داستانِ موسی در قرن بیستم
نگاهی به فیلم «مقاومت» واپسین اثر سینمایی ادوارد زوییک

دربارۀ چرایی و چگونگی رویکرد سینمای غرب به موضوع نسلکُشی یهودیان همزمان با یکهتازی نیروهای آلمان نازی در شرق و غرب اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، بارها و بارها گفته شده است. همین بس که در دو دهۀ اخیر به دلیل بحرانی شدن موضوع اسکان یهودیان در سرزمین بیتالمقدس و جدی شدن مخالفت کشورهای اسلامی با برخی سیاستهای دولت اسراییل، سینمای غرب- بهویژه کارخانۀ رؤیاسازی هالیوود که بخش زیادی از آن در دستان یهودیان بانفوذ اداره میشود- برای توجیه مهاجرت یهودیان به سرزمین موعود به ساخت فیلمهایی تأثیرگذار و مخاطبپسند دربارۀ کشتار یهودیان در اردوگاههای مرگ نازیها دست زده است که جدا از ارزشهای هنری و سینمایی بسیاری از این آثار، جنبههای پروپاگاندا و تبلیغاتیشان بیش از اندازه توی ذوق میزد. «فهرست شیندلر» (استیون اسپیلبرگ، 1993)، «زندگی زیباست» (روبرتو بنینی، 1997) و «پیانیست» (رومن پولانسکی، 2002) از مشهورترین آثار سینمایی در دو دهۀ اخیر هستند که محتوایشان پیرامون مسألۀ کشتار یهودیان اروپا بهدست نیروهای آلمان نازی است. جدیدترین فیلمی که در این زمینه به روی پردۀ سینماهای جهان آمده، «مقاومت»، ساختۀ ادوارد زوییک، است که واقعهای تاریخی را دستمایۀ کار خود قرار داده و دربارۀ یهودیانی است که در جریان حملۀ نازیها به غربِ شوروی و بلاروس، موفق شدند خود را از چنگ برنامۀ دستگیری و کشتارهای دسته جمعی آلمانها نجات دهند و به دلِ جنگلهای غرب روسیه پناه بیاورند و البته در آنجا نیز با دشواریهای بسیاری روبهرو شدند. ادوارد زوییک که پیش از این فیلمهایی همچون «افتخار» (1989)، افسانههای پاییزی (1994)، آخرین سامورایی (2003)، الماس خونین (2005) را ساخته و تواناییاش را در خلق درامهای جنگی و حماسی ثابت کرده، گزینۀ خوبی برای ساخت فیلمی همچون «مقاومت» به نظر میرسد.
فیلم داستان چهار برادر را روایت میکند که از قتل عامی در دهکدهای در بلاروس نجات پیدا کردهاند و به جنگلی پناه آوردهاند و به مرور زمان یهودیان فراری دیگری نیز به آنها میپیوندند و با کمک و همراهی هم اردوگاهی مخفی را در دل جنگل میسازند. قهرمان فیلم توویا بیلسکی (دانیل کریگ) نام دارد که یک تنه ادارۀ زندگی بازماندگان خانوادهاش و نیز تعداد زیادی از یهودیان را که به او پناه میآورند، بر عهده میگیرد. کاراکتر توویا نمونۀ تیپیکال یک قهرمان سینمایی است؛ آدمی که در برابر مشکلهای ریز و درشت کمر خم نمیکند و از ابتدا تا پایان قصه، کم و بیش، شمایلاش را به عنوان یک قهرمان نگاه میدارد. با این وجود زوییک و همکار فیلمنامه نویساش، کلیتون فرومان، که سناریوی این اثر را بر مبنای کتابی غیرداستانی به نام «مقاومت، پارتیزانهای بیلسکی» نوشتهاند، تلاش کردهاند که در کنار ارائۀ تصویری جاندار و تأثر برانگیز از وضعیت فلاکتبار یهودیان در جریان جنگ جهانی دوم (چیزی در راستای همان شعارهای تبلیغاتی بارها گفته شده)، هم در مورد شخصیت توویا و هم دربارۀ دیگر کاراکترهای اصلی فیلم اندکی نیز به فکر عنصر مهم شخصیتپردازی باشند و به تیپسازیهای معمول اکتفا نکنند. توویا یک قاچاقچی سابقهدار است که پلیس محلی نیز به دنبالش میگردد. او با آنکه از نیمههای فیلم، جایی که تعداد افراد اردوگاهش روز به روز افزایش مییابند، سیمای یک قهرمان نجاتدهنده را پیدا میکند، اما کم و بیش ویژگیهای منفی انسانی هم دارد؛ هرچند که زوییک حواساش بوده که چهرۀ قهرمان فیلمش تا آنجا که ممکن است، خدشهدار نشود. توویا به خونخواهی خانوادهاش و یهودیانی که بهدست یک افسر پلیس محلی، شکار میشوند، آن نظامی و خانوادهاش را قتلعام میکند و یا برای نجات خود و افراد گروهش دست به سرقت هم میزند (اشاره به گفتههای آن افسر نظامی روس که آوازۀ توویا بیلسکی به گوشاش رسیده است). در این میان حتی زوس، برادر توویا (با بازی خوب لیو شریبر) را میتوان سیمایی منفیتر و خشنتر از قهرمان داستان بنامیم. زوس و همراهانش گشتیهای آلمانی را قتل عام میکنند و حتی در جایی از فیلم- پس از آنکه پیرمردی شیرفروش که زخمخوردۀ حملۀ زوس به محمولهاش است، محل اختفای یهودیان را به آلمانها و پلیس لو میدهد- زوس آرزو میکند که ای کاش در جریان دستبرد به گاری آن پیرمرد، او را میکُشت و حتی به کنایه از توییا انتقاد میکند که شعارها و سیاستهای انساندوستانۀ او دیگر فایدهای ندارد. در حقیقت ادوارد زوییک در کنار موج تبلیغاتی حاکم بر فیلمش، با تکیه بر همین سکانسها که تعدادشان در فیلم زیاد نیست، میخواهد به پلیدیهای آشکار و پنهان جنگ و کشتار هم کنایهای بزند. برخی رفتارهای خشن و زمخت زوس یا حتی در سکانسی که یهودیهای داغدیده پس از پشت سر گذاشتن مرارتهای بسیار تمام عقدهها و خشم خود را بر سر آن اسیر آلمانی خالی میکنند و او را به قتل میرسانند و البته توویا هم با سکوت معنادارش به آنها اجازه میدهد که انتقامی دسته جمعی بگیرند (یکی از سکانسهای خوب فیلم که یادآور مراسم آیینی انسانهای پیش از میلاد است)، همه نشانههایی از سوی کارگردان هستند که بر تأثیر پیامدهای جنگ بر روح و روان آدمها تأکید میکنند. در حقیقت زوییک میخواهد حرفی را بزند که بارها و بارها در فیلمهای ضد جنگ دیده و شنیدهایم؛ واکنشهای آدمها در برابر پدیدههای بزرگی همچون جنگ، رفتارهای غیرطبیعی و گاه وحشیانه است که البته این کنشهای نامعمول با سطح فرهنگ و سواد آنها ارتباط چندانی ندارد و بسته به شرایط در لحظه رُخ میدهند. اما زوییک به دلیل آنکه باید مأموریتاش را برای رساندن پیام مظلومیت قوم یهود در زمان جنگ جهانی دوم کامل کند، در خیلی از سکانسهای فیلم حرفها و شعارهای نچسب و آزار دهندهای را در دهان قهرمانش گذاشته که تماشاگر تیزبین در مقایسه با آن رفتارهای قابل توجیه و آمیخته به خشونت و کشتار که از توویا و برخی همراهانش سر میزند، این گفتههای دهان پُرکن را بهعنوان پادزهری در برابر تلخی آن کنشهای خشونتآمیز جدی نمیگیرد؛ حتی این نطقهای آتشین را نمیتوان محملی مناسب برای پرداخت بهتر کاراکتر اصلی داستان، بهعنوان یک قهرمان سینمایی، دانست. دیالوگی شعاری همانند «ما همه برای یه چیز انتخاب شدهیم و آن هم انسان بودنه» و یا پس از فرار باسمهای و غیرقابل باور تعدادی از یهودیان از گتوی آلمانها و پیوستنشان به اردوگاه توویا گذاشتن دیالوگهایی در دهان توویا با این مضمون که «امروز بهترین روز زندگی منه!» و یا «امروز به جای زندگیهایی که از دست دادهایم، زندگی جدیدی بنا میکنیم» همه نمونههایی دمِ دستی از برخی دیالوگهای کلیشهای قهرمان قصه هستند که قرار است شکوه و عظمت کاری را که او برای نجات جان همکیشاناش انجام میدهد، به رُخ بیننده بکشاند. البته سازندگان فیلم تا همینجا اکتفا نکردهاند و بدشان نیامده که در داستانشان ارجاعهایی مذهبی و قومی به تماشاگر بدهند و در این لابهلا سیمایی موسیگونه از قهرمانشان تعریف کنند. توویا همانند کودکی و جوانی حضرت موسی (ع) که در کاخ فرعون زندگی میکرد، گذشتۀ چندان روشنی ندارد. اما اینک در مواجهه با عدهای ستمدیده و بیپناه وجداناش بیدار میشود و سرنوشت عدهای از نوادگان همان قوم بنیاسراییل را بهدست میگیرد؛ برخی از افراد گروه (همانند آن جوانی که در نیمههای داستان خود را به اردوگاه رسانده) و یا معلم پیری که در پایان فیلم جان خود را از دست میدهد، از توویا به عنوان منجی یاد میکنند؛ در دلِ سرمای زمستان توویا برای نجات افراد گروهش از گرسنگی اسب سپید مورد علاقهاش را میکشد و حتی جایی در فصلهای پایانی اثر، پس از بمباران هوایی، بازماندۀ یهودیان اردوگاه که همانند قوم بنیاسراییل از چنگ تعقیبکنندگان خود میگریزند، به رودخانهای میرسند و نمیدانند چه باید بکنند (مشابه موقعیتی که پیامبر یهودیان با آن روبهرو شد) و این اتفاق درست همزمان است با سالگرد عید فصح (روزی که حضرت موسی (ع) قوم بنیاسراییل را به سلامت از رود نیل و صحرای سینا عبور داد). البته در اینجا زوییک تلاش کرده که از معادل سازیهای آزار دهنده و گلدرشت پرهیز کند؛ خوشبختانه نه معجزهای میبینیم و نه توویا دیگر آن توان گذشته را برای رهبری آن همه آدم هراسان و بیپناه دارد و البته اینبار سخنان آتشین و تحریک کنندۀ آساییل (جیمی بیل)- برادر توویا- است که همه را به ادامۀ مقاومت و رفتن به سوی آیندهای بهتر تشویق میکند.
زوییک همانند بسیاری از همتایاناش که فیلمهایی در رابطه با موضوع یهودیان در جریان نسلکشیهای جنگ جهانی دوم ساختهاند و البته در پیروی از قوانین نانوشتۀ موجود در سینمای غرب که بدش نمیآید بر جریانهای سیاسی سوار شود، در این فیلم به دامان همان اغراقسازیها و احساساتگرایی آشنایی میافتد که پیش از این هم بارها و بارها دیدهایم. بیشتر سکانسهای «مقاومت» در جنگل میگذرد و در این میان با پلانهای بسیاری روبهرو میشویم که چهرههای دردمند و زجرکشیدۀ یهودیان بیپناه را به تصویر میکشند که در سکوت سرد و بیروح جنگل تکهنانی را به دهان میگیرند و مقدار اندکی غذا را دست به دست میچرخانند و یا از سرما به خود میلرزند (سکانسی از فیلم دوربین روی چهرۀ افراد حاضر در اردوگاه رژه میرود و یکی از آنها با ویولُن ترانهای اندهناک را مینوازد) و این چیزی جز همان مظلومنمایی جعلی و آزار دهندهای نیست که سازندگان فیلم قصد نمایشاش را دارند (هرچند که با تکیه بر گواه تاریخ نمیتوان کشتار و شکنجۀ یهودیان را در جریان جنگ دوم جهانی انکار کرد). قرار است در لابهلای این تصویرهای سرشار از سانتیمانتالیسم تماشاگری که شیفته و عاشق سینما و داستانگوییهای جذاب آن است، رنج و ستمی را که قوم یهود در سالهای جنگ دوم جهانی تحمل کرده، با جان و دل بپذیرد و به همذاتپنداری غریبی نزدیک شود که هدف اصلی آن دسته از جریانهای سیاسی است که افسار سینمای سیاسی/ تاریخی هالیوود را در دست دارند و میخواهند با توسل به ابزارهای سینمایی به نیتهای غیرسینمایی خود نزدیکتر شوند. با وجود آنکه فیلمنامۀ «مقاومت» بر مبنای همان کلیشههای آشنا و امتحان پس داده حرکت میکند، اما در مدت زمان صد و سی و هفت دقیقهای که فیلم روایت میشود، کمتر شاهد افت در ریتم داستان اثر هستیم و فیلمنامه نویسان تلاش کردهاند با خلق داستانکها و موقعیتهایی در دلِ خط روایی اصلی، تماشاگر از فیلم فاصله نگیرد. با این وجود فیلمنامه در برخی بخشهایش، بهویژه جاهایی از قصه که بار عاطفی اثر را به دوش میکشند، میلنگد. به عنوان مثال عشق میان زوس و بلا (آیبِن جِجله) خام و سطحی است و با رفتن زوس از اردوگاه توویا و پناه بردناش به اردوگاه مدافعان روس این موضوع خیلی زود فراموش میشود و در پایان فیلم و با بازگشت زوس دوباره مطرح شدناش کارکردی ندارد. یا باید به مانور فیلمنامه روی عشق آساییل و هانا اشاره کرد که در نهایت به ازدواج میانشان ختم میشود و یا میتوان از عشق پدید آمده میان توویا و لیلکا (آلکسا داوالوس) گفت که بیشتر از کارکرد رواییشان، قالبی تزیینی و تحمیلی به فیلمی بخشیدهاند که جنبههای مردانهاش بیشتر در چشم میآید و البته برای تماشاگر هم جذابتر است. جدا از این موقعیتهای عاطفی نیمبند و در نیامده، فیلمنامه در برخی دیگر از قسمتهایش نیز میتوانست مانور روایی خوبی روی داستانکهایی داشته باشد که خود به خود جذاب هستند. بهعنوان مثال درگیری پدید آمده میان توویا و زوس میتوانست بیشتر از اینها ریشهدارتر شود و روی موقعیت شخصیتهای اصلی داستان و حتی بر شرایط سکونت افراد اردوگاه توویا تأثیر بگذارد. اما در وضعیت کنونی این دو کاراکتر از یکدیگر جدا میافتند و تنها هر از چند گاهی باید سری به اردوگاه روسها بزنیم و موقعیت نه چندان مطلوب زوس و یارانش را شاهد باشیم و بیشک اتفاقهایی نه چندان پُر اهمیت همانند تحقیر یکی از افراد زوس بهدست معاون ویکتور پانچنکو (افسر روس) نمیتوانند روایت موازیِ جاندار و جذابی را در کنار قصۀ اصلی پدید آورند. یا میتوان به موضوع باردار شدن تامارا (جوی مِی) اشاره کرد که وصلهای نچسب برای یک سوم پایانی داستان است و حذف کردناش خللی در روند داستان اصلی ایجاد نمیکند. اما ادوارد زوییک در مقام کارگردان، همانند دیگر فیلمهای شناخته شدهاش، تلاش کرده با ابزار تصویر تماشاگر را مقهور اثرش کند و در این بین در چند سکانس شاهد تسلط و تواناییهای او در خلق صحنههای جنگی و حماسی هستیم. از این دیدگاه حتی میتوان «مقاومت» را با «آخرین سامورایی» و بهویژه سکانس درخشان پایانیاش مقایسه کرد که تام کروز و کن واتانابه و دیگر ساموراییها زیر بارش شکوفههای بهاری به سمت مرگی خودخواسته میرفتند. معادل این سکانس را در فصل پایانی «مقاومت» نیز شاهد هستیم که البته در اینجا زوس و یارانش به کمک توویا و دیگران میآیند و دستهای از نظامیان آلمانی را تار و مار میکنند و بر خلاف دو اثر پیشین زوییک فیلم پایانی خوش را تجربه میکند. با این وجود به مدد میزانسنها و دکوپاژهای خوب و حساب شدۀ زوییک و نیز موسیقی دلنشین جیمز نیوتن هوارد که برای این اثر نامزد دریافت جایزۀ اسکار هم شد، سکانسهای نبرد فیلم خوش رنگ و لعاب از کار در آمده است. برای مثال میتوان به سکانسی اشاره کرد که توویا و زوس برای آوردن امپی سیلین به مقر ادارۀ لیس میتازند و توویا در ماشین منتظر زوس و همراهانش میماند و ما بیشتر از آنکه اتفاقهای داخل پاسگاه را ببنیم، با توویای نگران همراه هستیم و به انتظار مینشینیم. یا میتوان به سکانسی اشاره کرد که در اردوگاه توویا به مناسبت عقد میان اساییل و هایا جشن و پایکوبی به راه است و بهطور موازی شاهد حملۀ زوس و یارانش به کاروانی از نظامیان آلمانی هستیم که این دو صحنههای موازی تقابل میان عشق و خشونت را به خوبی به تماشاگر منتقل میکند.
«مقاومت» اثری است قالبی از سینمای هالیوود که جدا از جنبههای ایدئولوژیک آشکارش، میتواند تماشاگری را که تشنۀ دیدن درامهای حماسی خوش رنگ و لعاب است، راضی نگاه دارد. هرچند که به علتهایی که برشمرده شد، فیلم تا رسیدن به مرز یک شاهکار سینمایی فاصلههای بسیاری دارد. با این وجود نمیتوان منکر ارزش کار ادوارد زوییک به عنوان کارگردان این اثر شد که با وجود شرایط دشوار تولید (همانطور که گفته شد بیشتر سکانسهای فیلم در فضای بیرونی و جنگل میگذرد)، توانسته فیلمی بسازد که در نظر تماشاگر عام و خاص قابل قبول باشد و البته هدف سرمایهگذاراناش را نیز برآورده کند. با تکیه بر برخی سکانسهای درخشان فیلمِ «مقاومت» و نیز تعداد دیگری از آثار حماسی و جنگی زوییک، میتوان او را یکی از اندک گزینههای خوب و مناسب در هالیوود برای ساخت چنین آثاری نامید.
---------------------------------------------------------------------
آنان گناهکار بودند؟!
یادداشتی بر فیلم «شک» ساختۀ جان پاتریک شانلی

«شک» دومین فیلم جان پاتریک شانلی است که پیش از این- سال 2004- نمایشی به همین نام را در برادوی روی صحنه برد و موفق شد چهار جایزۀ تونی و یک جایزۀ پولیتزر را از آن خود کند. او که برای نگارش فیلمنامۀ «خیالباف» (1987) اسکار بهترین فیلمنامه را در کارنامهاش دارد، در سال 1990 تنها اثر سینماییاش را با نام «جو در برابر آتشفشان» (1990) ساخت که با وجود تأیید نسبی منتقدان، گیشۀ چندان موفقی نداشت. حال جان پاتریک شانلی پس از گذشت هجده سال بار دیگر به دنیای فیلمسازی بازگشته و دومین اثر سینماییاش در محافل منتقدان و سینمادوستان هوادارانی دارد.
مدرسۀ مذهبی «سنت نکیلاس» جایی است که اتفاقهای فیلم «شک» در آن رُخ میدهد. با وجود آنکه فیلم، کم و بیش، به منبع اقتباساش وفادار بوده و بیشتر سکانسهای آن در فضای داخلی مدرسه میگذرد و به همین خاطر داستاناش این توانایی را داشت که وابسته به دورهای خاص نباشد، اما جان پاتریک شانلی برهۀ زمانی حساسی از تاریخ معاصر آمریکا را برای قصۀ «شک» برگزیده است؛ یک سال پس از ترور جان اف. کندی (1964)، یعنی زمانیکه اوج جنبشهای اعتراضآمیز اجتماعی و سیاسی را در جامعۀ آن زمان آمریکا شاهد بودیم که یکی از این جنبشهای مدنی، تلاشهایی برای برچیده شدن قانون تبعیض نژادی بود که رهبری آن را مارتین لوترکینگ برعهده داشت. فیلم در قالب خلق کاراکتر نوجوانی سیاهپوست به نام دانلد میلر (جوزف فاستر) بهشکلی گذرا به موضوع حق برابری سیاهان در جامعۀ آمریکا در دهۀ بحرانزدۀ شصت میلادی اشاره میکند و اینکه در آن سالها هنوز هم جامعۀ متمدن آمریکایی به موضوع زندگی میلیونها سیاهپوست در ایالات متحدۀ آمریکا نگاه یکسویهای داشت. البته این دغدغۀ اصلی فیلم نیست و تِم روایی آن بر شک خواهر الویسیوس (مریل استریپ)- مدیر مدرسۀ سنت نیکلاس- نسبت به گناهکار بودن کشیش مهربان مدرسه، پدر فلین (فیلیپ سیمور هافمن) بنا شده و قرار است تعلیق موجود در این شک تماشاگر را با فیلم همراه کند. در این میان کاراکتر خواهر جیمز (ایمی آدامز) را هم داریم که در برزخ میان دو قطب ماجرا گرفتار شده و بهدلیل علاقۀ شاگرد/استادی که نسبت به هر دو آنها دارد، نمیداند در چه جایگاهی قرار گرفته است و چه رفتاری باید از خود نشان دهد؛ هرچند که در تمام طول فیلم او هیچگاه قالب یک کاراکتر خنثی و منفعل را به خود نمیگیرد و با بافت داستان به خوبی در هم آمیخته شده است.
شخصیتپردازی در «شک» حرف اول را میزند. داستان فیلم، به دلیل آنکه برگرفته از نمایشنامه است، با رعایت درست اوج و فرودهای دراماتیک، جزییات روایی دامنهدار و پُر شاخ و برگی ندارد و این کاراکترها هستند که درام اثر را به دوش میکشند و البته در این میان هوشمندی شانلی در گزینش بازیگرانی توانا برای نقشهای اصلی سبب شده که تماشاگر درگیر رابطۀ میان شخصیتها و موضوع فیلم شود. پدر فلین کشیشی است که باور دارد دوران تحول اجتماعی و اندیشه فرا رسیده و دیگر آن قانونهای خشک کلیسایی پاسخگوی تنوعطلبی و زیادهخواهیهای افکار عمومی جامعه نیست. او را سر میز شام میبینیم که تکه گوشتی لذیذ را به دندان میکشد و با دو کشیش دیگر شراب میخورد و زن چاقی را مسخره میکند. حتی در سکانسی که او با خواهر جیمز تنها میشود، سیگاری روشن میکند و یا باید به رفتار مهربانانه و خودمانیاش با بچههای مدرسه اشاره کنیم که صد و هشتاد درجه با شیوۀ رفتاری خواهر الویسیوس تفاوت دارد. در این سکانسها فیلیپ سیمور هافمن در ارائۀ تصویری سرخوشانه از کاراکتر پدر فلین بسیار موفق است و جنس بازیاش در بازۀ زمانی متهم شدن از سوی خواهر الویسیوس تا از کوره در رفتن و در نهایت تسلیم شدناش در برابر رقیب، تغییر چشمگیر و قابل ستایشی دارد و در عین حال آن آرامش و وقار همیشگی پدر فلین را در پس رفتارهایش فراموش نمیکند. در مقابل سکانسهایی که رفتارهای سنت شکنانۀ پدر فلین را نشان میدهند، در یک سوم ابتدایی فیلم فصلهایی را داریم که به خوبی نشانگر نوع شخصیت خواهر الویسیوس هستند. نخستین باری که او را میبینیم، سکانسی است که در آن پدر فلین در کلیسا در حال سخنرانی در رابطه با موضوع «شک و تردید» است (چیزی که در دینهای الهی همتراز و زمینهساز کفر است) و دوربین خواهر الویسیوس را دنبال میکند که بیتوجه به صحبتهای پدر فلین، رفتاری خشن و خشک با بچههایی دارد که در حال شیطنت هستند و به وعظ کشیش گوش نمیدهند. یا میتوان به سکانسی اشاره کرد که او بر سر کلاس درس خواهر جیمز حاضر میشود و مچ بچههای ناآرام را میگیرد و البته اوج کنشهای خشک و عصا قورت دادهاش جایی است که او را با خواهران روحانی بر سر میز شام میبینیم که حتی بر جزییات رفتاری راهبهها نظارت میکند و سکوت و سردی حاکم بر این فضای آزاردهنده در تقابل با اتمسفر شوخ و شنگ حاکم بر میز شام کشیشان مدرسه قرار میگیرد. همین نکتههای رفتاری ریز و در ظاهر بیاهمیت به کمک داستان فیلم آمده و تماشاگر را آماده میکند که در برابر واقعیت تکان دهندهای که در حال رُخ دادن است (و شاید هم چیزی بیش از یک شک معمولی نباشد)، تسلیم داستان شود و با آن همذاتپنداری کند. در این میان مریل استریپ مثل همیشه بینظیر است؛ کافیست به میمیک چهرهاش در همان فصلهای ابتدایی نگاهی بیندازیم که کاراکتر خواهر الویسیوس را از قالبی تیپیکال بیرون آورده و رنگ و بوی یک شخصیت سینمایی معرکه را به آن بخشیده است. در حقیقت فیلیپ سیمور هافمن و مریل استریپ نقشهای خود را جوری بازی کردهاند که ذهن تماشاگر مجبور شود جبههبندیهای مرسوم میان کاراکتر سپید و سیاه را کنار بگذارد و نسبت به دو کاراکتر اصلی ماجرا به یک اندازه توجه و دقت نشان دهد و نداند در این برزخ شک و تردید کدامیک حقیقت را میگوید. نقطۀ عطف فیلمنامه زمانی است که خواهر جیمز، پدر فلین را میبیند که زیر پیراهنی دانلد میلر را در کمد او پنهان میکند و پس از آن دانلد را در حالی نامتعادل مییابد و احساس میکند که دهان دانلد بوی الکل میدهد و موضوع را بیدرنگ به خواهر الویسیوس گزارش میدهد. از این جا تا پایان قصه، مثلثی میان سه کاراکتر پدید میآید که خواهر جیمز بهعنوان یکی از سه رأس این مثلث بیش از دو شخصیت دیگر و همپا با تماشاگر در گرداب شک و تردید قرار میگیرد و نمیداند که حق با کدام طرف است؛ در حالیکه خود اوست که این تردید تکان دهنده را پیریزی کرده است. با دیدن سکانسهایی که ایمی آدامز در آنها حضور دارد، به آسانی میتوان فهمید که او درک درستی از نقش خواهر جیمز داشته و توانسته بیقراری و تردید این کاراکتر را به مخاطب فیلم القا کند. یکی از سکانسهای کلیدی فیلم جایی است که سه رأس این مثلث در دادگاه خصوصی و کوچکی که خواهر الویسیوس در اتاقاش برپا کرده، حضور مییابند و جزییات رفتاری کاراکترها و شیوۀ برخوردشان با یکدیگر جوری است که کمکم فضای این سکانس طولانی را به سوی تعلیقی جذاب که بر پایۀ همان شک بنا شده، سوق میدهد. دیدن خودکار پسرانه در دست پدر فلین (شیئی که پیش از این در زیر میز دانلد دیدهایم) و گفتن این جمله از سوی پدر فلین که «بد نیست پسرها رو برای پیک نیک ببریم» شکی که در دو خواهر روحانی (و تماشاگر) پدید آمده را قویتر میکند. بد نیست جزییات درخشان این سکانس را مرور کنیم که به درست از کار درآمدن آن حس تعلیق جاری در صحنه کمک بزرگی کردهاند؛ پدر فلین در هنگام ورودش به اتاق ناخواسته بر صندلی خواهر الویسیوس مینشید (گویی که بدش نمیآید او را از بالا به زیر بکشد و یا جای او را بگیرد) و خواهر الویسیوس هم زمانیکه میخواهد گمان خود را برای پدر فلین بازگو کند، کرکره را باز میکند که نور بر اتاق بتابد (بخوانیم نور حقیقت) و پس از گذشت لحظههایی پدر فلین که با اتهام سوءاستفادۀ جنسی از دانلد روبهرو شده و در زیر رفتار آراماش لایهای از بیقراری را مشاهده میکنیم، ناخواسته به سمت کرکرۀ پنجره میرود و آن را میبندد تا اتاق دوباره تاریک شود. یا باید به بیقراری خواهر جیمز اشاره کرد که بهظاهر سرش را با چای ریختن گرم کرده، اما نگرانی و آشفتگی در رفتار و گفتارش موج میزند و در این میان جان پاتریک شانلیِ کارگردان/ نویسنده استفادۀ خوبی از عنصر زنگ تلفن کرده (در کنار ایدۀ درخشان لامپ خراب اتاق خواهر الویسیوس) که باری تعلیقآمیز به سکوت موجود میان سه کاراکتر اصلی بخشیده و البته چه خوب است که بار دیگر از بازی سه هنرپیشۀ اصلی فیلم در این سکانس یادی کنیم که اوج نقشآفرینیشان در طول فیلم بهشمار میآید.
سخنرانی دوم پدر فلین، پس از روبهرویی با اتهام تکان دهندۀ کودکآزاری، دیگر برای دو خواهر روحانی (و حتی تماشاگر نیز) جذاب است؛ او این بار حرف زدن دربارۀ تردید را کنار میگذارد و در مورد گناه صحبت میکند؛ گویی که خود را آلودۀ گناه یافته و برای تسکین روحاش لب به وعظ گشوده است. در ادامه سکانس همراهی خواهر الویسیوس را با مادر دانلد داریم که از دیدگاه جامعهشناختی بیانگر حقیقتی تلخ و قابل تأمل است. مادر دانلد (با بازی درخشان ویولا دیویس) سعی میکند حقیقت تکاندهندهای را که مدیر مدرسۀ پسرش بازگو میکند، کم اهمیت جلوه دهد؛ چون با توجه به وضعیت نابسامان خانوادگی و اجتماعیاش که همه چیز بر ضد او و پسرش پیش میرود، او تنها میخواهد که اجازه دهند دانلد تا ماه ژوئن در مدرسه بماند و فارغالتحصیل شود که بتواند به دبیرستانی خوب برود و از این شرایط فلاکتبار نجات پیدا کند. فضاسازی این سکانس آنقدر خوب است که تماشاگر به آن زن سیاهپوست حق میدهد که چشمانش را بر آزاری احتمالی که بر پسرش رفته، ببندد و برای بهبود شرایط زندگی دانلد صبر کند و لب به اعتراض نگشاید. در ادامه سکانس خوب رویارویی کلامی میان پدر فلین و خواهر الویسیوس را داریم که جدا از آنکه خط روایی فیلم را به سمت گرهگشایی سوق میدهد، اهمیت اصلیاش در اینست که ما روی دیگری از شخصیت خواهر الویسیوس را کشف میکنیم. او در پاسخ به پرسش پدر فلین اعتراف میکند که پیش از این مرتکب گناه کبیره شده؛ و شاید بهتر باشد نگاهی دوباره به نوع بیان پُر از احساس و شرمندگی مریل استریپ بیندازیم که این عذاب وجدان را بهخوبی به ما منتقل میکند. حتی در سکانس پایانی خود خواهر الویسیوس نزد خواهر جیمز اعتراف میکند که برای اینکه پدر فلین را به تسلیم وا دارد به دروغ به او گفته که با خواهری روحانی در کلیسایی دیگر که پدر فلین پیش از این در آنجا خدمت میکرده، گفتوگو کرده است و در حقیقت نزد دختری که جایگاه شاگرد او را دارد، بر گناه خود مُهر تأیید میزند. و چه زیبا و تکان دهنده است گریۀ خواهر الویسیوس در آن سکانس پایانی و در میان آن برف انبوه که همه چیز را سپید کرده که اعتراف میکند به دامان شک و تردید افتاده است و ما سیمای تازهای از زنی را میبینیم که تا پیش از آن نمادی از سرسختی و تعصب بوده و کمتر کسی فکر میکرد او اینچنین تمثال خودش را بشکند و تزلزل در ایمان و باورهایش را بازگو کند. خوبی فیلمنامۀ «شک» در اینست که تلاش نمیکند آن شک پدید آمده را در پایان به یقین تبدیل کند و داوری را بر عهدۀ مخاطب میگذارد. با پذیرفتن پدر فلین برای رفتن از مدرسۀ کاتولیک سنت نیکلاس، این باور در ما تقویت میشود که او گناهکار بوده است. با این وجود شیوۀ برخوردش (وداع پایانی با حاضران در کلیسا و دست دادن با تکتک آنان) این گمان را زنده نگاه میدارد که شاید هم او گناهکار نبوده و تنها برای آنکه نتوانسته نظر خواهر الویسیوس را تغییر دهد و یا چون میخواهد او را در همان باور اشتباهش تنها بگذارد، تصمیم به ترک کلیسا و مدرسه میگیرد. حتی زمانیکه در سکانس پایانی از زبان خواهر الویسیوس میشنویم که اتهام پدر فلین از سوی کشیش اعظم پذیرفته نشده و با انتقال به کلیسایی جدید به نوعی ترفیع گرفته است، این باور در ما زنده میشود که شاید هم او گناهکار نبوده و اگر هم آن گناه نابخشودنی را انجام داده، باید به خواهر الویسیوس حق دهیم که در همه چیز (حتی به شکلی تلویحی در عدالت خداوند) نیز شک کند.
«شک» از آن دسته فیلمهایی است که به شدت به خط رواییاش و مضمون نهفته در آن وابسته است. با این وجود جان پاتریک شانلی که نمایشنامۀ مرجع داستان فیلم را هم خودش نوشته، با شناختی که از زیر و بم قصۀ سینماییاش و ظرفیتهای موجود در آن داشته، تلاش کرده گروهی از بهترین و حرفهایترین عوامل سینمایی را در کنار هم جمع کند و این موضوع تنها به انتخاب درست بازیگران خلاصه نمیشود؛ بلکه فیلمبرداری قابل توجه نورپردازی سرد راجر دیکنز و طراحی صحنۀ دیوید گرایمن که به سایهافکنی تِم شک موجود در داستان دامن میزنند، بخشی دیگر از نکتههای قابل گفتن «شک» بهحساب میآیند که آن را تا مرز اثری خوب و قابل تأمل پیش میبرند. «شک» از آن فیلمهایی است که تماشاگرش را نسبت به حقیقتهای خوش رنگ و لعاب دنیای پیراموناش به اندیشه و تردید وا میدارد و میتوان با جنبههای جامعهشناختی و اعتقادی نیز بررسیاش کرد.

