تبليغاتX
سینمای ایران و جهان
 

بی­زحمت همان کتاب را بخوانید!

یادداشتی بر فیلم «شیاطین و فرشتگان» ساختۀ ران هاوارد

 

 

     1-پدیدۀ اقتباس در سینما، قدمتی هم­­پا با حیات خودِ سینما دارد. خیلی از آثار درخشان تاریخ سینما  که هنوز هوادارانی پَر و پا قرص دارند، گرته­­برداری­هایی هوشمندانه از متون ادبی یا نمایشیِ شناخته­شده بودند که البته به مدد تسلط بی­چون و چرای سازندگان­شان بر مدیوم سینما و نیز شناخت این قبیل فیلم­سازان از به­کارگیری مؤلفه­های نمایشی و ترکیب آن­ها با روح حاکم بر منبع ادبی آثار، توانسته­اند هویتی مستقل داشته باشند و در حافظۀ ماندگار تاریخ سینما جایگاهی درست و حسابی برای خود دست­و­پا کنند.

     2- دن براون نامی است که در سال­های اخیر بارها و بارها شنیده­ایم؛ نویسنده­ای که با چهار اثر خود توانست رکوردهای فروش کتاب را در سراسر جهان جابه­جا کند که مشهورترین­شان- رمز داوینچی- در ایران تا چاپ دوازدهم پیش رفت و کلی هم طرفدار پیدا کرد. دن براون در «شیاطین و فرشتگان» و «رمز داوینچی» یک­راست به سراغ مقوله­های فرقه­ای در دین مسیحیت رفته (که در هر دو آثار مشترک است) و البته تلاش کرده میان علم و دین (که نمادش کلیسای کاتولیک است) پُلی هم بزند (که در «شیاطین و فرشتگان» این موضوع نمود بیشتری دارد) و سبب آشتی دوبارۀ میان­شان شود. دن براون نویسندۀ هوشمندی است؛ از این دید که رگ خواب مخاطبان­اش را خوب بلد است؛ مخاطبانی که در هزارۀ سوم در کانون هجوم سرسام­آور محصولات رسانه­ای قرار گرفته­اند و کم­تر مجالی برای رفتن به سمت و سوی اندیشه­ و مطالعه دارند. ریتم و سبک نوشتاری­اش به گونه­ای است که خیلی آسان می­توان حدس زد که او از همان ابتدا چشم به سینمای هالیوود و اقتباس­های پُر زرق و برق و نان و آب­دارش داشته است. با این وجود نمی­توان منکر این موضوع شد که کتاب­های دن براون، آثاری نفس­گیر و جذاب هستند که خواننده را تا پایان به دنبال خود می­کشند و البته از پیچ­وخم­های درگیرکنندۀ داستانی نیز بی­بهره نیستند و هر مخاطبی را با هر سطح سلیقه­ای راضی نگاه می­دارند.

     3- ران هاوارد کارگردان موفق دو دهۀ اخیر هالیوود که کارش را از 1969 و با ساخت فیلم­های تلویزیونی آغاز کرده و برای «ذهن زیبا» (2001) اسکار بهترین کارگردانی را از آنِ خود کرد و دیگر فیلم­هایش نیز همواره با استقبال خوب منتقدان و تماشاگران روبه­رو شده، در سال 2006 کارگردانی اقتباس سینمایی از «رمز داوینچی» را بر عهده گرفت و با این­که حاصل کارش چنگی به دل نمی­زد، اما مطابق انتظارها فیلم­اش فروش چشمگیری را در گیشه تجربه کرد. با وجود این­که «رمز داوینچی» موفقیتی هنری برای ران هاوارد در پی نداشت، اما باز هم مسؤولین استودیو کلمبیا به او اعتماد کردند و اقتباس سینمایی از یکی دیگر از آثار دن براون که در مقایسه با «رمز داوینچی» بستر داستانی جذاب­تری هم دارد، را به او سپردند. «شیاطین و فرشتگان» برای هاوارد که سال گذشته با فیلم خوب «فراست/ نیکسون» نام خود را بر سر زبان­ها انداخت، می­توانست ادامه­ای بر کارنامۀ موفق­اش باشد؛ اما باید پذیرفت که «شیاطین و فرشتگان» همانند «رمز داوینچی» کاستی­های فراوانی دارد و نمی­تواند علاقه­مندان به کتاب دن براون را راضی نگاه دارد. فروش فیلم تا این روزها در بازار آمریکای شمالی پایین­تر از انتظار بوده است (در حدود صد و پنجاه میلیون دلار) و البته در بازارهای جهانی وضعیت­اش کمی بهتر است؛ با این وجود می­توان از روی استقبال تماشاگران هم حدس زد که «شیاطین و فرشتگان» انتظارها را، حتی در میان عامۀ سینماروها، برآورده نکرده است.

     4- بزرگ­ترین مشکل «شیاطین و فرشتگان» به فیلم­نامه­اش مربوط است. دیوید کوئپ و آکیوا گلدزمن که چهره­های شناخته­شدۀ هالیوودی در عرصۀ فیلم­نامه­نویسی هستند، بیش از اندازه خود را مقید کرده­اند که به کتاب دن براون وفادار بمانند. در حالی­که چه در «شیاطین و فرشتگان» و چه در «رمز داوینچی» براون بیش از اندازه به پیچش­های داستانی روی آورده که بی­شک در محدودۀ یک رمان جواب می­دهد، اما پاسخ­گوی ظرفیت یک فیلم سینمایی نیست. به فیلم «رمز داوینچی» این ایراد وارد بود که به دلیل داده­های فراوان و لازمی که باید به تماشاگر ارائه می­شد (اطلاعاتی که در کتاب هم آمده بود)، فیلم به دامان زیاد­گویی افتاده و برخلاف انتظارها ریتم مناسبی ندارد و در برخی بخش­های اثر ساکن بودن داستان­اش تماشاگری که لذتی هم­پای لذت خواندن کتاب را می­خواهد، را آزار می­دهد. اما «شیاطین و فرشتگان» مسیری معکوس را پیموده است و البته آن­قدر در این راه افراط کرده که از آن­سوی پشت بام افتاده است! در این­جا ریتم فیلم­نامه سرعتی سرسام­آور دارد و توالی اتفاق­ها به اندازه­ای است که حساب کار از دست تماشاگری که کتاب را نخوانده است و پیش­زمینۀ ذهنی ندارد، خارج می­شود. به همین دلیل تعلیق و هیجانی که باید به تماشاگر منتقل شود، آن تأثیر لازم را ندارد و مخاطب تنها با داده­ها و اتفاق­هایی روبه­روست که گرچه جذاب هستند، اما هیچ­یک عمق ندارند؛ در صورتی­که همین روند در کتاب دن براون به دلیل باز بودن دست نویسنده برای توضیح صحنه­ها و حالت­ها و درونیات کاراکترها توی ذوق نمی­زند و حتی جذاب نیز است.

     5- پروفسور رابرت لانگدون (تام هنکس) این­بار هم قهرمان داستان است. او به واتیکان فرا خوانده می­شود و در کنار زنی فیزیک­دان به نام ویتوریا وترا (آیلت زورر) تنها چند ساعت مهلت دارد که بزرگ­ترین مرکز اعتقادی مسیحیان را از خطر یک انفجار بزرگ و ویران­کننده نجات دهد. با این­که خط داستانی فیلم پیرو روند روایی کتاب است و پتانسیل ابتدایی را برای جذب مخاطب عام دارد، اما کاراکترها مجالی برای عرض­اندام پیدا نمی­کنند. در این­جا رابرت آن­قدر مکان­های مخفی را خوب و سریع حدس می­زند و دست تروریست­ها را خوب می­خواند که تماشاگری که با فضای کتاب دن براون آشنا نیست، انگشت به دهان می­ماند که این پروفسور همه­فن­حریف چه نابغه­ای است! در حالی­که در کتاب «شیاطین و فرشتگان» به دلیل بهره­مندی نویسنده از فرصت کافی برای توضیح موضوع­های مرموز و پیچیده و نمادهای تاریخی و مذهبی، مخاطب در کنار پیگیری داستان، از داده­های ریز و درشت و لازمی نیز بهره­مند می­شود که در فیلم به دلیل بالا بودن حجم این داده­ها، تلاش فیلم­نامه­نویسان برای فشرده­کردن آن­ها و نیز حفظ وفاداری به کتاب تا اندازه­ای عقیم مانده است. ایدۀ لاییک بودن پروفسور در ابتدای داستان (من ضدکاتولیک نیستم... ضد وحشی­گری هستم...) و تغییر نسبی روحی­اش در پایان داستان- جایی که تام هنکس می­کوشد حیرت خود را نشان دهد و می­گوید: «باور نمی­کنم خدا منو فرستاده»- که قرار است تردید پروفسور لانگدون را در باورهایش حس کنیم، نچسب است؛ چون تماشاگر فرصت کافی نداشته تا به این شخصیت نزدیک شود و همراه با او در دل این اتفاق­ها باشد و آهسته­آهسته تغییر باورهای اعتقادی پروفسور را درک کند. تام هنکس هم در این فیلم سیمای ستاره­گونه­اش را حفظ کرده و بودن­اش در این نقش تماشاگر را آزار نمی­دهد؛ هرچند که نقش­اش چندان هم جای کار ندارد. در سوی مقابل با کاراکتر ویتوریا وترا روبه­رو هستیم که حتی نمی­تواند در حد و اندازه­های کاراکتر رابرت لانگدون باشد؛ او که قرار است بازوی کمکی قهرمان داستان در این مسیر خطرناک باشد، بود و نبودش تفاوت چندانی ندارد و جز مقداری توضیح در مورد ضدمادۀ ربوده شده از سوی اشراقیون، تا پایان نقشی دراماتیک را ایفا نمی­کند و آیلت زوررِ عصاقورت­داده هم به هیچ­وجه مناسب این نقش نیست. هرچند که این کاراکتر در کتاب هم در مقایسه با کاراکتر زن «رمز داوینچی» آن نقش پُررنگ و آن تأثیر لازم را در داستان ندارد و این ایراد بیشتر از آن­که متوجه نویسندگان فیلم­نامۀ اثر باشد، باید به حساب دن براون نوشته شود.  

     6- فرقۀ ایلومیناتی (یا همان اشراقیون) گروهی بودند  که در قرن­های پیش، زمانی­که کلیسای کاتولیک به مبارزه با علم پرداخت، پدید آمد و هدف­اش گرفتن انتقام از کلیسا بود؛ هرچند که به گواه تاریخ این گروه دوام چندانی نیافت. در فیلم به این فرقه و چگونگی پدید آمدن­اش آن­چنان که باید اشارۀ مناسبی نمی­شود؛ در حالی­که فرد یا افرادی که خود را پیرو آن می­دانند، به عنوان قطب منفی ماجرا در برابر پلیس و رابرت لانگدون ایستاده­اند. یکی از کاراکترهای خوب کتاب «شیاطین و فرشتگان»، کشیش پاتریک کاملنگو است که در پایان می­فهمیم تمام سرنخ­ها در دستان اوست و در پس بازی­ای که به راه انداخته، انگیزه­ای مذهبی وجود دارد و او می­خواهد که اقتدار کلیسا را زنده کند. با این­که ایوان مک­گرگور اندکی از آن پیچیدگی همراه با معصومیت و مرموز بودن را به خوبی به تماشاگر منتقل می­کند و بی­شک بهترین بازی فیلم از آنِ اوست­، اما کاراکتر کشیش کامنگلو به دلیل همان سرعت بالای اتفاق­ها، آن ابهت و پیچیدگی همتایش در کتاب را ندارد. تروریستی که به کشتار کاردینال­ها دست می­زند و روند اتفاق­ها را پیش می­برد، همانند شخصیت کتاب قالبی تیپیکال دارد و البته به همان اندازه حضورش در کتاب، بودن­اش در جای­جای داستان تماشاگر را در تعلیق فرو می­برد. با این­وجود فیلم­نامه­نویسان به خود زحمت نداده­اند که انگیزه­ای قوی و دراماتیک برای او ایجاد کنند که این کشتارها و فرمان­پذیری او در پایان شکلی منطقی داشته باشد.

     7- ران هاوارد را در پُرکشش نبودن فیلم «شیاطین و فرشتگان» چندان هم نمی­توان مقصر دانست. او به عنوان کسی که فیلم­نامه­ای پُر از ایراد در اختیارش بوده، بیش از این نمی­توانسته کاری انجام دهد. سکانس­هایی که باید تماشاگر را درگیر کنند، در پرداخت و اجرای­شان بد هم از کار در نیامده­اند و با استانداردهای روز تریلرهای هالیوودی برابری می­کنند؛ مثل سکانسی که یکی از کاردینال­های به زنجیر کشیده شده در آتش دست و پا می­زند؛ یا سکانسی که رابرت یکی از چهار کاردینال ربوده شده را از آب بیرون می­کشد و نام سن­آنجلو را از زبان او می­شنود و البته فصل خوب نجات واتیکان به­دست کشیش کامینگلو که در اجرا حتی سر و شکل بهتری نسبت به کتاب دارد. با این­وجود ریتم فیلم که زاییدۀ تعجیل موجود در فیلم­نامه است، از دست کارگردان خارج شده و تدوین هالیوودی اثر نیز به این مشکل دامن زده است. به همین خاطر همه­چیز در سطح پیش می­رود و سرانجام فیلم در حد و اندازۀ یک تریلر متوسط که ارزش یک­بار دیدن دارد، باقی می­ماند. طراحی صحنۀ «شیاطین و فرشتگان» و به ویژه فضاهایی که بازسازی مکان­های حقیقی هستند، از جلوه­های چشمگیر اثر به شمار می­روند و موسیقی شبه­حماسی/ شبه­تعلیق­زای آن رسالت خود را در انتقال بخشی از حس صحنه­ها به خوبی ادا کرده است.

     8- شاید برای کسانی که عاشق کتاب دن براون هستند، بهتر آن باشد که یک­بار دیگر کتاب را بخوانند تا به تماشای اقتباس سینمایی­اش بنشینند. با اندکی ارفاق باید گفت «شیاطین و فرشتگان» یک اقتباس معمولی از یک رمان پُرطرفدار و جذاب و شبه­هالیوودی است که سازندگان­اش دلیل فروش نه چندان بالای آن را در گیشه­های جهانی، می­توانند در ایرادهای محتوایی اثر جست­وجو کنند. 

--------------------------------

 

طنّازی؛ سلاحی برای جذابیت

نگاهی به مستند «تهران انار ندارد» به بهانۀ اکران­اش در سینماهای تهران

 

 

     سینمای مستند در ایران آن­چنان­که باید قدر ندیده است. سهم اکران عمومی فیلم­های مستند در تاریخ سینمای ایران تنها یک فیلم بوده است؛ «خانۀ خدا» (1345) که اتفاقاً در هنگام نمایش عمومی­اش با استقبال گستردۀ مخاطبان ایرانی روبه­رو شد و خیلی از کسانی­که حتی آن زمان­ها به دلایل اعتقادی به سینما نمی­رفتند، حاضر شدند به تماشای آن فیلم بنشینند. در طول این سال­ها که حتی جشنواره­ای هم­چون «سینما حقیقت» با استقبال گستردۀ جوانان و مستندسازان روبه­رو شده و نهادی همانند مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی قدرت مالی چشمگیری پیدا کرده، باز هم سینمای مستند و تجربی در حاشیه بوده و نتوانسته به جایگاهی شایسته که حق­اش است، دست پیدا کند.

     این روزها مستند «تهران انار ندارد» به روی پرده آمده است و تا این­جا جوانان و سینمادوستان استقبال خوبی از آن کرده­اند. کارگردان این مستند، مسعود بخشی، جوانی است که از میان خیل هزاران جوان فیلم­ساز و سینمادوستی که هر روز به صورت مستقل به کارگردانی روی می­آورند، موفق شده فیلمی بسازد که در محافل سینمایی سر و صدای زیادی به­پا کرده است. او مستندی ساخته که همان­طور که از اسم­اش بر می­آید در مورد پایتخت کشورمان است؛ شهری که گرچه همانند دیگر شهرهای اسم و­ رسم­دار ایران سابقۀ تاریخی چشمگیری ندارد، اما در بیش از صد سال اخیر فراز و نشیب­های زیادی را پشت سر گذارنده و اکنون به­عنوان یکی از بزرگ­ترین شهرهای جهان برای خود جایگاهی درست و حسابی دست­و­پا کرده است. تهران کاراکتر اصلی مستند مسعود بخشی است و او تلاش کرده با زبانی طنزآلود و البته کنایه­آمیز تاریخچۀ محبوب­ترین شهر کشورمان را ورق بزند.

     مسعود بخشی حتی زمانی که در فیلم­اش می­خواهد معضلات و مشکلات ریز و درشت شهر تهران را در برهه­های زمانی گوناگون بررسی کند، بیشتر از زبان طنز استفاده کرده است. شاید به همین خاطر است که خیلی از مخاطبان اثر با هر سطح سلیقه­ای از فیلم زده نمی­شوند؛ بی­شک این بزرگ­ترین مزیت مستندِ مسعود بخشی نسبت به هم­تایان­اش است که غالباً سر و شکلی جدی و عصا قورت­داده دارند و با این­که بین­شان می­توان آثار ارزشمندی هم پیدا کرد، اما در نهایت فرصتی برای جذب درصد بیشتری از تماشاگران بالقوه پیدا نمی­کنند. اگر عنصر «طنز» و دیدگاه تر و تازۀ مسعود بخشی را از «تهران انار ندارد» بیرون بکشیم، می­توان گفت فیلم چیزی بیشتر از یک سری تصویرهای آرشیوی و یا مستندگونه که به فیلم­های «سینما- وریته» و آثار معمول مردم­شناسانه پهلو می­زنند، نیست. مسعود بخشی خوب حواس­اش بوده که مخاطب­ امروزی­اش چه ­می­خواهد و با چه زبانی با او صحبت کند که کسل و خسته نشود. با این­وجود طنازی کارگردان در تمام اثر یک­دست نیست؛ برخی جاها به دل می­نشیند و برخی جاها مشخص است گرفتار نگاه معذبی است که نسبت به مقولۀ ممیزی وجود دارد. برای مثال حضور عوامل اندک فیلم در کادر دوربین کارگردان و شوخی با آن­ها- زمانی­که بخشی می­خواهد مشاغل گوناگون رایج در شهر تهران را نام ببرد و از شغل آن­ها یاد می­کند، یکی از قشنگ­ترین طنزهای این مستند است. یا هنگامی­که به معضل برج­سازی در تهران اشاره می­شود و کارگردان و نصرت کریمی- هنرمند و فیلم­ساز قدیمی کشورمان که صدا و لحن جالب­اش به خوب از آب درآمدن نریشن­­های فیلم­ کمک بسیاری کرده- با لحنی کنایه­آمیز به پایان مشکلات مسکن­سازی در تهران (چیزی که شاید همیشه در حد آرزو باقی بماند) اشاره می­کنند، موضوع از حد یادداشت­ها و مقاله­های ژورنالیستی بالاتر می­رود؛ چون کارگردان هم­زمان کاراکترهایی همانند آقا بابک­ (آن جوان برج­ساز) و مهندس محبی (آن مهندس جوان که بر کار نظارت ساخت برج­ها در تهران مشغول است و خودش هم دستی در خانه­سازی دارد) را به­عنوان مصداق­هایی جالب برای نیش­وکنایه­هایش معرفی می­کند و با تأکید گاه­و­بی­گاه بر آن­ها مایۀ انبساط خاطر مخاطب می­شود و البته حرفش به دل هم می­نشیند­. اما در مقابل زمانی که از صنعت خودروسازی در تهران حرف به میان می­آورد و البته کارگردان آن را با ایدۀ بامزۀ آهنگ قدیمی و عامه­پسند «مشدی ممدلی» در هم می­آمیزد، چون دلیلی برای ادعایش نمی­آورد؛ با این­که ما نیز همانند مسعود بخشی خوب می­دانیم نباید گول آن روبات­های مونتاژکنندۀ خودرو را بخوریم و خودروهای ملی­مان بسیار بسیار از استانداردهای جهانی پایین­تر هستند، انتظار داریم که بخشی به­عنوان یک کارگردان چیزی بیشتر از آن­که می­دانیم و شایعه­هایی که هر روز می­شنویم، به ما ارائه کند. یا این رویکرد ژورنالیستی به برخی دیگر از مشکلات هم­چون به هم­ریختگی­ها و بی­نظمی­های موجود در جامعه با به­کار­ بردن واژه­های دست­مالی­شده و بارها استفاده­شده­ای همانند «جامعۀ مدنی» و «اصلاح­طلبی» و ... بیشتر همان مقاله­های تاریخ­مصرف­دار بخش سیاسی روزنامه­ها را به یاد می­آورد تا این­که بیان­گر نگاه عمیق کارگردان به مشکلات ریز و درشت شهرنشینی باشد. با این­وجود در تمام این موضوع­ها کارگردان تلاش کرده که نگاه طنزآلودش کم­تر به سطح بیاید و در جای­جای اثر جاری باشد که البته همان­طور که اشاره شد این دیدگاه فاقد آن انسجام و یک­دستی لازم است؛ ولی باید گفت در بخش­هایی که کمی گل­دشت هم شده، کم­تر آزاردهنده است.

     مونتاژ تصویرهای آرشیوی در تمام اثر در خدمت نگاه کارگردان در لحظه است و البته هم­گام با تک­موضوع­هایی است که در فیلم مطرح می­شود. همین سبب می­شود که تصویرهای آرشیوی که بارها و بارها بسیاری از آن­ها را بر صفحۀ تلویزیون و یا در فیلم­ها دیده­ایم، در این مستند جایگاهی کم­وبیش دراماتیک برای خود پیدا کنند و البته نباید از نریشن­های طنزآلود فیلم هم گذشت که به­ویژه در جایی که با مشاغل و آدم­های زمان قاجاریه شوخی می­کنند، کمک بسیاری به جا افتادن این عکس­ها و فیلم­های آرشیوی ­در بدنۀ فیلم کرده­اند. با این­وجود به نظر می­رسد که فیلم جانب انصاف را در نشان­دادن تصویر تهران در برهه­های زمانی رعایت نکرده (که شاید بخشی از آن به مقولۀ ممیزی بازمی­گردد) و نیز شوخی­هایی با چهره­های سیاسی یک­صد سال اخیر کرده که با هدف فیلم هم­خوانی ندارد و بیشتر مناسب برنامه­های طنز تاریخی تلویزیون­مان است. برای مثال پیشرفت­ها و اتفاق­های عمرانی و فرهنگی بسیاری که در زمان پهلوی­ها در تهران رخ داده و کسی هم نمی­تواند منکر آن­ها شود و البته خیلی از این اتفاق­های خوشایند محصول نگاه عوام­فریبانۀ آن حکومت­ها بود، می­توانست جایی در فیلم داشته باشند و البته کارگردان به ریشه­یابی­های سیاسی آن با همان نگاه طنزآلود بپردازد. یا باید به شوخی نه­چندان دل­چسب کارگردان با محمدرضا پهلوی (هم­زمانی تصویر آخرین شاه ایران با واژۀ «باباکرم» در تصنیفی عامه­پسند به همین نام و تکرار چندبارۀ آن) به هیچ­وجه مناسب مستندی نیست که در مورد تهران ساخته شده است. خوب می­دانیم محمدرضا پهلوی چهرۀ محبوبی در میان عامۀ مردم نبوده و نیست؛ اما این دلیلی نمی­شود که بدون داشتن هدفی مشخص و بی­آن­که این­گونه شوخی­ها با موضوع­های بیان­شده در فیلم هم­خوانی داشته باشند، چهرۀ او را تا حد یک آدم خنده­دار و احمق پایین بیاوریم. اشاره به زلزلۀ قریب­الوقوع تهران که مدتی است زیاد در موردش شنیده­ایم و آمارهای جالب و البته تکان­دهندۀ کارگردان در این زمینه که با تصویرهایی از زلزلۀ فاجعه­بار پیشین در گوشه­وکنار ایران همراه است، رأی­گیری بامزۀ کارگردان دربارۀ موضوع­های مطرح­شده در فیلم­اش و البته تأکید ظریف بر جعفرآقا (آن مهاجر آذری­زبان با اظهارنظرهای جالب­اش) و نیز پایان ویژۀ فیلم دربارۀ باغ انارهای تهران قدیم و البته پلان­های پایانی اثر (با استفادۀ به­جا از ترانۀ خوب محسن نامجو بر تیتراژ پایانی) از دیگر بخش­هایی هستند که مستند «تهران انار ندارد» را به یک مستند جالب و جذاب برای عامۀ مخاطبان­اش تبدیل کرده­اند.

     «تهران انار ندارد» این قابلیت را داشت که با تقسیم یکسان زمان میان موضوع­هایش و نیز بهره­مندی از نگاهی منصفانه­تر میان برهه­های تاریخی شهر تهران به فیلمی نود دقیقه­ای تبدیل شود که باز هم خسته­کننده نباشد. دلیل این ادعا نیز توانایی بخشی در رویارویی با مسأله­هایی است که در فیلم­اش از آن­ها یاد کرده است. با این وجود با همین سر و شکل کنونی­اش هم «تهران انار ندارد» ارزش دیدن دارد و البته بیشتر از تماشای این مستند­ قابل قبول باید از برنامه­ریزی برای اکران این اثر خشنود باشیم که شاید در آینده­ای نزدیک راه را برای عرضۀ بهتر و بیشتر آثار مستند و تجربی به گروه بیشتری از مخاطبان سینمارو باز کند.

--------------------------

     *** پی­نوشت: این­بار دیر وبلاگ را به­روز کردم. در روزهایی که برای هر وجدان بیداری هیچ حال و حوصله­ای باقی نمانده، برای منِ ناچیز هم خیلی دشوار بود که دستی به سر و گوش این­جا بکشم. چند روزی است که به خودم فشار می آورم که کارهای ریز و درشت زندگی عادی­ام را دوباره از سر بگیرم. تا امروز هم اندکی در این تکان خوردن موفق بوده­ام. حال باید دید روزهای پس از این روزها چه می­شود و آیا همه می­توانیم مثل گذشته به همان زندگیِ حال به­هم­زن سابق که خیلی بهتر از این ساعت­ها و روزها بود بازگردیم یا نه؟ نمی­دانم باید این­بار هم همانند مرتبه­های پیش بگویم «در پناه عشق بی­کران و جاودان اهورای پاک باشید» یا نه؟ چون به خیلی چیزها شک کرده­ام. همین الآن یاد جملۀ پایانی فیلم «شک» و دیالوگ­گویی معرکۀ مریل استریپ نازنین در پایان فیلم افتاده­ام که یک مرتبه به هم ریخت و گفت: «من شک دارم. خیلی شک دارم.» دیگر نمی­دانم چه باید گفت. شاید روزهای دیگر روزهای بهتری باشند. شاید... 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 11:50 |