناسب برای اثری است که دوست دارد مستقل از جریان حاکم بر صنعت فیلم­سازی آمریکا باشد.

      بهترین آرزوها برای فردا عنوان فیلمی از سینمای ژاپن بود که در بخش جلوه­گاه شرق و همزمان با بدرود سولو در سالن شمارۀ دو سینما فلسطین به روی پرده رفت.

     

      ***سانس پنجم: تقابل مستندی جمع و جور با اثری حماسی

      در بخش جام جهان­نما فیلم کره­ای سلاح پرّان در سالن شمارۀ یک سینما فلسطین اکران شد که در راستای رویکرد سینمای شرق به روایت­های تاریخی و افسانه­های خوش رنگ و لعاب حماسی قرار می­گیرد. فیلم که سازنده­اش یوجین کیم نام دارد، در مقایسه با آثار باشکوه چند سال اخیر سینمای چین و کره جرف جندانی برای گفتن نداشت و تمام تلاش سازندگانش در این خلاصه شده که اثرشان در نگاهی کلی با تمرکز بر لانگ­شات­های چشم­نواز و صحنه­های نبرد نفس­گیر دلِ تماشاگر را به­دست آورد. در حالی­که فیلم از منظر شخصیت­پردازی و نوع روایت با ضعفها و سکته­هایی همراه بود. همزمان با این فیلم، اثری مستند از سینمای فرانسه با نام جالب توجه ورود پاپ­کورن ممنوع ساختۀ ژنل موکائر در سالن شمارۀ دو به نمایش درآمد که به مقاومت یک سالن سینمای مستقل از سینماهای زنجیره­ای در جنوب فرانسه در برابر دشواری­های اقتصادی موجود می­پردازد.

 

      روز سوم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن مطبوعات آن­قدر کم­رمق بود که تقریبا هیچ حاشیه­ای را هم با خود به همراه نداشت. به جز نشست پرسش و پاسخ فیلم بیست، از سایر نشست­ها استقبال چندانی نشد و حتی در جلسه­هایی که با حضور ثمرخان (کارگردان فیلم شائوریا) و نیز تاکاشی کوئیزومی (فیلم­ساز ژاپنی و خالق فیلم بهترین آرزوها برای فردا) و نیز نشست داوران بخش جلوه­گاه شرق برگزار شد، تعداد اندک شرکت­کنندگان جای بسی سوال و تعجب داشت. حتی خیلی از منتقدان و نویسندگان پس از تماشای فیلم بیست به دلیل آنکه فیلم مطرح دیگری در برنامه وجود نداشت، سینما فلسطین را ترک کردند و همین موضوع سبب شد که سالن سینمای ویژۀ اهل قلم در روز سوم بی­رونق­ترین روز خود را تا به این­جا سپری کند.

-------------------------------------------------------

 

سایۀ حاشیه­های مفرح می زاک بر سرِ لاکپشت­ها!

گزارش روز چهارم جشنوارۀ فیلم فجر در سالن منتقدان و نویسندگان سینمایی

 

 

      از گوشه و کنار شنیده بودیم که ممکن است زادبوم به اولین نمایش­اش در سالن منتقدان نرسد. گویا حتی دو نمایش­اش در سینماهای مردمی لغو شده بود و فیلم­های دیگری به جای آن نمایش داده بودند. خود را آماده کرده بودیم که اولین تغییر در برنامه را در جشنوارۀ امسال تجربه کنیم. اما وقتی ساعت ده صبح روی صندلی سالن شمارۀ یک سینما فلسطین نشستیم و عنوان­بندی زادبوم آغاز شد، خیال­مان آسوده شد که جشنوارۀ امسال تا این مقطع زمانی یکی از منظم­ترین دوره­های خود را در چند سال گذشته و شاید هم در تمام سال­های برگزاری­اش سپری می­کند و از این بابت خدا را بارها و بارها شکر کردیم. ضمن این­که دیدن تجربۀ جدید حسینعلی فلاح لیالستانی نیز که قرار بود ساعت 18:45 در هر دو سالن سینما فلسطین اکران شود، کنجکاوی خیلی­ها را برانگیخته بود. آن­هایی که در جریان تولید فیلم بودند، با تکیه بر این نکته که لیالستانی با انتخاب بازیگرانی حرفه­ای و شناخته­شده خواسته به سینمای مردم­پسند هم گوشه­چشمی داشته و این فیلم او با آثار اندک­شمار بی­سر و ته و ثقیل­اش در سینما و نیز طبع­آزمایی­ غریب­اش در همان یک مجموعۀ تلویزیونی زمین تا آسمان تفاوت دارد، بر این باور بودند که ارزش­اش را دارد  به تماشای جدیدترین تجربۀ فیلم­سازی لیالستانی بنشینیم. هرچند هیچ­­کس فکرش را هم نمی­کرد نمایش فیلم و نشست مطبوعاتی آن به یکی از جالب­ترین و شیرین­ترین لحظات بیست و هفتمین جشنوارۀ فیلم فجر تبدیل شود و بعید است در روزهای آتی هم فیلم دیگری این جس را به تماشاگران جشنواره منتقل کند.

 

      *** سانس اول/ زادبوم: لاکپشت­ها به خانه بازمی­گردند

      آخرین تجربۀ ابوالحسن داوودی فیلمی خوب و حتی در جاهایی دوست­داشتنی از کار در آمده است. این­که چنین اثر خوش رنگ و لعاب و دقیقی (از حیث پراخت جزییات تصویری) به کاری ماندگار و شاهکار تبدیل نشده، مهم­ترین دلیل­اش بازمی­گردد به همان مشکل شایع ضعف فیلمنامه در سینمای ایران و فراموشی عنصر مهم ریتم در هنگام نگارش فیلمنامه. زادبوم که در ابتدا لاکپشت­ها نام داشت (که به نظر می­رسد با توجه به حال و روز شخصیت­های فیلم همان اسم بهتر و مناسب­تر از عنوان فعلی­اش بود) روایتی همزمان از افراد سه نسل از یک خانواده را تعریف می­کند که از یکدیگر جدا افتاده­اند و به نوعی سرنوشت­شان به هم گره می­خورد. با این­که داوودی و فرید مصطفوی (همکار فیلمنامه­نویس­اش) تلاش کرده­اند توازنی میان این روایت­ها برقرار کنند، اما در یک نگاه کلی داستان مهندس بیژن امیری (مسعود رایگان) و دکتر مریم (رویا تیموریان) بخش بیشتری را به خود اختصاص داده است. بیژن یک سیاستمدار و فعال انتخاباتی است و مریم یک پژوهشگر محیط زیست که چند سالی است در جزیرۀ قشم در مورد حیات لاکپشت­ها تحقیق می­کند. این دو از یکدیگر دور افتاده­اند و بیماری بیژن (سکته کردن­ در اثرفشار عصبی حاصل از حملۀ گروه فشار به مقر انتخاباتی­اش) آن دو را در کنار هم قرار می­دهد. کاراکتر بیژن پرداخت نسبتا خوبی دارد و بازی فوق­العادۀ مسعود رایگان او را به یکی از بهترین شخصیت­های فیلم تبدیل می­کند و تماشاگر در بسیاری از لحظات فیلم با او احساس نزدیکی می­کند. داوودی در ابتدا او را کاراکتری مقتدر جلوه می­دهد و زمانی که مریم او را با خود به قشم می­آورد، ما روند خرد شدن­­اش را در میان خاطرات گذشته و عقده­ها و دلخوری­های سر بیرون آورده به­خوبی لمس می­کنیم. فیلم در این بخش دو سکانس خیلی خوب دارد. یکی جایی است که مریم در دلِ شب در حال فیلمبرداری از لاکپشتی پلاک­دار است که برای تخم­گذاری به ساحل آمده و همزمان بیژن در داخل کلبه به تماشای فیلم­های خانوادگی مربوط به بیست سال قبل نشسته و می­گرید که پرداخت این سکانس در به بازی گرفتن احساسات تماشاگر، آن­هم به معنای درستش و در پیروی از قاعده­های ژانر دوست داشتنی ملودرام، و البته در خدمت خط روایی اثر قابل قبول است. و در ادامه سکانسی را داریم که مریم و امیرعلی (بهرام رادان) در حال مکالمۀ تلفنی هستند و مریم بی­توجه به وضعیت بیژن با خوشحالی از پیدا شدن لاکپشت­ها حرف می­زند و نگاه­های معرکۀ مسعود رایگان خواری و له شدن کاراکتر بیژن را به خوبی به تماشاگر منتقل می­کند. هرچند که در ادامه آن سکانس مفصل گرفتاری بیژن و مریم در جاده­ای فرعی و تلاش بیژن برای خودکشی اضافی به نظر می­آید و به طولانی شدن بیش از اندازۀ زمان فیلم کمک می­کند. رویا تیموریان هم سنگینی و وقار کاراکتر مریم را خوب درآورده و سکوت­های او و بازی­اش با نگاه در جاهایی از فیلم یکی از بهترین نقش­آفرینی­های کارنامۀ او را رقم زده است. در کنار این زوج ما با کاراکتر امیرعلی هم سر و کار داریم که در آلمان زندگی می­کند و برخلاف آن دو شخصیت فیلم­سازمجال چندانی پیدا نکرده که به او نزدیک شود. امیرعلی انگیزه­ای مشخص و روشن ندارد و حضور او تنها در خدمت کامل شدن روایت داوودی از قصۀ نسل­های گوناگون یک خانواده است و البته در جهت کمک به تکمیل تحقیقات مریم. عشق او به مارلنه، نوۀ پروفسور دیتریش، نیز در هیاهوی روایت­های اصلی به یک ماجرای حاشیه­ای تبدیل می­شود. بازگشت او به ایران و نظریه­اش برای بیرون آمدن بچه­لاکپشت­ها از تخم (خاک را باید گرم نگاه داریم) نیز بیشتر در خدمت بار محتوایی اثر و نمادها و نشانه­های مورد نظر کارگردان است. از سویی دیگر شخصیت جناب سرهنگ، پدر بیژن (عزت­الله انتظامی)، را داریم که سالیان سال است به دلیل مشکلات سیاسی در آلمان زندگی می­کند و خانه­اش یک قایق تفریحی کوچک است (با اشارۀ نچسب این کاراکتر به خانه­ای روی آب) و قرار است از طریق این کاراکتر حس نوستالژی ما برانگیخته شود. اما اگر در نگاهی سخت­گیرانه بخواهیم این شخصیت را در ذهن خود از فیلم حذف کنیم، اتفاق خاصی در فیلمنامه نمی­افتد و شاید هم به یک­دست شدن ریتم فیلم کمک بیشتری کند. او در آلمان باقی می­ماند و در حلقۀ جمع شدن افراد خانواده در کنار هم جایی پیدا نمی­کند. مونولوگ­های او در کشتی (در حقیقت حرف زدن­او با خودش) بیشتر از آن­که به طور مستقل کارکردی دراماتیک داشته باشد و یا حتی به پرداخت این شخصیت کمک کند، تنها برای ارائۀ اندکی اطلاعات به تماشاگر توجیه­پذیر است. داستان سارا (پگاه آهنگرانی)- دختر بیژن- و همسرش مهدی (مهدی سلوکی) هم تا آستانۀ فصل­های پایانی در حد یک داستانک فرعی باقی می­ماند و در یک سوم پایانی فیلم، زمانی که داوودی آرام آرام قصد دارد قصه­هایش را جمع و جور کند، یک مرتبه روایت مربوط به این دو شخصیت با قضیۀ بارداری سارا اهمیت پیدا می­کند و حتی بر دیگر ماجراهای فیلم نیز سایه می­افکند. در کنار این داستان­ها باز هم قصه­هایی فرعی داریم که اگرچه می­توان آن­ها را در خدمت روند اصلی فیلم توجیه کرد، اما بودن­شان دردی را هم از داستان فیلم دوا نمی­کند و در کند شدن ریتم اثر هم تاثیری منفی گذاشته است؛ مثل همان قضیۀ تهدیدهای صالحی (مسؤول ادارۀ محیط زیست قشم) و یا سکانس­هایی که در ابتدای فیلم در آن ستاد انتخاباتی می­گذرد.

      اما سطح کیفی کار داوودی در زمینۀ پرداخت صحنه­هایش چشمگیر و قابل تحسین است و حتی در بخش­هایی از میانگین استانداردهای سینمای ایران بالاتر می­رود. او با گردآوری مجموعه­ای از عوامل خوب حرفه­ای در کنار خود و دقت­ قابل تقدیرش در چینش درست جزییات صحنه­ها زادبوم را به یک اثر خوش ظاهر تبدیل کرده که برخی از نماهای معرکه­اش تنها وجهی کارت­پستالی ندارند و با فضای قصه و تنهایی شخصیت­ها هم­خوانی جالب توجهی پیدا کرده­اند. میزانسن­های فیلم، به­ویژه در سکانس­هایی که در قشم می­گذرد، در خدمت هدف اصلی کارگردان برای ساخت یک اثر ملی شبه حماسی و قابل عرضه به دیگران قرار می­گیرند و آن­قدر بیننده را به خود جلب می­کنند که حتی دیالوگ­های شعاری کاراکترها در پایان فیلم (مثل همان جملۀ" فردا هم یه روز دیگه­ست" که داوودی در دهان کاراکتر بیژن گذاشته) آزاردهنده جلوه نمی­کند. با این­که از نیمه­ای فیلم تماشاگر می­داند که کاراکترهای این خانواده همانند لاکپشت­ها به خانۀ خود بازمی­گردند و بچه­لاکپشت­ها هم سر از تخم بیرون می­آورند، اما همین تسلط و تجربۀ داوودی است که سوای ریتم نه چندان پذیرفتنی فیلم، از دیگر نظرها در استفاده از داشته­ها و دستمایه­های در اختیارش موفق عمل کرده و می­تواند مخاطبش را تا پایان بر صندلی سینما نگاه دارد. جدا از فیلمبرداری اثر که بخش عمده­اش بر دوش فرج حیدری بوده و دور از انصاف است که بخواهیم به­آسانی بر کار خیره­کنندۀ این فیلمبردار کارکشته و نیز تلاش­های داوودی برای یک­دست شدن نتیجۀ کار فیلمبردارانش چشم ببندیم و از کنارش بگذریم، طراحی صحنۀ ژیلا مهرجویی، به ویژه در ترسیم فضای بدوی جزیره، قابل قبول است. و دور از انصاف است در مورد زادبوم حرف بزنیم و چیزی از موسیقی متن بی­نظیر کارن همایونفر نگوییم که یکی از بهترین کارهای خود و شنیدنی­ترین موسیقی­های متن چند سال اخیر را ساخته و با این­که در قسمت­هایی لحنی حماسی دارد، اما هیچ­گاه بر روی تصویرهای فیلم سوار نمی­شود و با جنس پلان­ها و سکانس­ها نزدیکی قابل لمسی پیدا کرده است. 

 

      *** سانس دوم: فیلم­های حادثه ای­ و تماشاگرپسند 

      طولانی شدن نشست پرسش و پاسخ فیلم زادبوم سبب شد که روند برگزاری این جلسه با نمایش فیلم­های سانس دوم همزمان شود و اندک افرادی که می­خواستند به دیدن این فیلم­ها بروند، بیش از نیم ساعت از زمان آن­ها را از دست بدهند. سالن شمارۀ یک سینما فلسطین فیلمی از سینمای کره را با نام خوب، بد و عجیب در بخش جشنوارۀ جشنواره­ها به روی پرده فرستاد. همان­طور که از نام فیلم برمی­آید، جی. وون کیم کارگردان این اثر، خواسته به وسترن مشهور و ماندگار سرجئو لئونه (خوب، بد، زشت) ادای دینی آشکار داشته باشد و در عین حال ژانرهای مورد علاقه­اش را با هم تلفیق کند. در سالن شمارۀ دو نیز فیلم عصیان­گر، اثر نیک لاو، به نمایش در آمد که در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) قرار می­گرفت. فیلم که محصول سال 2007 است، در ژانر حادثه­ای جای می ­گیرد و افراط بیش از اندازه­اش به استفاده از صحنه­های خشونت­بار به بزرگ­ترین نقطه ضعف فیلمنامۀ پُر از ایرادش تبدیل شده است. فیلم بیشتر از آن­که درخور یک جشنوارۀ سینمایی باشد، برای خوشایند آن گروه از تماشاگران عام که تشنۀ دیدن حادثه و خون­ریزی هستند، ساخته شده است.

 

      ***سانس سوم/ برف: کم­رنگ شدن ابعاد یک تراژدی انسانی

      ساعت 16 در سالن یک سینمای رسانه­ها فیلم برف از کشور بوسنی به نمایش در آمد که کارگردان آن آیدا بچیک است و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی هم بخشی از سرمایۀ فیلم را برعهده گرفته است. فیلم در بخش جام جهان­نما (بخش مسابقۀ سینمای بین­الملل) شرکت کرده و ماجرای زنان اندک شمار یک روستای دورافتاده در کشور بوسنی را در سال 1997 به تصویر می­کشد که مردان­شان همگی توسط شبه نظامیان صرب قتل عام شده­اند و حال آن­ها به سختی روزگار می­گذرانند. فیلم که هفت روز از زندگی این زنان را نشان می­دهد، مناسب با زندگی سرد و بی­روح این شخصیت­ها ریتمی آرام دارد. ولی پافشاری بیش از اندازۀ فیلم­ساز در حرکت اثرش بر روی این ریتم یکنواخت، فیلم را از نیمه­هایش به اثری کند و کشدار و گاه ملال­آور تبدیل کرده است. خروج تعدادی از همان اندک تماشاگران برف از سالن سینما در نیمه­های فیلم نشان می­داد که کارگردان نتوانسته تعادلی منطقی میان شیوۀ روایت داستانش و ریتم ایجاد کند. برخلاف بسیاری از فیلم­سازان که علاقه دارند اتفاق­های مهم تاریخی را با جزییاتش به تصویر بکشند، بچیک از کنار تراژدی تکان­دهندۀ انسانی در بوسنی دهۀ نود میلادی گذشته و تاثیرات آن نسل­کشی تاریخی را بر زندگی گروهی کوچک نشان داده است. اما برای این­که نمایش این تاثیر به عمق جان بیننده نفوذ کند، باید از زبان درام و سینما هم استفاده کرد. برف که رگه­های شبه­فمینیستی نیز در تار و پودش مشهود است، آشکارا از داستان­گویی پرهیز کرده و از همه بدتر شخصیت­هایی را پدید آورده که هیچ کنش هدفمندی ندارند و انگیزه­ای را در مخاطب ایجاد نمی­کنند. آلما شخصیت اصلی این فیلم است که بیش از سایرین به روستای محل سکونتش دلبستگی دارد و اوست که با آن حرف­های شعاری­اش برای ماندن در روستا پافشاری می­کند و زندگی در روستا را زندگی خوب توصیف می­کند. رابطۀ او با مادر شوهر بیمارش که می­توانست محمل خوبی برای پیشبرد داستان فیلم باشد، عقیم مانده و دیگر زن­ها هم بیشتر به سایه­هایی شبیه هستند که تنها دیالوگ­هایی خنثی می­گویند و واکنش­هایی سرد و کسل­کننده از خود نشان می­دهند. حضور میرو، آن مرد صرب، و همراهش در روستا برای خرید خانه­ها جهت راه­سازی و ساختمان­سازی تنها دستمایۀ دراماتیک موجود است که فیلم­ساز از کنار این یکی هم به­آسانی گذشته و در ادامه تحول بی­درنگ زن­ها پس از امضای قرارداد با شرکت ساختمان­سازی هم غیرمنطقی به نظر می­رسد. البته بر خلاف فیلم­هایی از این دست آیدا بجیک کم­تر به سراغ لانگ­شات­ها و نماهای کارت پستالی خوشایند جشنواره­ها رفته و سعی کرده با گرفتن نماهایی بسته تماشاگر را به شحصیت­هایش نزدیک کند و در این میان به سراغ تعدادی از نشانه­ها و نمادها نیز روی آورده است. به عنوان مثال می­توان به سکانسی در پایان فیلم اشاره کرده که در آن سقف انبار نگهداری ترشی و مرباها که با نایلون­هایی با آرم سازمان ملل متحد پوشانده شده و با وزش باد و توفان کنار می­رود و شخصیت ها را خیس می­کند و فیلم­ساز با نشان دادن آن قصد دارد که بی­تفاوتی مجامع بین­المللی را برای از بین بردن اثر جنگ خانمان­سوز بالکان زیر سوال ببرد. یا باید به آن پسربچه ساکت اشاره کرد که موهایش با احساس ترس بلند می­شود و تاکید تلخ فیلم­ساز را بر تاثیرات منفی جنگ بر کودکان نشان می­دهد. با این وجود دیدن فیلمی همانند برف احساس تماشای یک اثر ناب سینمایی را به تماشاگر منتقل نمی­کند و این ضعف سوای برخی ایرادهای تکنیکی و محتوایی به طور مستقیم بازمی­گردد به بی­توجهی فیلم­ساز برای نزدیک شدن به عمق تراژیک زندگی کسانی که نمرده­اند وبه­سان مردگان باید خاطرات تلخ گذشته را هر لحظه در ذهن مرور کنند.

      سالن شمارۀ دو در این سانس به بخش جشنوارۀ جشنواره­ها اختصاص داشت. ابتدا فیلم کوتاه سفر به جنگل (یورن استاگر) از کشور آلمان به نمایش در آمد و در ادامه کارآگاه دیوانه اثری از کشور هنگ­کنگ به نمایش در آمد.

 

      ***سانس چهارم/ می­زاک: فیلم دیدن با خنده و استامینوفن کدئین!

      اشتیاق برای دیدن فیلم جدید حسینعلی فلاح لیالستانی سالن شمارۀ یک و دو سینما فلسطین را تقریبا مملو از جمعیت کرد. می­زاک همانند مجموعۀ تلویزیونی لیالستانی اثری پُر شخصیت است و البته مثل همان مجموعه معلوم نیست که این همه کاراکتر قرار است چه نقشی در داستان فیلم (اصلا مگر فیلم داستانی هم داشت؟!) ایفا کنند. هر یک از آن­ها تیپ­هایی هستند که نمونه­های بهترش را بارها و بارها در مجموعه­های تلویزیونی و فیلم­های سینمایی­مان دیده­ایم. آن­ها در این آشفته بازار تنها داخل کادر دوربین سیال تورج منصوری می­شوند و یا دیالوگ­هایی شبه تلویزیونی می­گویند (مثل شخصیت بی­بی­طلا با بازی فاطمه معتمدآریا) و یا جمله­هایی شبه عارفانه و فیلسوفانه بر زبان جاری می­کنند (مثل شخصیت پهلوان با بازی داریوش ارجمند) که تنها خنده و تمسخر مخاطب را در پی دارد. اگر جناب لیالستانی صد کاراکتر دیگر هم به جمع این شخصیت­ها اضافه می­کرد، باز هم تغییری در پیکرۀ نحیف فیلم به­وجود نمی­آمد و ­اگر هم شخصیت­هایی همانند سروناز (رابعه اسکویی)­، ظروفی (علیرضا خمسه)، آقای مدیر (رامین ناصر نصیر)، عمۀ گل برا و شوهر خروس دزدش (کامران فیوضات) حذف شوند، هیچ اتفاق خاصی در حاصل کار رُخ نمی­داد؛ چون­که این خانه از پای بست ویران است! فیلم چند پرش زمانی دارد که هرچه دربارۀ منطق­اش بیشتر فکر کنیم، کم­تر به نتیجه­ای درست و حسابی می­رسیم. داستان ابتدا در هفت سال قبل می­گذرد و از رادیو در مورد حملۀ آمریکا به عراق خبرهایی می­شنویم؛ در حالی­که در آن زمان صدام هنوز بر عراق حکمفرمایی می­کرد. البته کارگردان در تمام این مقاطع زمانی به شکلی رو و گل­درشت و از طریق رادیو به اخبار جنگ اشاره می­کند و تمایلات ضدجنگ­اش را که پیش از این در عاشق فقیر هم دیده بودیم، بر سر تماشاگر بینوا فریاد می­زند. سردرگمی شخصیت­های اصلی کار را برای بازیگران نیز دشوار کرده است و تماشاگر در حیرت می­ماند که این هنرپیشگان زمانی که فیلمنامۀ آشفتۀ جناب لیالستانی را مطالعه می­کردند، چه نکتۀ روشنی را در آن یافته­اند که آن همه تماشاگری که در سالن منتقدان حاضر بودند، متوجه آن نشدند و بیشترشان یا در نیمه­های فیلم سالن را ترک کردند و یا تا پایان نشستند و از تهِ دل به فیلم خندیدند! داریوش ارجمند را که می­دیدیم، گمان می­کردیم مالک اشتر در حال یک سخنرانی اخلاقی در قرن بیست و یکم است و البته حرف­هایش در مورد بادبادک بازی مایۀ بسی تفریح و خندۀ حاضران شد. عینک موتورسواری رابعه اسکویی را هم جوری به سرش چسبانده­ بودند که برای امتحان تور عروسی­اش هم مجبور بود آن را بر سر داشته باشد. دیدن معتمدآریا در این نقش ضعیف و سردرگم تنها تاسف و افسوس­مان را برانگیخت و مرتضی ضرابی با آن شکل و شمایل­اش آدم را یاد جوانی­های فیدل کاسترو می­انداخت. شخصیت محمدرضا فروتن را هم که انگار از دلِ فیلم وقتی همه خواب بودند (فریدون حسن­پور) بیرون کشیده­اند و در دل این قصه انداخته­اند و نام گل برا را بر او گذاشته­اند و باران کوثری هم در نقش تی­تی کلی تلاش کرده بود که بازی ­اش بدون دیالوگ نمود زیادی داشته باشد، اما گویی با یک بازیگر آماتور مواجه شده­ایم. جمشید مشایخی هم در آن لباس سپید و با آن حرف­های جالبش (دیالوگ "هیچ کس تنها نیست" او همه را به یاد یک جملۀ مشهور تبلیغاتی انداخت و سالن سینما را از خنده منفجر کرد) معلوم نیست از کجا بر فیلم نازل شده است. تاکید هر سکانس بر فرزند داخل شکم تی­تی و آن افکت­های صوتی که قرار است صدای نفس کشیدن بچه را در داخل رحم مادر تداعی کند و البته بیشتر اسلشر مووری­های هالیوودی را به یاد تماشاگر می­آورد، نیز نتیجه­ای عکس داده است. حرکت­های کرین­ و تراولینگ در تمامی سکانس­ها که لیالستانی در مجموعۀ تلویزیونی بوی گل­های وحشی به شکلی افراطی از آن استفاده کرد، ­در این­جا نیز کاربرد بیش از اندازه­ای دارد و روی اعصاب مخاطب تاثیر منفی می­گذارد.

      اگر کارگردان بزرگ سینمای ما باز هم بخواهد فیلم بسازد، که بعید است با این وضعیت دیگر کسی خواستار دیدن­اش باشد، باید بداند در زمان نوشتن فیلمنامه و یا ساخت یک پلان و سکانس بد نیست کمی هم به یاد خنده­ها و دست زدن­های تماشاگران حاضر در سینما فلسطین بیفتد که می­زاک او را بیشتر یک شوخی مفرح قلمداد کردند. البته تماشای این فیلم حاوی یک پیام مثبت بود؛ از این به بعد یادمان باشد یک بسته استامینوفن کدئین با خود همراه داشته باشیم که برای تحمل آثاری مشابه دچار سر درد نشویم! و ای کاش کسی هم پیدا می­شد و به یاد فیلم­سازان جوان و مشتاقی می­افتاد که برای تامین هزینۀ بسیار بسیار اندک یک فیلم کوتاه مجبور نشوند خود را به آب و آتش بزنند و سرمایه­های فرهنگی این مملکت خرج فیلم­هایی از جنس می­زاک نشود که نه دنیا را دارند و نه آخرت را.

     

      ***سانس پنجم: باز هم سینمای هند و ژاپن!

      سانس پایانی در حالی در ساعت 21:30 آغاز شد که جلسۀ مطبوعاتی فیلم می­زاک با شور و حرارت خاصی به اوج خود نزدیک می­شد. سالن یک فیلمی از سینمای هند را با نام جودا اکبر نمایش می­داد تا حلقۀ اکران تعداد قابل ملاحظۀ فیلم­های سینمای شبه قاره کامل شود. فیلم در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) به نمایش در آمد. سالن دو نیز میزبان فیلم مادر ما از کشور ژاپن بود که در بخش جشنوارۀ جشنواره­ها اکران شد و کارگردانش یوجی یامادا بود.

 

      ***حاشیه­های روز چهارم:

        ** خُب الحمدلله چشم­مان به جمال تیزرهای اسپانسرهای جشنواره روشن شد! نگران شده بودیم که چرا برخلاف سال­های قبل برای دیدن یک فیلم نباید مراحل مقدماتی طولانی و کسل­کننده­ای را سپری کنیم و مسؤولان جشنواره نیز نگرانی ما را برطرف کردند!

      ** نشست مطبوعاتی فیلم فیلم زادبوم با استقبال خبرنگاران و منتقدان و نویسندگان همراه بود. داوودی زادبوم را حاصل دغدغۀ ده ساله­اش خواند و آن را دکترین کارنامۀ فیلم­سازی­اش نامید. بیتا منصوری، مدیر تولید فیلم نیز هزینۀ زادبوم را ششصد و سی میلیون تومان ارزیابی کرد (رقمی در حدود دو برابر یک فیلم سینمایی معمولی) و آن را طبیعی و معقول دانست. مسعود رایگان هم در اشاره به نماهای هلی­شات فیلم بیان داشت زمانی که فرج حیدری سوار یک کایت غیراستاندارد شد و این تصویرها را گرفت، قلب او در دستانش بود! پرسش یکی از اعضای انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی از داوودی مبنی بر این­که فیلم در راستای سیاست­های دولت نهم قرار می­گیرد، با سکوت داوودی و خندۀ حضار همراه بود. تنها انتقادی که در سوال­ها به چشم می­خورد، مربوط به ریتم کند فیلم بود که هر یک از عوامل در اقدامی متحدانه به دفاع از آن پرداختند.

      *** اما نشست پرسش و پاسخ فیلم می­زاک یکی از داغ­ترین و جنجالی­ترین جلسه­های مطبوعاتی در چند دورۀ اخیر بود. در این جلسه بیشترین حجم سوال­ها به دست مجری برنامه (منصور ضابطیان) رسید و پرسش­هایی که در ابتدا مطرح شد فضای جلسه را به سمت شوخی و تمسخر کشاند که ضابطیان با زیرکی خاص خودش تند و تیزی سوال­ها را خنثی می­کرد و می­خواند. تورج منصوری این فیلم را شیرین­ترین پروژه­ای نامید که در تمام عمرش کار کرده است. لیالستانی هم در پاسخ به یکی از سوال­ها در مورد تاریخ زندگی دایناسورها و مقایسۀ آن با تاریخ بشر و تاریخ جنگ­ها به شکلی مفصل صحبت کرد که سبب مزاح حاضران شد و کسی درست و حسابی نفهمید این قیاس مع الفارق چه ارتباطی با تاریخ انسان و تاریخ نوپای سینما و البته چه ارتباطی با ایرادهای اساسی فیلم دارد؟! اعتراض امیر قادری و نیما حسنی نسب به سانسور برخی پرسش­ها و انتقاد محمدرضا فروتن نسبت به برخی سوال­های مطرح شده در برگۀ پرسش­ها فضای جلسه را کمی تغییر داد و و آن را به نشستی شفاهی تبدیل کرد. اعتراض قادری و حسنی نسب نسبت به صحبت­های لیالستانی با اعتراض علی علایی نسبت به سخنان این فیلم­ساز ادامه پیدا کرد. علایی با اشاره به حرف­های تعجب­برانگیز لیالستانی در نشست مطبوعاتی جشنوارۀ دوازدهم و پس از نمایش فیلم عاشق فقیر او را به این موضوع متهم کرد که همواره با این قبیل حرف­های بی­سر و ته و عجیب و غریب می­خواهد منتقدان را به سخره بگیرد که لیالستانی با آرامش همیشگی­اش نتوانست پاسخ مناسبی به آن بدهد. نکتۀ جالب توجه در این نشست ارجاع­ برخی انتقادها از سوی لیالستانی به آن دسته از عوامل فنی فیلمش بود که در جلسه حضور نداشتند. نشست پرسش و پاسخ فیلم می­زاک در ساعت ده شب پایان گرفت و در سالن انتظار سینما همه در حال صحبت در مورد اتفاق­های ریز و درشت این جلسۀ مطبوعاتی بودند.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 19:17 |

 

شروعی نسبتا قابل قبول

(یادداشتی بر روز اول بیست و هفتمین دورۀ جشنوارۀ فیلم فجر)

 

 

      سینمای ایران در طول دهه­های گذشته فراز و نشیب­های گوناگونی را پشت سر گذاشته است. اما هر سال در چنین روزهایی تمام دست­اندرکاران سینما و بسیاری از علاقه­مندان و پیگیران سینمای ایران تمام کمبودها و کاستی­ها و گلایه­های ریز و درشت موجود را فراموش می­کنند و برای دیدن همه جور فیلمی از سینمای ملی­مان و نیز آثار سینمای گوشه و کنار دنیا گرد هم می­آیند. دیدن صف­های طویل و آن همه آدم عاشق و علاقه­مند در مقابل سینماهای جشنواره برای کسانی که دوستدار این سینما هستند و در طول سال ناگزیرند با حسرت به تماشای بی­رونقی سالن­های نمایش فیلم بنشینند، چیزی جز اشتیاق و دلگرمی به ارمغان نمی­آورد. هنوز هم ایرادهای فراوانی در شیوۀ اجرای جشنواره به چشم می­خورد و خیلی از جماعتی که در ده روز جشنواره خواب و خوراک­شان فیلم دیدن است، از برخی ناملایمتی­ها و کمبودها شکایت دارند. اما بنا به رسم دیرینۀ ما ایرانیان زمانی که قرار است جشنی را برگزار کنیم، از هر قشر و فرهنگی که باشیم، تمام تلاش­مان در این خلاصه می­شود که بر خیلی از کاستی­ها چشم ببندیم و حواس­مان پیِ خوبی­ها و خوشی­ها باشد. جشنوارۀ فیلم فجر که امسال بیست و هفتمین دورۀ خود را جشن می­گیرد، نزد اهل سینما به تحویل سال سینمای ایران مشهور است. با وجود این­که بزرگ­ترین جشن بزرگ سینمایی و شاید هنری و فرهنگی کشور با مشکلات زیربنایی ریز و درشتی روبه­روست، اما باز هم خیلی از دوستداران سینما برای تماشای آثار مدعی فتح سیمرغ بلورین جشنواره از همین ابتدای کار سر و دست می­شکنند.

      امسال نمایندگان رسانه­ها و مطبوعات در سینما فلسطین جمع می­شوند که به تماشا و قضاوت ده­ها فیلم ایرانی و خارجی بنشینند و خبرهای مربوط به نمایش فیلم­ها و زیر و بم نشست­های مطبوعاتی را به آگاهی همگان برسانند. به­طور معمول روزهای اول هر دوره از جشنوارۀ فجر از دیدگاه شیوۀ اجرایی­اش چندان چنگی به دل نمی­زند. اما امسال نظم قابل قبول موجود در سالن ویژۀ منتقدان و نویسندگان نشریه­ها و رسانه­ها این امید را می­د­هد که دست­اندرکاران جشنواره عزم خود را جزم کرده­اند که برای ویترین خوش رنگ و لعاب سینمای ایران آبرو و اعتباری قابل قبول دست و پا کنند. با این وجود به نظر می­رسد بخش کردن جشنواره به دو نیمۀ بین­المللی و داخلی شاید اگر مزیت­های برای مجریان جشنواره داشته باشد، اما برای مخاطبان حاصلی به جز دلسردی و دافعه به بار نمی­آورد و در نتیجه از میزان استقبال مخاطبان- چه منتقدان و نویسندگان و کارشناسان و چه عامۀ مردم سینمارو- کاسته می­شود.

      به­دلیل آن­که همانند سال گذشته روز اول جشنواره (که یک روز زودتر از دوره­های پیشین آغاز شده است) با روز جمعه همزمان بود، نمایش فیلم در سینمای مطبوعات در ساعت 13 آغاز شد. برنامۀ سانس اول نخستین روز جشنوارۀ فیلم فجر هر شب تنهایی (رسول صدر عاملی) بود که در بخش در جست­و­جوی حقیقت در سالن­های شمارۀ یک و دوِ سینما فلسطین به نمایش در آمد.

 

      * سانس اول: فرار از دستِ داستان­گویی!

      هر شب تنهایی در ادامۀ فیلم شب ساخته شده که سال پیش در بخش مسابقۀ سینمای ایران (سودای سیمرغ) به نمایش در آمد و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (امین حیایی) را هم از آنِ خود کرد. این اثرِ صدرعاملی که همانند شب محصول شبکۀ اول سیماست و قرار بود همان سال پیش در جشنواره اکران شود، در پیروی از جریان تازه باب شدۀ سینمای ایران- تولید فیلم­هایی با موضوعی به ظاهر معنوی و قابل پیش­بینی و به اصطلاح هم­سو با سینمای دینی- ساخته شده است. داستان فیلم جمع و جور و ساده است و البته قابل حدس. خودِ صدرعاملی و کامبوزیا پرتوی (نویسندۀ فیلمنامۀ اثر) خوب می­دانند که تماشاگر در مواجهه با همان ده دقیقۀ اول داستان- سفر عطیه (لیلا حاتمی) و حمید (حامد بهداد) به مشهد به­دلیل بیماری عطیه و ناامیدی او از درمان- می­تواند حدس بزند قرار است تا پایان چه اتفاقی بیفتد. و البته نباید این نکته را فراموش کرد که به تصویر نکشیدن شفا یافتن عطیه و رفُتن به سمت پایانی به اصطلاح باز نمی­تواند وزنه­ای برای فیلمی باشد که داستانش تاب و تحمل یک فیلم نود دقیقه­ای را ندارد و مانند بسیاری از همتایانش در سینمای ایران بار دیگر این معضل نگران­کننده را گوشزد می­کند که سینمای ما بدون دلیل مشخصی از داستان­گویی پرهیز می­کند. چارچوب هرشب تنهایی بر پایۀ درام ایستگاهی بنا شده و نباید توقع یک خط داستانی پر رنگ را از آن داشت. اما فیلم در همان روایت­های شبه­اپیزودیک­اش خمیرمایۀ داستانی چندانی ندارد و براساس تقابل عطیه با آدم­های گوناگون در حرم امام رضا (ع) نوشته و ساخته شده و قرار است این ملاقات­ها سبب تحول شخصیتی کاراکتر اصلی شوند که در برخی بخش­هایش، به­ویژه فصل رویارویی عطیه با طوطی (همان دختربچۀ گم­شده) بیش از اندازه کِشدار و طولانی به نظر می­رسد. ضمن آن­که کاراکتر ­حمید یک شخصیت منفعل است که در خیلی از بخش­های فیلم به حاشیه رانده شده و بر روند فیلمنامه حضوری تاثیرگذار ندارد. با این وجود فیلم در اجرا- با توجه به محدودیت­های موجود برای فیلمبرداری در بارگاه امام رضا (ع)- بد از کار در نیامده است و چند فصل خوب و گاه درخشان دارد؛ یکی جایی است که عطیه در اتاقش در هتل تنهاست و با خود کلنجار می­رود و در پس زمینه آهنگ موتزارت را می­شنویم و سکانس دیگر جایی است که حمید، مستاصل و درمانده از نیافتن عطیه، تلفنی در خیابان با رضا صحبت می­کند. اما بدون شک بهترین بخش فیلم، فصلی است که حمید و عطیه به رستوران می­روند. نگاه­های معرکۀ لیلا حاتمی (که در این فیلم نیز یکی دیگر از نقش­­آفرینی­های خوبش را ثبت کرده) و جنس بازی حامد بهداد که با گذشته­اش تفاوت دارد، با آن صدای لامپ نئون در آخر شب ترکیب غریبی را پدید آورده است. آن سکانسی هم که در پایان عطیه به سمت حرم می­رود بد از کار در نیامده و ای­کاش فیلم روی همان نمای چهرۀ حیران و اشک­ریزان لیلا حاتمی تمام می­شد و از همه مهم­تر ای­کاش که صدرعاملی برای اکران فیلم نریشن­های توضیح­دهنده و بی­کارکرد کاراکتر عطیه را بردارد­. هرشب تنهایی بار دیگر نشان داد که سینمای ایران هنوز هم در الفبای داستان­گویی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می­کند و متاسفانه فیلم­سازانِ ما در زیر لوای تمایل به سینمای مدرن- بی­آن­که شناخت خوبی ازش داشته باشند- سعی می­کنند مشکلات فیلمنامه­ای آثار خود را پنهان کنند.

 

      *سانس دوم: رئالیسم به سبک روسی

      در ساعت 15 سالن یک ابتدا در بخش خارج از مسابقه انیمشین کوتاه قصه­های پریان برای بچه­های شرور (ویکتور هوگوبورگز، برزیل/2006) را نمایش داد که بیشتر مناسب برنامه­های کودک عصر جمعۀ تلویزیون بود تا یک جشنوارۀ بین­المللی! هرچند که کارگردان این انیشمین تلفیقی سعی کرده بود میان نورپردازی­ و فضاسازی­اش در بخش عروسکی (3D) با ترکیب رنگ­های گرم وسرد در قسمت نقاشی که آشکارا به انیشمین­های سنتی پهلو می­زد، تناسب ایجاد کند.

      پس از آن فیلمی از سینمای کنونی روسیه با نام یاریک به نمایش در آمد که عنوان­بندی انیمیشن­اش برخی را در سالن به اشتباه انداخت و به تصور این­که باز هم قرار است انیمیشنی دیگر به نمایش دربیاید، سالن را ترک کردند. فیلم که محصول سال 2007 است، با تمرکز بر چند روز پایانی زندگی پسربچه­ای به نام یاریک نگاهی واقع­گرایانه به جامعۀ حال حاضر روسیه دارد. در حقیقت فیلم­سازان این اثر (الکساندر لاسلو و سیسیل هنری) نابسامانی­های جامعه­شان را از دریچۀ دید یُاریک روایت کرده­اند. یاریک در سفر اودیسه­وارش در دلِ شهری مدرن از روسیه و درآستانۀ سال نو میلادی با افراد زیادی از تیپ­ها و سنخ­های گوناگون روبه­رو می­شود و تجربه­هایی جالب و گاه غریب (همانند مست شدن­اش در آن سکانس محفل قمار) را از سر می­گذراند و به سمت پایان تراژیک زندگی­اش گام برمی­دارد. فیلم سعی دارد در تمام داستانک­ها و روایت­های اپیزودیک­اش تماشاگر را به سمت خود جلب کند و در بیشتر سکانس­ها نیز موفق بوده است. اما شاه­سکانس فیلم جایی است که آن قمارباز حرفه­ای- بوریس- یاریک را با خود به یک محفل غیرقانونی قمار می­برد و معصومیت کاراکتر اصلی قصه با لمس سلاح محافظ یکی از قماربازان، یادگیری ورق­بازی و مصرف نوشیدنی­های الکلی به آسانی از بین می­رود. هدف اصلی سازندگان فیلم- که در پایان با عبارتی روی تیتراژ پایانی هم بر آن تاکید می­کنند- در بیان مسالۀ پیچیدۀ قاچاق کودکان است که این روزها در کشورهای اروپای شرقی به شدت رواج پیدا کرده است. کاراکترهای فیلم بیشتر قالبی هستند و به تیپ نزدیک شده­اند. موسیقی فیلم توضیح­دهنده است و شاید اگر سازندگان اثر به کاراکتر بوریس، همانند دیگر شخصیت­ها، تنها به ­چشم کاراکتری در خدمت داستانک­های فیلم می­نگریستند و در پایان داستان­شان بی­دلیل به او نقشی دراماتیزه نمی­بخشیدند، فیلم اکنون سر و شکل بهتری داشت. قهرمان­بازی بوریس در سکانس فرودگاه (فصلی در پایان فیلم) با فضای دیگر بخش­های فیلم هم­خوانی چندانی ندارد و شاید اگر ­فیلم روی همان نمای زیبای پرواز هواپیمای حامل یاریک و مرد قاچاقچی به سمت سرنوشتی تلخ تمام می­شد، تاثیر بیشتری بر روی مخاطب می­گذاشت.

      همزمان با فیلمِ یاریک، سالن شمارۀ دو فیلمی از سینمای اردن را با عنوان کاپیتان ابورائد به نمایش درآورد که سال جاری به عنوان اولین نمایندۀ سینمای اردن در مراسم اسکار شرکت کرد و البته نتوانست به فهرست نهایی نامزدهای بهترین فیلم خارجی راه پیدا کند. آن­هایی که فیلم را دیده بودند، در مقایسه با سینمای ضعیف و بی­دفاع کشورهای عرب زبان آن را اثری نسبتا قابل قبول در ژانر ملودرام توصیف کردند.

 

      *سانس سوم: روایت دیگری از آندری وایدا 

      در ساعت 18:45 سالن شمارۀ یک میزبان فیلمِ مطرح سینمای لهستان- کاتین- بود. آندری وایدا که به عنوان یکی از چهره­های درخشان سینمای اروپای شرقی در چند دهۀ گذشته شناخته می­شود، در کاتین بار دیگر به سراغ روایتی از  تاریخ پر فراز و نشیب لهستانِ قرن بیستم رفته است. فیلم که در بخش خارج از مسابقۀ جام جهان­نما (بخش مسابقۀ سینمای بین­الملل) به نمایش درآمده، به قتل عام فراموش نشدنی افسران لهستانی در ابتدای جنگ جهانی دوم در منطقه­ای به نام کاتین پرداخته است. آخرین اثر آندری وایدا براساس رمانی به نام کالبدشکافی ساخته شده است. وایدا با تکیه بر مهارت و تجربۀ بالایش بسیاری از فصل­های فیلم را از منظر میزانسن­های ناب و دکوپاژهای خیره­کننده موفق از کار درآورده است. اما مشکل اساسی کاتین در فیلمنامۀ گسستۀ آن است که نمی­تواند میان روایت­هایش پیوندی محکم و منطقی برقرار کند. فیلم این مجال را پیدا نمی­کند که به هیچ یک از افراد آن چند خانواده که به نوعی با آن واقعۀ تکان­دهنده در ارتباط هستند، نزدیک شود و به همین دلیل داستان تلخ هر یک از این شخصیت­ها آن تاثیر لازم را بر تماشاگر نمی­گذارد و فیلم در بهترین حالتش در ردیف آثاری قرار می­گیرد که دربارۀ کشتارهای دسته­جمعی ساخته شده­اند. با این وجود وایدا به مدد صحنه­پردازی درخشان­اش و نیز استفادۀ چشمگیر از نورپردازی خفقان­آور و موسیقی شبه مرثیه­ای، فصل پایانی کاتین را به یکی از تکان­دهنده­ترین و تاثیرگذارترین سکانس­های فیلم­هایی از این دست تبدیل کرده است.

      همزمان با نمایش کاتین، سالن شمارۀ دو در بخش "نمایش­های ویژه: فیلم­های مستند" مستندی از کشور آلمان را با عنوان زاویۀ مقابل، عصیان فیلمسازان نمایش داد.

      *سانس چهارم: اکشن­ هالیوودی و کیشلوفسکی!

       اما در سانس پایانی (ساعت 21:30) تقابل جالبی در برنامه به چشم می­خورد. سالن شمارۀ یک در بخش نمایش­های ویژه (فیلم­های روز) فیلم حادثه­ای خطر در بانکوک را اکران کرد و همزمان سالن دو مستندی در رابطه با کریستف کیشلوفسکی، فیلم­ساز بزرگ سینمای لهستان، با عنوان "هنوز زنده: فیلمی دربارۀ کیشلوفسکی" را به نمایش  گذاشت. در فیلم خطر در بانکوک که در ادامۀ رویکرد هالیوود به سمت سینمای حادثه­ای شرق آسیا قرار دارد و البته ستاره­ای پرطرفدار همانند نیکلاس کیج را هم به خدمت گرفته، تمام تلاش دو کارگردان هنگ کنگی اثر در این بوده که از کلیشه­ها و مولفه­های امتحان پس داده برای جذاب شدن فیلم­شان استفاده کنند؛ از صحنه­های حادثه­ای پر تنش و با ریتم تند گرفته تا عشق قهرمان آمریکایی داستان به یک دختر چشم بادامی و نمود بیش از اندازۀ همان نگاه سنتی هالیوود به مردمان آسیای شرقی و نمایش یکه­تازی باندهای مواد مخدر و تبهکاری در آن کشورها و البته در این میان کسی نیست پیدا شود و توضیح دهد که چرا چنین فیلم تجاری و بی­مایه­ای که نسخه­های ویدئویی آن با کیفیتی به مراتب بهتر به آسانی در کوچه و بازار یافت می­شود، به جشنوارۀ فجر راه پیدا کرده است.

 

      *** حاشیه­های روز اول جشنواره:

      ** بر خلاف دورۀ پیشین که برنامۀ روزانۀ سینمای رسانه­ها در صبح همان روز اعلام می­شد و بسیاری را در برنامه­ریزی­شان به دردسر انداخته بود، خوشبختانه امسال از همان ابتدا برنامۀ تمام سانس­ها تا نیمۀ جشنواره- پایانِ بخش بین­الملل- مشخص شده و در اختیار اصحاب رسانه قرار گرفته است.امیدواریم این برنامۀ منظم در روزهای آتی با بی­برنامگی­های شایع (همانند نرسیدن به موقع فیلم­ها) دستخوش تغییر و تحولی جدی نشود.

      ** خوشبختانه در روز اول از پخش تیزرهای طولانی و گاه اعصاب خُردکن اسپانسرهای جشنواره پیش از آغاز نمایش فیلم­ها خبری نبود. هرچند که عدم نمایش تیزر بیست و هفتمین دورۀ جشنواره هم جای سوال و تعجب داشت. البته در اقدامی جالب و تحسین برانگیز مسئولان جشنواره پیش از آغاز نمایش هر فیلم، پیش پرده­ای را با عنوان سی سال، سی چهره، سی سال سینمای ایران نمایش دادند که در هر سانس سکانسی برگزیده از یکی از فیلم­های مطرح سه دهۀ اخیر سینمای ایران به نمایش در می­آمد. بدون شک دیدن فصل­هایی از دو فیلم چهارشنبه سوری (اصغر فرهادی) و مهمان مامان (داریوش مهرجویی) پیش از آغاز فیلم­ها برای خیلی­ها خالی از لطف نبود.

      ** در نشست پرسش و پاسخ فیلم هر شب تنهایی که با استقبال خوب نویسندگان و منتقدان همراه بود، بیشتر تمرکز دوربین­های عکاسی روی حامد بهداد بود که همانند سال گذشته (در نشست مطبوعاتی فیلم حس پنهان) سعی می­کرد بیش از اندازه متفاوت جلوه کند و با لحن خاصی که به حرف زدن­اش می­دهد، توجه خبرنگاران را به خود جلب کند. او در پاسخ به پرسشی مبنی بر این­که سال گذشته اعلام کرده بود که دیگر در هیج نشستی مطبوعاتی شرکت نخواهد کرد، به شوخی عنوان کرد که یادش رفته بود وگرنه شرکت نمی­کرد!

      ** متاسفانه سوال­های زیادی در نشست پرسش و پاسخ فیلم هر شب تنهایی مطرح نشد و پاسخ صدرعاملی به یکی از این اندک پرسش­ها مبنی بر جنس گریم ابروی لیلا حاتمی برای لحظاتی فضای جلسه را به یک نشست علمی و پزشکی تبدیل کرد!

      ** در نشست نقد و بررسی فیلم اردنی کاپیتان ابورائد، دکتر اسماعیل بنی اردلان- مدرس و پژوهشگر سینما- به عنوان مهمان حضور داشت و در نشست نقد و بررسی فیلم کاتین دکتر شهاب الدین عادل- مدرس و محقق سینما- دربارۀ سینمای لهستان و آندری وایدا نکاتی شنیدنی و جالب توجه را بیان کرد. متاسفانه به­دلیل همزمانی مراسم افتتاحیه با این نشست مطبوعاتی تعداد حاضران در این جلسه از حد انگشتان دو دست تجاوز نمی­کرد! این در حالی بود که استقبال اهل قلم از فیلم­های خارجی نیز چندان چشمگیر نبود و حتی در سانس پایانی سالن تقریبا خالی از تماشاگر بود.

      **اعلام نمایش فیلم جدید استاد بیضایی- وقتی همه خوابیم- در سانس اول روز دوم جشنواره شور و حال خاصی را به سینمای رسانه­ها و مطبوعاتی­ها بخشید. باید نشست و دید که نتیجۀ کار استاد بازهم اثری درخور و قابل تامل است؟

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 8:16 |