تبليغاتX
سینمای ایران و جهان
 

«مورد عجیب نابغۀ هالیوود نوین»

 

نگاهی به کارنامۀ فیلم­سازی دیوید فینچر و جدیدترین فیلمش، «مورد عجیب بنجامین باتن»

 

 

     دیوید فینچر یکی از مهم­ترین فیلم­سازان معاصر صنعت سینمای هالیوود است که در مدت شانزده سالی که از حضورش در دنیای سینمای حرفه­ای می­گذرد، با هفت فیلمی که ساخته نشان داده که حرف­های زیادی برای گفتن دارد و می­توان ادعا کرد او برخلاف بسیاری از همتایانش تنها یک کارگردان هالیوودیِ در خدمت نظام استودیویی نیست. تصویری که او در فیلم­هایش از دنیای مدرن ارائه می­کند، مخاطب آثارش را به اندیشه وا­ می­دارد و آسوده نمی­گذارد. او در حالی که تنها بیست و هشت سال داشت، در سال ۱۹۹۲ با ساخت سومین فیلم از مجموع آثار «بیگانه» نام خود را بر سر زبان­ها انداخت. با وجود این­که این فیلم نسبت به دو اثر موفق پیشین این مجموعه کم­تر دیده و تحسین شد، اما برخی از کارشناسان و منتقدان سینمایی نگاه تلخ­اندیشانۀ فینچر جوان را ارزشمند قلمداد کردند. در این قسمت از مجموعه فیلم­های «بیگانه»، قهرمان داستان- ریپلی (با بازی سیگورنی ویور)- به سیاره­ای دورافتاده می­آید که در آن­جا عد­ه­ای گناهکار تبعیدی در آن زندگی می­کنند. فینچر در این اثر علمی تخیلی تلاش کرد که فیلمش تنها در خدمت مؤلفه­های سینمای گیشه­پسند نباشد. او با گزینش کاراکترهایی که همه در ­ظاهر جانیان بالفطره هستند (قهرمان فیلم برای این­که همرنگ جماعت شود، خود را به­ شمایل مردان در می­آورد)، می­کوشد تماشاگر اندیشمند را به این فکر وا دارد که برای هر یک از این شخصیت­های خاکستری و در حقیقت گناهکار معادلی تیپیکال را در جامعۀ مدرن امروزی پیدا کند. اما «هفت» (۱۹۹۵) سکوی پرشی برای فینچر جوان بود. فیلم که داستان رویارویی تراژیک دو کارآگاه پلیس را با یک قاتل زنجیره­ای منخصر به فرد روایت می­کرد، از دیدگاه تکنیکی و محتوایی آن­قدر تکان­دهنده و نوآورانه بود که منتقدان و پیگیران جدی سینما را به تحسین و تشویق واداشت. هرچند که «هفت» در زمان خودش با این­که به فروشی خیره­کننده دست یافت، اما آن­طور که باید دیده نشد و حتی در اقدامی سؤال برانگیز از سوی اعضای هیأت آکادمی اسکار مورد بی­مهری قرار گرفت و تنها در یک رشته (بهترین تدوین) نامزد دریافت جایزۀ اسکار شد. با گذشت چند سال از نمایش «هفت» و بررسی محتوای جامعه­­شناختی و مذهبی آن از سوی برخی از پژوهشگران ارزش­های نهفتۀ این فیلم ورای تکنیک­های دراماتیک و سینمایی­اش کم­کم آشکار شد. موفقیت «هفت» سبب شد که سطح انتظاها از دیوید فینچر بالاتر برود. اما او با ساخت فیلم «بازی» (۱۹۹۶) ثابت کرد که این موفقیت تصادفی نبوده و می­توان به­عنوان یک کارگردان خوش­آتیه روی او حساب کرد. کاراکتر نیکلاس وان اورتن (با بازی مایکل داگلاس) یک مرد میانسال از طبقۀ خرده بورژوای جامعۀ مدرن آمریکاست که در هیاهوی زندگی کسالت­بار دنیای مدرنی که فینچر به تصویر می­کشد، ایمان و باور خود را نسبت به همه چیز از دست داده و با این­که در ظاهر آدمی مقرراتی و منظم است، اما تماشاگر با او به عنوان یک انسان قالبی که اسیر روزمرگی­های این دنیای بی­رحم است، همذات­پنداری می­کند. ورود نیکلاس به یک بازی عجیب، خطرناک و نفس­گیر که آن را برادرش، کُنراد (شون پن) برپا کرده، سبب می­شود که در پایان داستان دیدگاه نیکلاس نسبت به محیط پیرامونش، اعتقادات شخصی و اخلاقی خود و رابطۀ سردی که با اطرافیانش داشته، تغییری اساسی ایجاد کند. اما «باشگاه مشت­زنی» (۱۹۹۹) بود که جایگاه فینچر را به­عنوان یک کارگردان صاحب سبک تثبیت کرد. در این فیلم داستان روای (با بازی ادوارد نورتن) را دنبال می­کنیم که مشکل­اش این است که نمی­تواند با دنیای پیرامونش ارتباطی تنگاتنگ برقرار کند. فینچر در این اثر سعی کرده تصویری ملموس و تکان­دهنده از نسلی را روایت کند که در عصر مدرنیته ریشه­های خود را از دست داده­اند و به آن مرتبه از بی­ایمانی و سرگشتگی دست یافته­اند که احساس آرامش و بازیابی طراوت و نشاط را در دنیای خشونت­آمیز گروه­های زیرزمینی جست­و­جو می­کنند. حتی کاراکتر تایلر دردن (با بازی براد پیت) که در حقیقت زاییدۀ ذهن آشفتۀ قهرمان فیلم است، این باور تلخ را به راوی القا می­کند (و در واقع به تماشاگر گوشزد می­کند) که در این دنیای پهناور نباید به دنبال دلبستگی بود و این درد و خشونت است که سبب می­شود انسان گلیم خود را از آب بیرون بکشد. «باشگاه مشت­زنی» تصویرگر انسان پست­مدرن است؛ انسانی که عطش قانون­شکنی دارد و دوست دارد چارچوب­های سنت­ها را درنوردد و قانون­های نامتعارفی را در زندگی­اش تعیین کند که تمام ارزش­های اخلاقی گذشته را زیر سؤال می­برد. حتی در «اتاق امن» (۲۰۰۲) که داستانی سر راست­ و همه­فهم­تر نسبت به آثار پیشین فینچر دارد، باز هم می­توان ردپای دغدغۀ سازنده­اش را در مورد مشکلات اعتقادی انسان عصر حاضر مشاهده کرد. اتاقی که مگ آلتمن (با بازی جودی فاستر) و دخترش را در برابر سارقان محافظت می­کند، نمادی از آرمان­شهری مدرن و مجهز است که می­تواند انسان معاصر را از شرّ طمع دسته­جمعی، خشم و کینه که گریبان جامعۀ امروز را گرفته و همچنین از دستِ سارقان فیلم که نمادی مجسم از این امیال شیطانی هستند، نجات دهد و حفظ کند. در «زودیاک» (۲۰۰۶) فینچر بار دیگر به سراغ داستان یکه­تازی یک قاتل زنجیره­ای، این­بار در دلِ کلان­شهر نیویورک، می­رود. فیلم که روایتی حقیقی را در آمریکای دهۀ هفتاد میلادی به­تصویر می­کشد، از دریچۀ دید سه کاراکتر اصلی­اش تلاش دارد اوج تاثیر جریان بی­ایمانی و میل شدید به گناه و فساد را در جامعۀ آن سال­های آمریکا که با ظهور جریان­های اعتراض­آمیز اجتماعی و سیاسی مشهورِ آن دهه نیز هم­زمان بود، در عملکرد قاتلی ناشناخته که نام زودیاک را بر خود گذاشته و نیز نمایش ضمنی وضعیت قربانیانش نشان دهد.

     «مورد عجیب بنجامین باتن»  واپسین فیلم دیوید فینچر در نقطۀ مقابل دیگر آثار این فیلم­ساز بزرگ سینمای نوین هالیوود قرار می­گیرد. فیلم یک اثر تمام هالیوودی است؛ با ویژگی­های مورد پسند مدیران استودیوها و کمپانی­های بزرگ و تلاش می­کند که در چارچوب سینمای رو به زوال داستان­گو و کلاسیک سر پا بایستد. فیلمنامۀ «مورد عجیب بنجامین باتن» کار یکی از استادان فیلمنامه­نویسی دهه­های اخیر هالیوود، اریک راث، است که نگارش آثار درخشانی همانند «فارست­گامپ»، «افشاگر»، «مونیخ» و «چوپان خوب» را در کارنامه دارد. اما در این­جا بزرگ­ترین مشکل فیلمِ دیوید فینچر از خودِ فیلمنامۀ راث ناشی می­شود! راث که فیلمنامۀ «مورد عجیب بنجامین باتن»­ را بر مبنای رمانی از اف. اسکات فیتز جرالد نوشته، بیش از اندازه شیفته و مرعوب ایدۀ داستانی در اختیاراش شده و نتوانسته این داستان چندخطی را به شکلی جذاب و درگیر کننده گسترش دهد و متأسفانه همه چیز را در سطح نگاه داشته است. کاراکتر بنجامین باتن شخصیت محوری فیلم است که در زمان تولد چهره­ای سالخورده دارد و هرچه از عمرش می­گذرد، جوان­تر می­شود. با دیدن فیلمِ جدید دیوید فینچر می­توان خیلی آسان ادعا کرد که این اثر هالیوودی در تمام سکانس­های پر زرق و برق­اش و در طول زمانی نزدیک به دو ساعت و چهل دقیقه­ای که دارد، برای به رُخ کشیدن این ایدۀ بالقوه جذاب در جا می­زند و نمی­تواند وارد لحظه­هایی جذاب از زندگی قهرمانش شود. در حقیقت در این قصۀ شبه پریان و فانتزی­گونه، کاراکتر بنجامین به عنوان یک شخصیت اصلی که تقریباً در تمام سکانس­ها حضور دارد، زندگی بی­فراز و فرودی دارد و در بیشتر برهه­های زمانی زندگی­اش بیش از اندازه منفعل و متکی به دیگران است. با تمام ایرادهایی که می­توان به «مورد عجیب بنجامین باتن» وارد دانست، فیلم خالی از سکانس­های خوب و تأثیرگذار نیست و این­جاست که نقش بزرگ و مهم دیوید فینچر به عنوان یک کارگردان هوشمند و کاربلد نمود چشمگیری پیدا می­کند و البته در این میان نباید از اشتیاق قابل تحسین اریک راث نسبت به مؤلفه­های نوستالژیک دوران کلاسیک سینما هم به آسانی گذشت.

     در سکانس­هایی که در آغاز فلاش­بک­ها می­بینیم، فینچر تصویری آشنا و دل­فریب از روزهای اولیۀ پس از جنگ جهانی اول ارائه می­کند و تماشاگر فیلم­بین را به یاد حال و هوای آثار درخشان سینمایی که دربارۀ برهه­های زمانی حساس و تأثیرگذار از تاریخ پر فراز و نشیب قرن بیستم ساخته شده­اند، می­اندازد. نورپردازی­های درخشان و میزانسن سکانس­هایی که به دوران طفولیت بنجامین می­پردازد، متناسب با طراحی صحنۀ فوق­العادۀ فیلم است که در این بخش فضای معماری ویکتوریایی را مدّ نظر قرار داده است. در این میان کاراکتر کویین (با بازی بسیار خوب تاراجی پ. هنسن) به عنوان یک شخصیت اصلی در زندگی کاراکتر قهرمان داستان، چیزی بیشتر از همان پرسونای آشنای زن سیاهپوست مهربان فیلم­های کلاسیک هالیوود نیست که شاید بهترین و خاطره­انگیزترین­شان هتی مک­دانل در «بر باد رفته» (ویکتور فلمینگ، ۱۹۳۹) بود. یکی از سکانس­های خوب فیلم در همین فصل می­گذرد؛ جایی است که کویین، بنجامین هفت ساله را نزد کشیش سیاهپوستی می­برد که بیماران را شفا می­دهد و بنجامین برای نخستین بار موفق می­شود از روی صندلی چرخدار بلند شود. یا باید به سکانسی اشاره کرد که بنجامین به پیشنهاد دیزی خردسال به زیر میزی می­روند و نور شمع تنها منبع روشنایی صحنه است و بنجامین برای نخستین بار، حتی به شکلی ناتمام و عقیم رابطه­ای عاطفی را احساس می­کند. اما فصل بعدی فیلم، جایی که بنجامین نوجوان (و کهن چهره) کار روی عرشۀ کشتی را تجربه می­کند و با کاراکتر کاپیتان مایک آشنا و شریک دوران خوشگذرانی­های او می­شود، از آن فصل­های کِش­دار و طولانی فیلم است که فینچر هم نتوانسته در اجرا به بهتر شدن ریتم آن کمک کند و تنها تلاشی که کرده این­ بوده که سکانس­های این فصل از دیدگاه بصری با قسمت­های دیگر هم­خوان باشد و همان خوش رنگ و لعابی سایر فصل­ها را از نظر توجه به دو عنصر مهم دکوپاژ و میزانسن دارا باشد. آشنایی اتفاقی بنجامین با پدرش، توماس باتن، هم از دید منطق روایی نچسب و تحمیلی از کار در آمده و این­که توماس که به هویت واقعی بنجامین پی بُرده، چرا تا نزدیکی مرگش حقیقت رابطۀ خویشاوندی­اش با بنجامین را از او پنهان می­کند، برای تماشاگر در هاله­ای از ابهام باقی می­ماند. در ادامه فینچر تصویری درخشان و پر از جزییات از حال و هوای آمریکای دهۀ سی و چهل میلادی ارائه می­کند؛ یکی جایی است که بنجامین با الیزابت (با بازی درخشان تیلدا سوئینتون) آشنا می­شود و به قول خودش نخستین عشق­ زندگی­اش را تجربه می­کند. و دیگری جایی است که بنجامین در کشتی مایک نخستین روزهای ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم را پس از حملۀ ژاپن به بندر پرل هاربر از نزدیک لمس می­کند. سکانس­های مربوط به بنجامین و الیزابت از اندک سکانس­های عاشقانۀ فیلم است که به دل می­نشیند و به بیشتر فصل­هایی که بنجامین و دیزی (کیت بلانشت) را در کنار هم می­بینیم، می­چربد. هرچند که نمی­توان دلیلی محکم و منطقی برای وجود کاراکتری همانند الیزابت در خط روایی فیلم پیدا کرد و حس خوبی که این بخش همراه خود دارد، در سایۀ این ضعف روایی قرار می­گیرد و خبر گذشتن الیزابت از کانال دریایی در کهنسالی، سال­های پایانی دهۀ شصت، هم نمی­تواند جایگاهی قابل قبول را برای این شخصیت در زندگی ساکن بنجامین باتن دست و پا کند و به همین دلیل تأثیر احساسی چندانی هم روی مخاطب بر جای نمی­گذارد. سکانس حملۀ دشمن به کشتی حامل بنجامین هم یکی دیگر از فصل­های خوب فیلم است که توانایی فینچر را در به تصویر کشیدن سکانس­هایی با پروداکشن عظیم ثابت می­کند. هر چند که مرگ کاراکتر مایک و دیگر خدمۀ کشتی در جریان این حمله نمی­تواند در خدمت بار عاطفی فیلم قرار گیرد؛ چون که این شخصیت­ها در طول اثر از سوی فیلمنامه­نویس و کارگردان خوب پرداخت نشده­اند و به­عنوان کاراکترهای مکمل در بخشی از زندگی بنجامین بیشتر حالت شخصیت­هایی سردرگم را پیدا کرده­اند. در پروسۀ جوانی معکوس کاراکتر بنجامین که با چهره­پردازی قابل تحسینی نیز همراه است، بازی براد پیت یک­دست و جالب توجه از کار در آمده و او توانسته از پسِ دشواری­هایی که در حفظ راکورد با آن­ها روبه­رو بوده، به خوبی برآید. یکی از بهترین قسمت­های نقش­آفرینی­اش در این فیلم جایی است که توماس در کارخانۀ دکمه­سازی حقیقت را به پسرش می­گوید؛ بازی براد پیت در این سکانس که تمام احساسات خود را کنترل کرده، با آن نگاه معرکه­اش بار خاصی به این بخش از فیلم بخشیده و لذت حاصل از زیبایی و احساس جاری در سکانس بعد را که بنجامین پدرش را به کنار اسکله می­برد تا برای آخرین بار طلوع خورشید را بینند، در نظر تماشاگر دو چندان می­کند. حتی در سکانس رویارویی دوبارۀ بنجامین با دیزی و دخترش، پس از سال­ها دور بودن از خانه، باز هم این هوشمندی فینچر است که در کنترل درست احساسات و برون­گرایی براد پیت موفق بوده و اجازه نداده اندک سکانس­های ناب اثرش به دامان سانتی مانتالیسم کشیده نشود. از دیگر بخش­های خوب فیلم جایی است که دیزی به هتل محل سکونت بنجامین می­آید و آن­ها شبی را با یکدیگر می­گذرانند که جنس نگاه پیت و بلانشت به خوبی حس غریب سال­های جدا بودن دو کاراکتر اصلی را از یکدیگر به تماشاگر منتقل می­کند.

     «مورد عجیب بنجامین باتن» اثری است نمونه­ای از سینمایی که در هجوم بی­رویۀ روایت­های مدرن و ساختارشکن، باز هم می­خواهد با داستان­گویی خاطرات خوش تماشاگران سینما را از دوران طلایی سینمای کلاسیک و داستان­پرداز زنده کند؛ فیلمی است که با وجود ضعف­هایی آشکار در فیلمنامه و جنس روایت­اش باز هم قابل تأمل و بررسی است و در برخی سکانس­هایش به دل می­­نشیند. اما با توجه به روند متفاوت کارنامۀ مستقل و درخشان استاد فینچر، شاید بهترین عنوانی که بتوان برای این اثر کلاسیک پیدا کرد، عجیب­ترین مورد دیوید فینچر باشد؛ کارگردانی که کارهایش را در روزگار یکه­تازی موجی از فیلم­های خنثی دوست داریم و بارها دیده­ایم. او با همین «مورد عجیب بنجامین باتن » هم ثابت کرد که برای ساختن فیلمی با قالب هالیوودی از بسیاری از همتایانش تواناتر است.

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 7:57 |

 

مرثیه­ای برای پرند پایا و فیلمنامه­اش

نگاهی به فیلم «وقتی همه خوابیم» آخرین اثر استاد بهرام بیضایی

 

 

 

     شرح و تفصیل در مورد جایگاه و بزرگی نام و آثار استاد بهرام بیضایی در تاریخ سینما و ادبیات نمایشیِ این مرز و بوم کاری تکراری و بس بیهوده است. کم­تر کسی را می­توان پیدا کرد که میانه­ای با سینما یا تئاتر داشته باشد و بهرام بیضایی را نشناسد و یا کارهای او را ندیده و نوشته­هایش را نخوانده باشد. جدا از آثار درخشان استاد در زمینۀ تئاتر و سینما، بیضایی فیلمنامه­ها و نمایشنامه­های درخشانی را در کارنامه دارد که به دلیل­هایی فرامتنی رنگ دوربین و صحنه را به خود ندیدند و تنها با سماجت و پیگیری استاد در قالب کتاب چاپ شدند و اتفاقاً هم استقبال علاقه­مندان به هنر نمایش و سینما از آن­ها چشمگیر و قابل ستایش بوده و هست. متأسفانه در طول این سال­ها بیضایی برای به سرانجام رساندن پروژه­های سینمایی خود با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم کرده و نزدیک به دو دهه است که او هر هشت سال یک­بار موفق به تولید فیلمی می­شود؛ در حالی­که اگر اندکی برای اعتبار هنر و اندیشۀ والا ارزش قائل باشیم، باید تلاش­ به خرج دهیم که تمام شرایط را برای بزرگانی همچون بهرام بیضایی هموار سازیم و اجازه ندهیم در زمانه­ای که کاسبان و سودجویان بر لایه­های زیرین امور فرهنگی و هنری کشورمان چمباتمه زده­اند، بیضایی­ها به حاشیه رانده شوند. در مواجهه با واپسین اثر استاد، وقتی همه خوابیم، نخستین چیزی که نمود چشمگیری دارد، بیرون دادن همان بغض فروخوردۀ مشهوری است که از سال­ها دست و پنجه نرم کردن بیضایی با شرایط کمرشکن موجود ناشی می­شود و ریشه در برخی کج­سلیقگی­ها و سطحی­نگری­هایی دارد که او در مدت چند دهه با آن­ها روبه­رو بوده است. حالا گویا کاسۀ صبر استاد لبریز شده و تمام بغض­ها و دل­شکستگی­هایش را در این فیلم خالی کرده و نتیجه­اش این شده که بسیاری فیلمِ استاد را دوست نداشته باشند و یا در برابر آن جبهه بگیرند که بهترین نمونه­اش هم همان جار و جنجال­های ژورنالیستی بود که در جریان برگزاری بیست و هفتمین جشنوارۀ فیلم فجر رُخ داد و مخالفان و موافقان بسیاری داشت.

     «وقتی همه خوابیم» قالب فیلم در فیلم دارد. آن­ فیلمی که در فیلمِ «وقتی همه خوابیم» روایت می­شود و اتفاقاً نام آن هم «وقتی همه خوابیم» است و فیلمنامه­اش را کاراکتر پرند پایا (مژده شمسایی) نوشته، اثری است که تمام مؤلفه­های سینمای بیضایی را دارد. عده­ای بر این باورند که نباید این دو روایت را از هم جدا کرد. اما اگر برخی مشترکات پیامی و محتوایی را در این دو خط روایی کنار بگذاریم، با دو دنیای متفاوت روبه­رو می­شویم که هر یک ویژگی­های خاص خود را دارند و شاید بد نباشد این دو جهان روایی را جدا از یکدیگر بررسی کنیم.

     در روایتی که با داستان چکامه چمانی (مژده شمسایی) و نجات شک­وندی (علیرضا جلالی­تبار) روبه­رو هستیم، فیلمنامه و اجرا به خوبی در هم تنیده شده­اند. چکامه چمانی همان زن آشنای سینمای بیضایی است که در چنبرۀ دنیای مردسالارانۀ کنونی تک و تنها روی پای خود ایستاده و سعی می­کند کمر خم نکند. ضمن آن­که کنش­های او رمزآلود و پیچیده است و انگیزه­اش از پناه دادن به نجات شک­وندی و همراه شدن­اش با او شکل چندان مشخصی ندارد و قالبی ابهام­آمیز به خود گرفته است. به همین خاطر خیلی زود تماشاگر در تعلیقی جذاب فرو می­رود که فرم خاص بیضایی در اجرای صحنه­ها به ابهام بیشتر این پیچیدگی­ها دامن می­زند. چکامه نویسنده­ای است که همسر و فرزندش را سال پیش در حادثه­ای از دست داده و حال از سوی خانوادۀ راننده­ای که سبب آن سانحه شده، برای دادن رضایت در فشار و تنگناست. نجات شک­وندی هم که پنج سال است به جرم کشتن همسرش، ترنج، در زندان بوده و حال تبرئه شده، از سوی برادران ترنج- برادران چاووشی- تحت تعقیب است. این موقعیت جذاب دراماتیک با صحنه­پردازی­های معرکۀ استاد به فضایی خفقان­آور تبدیل می­شود که اتمسفر تصویری آثاری همانند «شاید وقتی دیگر» و «سگ کشی» را به یاد می­آورد. میزانسن­های تمام پلان­ها سرِ حوصله و دقت چیده و طراحی شده­اند (کافیست به سکانس ورود نجات شک­وندی به محله­اش و یا سکانس خودکشی ترنج نگاهی دقیق بیندازیم) و پلان­ها و سکانس­هایی که در ظاهر پیش پا افتاده و معمولی هستند و هر کارگردانی از کنار آن­ها به­آسانی می­گذرد، همه از فیلتر وسواس و دقت استاد گذشته­اند و دکوپاژها و میزانسن­های ناب خود را به رُخ تماشاگر می­کشند و در عین حال عنصر اغراق در آن­ها (که مؤلفه­ای تثبیت­شده و پذیرفتنی در آثار بیضایی است)، چندان توی ذوق نمی­زند. در حقیقت در سفره­ای که بیضایی می­چیند، همه چیز آمادۀ فراهم کردن مقدمات لذت بردن تماشاگرِ علاقه­مند به آثار او از داشته­ها و داده­های فیلم است. اما متأسفانه این یک سوی سکه است! در حدود کم­تر از نیمی از زمان فیلم که می­گذرد، تماشاگری که بر سرِ این سفره نشسته، به­یکباره می­فهمد که میزبان آش تازه­ای برای او پخته و تمام چیزهایی که تا به حال دیده و خود را برای لذت بردن از آن آماده کرده، تنها یک مقدمۀ نیمه­کاره است برای شنیدن دلمشغولی­های فیلم­ساز.

     بیضایی در چرخشی ناگهانی فضایی دراماتیزه و جذاب را به دلِ دنیایی می­برد که همگان، کم و بیش، از زیر و بمِ مناسبات آن آگاهی دارند و یا حداقل چیزهایی درباره­اش شنیده­اند. در این­که هر فیلم­سازی آزاد است که به سمت و سوی هر موضوعی که دلش می­خواهد برود، شکی نیست. اما در نگاهی دلسوزانه (و نه کینه­توزانه) این حق را داریم که بگوییم دلمشغولی نمود پیدا کردۀ بیضایی دربارۀ مناسبات کثیف و ساده­انگارانه حاکم بر پشت صحنۀ سینما و هنرِ این مملکت در «وقتی همه خوابیم» از حد و اندازۀ شعارها و کنایه­های ژورنالیستی فراتر نرفته است و حتی در برخی سکانس­ها به غرض­ورزی­ها و تسویه­حساب­های شخصی پهلو می­زند. بدون شک اگر این عمل به­دست فیلم­سازی انجام می­شد که هر سال می­توانست بدون هیچ مشکل و مانعی فیلم بسازد و در موضوع­های گوناگون سرک بکشد، «وقتی همه خوابیم» را اثری آغشته به احساسات­گرایی در کارنامۀ آن کارگردان می­خواندیم. اما برای سینماگر بزرگی همچون بیضایی که دوست­اش داریم و بسیاری از کارها و نوشته­هایش را می­ستاییم و تحسین می­کنیم، پرداختن سطحی و هجو آمیز به موضوع زد و بندهای پشت صحنۀ سینمای ایران به هیچ وجه در شأن و جایگاه والای او قرار ندارد. اگر بیضایی هم همانند بسیاری از هم­تایانش این امکان را می­یافت که هر سال فیلم بسازد، آن­گاه می­توانستیم به او حق دهیم که در یکی از تجربه­هایش به دشواری­هایی که از سر گذارنده، نیز بپردازد. اما در شرایط و فرآیند دشوار کنونی که سال­ها باید صبر کنیم که به تماشای اثر تازه­ای از او بنشینیم، به عنوان کسانی که سال­ها با آثار او زندگی کرده­ایم، این حق را داریم که به یکی از بزرگان عرصۀ هنر نمایشی در ایران برای نگاه عجولانه­ و شعاری­اش در فیلمی که می­توانست خیلی از بهتر از این­ها شود، اعتراض کنیم. البته در نیمۀ دوم اثر باز هم همان یک­دستی و دقت تحسین برانگیز بیضایی را در کارگردانی شاهد هستیم؛ اما افسوس  که فیلمنامه در سطح حرکت می­کند و تماشاگر اندیشمندی که باید مسحور و شیفتۀ درام اثر شود و همانند لحظه­های مواجهه با دیگر آثار بیضایی حواس­اش پی کشف نمادها و تأویل­های فیلم­ساز برود، ذهن­اش به بیراه کشانده می­شود و شروع به تجزیه و تحلیل­هایی سطحی می­کند که فهمیدن­اش کار چندان دشواری هم نیست و از عهدۀ خیلی­ها بر می­آید؛ نِیرَم نیستانی (با بازی خوب هدایت هاشمی) ادعاها و شایعه­های هم­کارانش را مبنی بر سخت­گیری­هایش در زمان فیلم­برداری شنیده و با این وجود حاضر نیست زیر یوغ تهیه­کنندگان کاسب­کاری برود که می­خواهند پیش از اکران فیلم­شان خیال­شان از بابت بازگشت سرمایه آسوده شود. کیست که نداند نیرم نیستانی حدیث نفس خودِ کارگردان است که در این سال­ها سختی­های بسیاری را از سر گذرانده و تجربه کرده است. یا این­که کاراکتری همچون شایان شبرخ (حسام نواب­صفوی) که پیش از ستاره شدن­اش، قهرمان دو و میدانی بوده و جانشین مانی اورنگ (علیرضا جلالی­تبار) شده، حاصل نگاه کنایه­آمیز کارگردان به کدام ستارۀ مشهور سینمای ایران است و یا اشتهاریان (مجید مظفری) که می­خواهد عموزادۀ عقب مانده­اش- خاطره مقبول (شقایق فراهانی)- را به جای پرند پایا (مژده شمسایی) به گروه فیلم­سازی تحمیل کند، قرار است رفتار و سکنات کدام تهیه­کنندۀ مشهور این سال­های سینمای ایران را در ذهن تماشاگر زنده کند و در نگاهی جزیی­تر حتی می­توان مابه­ازایی را برای تکین افروز (آن جوان تماشاچی که در نهایت به مقام کارگردانی می­رسد) پیدا کرد. همان­طور که می­بینیم این بخش از فیلم به زخم­زبان­ها و تسویه­حساب­هایی شخصی تبدیل شده و حتی در کم­تر سکانسی می­توان نشانی از وجود نگاهی عمیق به روند مناسبات پشت پردۀ سینمای خوش رنگ و لعاب کشورمان یافت. شاید به همین خاطر است که در این قسمت­های فیلم، آن کتاب شاهنامه در دستان دخترِ پرند پایا و جهانگیر (مهرداد ضیایی) در نظرمان گل­درشت جلوه می­کند و پرسش­های او که «مامان لجن­مال یعنی چی؟» و «مامان سینما رو هنوز دوست داری؟» و البته پاسخ پرند پایا «سینما رو آره، اما حاشیه­هاشو نه!» با مفاهیم مطرح شده در دنیای دیگر آثار بیضایی زمین تا آسمان تفاوت دارد و به دل نمی­نشیند و شاید به همین خاطر است که مرثیه­سرایی بیضایی برای سینمای سوخته­ای که در یک سمت­اش پوستر فیلم فراموش شده­ای همچون خوش خیال (مهران تأییدی) را دارد و در سوی دیگر بر سر درِ چوبی آن نوشته شده که «این ملک به فروش می­رسد» و در نهایت هم گروه فیلم­سازی، پایان خوش فیلم «خواهران عجیب» را (که تنها شبحی است از فیلم «وقتی همه خوابیم») در برابر آن فیلم­برداری می­کنند و جشن می­گیرند، در این هیاهو گم می­شود و گریۀ مژده شمسایی در پلان آخر آن تأثیر لازم را بر مخاطب به جای نمی­گذارد و حُسن ختامی باشکوه برای اثر به­شمار نمی­رود. در همین بخش مانی اورنگ و پرند پایا پایان تراژیک فیلم «وقتی همه خوابیم» را در ذهن مرور می­کنند و ما شاهد فصلی طولانی هستیم که برای کارگردانی­اش زحمت زیادی کشیده شده و اتفاقاً یکی از بهترین فصل­های سینمای ایران در چند سال اخیر از حیث توجه به نقش مهم عنصری همچون دکوپاژ و میزانسن است. اما همین فصل می­توانست در تدوین اندکی کوتاه­تر شود و البته از آن بدتر این­که متأسفانه جایگاه این سکانس طولانی در قصه به هیچ­وجه معلوم نیست. با این وجود همین سکانس حکایت­گر دنیای مورد علاقۀ بیضایی و هوادارانش است. قهرمان زن به مسلخی خود خواسته می­رود و در حلقۀ مردان سیاهپوش (نمادی از اندیشۀ جامعۀ مردسالارانه) با ضربه­های چاقو تکه­تکه می­شود و در کنار نجات شک­وندی از عشق ناگفته­اش به او می­گوید و تماشاگری که سینمای بیضایی را دوست دارد، آرزو می­کند اِی کاش استاد فیلمنامه­ای را که پرند پایا نوشته بود و نیرم نیستانی آن را کارگردانی می­کرد، مقابل دوربین می­بُرد و با همین فصل یکی از بهترین پایان­بندی­های تراژیک تاریخ سینمای ایران را رقم می­زد. اما در وضعیت کنونی به­دلیل آن­که برخی پرسش­ها برای تماشاگر بی­پاسخ گذاشته شده و آن قصه کاستی­هایی در روایتش دارد، این پایان تأثیرگذاری لازم را همراه خود ندارد و در عمل «وقتی همه خوابیم» را به یک فیلم دوپاره تقسیم کرده که هر بخش­اش ساز خود را می­زند و در عین حال هیچ یک از این دو قسمت روایی به خودیِ خود کامل نشده­اند و حداقل نمی­توان با آن­ها به­عنوان دو روایت مستقل برخورد کرد. شاید در این مقطع بد نباشد پرسش­ها و در حقیقت انتقادهایی که به بخش فیلمیِ فیلم وارد است، عنوان شود. فاش شدن انگیزۀ چکامه چمانی برای کشتن خود (عدم تحمل دوری از همسر و پسر مرحومش) دور از باور است و در آن بازۀ زمانی از فیلمنامۀ پرند پایا که بر روی پرده دیده­ایم، پاسخی برایش وجود ندارد. آیا در نهایت خواهر چکامه (لبخند چمانی) در سواری همسرش بوده و آیا در این­جا نیز با تِم جذاب خیانت روبه­رو هستیم؟ چرا چکامه برای این­که به هدف آسان خود برسد، آن بازی پیچیده را با نجات شک­وندی راه می­اندازد؟ چرا او تلاش می­کند که از سوی برادران چاووشی به مرگ خودخواسته­اش برسد؟ این­ها بخشی از پرسش­هایی است که بدون شک اگر بیضایی فیلمنامه­اش را بر مبنای آن فیلم تنظیم می­کرد و مقابل دوربین می­بُرد، پاسخی برای­شان وجود داشت و کمبودهای آن اثر را تکمیل می­کرد.

     شاید به علت­هایی که برشمرده شد، نتوانیم «وقتی همه خوابیم» را همانند دیگر آثار استاد بیضایی دوست داشته باشیم و آن را هم­تراز آن فیلم­ها ارزیابی کنیم. اما دور از انصاف است به دلیل آن­که مضمون و محتوای اثر را نپسندیده­ایم و نتوانسته­ایم موج انتقاد افراط­گونۀ حاکم بر آن را تاب بیاوریم، یک طرفه به قاضی برویم و چشم را بر برخی ارزش­های دیگر فیلم ببندیم. کارگردانی بیضایی و تسلط او بر تمام جزییات صحنه­های فیلمش که بار دیگر مُهر تأییدی است بر توانایی­های او که گاه از حد و اندازه­های ظرفیت­های سینمای ما هم بالاتر می­رود، بر کیفیت کار دیگر عوامل نیز تأثیری مثبت گذاشته و فیلم­برداری، نورپردازی، طراحی صحنه، موسیقی (که البته تِم­اش در برخی جاها به موسیقی استاد نینو روتا در پدرخوانده­ پهلو می­زند) و صداگذاری و استفادۀ خوبی که از افه­های صوتی شده و نیز نقش­آفرینی چشمگیر برخی از بازیگران (از جمله علیرضا جلالی­تبار که در بیشتر سکانس­ها بازی­اش بر مژده شمسایی هم می­چربد) را به سطح کیفی قابل قبولی رسانده است. بیضایی در «وقتی هم خوابیم» تلاش کرده که برای پرند پایا و پرند پایاها و اندیشه­های به حاشیه رانده شدۀ قشر روشنفکر و اندیشمند جامعه مرثیه­سرایی کند و همین دغدغه­اش هم که از ایستادگی­اش در برابر ناملایمتی­های ریز و درشت ناشی می­شود، به هر حال جای تحسین دارد؛ حتی اگر این بار شیوۀ گفتن­اش را دوست نداشته باشیم. در روزهایی که امیدمان به خیلی چیزها از دست رفته، هنوز هم امید داریم که این­بار برای دیدن تجربۀ جدید سینمایی استاد مجبور نباشیم هشت سال دیگر صبر کنیم.  

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت 10:12 |
 

افق­های سینمایی تازه در سالِ درگذشتگان 

(سینمای ایران در سالی که گذشت)

  

      سالی که گذشت، برای سینمای ایران مثل همیشه با حاشیه­هایی، هرچند کم­تر از سال­های گذشته، همراه بود و البته در لابلای آن خبرهایی دلگرم­کننده و خوشایند نیز به گوش می­رسید. اما چیزی که بیش از همه سینمای ایران را در این سال تکان داد، خبرهای ناگوار درگذشت هنرمندانی بود که تماشاگران سینمای ایران با آن­ها خاطرات زیادی داشتند. در این یادداشت سعی شده به اتفاق­های مهم امسال در دلِ مناسبات سینمای ایران اشاره­ای شود.

 

      **فروردین ماه: حاشیه­های سینما زیرسایۀ قدرت­نمایی تلویزیون

      در حالی­که خبرهای ناراحت­کننده­ای سینمای ایران را در روزهای ابتدای سال تحت تأثیر خود قرار داد، این تلویزیون بود که با پخش مجموعۀ طنز موفق «مرد هزارچهره» افکار عمومی را به سوی خود جلب کرده بود و بار دیگر نام مهران مدیری را بر سرِ زبان­ها انداخت. اما خبر تعطیلی سینما رودکی به­عنوان آخرین سینمای در حال فعالیت در خیابان خاطره­انگیز لاله­زار، توقیف دو نشریۀ پرطرفدارِ «هفت» و «دنیای تصویر»، شایعۀ ممنوع­الفعالیت شدن محمدرضا گلزار به­دلیل تقاضای دستمزدهایی فراتر از اندازۀ معمول و از همه ناگوارتر خبر درگذشت شاهرخ سخایی (بازیگر و عکاس سینما) و داوود اسدی (بازیگر و نویسندۀ تلویزیون و سینما) علاقه­مندان به سینمای ایران را ناراحت کرد و برخی که دیدی بدبینانه داشتند توی دلِ خیلی­ها را با یادآوری این ضرب­المثل که «سالی که نکوست از بهارش پیداست»، خالی کردند! مطابق پیش­بینی­ها دایره زنگی (پریسا بخت­آور) بیش از سایر فیلم­های روی پرده در برنامۀ اکران نوروزی فروخت و در پایان نمایش­اش توانست وارد باشگاه میلیاردی­ها شود و البته تا پایان سال هم هیچ فیلمی نتوانست به رکوردی که فیلمِ بخت­آور در گیشه برای خود ثبت کرد (فروشی بیش از یک میلیارد و یکصد میلیون تومان)، دست پیدا کند. هرچند که دایره زنگی نتوانست رکورد پرفروش­ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را که به اخراجی­ها اختصاص داشت (از نظر میزان فروش و نه تعداد تماشاگران) جابه­جا کند. خبر ساخت و انتشار اینترنتی فیلم کوتاه و موهن «فتنه» از سوی یکی از نمایندگان مجلس هلند، اهالی کشورهای اسلامی را به واکنش­هایی وا داشت. در ایران نیز بازخوردها نسبت به ساخت این فیلم قابل توجه بود؛ هرچند که به اندازۀ دامنۀ اعتراض­ها نسبت به ساخت فیلم تمسخربرانگیز 300شکلی یکپارچه نداشت.

 

       ** اردیبهشت ماه: بازار داغ گردهمایی­ها

      برگزاری نخستین همایش ملی انیمیشن با حمایت مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، شبکۀ چهار سیما، دانشکدۀ صدا و سیما، فرهنگستان هنر، دانشگاه هنر، آسیفای ایران، دانشگاه تربیت مدرس و نشریۀ تخصصی «پیلبان» نخستین اتفاق سینمایی در ماه اردیبهشت بود که در دو روز ابتدای این ماه در دانشکدۀ صدا و سیما انجام شد. در نیمۀ این ماه برگزاری دومین جشن کارگردانان با حضور تمامی فیلم­سازان ایرانی بازتاب گسترده­ای در رسانه­ها و خبرگزاری­ها داشت و عزم کانون کارگردانان را برای ادامۀ روند برگزاری این جشن استوارتر کرد. همایش یک روزۀ زن و سینما به همت انجمن علمی دانشجویان سینما در پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران، ششمین نشست تخصصی انجمن بازیگران، نخستین نشست مطبوعاتی و رسانه­ای کانون فیلمنامه­نویسان و تجلیل از یک عمر فعالیت درخشان علیرضا زرین­دست در دانشکدۀ سینما تئاتر بخشی دیگر از همایش­ها و نشست­های برگزار شده دراردیبهشت سال جاری بود. اما گویا روند درگذشت هنرمندان و سینماگران ادامه داشت؛ اسماعیل داورفر (بازیگر)، فرهنگ معیری (چهره­پرداز)، بهروز مقصودلو (نویسنده، تهیه­کننده و مستندساز) از جملۀ این هنرمندان بودند.

 

      ** خردادماه: حکایت مدیران دولتی در کن

      مهم­ترین موضوع سینمایی که در این ماه خوراک مناسب رسانه­ها و مطبوعات تخصصی و غیرتخصصی شد، جنجال­هایی بود که پیرامون حضور چشمگیر و پر تعداد مدیران سینمایی کشور در جریان بازار فیلم جشنوارۀ بزرگ فیلم کن به­وجود آمد. این در حالی بود که همانند چند سال اخیر سینمای ایران از حضوری چشمگیر در بزرگ­ترین فستیوال سینمایی سال محروم بود و تنها فیلمِ «ترانۀ تنهایی تهران» ساختۀ سامان سالور بود که به بخش دو هفتۀ کارگردانان راه یافت. مدیر عامل بنیاد سینمایی فارابی- مجید شاه حسینی- جنجال­ها و حاشیه­های پدید آمده پیرامون حضور پر سر و صدای مدیران فرهنگی و سینمایی کشور را مورد نکوهش قرار داد و آمارهایی را که در برخی رسانه­ها منتشر شده بود (حضور نزدیک به پنجاه نفر هیأت همراه در چتر سینمای ایران در جریان برگزاری بازار فیلم کن) به­شدت تکذیب کرد و البته در این میان کسانی که به این ماجرا علاقه­مند شده بودند، به­طور دقیق نفهمیدند که اصل ماجرا چه بوده و همه چیز در هاله­ای از ابهام باقی ماند و البته خیلی زود هم به دست فراموشی سپرده شد! برگزاری اولین دورۀ جشنوارۀ فیلم کوتاه جوانه­های مقاومت (جم) از اول تا سوم خرداد ماه به مناسبت سال­روز آزادسازی خرمشهر از خبرهای قابل توجه سینمایی در خردادماه بود که با تبلیغات دامنه­دار دست­اندرکاران آن توجه رسانه­ها را به خود جلب کرد. افتتاح کانون فیلم انیمیشن در سالن سینما حقیقت در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی نیز از دیگر خبرهای دل­گرم کننده بود. نادر ابراهیمی، نویسندۀ بزرگ و فیلم­ساز قدیمی سینما و تلویزیون که خیلی­ها هنوز مجموعۀ تلویزیونی «صدای صحرا» ی او را به یاد دارند، در روزهای میانی خردادماه پس از گذارندن مدتی طولانی در بستر بیماری دارفانی را وداع گفت و خیلی از علاقه­مندانش را به سوگ نشاند.

 

      ** تیرماه: کفۀ ترازو به نفع خانۀ سینما

      افتتاح ساختمان شمارۀ دو خانۀ سینما در خیابان وصال شیرازی تهران با این­که اعتراض عده­ای از سینماگران را نسبت به قدیمی بودن ساختمان به دنبال داشت، خبر مهمی بود که در روزهای گرم ابتدای تیرماه نگاه­ها را به سمت خود جلب کرد. معرفی اعضای جدید هیأت مدیرۀ خانۀ سینما- محمد مهدی عسگرپور، فرهاد توحیدی، امین تارخ و کامران ملکی- خبر سینمایی دیگری از خانۀ سینما بود که در رسانه­ها بازتاب جالب توجهی داشت. برگزاری دومین جشن منتقدان و نویسندگان سینمایی در تالار وحدت در روز دهم تیرماه نیز با استقبال خوب رسانه­ها و مطبوعات مواجه شد که تقدیر از ده منتقد پیشکسوت و جوان از بخش­های جالب توجه آن بود. در حالی که بیشتر خبرها مربوط به خانۀ سینما بود، بیست و دومین جشنوارۀ فیلم کودک و نوجوان در شش روز اول تیرماه سال جاری در همدان برگزار شد و دیگر همانند گذشته بازتاب گسترده­ای نداشت و فیلم­های که جوایز اصلی را از آنِ خود کردند، بیشتر از آن­که به سینمای کودک تعلق داشته باشند، دربارۀ کودک بودند. نامۀ هفتاد و دو تن از سینماگران به رییس دیوان عدالت اداری برای پیگیری سرنوشت فیلم­هایی که پروانۀ ساخت و نمایش دارند و اکنون در حال خاک خوردن هستند، از خبرهای جالب توجه منتشر شده در این ماه بود که مُهر تأیید دوباره­ای بود بر اتحاد دل­گرم کنندۀ سینماگران در سال­های اخیر برای کسب حقوق پایمال شده­شان. توقف ناگهانی برنامۀ «مثلث شیشه­ای» که تازه به اوج خود نزدیک می­شد، در روزهای میانی تیرماه برای مدتی ذهن اهل رسانه را به خود مشغول کرد و خیلی از رسانه­ها و نشریه­های تخصصی به ریشه­یابی توقیف این برنامۀ پُرمخاطب که بیشتر مهمانانش از سینماگران و هنرمندان بودند، پرداختند. درگذشت خسرو شکیباییِ نازنین یکی از بهترین و محبوب­ترین بازیگران مرد تاریخ سینمای ایران در روزهای پایانی تیرماه بار دیگر جامعۀ سینمایی و عامۀ مردم را ناراحت کرد؛ به­طوری­که روز پس از فوتش، عکس این بازیگر بزرگ بر صفحۀ اول تمام روزنامه­ها و نشریه­ها نقش بست و مقاله­ها و یادداشت­های بسیاری دربارۀ توانمندی­های والا و انکار ناپذیر او در عرصۀ بازیگری نوشته شد. مراسم تشییع پیکر خسرو شکیبایی از مقابل تالار وحدت با استقبال بی­نظیر و مثال­زدنیِ مردم روبه­رو شد.

 

      ** مردادماه: گستردگی خبرها

      در نیمه­های مردادماه اعلام آغاز دوبارۀ فیلم­برداری دومین تجربۀ سینمایی واروژ کریم مسیحی که چندماه بعد و در جریان بیست و هفتمین جشنوارۀ بین­المللی فیلم فجر سیمرغ بلورین بهترین فیلم را از آنِ خود کرد، خبر خوبی برای اهل سینما بود و خیال خیلی­ها را که نسبت به توقف پروژۀ سینمایی کریم­مسیحی نگران شده بودند، آسوده کرد. بیماری کارگردان و تغییر تعدادی از بازیگران فیلم و نیز تهیه­کنندۀ آن از مهم­ترین دلیل­های توقف فیلم­برداری تردید عنوان شد. اما جالب­ترین خبر این ماه مربوط به استعفای محمد درمنش از شورای پروانۀ نمایش و ساخت بود که در خبرها دلیل آن را توقیف جدیدترین فیلم این سینماگر، ماه­وش، عنوان کردند. در یکی از خبرهای جنجالی که در نیمه­های مردادماه در یکی از خبرگزاری­های دولتی انتشار یافت، طرح کمیتۀ انضباطی سینما مطرح شد که تنطیم­کنندۀ آن را معاونت سینمایی وزارت ارشاد خوانند و به موجب آن دربارۀ وضعیت حضور زنان در سینما اصول و سیاست­هایی مطرح شده بود. دیدار فیلمنامه­نویسان با عزت­الله ضرغامی- رییس سازمان صدا و سیما- نیز با بازتاب­های فراوانی در تمام رسانه­ها، به­ویژه در شبکه­های رسانۀ ملی، روبه­رو شد و نشریه­های سینمایی از جمله تنها نشریۀ تخصصی فیلمنامه­نویسی (فیلم­نگار) به شرح جزییات این نشست پرداختند. ازدیگر اتفاق­های حاشیه­ای در مردادماه پخش خبر مشکلاتی بود که برخی از سینماهای تهران در ساعاتی از روز برای خدمت­رسانی به تماشاگران با آن مواجه شده بودند و دلیل­اش هم به قطعی­های پی­درپی و روزانه برق در طول فصل تابستان در شهر تهران باز می­گشت.

 

      **شهریورماه: جشن خانۀ سینما و چند حاشیه

      مطابق ده سال گذشته بزرگ­ترین اتفاق سینمایی در نیمۀ سال مربوط می­شد به جشن خانۀ سینما که امسال دوازدهمین دورۀ خود را جشن می­گرفت. این دوره از جشن خانۀ سینما که دبیر آن امین تارخ بود و در پای برج میلاد برگزار شد و البته به­دلیل بلیت­های فراوانی که به­دست خیلی­ها داده شده بود، با بی­نظمی­هایی در برگزاری­اش نیز همراه بود، یکی از دوره­هایی به شمار می­رفت که اهدای جایزه­ها سر و صدای زیادی به­پا نکرد و چیزی که در این میان و در روزهای پیش از برگزاری مراسم حاشیه­ساز شد، بحث­های پدید آمده میان اهل سینما دربارۀ داوری هیأت داوران در مورد فیلم­هایی بود که پروانۀ نمایش نداشتند. با این وجود محمد مهدی عسگرپور یک روز پیش از آغاز مراسم اعلام کرد که فیلم­هایی همانند خاک آشنا (بهمن فرمان­آرا) که اتفاقاً در شبِ مراسم تندیس بهترین کارگردانی، تدوین، موسیقی­متن و صداگذاری را از آنِ خود کرد، صد سال به این سال­ها (سامان مقدم) و کتاب قانون (مازیار میری) از فیلم­هایی هستند که در آستانۀ دریافت پروانۀ نمایش قرار دارند و مورد داوری قرار گرفته­اند. با این وجود فیلم­هایی همچون سنتوری (داریوش مهرجویی) که با پخش گسترده­اش در بازارهای غیرقانونی امیدش را به کسب فرصت اکران از دست داده بود، و نیز آن­جا (عبدالرضا کاهانی) به دلیل مشکلات­شان در دریافت پروانۀ نمایش و آثاری همانند تسویه حساب (تهمینه میلانی) و آواز گنجشک­ها (مجید مجیدی) هم به درخواست سازندگان­شان از جشن بیرون کشیده شدند.

      با انتشار خبرهایی پیرامون حضور گلشیفته فراهانی در فیلمی به کارگردانی ریدلی اسکات با نام مجموع تمام دروغ­ها و انتشار عکس­هایی از آن جنجال­های بزرگی پیرامون نقش­آفرینی این بازیگر توانای سینمای ایران به­وجود آمد، به­طوری­که پای اظهارنظرهای وزیر ارشاد و مشاور هنری رییس جمهور را نیز به بازار داغ بحث و جدل­ها در این مورد باز کرد و مقاله­های بسیاری در مورد آن در نشریه­های تخصصی نوشته شد. شدت برخی اظهارنظرهای تند و احساسی دربارۀ این موضوع تا آن اندازه بود که گلشیفته فراهانی را واداشت که از بازگشت به ایران خودداری کند و متأسفانه این قضیه تا امروز ادامه داشته است. اما ماجرای تأسف برانگیز احضار عزت­الله انتظامی، کیومرث پوراحمد و پرویز پرستویی به دادگاه جنایی برای ادای پاره­ای توضیحات دربارۀ تلاش­شان جهت گرفتن رضایت از خانواده­ای که فرزندشان به قتل رسیده بود برای بخشش قاتل فرزندشان  و نیز حمایت­شان از جمع­آوری کمک­های مالی برای مبلغ دیه تعیین شده در قانون برای چند روزی در رسانه­ها بازتاب فراوانی داشت. اعتراض چهار عضو اتحادیۀ تهیه­کنندگان و توزیع­کنندگان فیلم ایران- غلامرضا آزادی، مهدی صباغ­زاده، منیژه حکمت و علی واجد سمیعی- به انتخابات برگزار شده در اتحادیه، تعطیلی سینما شهرقشنگ، خبر ناراحت کنندۀ درگذشت جواد خدادای (بازیگر قدیمی تئاتر و تلویزیون) و محسن رسول­اف (عکاس جوان و حرفه­ای فیلم) از دیگر خبرهای مهم و قابل اشارۀ سینمایی در این ماه بودند.

 

      **مهرماه: آغاز اکران پر رونق عید فطر

      در حالی که سینمای ایران با کمبود فیلم خوب مواجه بود و در حالی که فیلمی قابل ستایش همانند تنها دوبار زندگی می­کنیم (بهنام بهزادی) نتوانسته بود به گردونۀ اکران وارد شود و به این بهانه شانسی برای اکران پیدا کند، هیأت انتخاب فیلم برای مراسم سالیانۀ اسکار آخرین اثر مجید مجیدی- آواز گنجشک­ها- را به­عنوان نمایندۀ ایران در اسکار امسال برگزید. در خبرهایی که در مهرماه منتشر شد، خواندیم که هوشنگ کاوه، مدیر باسابقه و مالک نیمی از سینما عصرجدید، با شریکان جدید خود حسین فرحبخش و عبدالله علیخانی (تهیه­کنندگان مشهور سینما و مدیران دفتر پویافیلم) بار دیگر مشکل پیدا کرده و دوباره زمزمه­ها و شایعه­هایی مبنی بر تعطیلی این سینمای خاطره­انگیز به گوش رسید که خوشبختانه این موضوع شکل حقیقی به خود نگرفت. بیشتر حجم مقاله­ها و یادداشت­ها در نشریه­ها به محموعه­های تلویزیون در ماه رمضان اختصاص داشت که در روزهای ابتدای این ماه به پایان رسیده بودند؛ امسال حجم بالای انتقادها در رابطه با موضوع و سطح کیفی این مجموعه­ها در لابلای سطرهای این مقاله­ها به­خوبی مشهود بود. اکران دعوت(ابراهیم حاتمی­کیا) که با برخورد سرد منتقدان روبه­رو شد و در عوض در گیشه یکی از چهار فیلم پرفروش سال لقب گرفت، کنعان (مانی حقیقی)، آواز گنجشک­ها (مجید مجیدی) و سه زن (منیژه حکمت) به برنامۀ اکران عیدفطر که از دهۀ اول مهرماه آغاز شده بود، رونق خاصی بخشید.

 

      **آبان­ماه: سینما جمهوری سوخت!

      روزهای پایانی ماه آبان بود که خبر سوختن سینما جمهوری به گوش رسید و دوستداران سینما را ناراحت کرد. این در حالی بود که گمانه­زنی­های بسیاری در مورد علت این آتش­سوزی به­گوش می­رسید که برخی حتی پای مسائل سیاسی را به این قضیه باز کردند. و البته پس از مدتی سر و صداها خوابید و کسی نفهمید که دلیل اصلی این آتش سوزی چه بوده و سینمایی که یادگار مرحوم علی حاتمی و مرحوم فردین بود و علی مصفا و لیلا حاتمی با عشق و علاقه آن را به مکانی برای گرد هم آمدن جوانان مشتاق سینما و فیلم­سازی در آورده بودند، خیلی زود به دست فراموشی سپرده شد و میزان خسارت­های آن به اندازه­ای است که امید به بازسازی آن دور از ذهن است. برگزاری سی و هشتمین دورۀ جشنوارۀ رشد نیز در نیمۀ آبان­ماه از خبرهای مهم این ماه به حساب می­آمد. دومین دورۀ جشنوارۀ سینمای آسیا پاسیفیک که در دورۀ پیشین­اش بیشترین افتخارها را نصیب سینمای ایران کرد و امسال نیز در روزهای میانی آبان­ماه کار خود را آغاز کرد، باز هم روی خوشی به سینمای ایران نشان داد. در حالی­که بهنام بهزادی برای فیلمنامۀ تنها دوبار زندگی می­کنیم و علیرضا آقاخانی برای نقش­آفرینی در این فیلم کاندیدا شده بودند، رضا ناجی برای نقش­آفرینی در آواز گنجشک­ها و مهدی منیری برای ساخت مستند تینار جایزه­های جشنواره را از آنِ خود کردند. بیست و پنجمین جشنوارۀ فیلم کوتاه تهران نیز در فاصلۀ بین روزهای بیست و دوم تا بیست و هفتم آبان ماه برگزار شد و جوانان و علاقه­مندان به سینمای تجربی و مستقل از آن استقبال بسیار خوبی کردند. سومین جشن کانون برنامه­ریزان و دستیاران کارگردان نیز در روزهای پایانی آبان­ماه برگزار شد و از محمد تراب­نیا و جمیل رستمی نیز تقدیر شد. همچنین هفتۀ پایانی آبان­ماه میزبان دومین همایش سینما و معماری بود که در فرهنگستان هنر برگزار شد و سازمان فرهنگی و هنری شهرداری از برخی شرکت­کنندگان تقدیر کرد. خبر درگذشت عطا­الله کاملی، استاد و پیشکسوت عرصۀ دوبله، خیلی از علاقه­مندان به هنر دوبله را که خاطره­های بسیاری با صدای ماندگار استاد داشتند، متأثر کرد.

 

      **آذرماه: درگذشت دو بزرگِ عرصۀ بازیگری

     در آستانه نزدیک شدن به جشنوارۀ بین­المللی فیلم فجر، بیشتر از آن­که خبرهایی سینمایی در تیتر صفحه­ها و مطالب هنری و فرهنگی نشریه­ها و رسانه­ها باشد، این خبر درگذشت دو هنرمند بزرگ عرصۀ بازیگری بود که به تیترهای اول راه پیدا کرد و جامعۀ سینمایی را بار دیگر و برای چندمین بار در سال جاری در سوگ نشاند. احمد آقالو، بازیگر و استاد توانای عرصۀ تئاتر و سینما و تلویزیون و رضا ارحام صدر که سال­های سال عامۀ مردم با هنرنمایی­اش در نقش­های کمدی از تهِ دل خندیدند و شاد شدند در آذرماه دار فانی را وداع گفتند و استقبال مردم از مراسم تشییع پیکر آن­ها نشان داد که هنوز هم افکارعمومی نسبت به هنرمندان­شان احساس مسؤولیت می­کنند و هنوز هم در این دنیای بی­رحم می­توان به بخشی از ارزش­های به­جا مانده از روزهای خوب گذشته دل بست. نمایشگاه «عکس­های تنهایی» کارِ رضا کیانیان از چهاردهم تا بیست و چهارم آذرماه در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد که با استقبال نسبتاً خوب هنرمندان و علاقه­مندان روبه­رو شد.

 

      **دی­ماه: پرویز دوایی

      برای کسانی که به  زیر و بم سینمای ایران علاقه­مندند و نام بزرگی همانند پرویز دوایی را خوب می­شناسند، رونمایی از کتاب «امشب در سینما ستاره» شاید مهم­ترین اتفاق سینمایی در دی­ماه به­شمار می­رفت. این مراسم که به همت انتشارات روزنه­کار و جمعی از دوستداران پرویز دوایی برگزار شد، بر خلاف پیش­بینی­ها بازتاب جالب­توجهی در بین محافل مطبوعاتی داشت. برگزاری چهارمین جشنوارۀ فیلم پروین اعتصامی از سی آذر تا ششم دی­ماه، برگزاری همایش «سینمای ملی؛ طرحی برای فردا» به همت انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی از روز اول تا روز سوم دی­ماه در موزۀ هنرهای معاصر و برگزاری روز جهانی انیمیشن در سینما آزادی در روز پنجم دی­ماه از دیگر اتفاق­های قابل اشاره در این ماه بودند. این در حالی بود که موج اکران فیلم­های کمدی عامه­پسند و بازاری همانند چارچنگولی (سعید سهیلی)، دلداده (قدرت­الله صلح­میرزایی) و خواستگار محترم (داوود موثقی) انتقادهای فراوانی را در نشریه­های تخصصی و سینمایی نسبت به شیوۀ ناعادلانۀ اکران پدید آورد. از سویی فیلم دعوت با آن­که انتقادهای فراوانی را از سوی منتقدان تجربه کرد، اما به مرز فروشی چشمگیر نزدیک می­شد و ثابت کرد که تماشاگران ما غیرقابل پیش­بینی­ترین مخاطبان سینمایی هستند.

 

      ** بهمن­ماه: کیفیت قابل قبول جشنوارۀ فجر و درخششِ «دربارۀ الی»

      مطابق انتظارها بیشترین حجم خبرها، حاشیه­های ژورنالیستی، نقدها و یادداشت­ها در این ماه از آنِ جشنوارۀ فیلم فجر بود که حتی این میزان از توجه در بین محافل مطبوعاتی در روزهای پیش از آغاز جشنواره نیز قابل توجه به شمار می­رفت. بیست و هفتمین جشنوارۀ فیلم فجر امسال در حالی آغاز شد که تلاش­ها جهت کسب اجازه برای نمایش دربارۀ الی در جشنواره ادامه داشت و با این­که رییس جمهور به توصیۀ مشاور هنری­­اش، جواد شمقدری، دستور اکران فیلم را در جشنواره صادر کرد. اما دربارۀ الی که به اتفاق نظر بیشتر منتقدان و تماشاگران از تمام آثار به نمایش درآمده در جشنواره یک سر و گردن بالاتر بود، فرصت نمایشی محدود را پیدا کرد و به فیلم محبوب جشنواره تبدیل شد. با این وجود فیلم­هایی همانند اشکان، انگشتر متبرک و چند داستان دیگر (شهرام مکری)، عیار 14 (پرویز شهبازی)، بی­پولی (حمید نعمت­الله)، وقتی همه خوابیم (بهرام بیضایی)، تردید (واروژ کریم مسیحی)، زادبوم (ابوالحسن داوودی) و پستچی سه­بار در نمی­زند (حسن فتحی) و صداها (فرزاد مؤتمن) از آثار قابل تأمل جشنوارۀ امسال بودند و توانستند رونق قابل ملاحظه­ای به سطح کیفی جشنواره ببخشند. در حالی­که سیمرغ بلورین بهترین فیلم جشنواره به فیلمِ تردید رسید و اصغر فرهادی برای کارگردانی دربارۀ الی نظر هیأت داوران را جلب کرد، فیلمِ اصغر فرهادی هم­زمان با جشنوارۀ فیلم فجر در فستیوال سینمایی برلین نیز خوش درخشید و خرس نقره­ای بهترین کارگردانی را نصیب سازنده­اش کرد و بار دیگر نام سینمای ایران بر تارک سینمای جهان درخشید و البته این بار خبری از فرهنگ فروشی و جریان­های کاسبکارانه نبود و این خود تکنیک بالای دربارۀ الی بود که گردانندگان و اعضای هیأت داوران جشنوارۀ برلین را تسلیم کرد. برگزاری نمایشگاه عکس­های محمود کلاری و ناصر تقوایی و خبر ناراحت­کنندۀ درگذشت فریدون خوشابافرد، صداگذار باسابقۀ سینمای ایران، از دیگر اتفاق­های مهم سینمای ایران در ماه بهمن بودند.

 

      اسفندماه: بحث بر سرِ اکران نوروزی

      زمانی که تب و تاب مربوط به رویداد بزرگ جشنوارۀ فیلم فجر فروکش می­کند، معمولاً تا آغاز اکران نوروزی سینمای ایران در رخوتی قابل پیش­بینی به­سر می­برد و حتی فیلم­هایی که در این بازۀ زمانی به نمایش در می­آیند، اغلب آثاری هستند که خودِ سازندگان­شان هم امید چندانی به فروش­شان ندارند و نمایش آن­ها تنها از سرِ رفع تکلیف است. با این وجود بیشتر بحث­ها در این ماه در رابطه با گمانه­زنی­های موجود برای اکران نوروزی بود. گویا نمایش وقتی همه خوابیم، اخراجی­ها (2) که امید زیادی به جابجایی رکورد فروش دارد و سوپر استار (تهمینه میلانی) قطعی شده و با این­که دربارۀ الی هنوز پروانۀ نمایش ندارد، اما از آن به­عنوان یکی از گزینه­های اصلی اکران نوروزی یاد می­شود.  سفر هیأتی از اعضای آکادمی اسکار نیز بدون حاشیه نبود و برخی از روزنامه­های حامی دولت و نیز تعدادی از مسؤولان فرهنگی و سینمایی کشور با بزرگ­نمایی ابعاد موضوع و پیوند آن با مشکلات سیاسی موجود میان ایران و ایالات متحدۀ آمریکا تلاش کردند این حرکت خوب را که می­تواند سکوی پرشی مناسب برای عرضۀ سینمای ایران در بازارهای بزرگ بین­المللی باشد، لوث کنند. خبر درگذشت مهری مهری­مهرنیا- پیشکسوت بازیگری و نیز سیدعلی میری، کمدین محبوب سینمای فارسی، از دیگر اتفاق­های مهم آخرین ماه از سالی بود که سینمای ایران بسیاری از عزیزانش را در آن از دست داد. ضمن آن­که در روزهای میانی اسفندماه چارچنگولی پس از نزدیک به سه ماه اکران وارد باشگاه میلیاردی­ها شد و با فروشی بیش از یک میلیارد تومان پس از دایره زنگی در مکان دوم جدول فروش امسال قرار گرفت.

 

      سینمای ایران در سال 1387 کم­تر از یکی دو سال اخیر گرفتار حاشیه­ها شد، ولی باز هم هر از چند گاهی یک اتفاق سطحی و پر سر و صدا گریبان این سینمای بحران زده را می­گرفت و آن را به کانون توجه محافل رسانه­ای و ژورنالیستی تبدیل می­کرد. شاید چیزی که بیش از همه در سال جاری به چشم آمد، خبرهای ناگوار از فوت سینماگرانی بود که هر یک نقش غیرقابل انکاری در حرکت رو به جلوی این سینما داشتند. اما در سوی مقابل سطح کیفی قابل قبول بیشتر فیلم­های به نمایش در آمده در جشنوارۀ فیلم فجر امسال، که ویترینی برای سال آیندۀ سینمای ما به حساب می­آید، این امید را دل علاقه­مندان به سینمای ایران پدید آورد که هنوز هم می­­توان به درخشش این سینما و اعتماد به نیروهای تازه­نفس و کارآمد آن دل بست. به امید این­که سینمای ایران در سال جدید بحران­های ریز و درشت­اش را پشت سر بگذارد و به مرزهای تعالی و پیشرفت نزدیک­تر شود. شاید برای رسیدن به این هدف لازم است خودِ سینماگران و مسؤولان فرهنگی و هنری نیز آستین­ها را بالا بزنند و چشم­شان را روی برخی تنگ­نظری­ها، کج­سلیقگی­ها و کینه­توزی­های نابخردانه ببندند.

 

      **پی نوشت ۱: این یادداشت به عنوان آخرین نوشته ام در سال ۱۳۸۷ در روزنامۀ حیات نو چاپ شد.

 

      ** پی نوشت۲: چون در روزهای تعطیلی سال نو ممکن است وقت بیشتری برای مطالعه داشته باشید، ممنون می شوم اگر سری به کتاب سال ماهنامه فیلم بزنید و پرونده ام را دربارۀ وضعیت دستمزدها و هزینه ها در سینمای ایران بخوانید و اگر نظر و انتقادی داشتید، بفرمایید. در شمارۀ نوروزی ماهنامۀ فیلم نگار یادداشت هایی بر فیلمنامه های برخی از آثار به نمایش در آمده درجشنواره فجر نوشته ام. ضمن این که نقدی نیز بر فیلمنامۀ گناه من (مهرشاد کارخانی) نوشته ام.

 

      **پی نوشت۳: دوست عزیزم، امین انصاری، به تازگی سایت رسمی خودش را با نام هوای گفتن راه انداخته است.بد نیست اگر سری به این سایت بزنید. تمام شعرها و داستان ها و یادداشت های او در این سایت موجود است و قابل دانلود کردن. به تازگی کتابی از امین انصاری با نام آن ها هیچ از بهشت نمی دانند... وارد بازار شده که مجموعه نامه هایی است که قالبی داستانی دارد. نشر ثالث این کتاب را منتشر کرده و بهای آن هزار و پانصد تومان است. از دست ندهید! بخوانیدش!

 

     

      ** پی نوشت۴: فرا رسیدن نوروز باستانی، عید ایران و ایرانی، و سال نو را خدمت همۀ شما اساتید و دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم. امیدوارم در سال جدید در سایۀ اهورای پاک همواره در سلامتی، موفقیت و شادکامی باشید و پله های پیشرفت را با گام هایی تند بپیمایید. با امید به این که لحظه ها، ساعت ها و روزهای سال جدید برای شما بهتر از تمام روزهای پیشین زندگی تان باشد، تعطیلات خوب و خوشی را برای شما عزیزان آرزو می کنم. 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 7:54 |