آخِرین قهرمانِ سفیدپوستِ ایستاده
(نگاهی به فیلمِ «گرانتورینو» واپسین اثر سینمایی کلینت ایستوود)

در سالهایی که جنبشهای مدنی و اعتراضآمیز به اوج خود رسیده بودند و سینما و موسیقی و هنر و در مجموع فرهنگ عمومی پوست انداخت و شکوفاییها و نوآوریهای چشمگیری را تجربه کرد، سینمای درجه «ب» آمریکا که آثار مهجور و درخشان فراوانی را در خود دیده، فیلمی ماندگار را تولید کرد که ناماش «هری کثیف» (دان سیگل، 1971) بود. قهرمان آن فیلم یک پلیس خشن و متعصب و سرخود بود که «هری کالاهان» نام داشت و خود، بدون اینکه منتظر دستور مافوقهایش باشد، تبهکاران را به سزای اعمالشان میرساند. کاراکتر هری کالاهان ،که کلینت ایستوود آن را با استادی بازی میکرد، به عنوان شمایلی محبوب از اعتراضهای رایج در سالهای ابتدایی دهۀ هفتاد درآمد و محبوب جوانان و سینمادوستان شد. کلینت ایستوود سالها پس از آن هم بازی کرد و خود به کارگردانی روی آورد و در هر دو میدان از موفقهای سینمای جهان بود. هنوز خاطرۀ خوش بازیهای درخشاناش در وسترنهای اسپاگتی سرجئو لئونه- سهگانۀ «بهخاطر یکمشت دلار» (1964)، «بهخاطر چند دلار بیشتر» (1965)، «خوب، بد، زشت» (1966)- و کارگردانی کمعیب و نقصاش را در فیلمهای درخشانی همانند «نابخشوده» (1992)، «پلهای مدیسنکانتی» (1995)، «نیمهشب در باغ خیر و شر» (1997)، «میستیک رویور» (2003) و «محبوب میلیوندلاری» (2004) که اتفاقاً در برخی از این آثار هم بازی کرده، از یاد نمیبریم. او سالها محبوب اعضای آکادمی اسکار بوده (ایستوود چهاربار اسکار بهترین کارگردانی را گرفته و دوبار هم اسکار بهترین بازیگری) و خیلی از فیلمهایش اقبال و نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کردهاند. حال او در آستانۀ هفتاد و نه سالگی هنوز هم با انرژی فیلم میسازد و بازی میکند و هنوز هم دلنشین است و دوستداشتنی.
کلینت ایستوود در «گرانتورینو» نقش والت کوالسکی را بازی میکند؛ پیرمردی که سابقۀ جنگ در شبه جزیرۀ کره را دارد و به آن افتخار میکند و در عین حال نسبت به مهاجران آسیایی و لاتین ساکن در آمریکا و شهر و محلهاش به دیدۀ تحقیر نگاه میکند. کلینت ایستوود در «گرانتورینو» آنقدر تداعیکنندۀ شمایل ماندگارش در سالهای درخشان دهۀ شصت و هفتاد میلادی است که گویی با همان هری کالاهانِ «هری کثیف» یا جو در «خوب، بد، زشت» روبهرو هستیم که به سالهای بازنشستگیاش رسیده و همان فرهنگ شبهنژادپرستانۀ مرسوم در آن سالها را با خود به یدک میکشد و حتی تاب و تحمل فرزندان و عروسها و نوههایش را ندارد (نمونهاش سکانسهای افتتاحیه که در مراسم فوت همسرش رفتار سردی با نوهها و پسرهایش دارد). زمانی که او در حال نوشیدن نوشیدنی موردعلاقهاش در ایوان منزلاش است (خانهای تپیکال و نمونهای از آن خانههای آمریکایی شبهویلایی رایج در سالهای دهۀ شصت و هفتاد) و در غروب آفتاب به اینسو و آنسو نگاه میکند و زیرکانه زاغسیاه همسایههای غریبه و آسیاییاش را چوب میزند، یادآور قهرمانان و کلانترهای فیلمهای وسترن است که زمانی خودش در میان آن شخصیتهای تیپیکال سری در سرها داشت. اصلاً چرا راه دور برویم؟! خودِ فیلم نامش را از مدل سال 1972 کارخانۀ اتومُبیلسازی فورد گرفته است. پس میتوان به آسانی نشانههای دمِ دستی و فراوانی را از تجسم میراثخواری گذشته و ارزشها (و حتی ضدارزشها)ی مرسوم در آن سالها در شخصیت اصلی فیلمِ آخر کلینت ایستوود دید. در حقیقت کاراکتر والت تجسم آمریکایی کلاسیک است؛ مردی خانوادهدار که حتی نمیتواند تغییرهای مشهود در فرزنداناش را تحمل کند و برای پرچم کشورش که از دیوار ایوان خانهاش آویزان است و نیز سگ خانگیاش ارزش فراوانی قائل است؛ از نوشیدنیهای آمریکایی غافل نیست و حتی میتوان دربارهاش گفت خشونت را تنها راهحل موجود در رویارویی با تبهکاری ریز و درشت نژادهای غیرآمریکایی و مهاجر میبیند. اما با این داشتهها در ابتدای فیلمنامه و معرفی کاراکترهای همسایه در ادامه خیلی آسان و بنا به کلیشههای مرسوم از این دست میتوان حدس زد که والت در جریان تماس با برادر و خواهر نوجوان در همسایگیاش، تائو (بی وانگ) و سو (آهنی هِر)، تحول شخصیتی ویژهای را پشت سر میگذارد و از تعصبهای کورکورانهاش دست میکشد. به هر حال در سالهایی قرار داریم که آمریکا سیاستهای یک دهۀ اخیرش را زیر سؤال برده و دم از برابری و دوستی و برادری میزند و کارخانۀ رؤیاسازی هالیوود که بدون آن نمیتوان چیزی به نام سینما را تصور کرد، نیز درجهت همین سیاستها گام برمیدارد و البته به مدد توانایی عوامل حرفهایاش این پیام اخلاقگرایانه را در چارچوبی ارائه میکند که کلیشههای موجود در این بسته توی ذوق نمیزند و برای هزارمینبار هم به دل مینشیند؛ یعنی کسی که به اینگونه داستانهای دراماتیک آشناست، میداند قهرمان سرسخت داستان ما به زودی از جایگاه فکری پیشین خود کوتاه میآید و البته در کنار آن توجیه میشویم که نژادپرستی و این جور حرفها کهنه شدهاند و باید چنین اندیشههایی را دور ریخت؛ پیامی که شاید در فیلمی درخشان و تا اندازهای مهجورمانده همانند «تاریخ مجهول آمریکا» (تونی کی، 1998) با زبانی بهتر، عادلانهتر و سینماییتر از فیلمِ ایستوود گفته شده است. با این وجود به مدد بازی درخشان کلینت ایستوود در نقش والت و کارگردانی شستهورفتۀ او، باز هم ریتم کند «گرانتورینو» و وجه شعارگونهاش آدم را اذیت نمیکند.
فیلمنامه که نخستین کار حرفهای نویسندهاش-نیک شِنک – است، ریزهکاریهای مرسوم درامنویسی را رعایت کرده و هرچه خط رواییاش را بر پایۀ کنشها و واکنشهای کاراکتر والت چرخانده، از پرداختن به دیگر شخصیتها غافل مانده است. نمونهاش شخصیت کشیش جوان، پدر یانوویچ (کرستوفر کارلی)، است که بحثهای فراوان او با قهرمان داستان بر سرِ مرگ و زندگی نچسب و تحمیلی است و حتی زمانیکه والت پیش از رفتن خودخواسته به قتلگاهش نزد او میرود و اعتراف میکند و از کشتن آدمها در جنگ کره اظهار پشیمانی میکند، نمیتواند نقشی اساسی، دراماتیک و پُررنگ در بطن داستان داشته باشد. والت با مرگ فاصلهای ندارد؛ سرفههای او که با خون همراه است، این هشدار را میدهد که قهرمان پیر ما در آستانۀ چشیدن طعم مرگ است. او که از تائو و خواهرش تأثیر گرفته، میخواهد با مایهگذاشتن از تجربهاش و مرگ شبهقهرمانانهاش بر آنها تأثیر بگذارد و تائو را برای همیشه از خشونت و انتقام دور کند. به همین دلیل خود به نزد اعضای نوجوان باند پسرعموی تائو میرود و جوری مقابل چشمان وحشتزدۀ آنها صحنهسازی میکند (ایدۀ با انگشتان دست ادای سلاح به دست گرفتن را درآوردن برای کسی که اکنون از خشونت گذشتهاش پشیمان شده، خیلی خوب است) که هدف آماج گلولههای آنان قرار گیرد و آنها را به شکلی غیرمستقیم به سزای اعمالشان برساند. اما مشکل اینجاست که مسیر تأثیرپذیری والت از همسایگان مونگ خود، مسیری عجولانه و نهچندان قابل قبول است. اما حضور پُررنگ و دلچسب و البته تا اندازهای اغراقآمیز ایستوود بر نقش، بر تمام این ایرادهای شخصیتی سرپوش گذاشته و بیشتر از آنکه حواسمان را به سمت ضعفهای معمول فیلمنامه ببرد، ما را به این نکته معطوف میکند که هری کالاهانِ گذشته، دیگر آن شور و غرور و خودسری سالهای دور را ندارد و خود میداند که دیگر خبری از آن شکوه رو به زوال نیست. در نتیجه برای آنکه شمایل ماندگارش را حفظ کند، برای نجات تائو از خطر انتقام و زندانی شدن و به تباهی رفتن، به شکلی مسیحگونه پای در محدودۀ دشمن میگذارد و کشته میشود؛ کرینی که از پیکر سوراخشدۀ والت داریم، بر این وجه مسیحوار تأکید میکند (به ویژه مرگ او با دستانی باز و صلیبیشکل). برای ما که ایستوود را شمایلی از یک دوران ماندگار در سینما میشناسیم، همین هم کافی است. شاید «گرانتورینو» واپسین فیلم ایستوود باشد و وصیتنامۀ سینمایی او (هرچند که فیلم جدیدش در مراحل پیشتولید است)؛ اما امیدواریم قهرمان دوستداشتنیمان حالاحالاها زنده باشد و توان و شادابی همیشگیاش را داشته باشد که بتوانیم او را در اثری تازه ببینیم. «گرانتورینو» اثری فاخر در کارنامۀ فیلمسازی ایستوود نیست؛ اما آن را بهعنوان جایگاهی برای نشاندادن موقعیت کاراکتر سینماییاش در دلِ سینمای پُرزرق و برق امروز هالیوود میپذیریم؛ «گرانتورینو» مرثیهای سینمایی برای آخرین قهرمان سفیدپوست ایستاده است که خاستگاهش به دههها پیش، زمانی که سینما از جنس دیگری بود، بازمیگردد.
-------------------------------------------------------
استیفن کینگ و تریلر و وحشت با چاشنیِ «غافلگیری»!
نگاهی به فیلم «ناخوانده» ساختۀ برادران گارد

در هزارۀ سوم و با ورود سینما به دومین سدۀ زندگیاش، سینمای وحشت که از پُرهوادارترین ژانرهای سینمایی بهشمار میرود، با قدرتنمایی سینمای شرق آسیا در این زمینه وارد مرحلۀ تازهای از حیات خود شد. سینمای هراس ژاپن با فیلمهای همانند «حلقه»، «کینه» و «آب سیاه» توانست نهتنها بازارهای جهانی، بلکه سینمای هالیوود را در زمینۀ ژانر وحشت تکانی اساسی دهد؛ بهطوریکه روند اقتباسهای هالیوودی از فیلمهای سینمای هراس ژاپن و دیگر آثار مشابه از سینمای کره یا هنگکنگ آغاز شد و رونق ویژهای هم گرفت و تاکنون هم کموبیش این جریان ادامه داشته و استقبال از آن در گیشه به گونهای است که دامنۀ این اقتباسها چندسالی است به سینمای حادثهای شرق آسیا هم کشیده شده است. فیلم «ناخوانده» که اکراناش در آمریکای شمالی پایان یافته و در برخی سالنهای سینما در گوشهوکنار جهان نیز هنوز در حال اکران است، حاصل یکی از همان اقتباسهای هالیوودی از سینمای شرق آسیاست. فیلم برداشتی از اثری کرهای به نام «داستان دو خواهر» است که میکوشد با توسل به مؤلفهها و تصویرسازیهای مرسوم در هالیوود رنگ و بویی غربی و مستقل از منبع اقتباساش داشته باشد.
برادران گارد، چارلز و توماس، کارگردانان جوان فیلم «ناخوانده» که پیش از این کارهای تلویزیونی و ویدئویی نیز انجام دادهاند، در شکلدهی به جنس دکوپاژها و میزانسنهای خود تلاش کردهاند به حد و اندازههای استانداردهای معمول هالیوودی در این ژانر نزدیک شوند و تماشاگرانی را که با این قبیل آثار همذاتپنداری میکنند، راضی نگاه دارند. «ناخوانده» روایتگر داستان دختری نوجوان به نام آنا (امیلی براونینگ) است که پس از ده ماه بستری بودن در آسایشگاهی روانی مرخص میشود و با خاطرهای تلخ از مرگ مادر بیمارش در یک حادثۀ آتشسوزی به ویلای پدریاش پا میگذارد و میبیند که پرستار سابق مادرش، زن جوانی به نام راشل (الیزابت بنکز) قصد ازدواج با پدرش را دارد و این در حالیست که خواهر بزرگتر آنا، الکس (آریل کبل)، با این وصلت به شدت مخالفت است و با سرگیری همان پرخاشگریهای همیشگیاش به مخالفت با پدر میپردازد. این در حالیست که آنا کمکم با ارواحی در خانه روبهرو میشود که به او هشدارهایی میدهند. همانطور که میتوان از خط داستانی فیلم به آسانی فهمید، «ناخوانده» تمام خط رواییهای جذاب در اینگونه فیلمها را استفاده کرده تا سر و شکلی تماشاگرپسند داشته باشد. در این روند، بیشتر از آنکه پرداخت شخصیتها مهم باشد، این موقعیتهای دراماتیک هستند که بار فیلمنامه را بر دوش میکشند. البته این نکته را هم نباید از یاد برد که تمام داشتههای فیلمنامه بر این اصل استوار است که تماشاگر را در پایان با یک غافلگیری جذاب و دور از ذهن روبهرو کند و به قول معروف برگ برندۀ فیلمنامهنویسان (کریگ روزنبرگ و داو میرو) و دو کارگردان فیلم را برای مخاطب رو کند. در حقیقت تماشاگر تا پیش از فصل پایانی در اشتباهی قرار دارد که معرکهاش را فیلمنامۀ اثر به راه انداخته است. اما مشکل اینجاست که در آن خط روایی که تقریباً تمام قصۀ فیلم را شامل میشود، با کاراکترهای قدرتمندی روبهرو نیستیم و تأکیدهای بیش از اندازه و زودهنگام فیلمنامه و کارگردانان بر شخصیت مرموز راشل آن تعلیق لازم را از میان میبرد. کاراکتر اصلی، آنا، نقطهضعف شخصیتی خوبی دارد؛ همه میدانند که او از سابقۀ ناراحتی روحی رنج میبرد؛ در نتیجه میتوانند گفتههای او را جدی نگیرند. شاید اگر ما به عنوان مخاطب اثر همراه با آنا برخی چیزهای ماورایی و مرموز را نمیدیدیم، در این برزخ شک و تردید قرار میگرفتیم که آیا بهراستی آنا بازگوکنندۀ حقیقت است؟ اما در وضعیت کنونی تماشاگر بیش از اندازه به کاراکتر اصلی نزدیک میشود و بیشتر از آنکه پرسشهایی در مورد شخصیت قهرمان داستان ذهناش را مشغول کند، به این موضوع بسنده میکند که آنا کمکم به کمک الکس و با راهنمایی روح مادرش و آن سه کودک که بعدها میفهمیم در سال 1996 به احتمال زیاد به دست راشل کشته شدهاند، موفق شود راشل را رسوا کند و سپس شوک پایانی را در روایت پذیرا میشویم که با وجود جذابیت و غافلگیری ابتداییاش، به دلیل زمینهچینیهای نهچندان مناسب فیلمنامه، زیاد به دل نمینشیند و تا مدتها ذهن مخاطب را درگیر نمیکند. در حقیقت سازندگان اثر دست به دامان فرمولی شدهاند که در حدود ده سال پیش با «حس ششم» (ام. نایت شیالامان، 1999) و سپس «دیگران» (آلخاندرو آمنهبار، 2001) شکل گرفت و در آنجا به دلیل هوشمندی سازندگانشان در رعایت اصل توجه به جزییات روایی و ارائۀ دادههایی درست به تماشاگر در صورت خلق غافلگیری در پایان قصه، در یادها باقی مانده است. کاراکتر الکس، بهعنوان یک کاراکتر مکمل میتوانست بهتر از اینها باشد. او در کنار آنا چیزی بیشتر از یک خواهر ناآرام جلوه نمیکند و با اینکه از منظر نقش دراماتیک، روند رفتاریاش چندان پُر عیب و نقص نیست، اما همراهی او در کنار آنا میتوانست قطب قدرتمندی را در برابر جبهۀ شر داستان، راشل، خلق کند که میتوان گفت تقریباً چنین نشده است. در وضعیت کنونی الکس خیلی آسان و با تکیه بر جای دستان مت (جس موس)، دوست آنا، بر دستان آنا حرفهای او را باور میکند و کینهاش را نسبت به راشل در قالب تلاش برای یافتن هویت واقعی همسر جدید پدرش آشکار میکند. در کنار آندو کاراکتر پدر را داریم که معلوم نیست چه نقشی در این قصه ایفا میکند؛ آن هم وقتی که تمام انرژی فیلمنامه بر رابطۀ مثلثی میان آنا، الکس و راشل شکل گرفته است؟ نویسنده بودن پدر هیچ کمکی نه برای داستان فیلم است و نه حتی برای شخصیت معیوب او که از همان ابتدا نمیتواند انگیزشی در مخاطب ایجاد کند. راشل هم با وجود بازی خوب الیزابت بنکز که حس رمزآلود بودن خاصی به این شخصیت بخشیده است، آن ابهت و هراسآوری لازم را در برابر دو کاراکتر نوجوان فیلم ندارد. فیلم بیشتر از وفاداری به مؤلفههای سینمای وحشت، در پی رعایت الگوهای شناختهشده و امتحانپسدادۀ تریلرهای آمریکایی است؛ یعنی نزدیکشدن قصه به یک یا چند کاراکتر بیدفاع که کسی حرفشان را باور نمیکند و در ادامه در برابر نیرویی منفی قرار میگیرند که در ظاهر از آنها قویتر است. بهراستی اگر آنا با کاراکترهای ارواح روبهرو نمیشد (با اینکه در پایان میفهمیم تمامی این ماجراها و شخصیتهای ماورایی زاییدۀ تخیل و ذهن بیمارگون و افسردۀ او هستند)، چه تفاوت بزرگی در روند داستان در شکل ظاهریاش (تا آنجا که رازگشایی پایانی رخ میدهد)، بهوجود میآمد؟ از سوی دیگر با تأکید بیش از اندازهای که از همان ابتدا بر وجه منفی کاراکتر راشل میشود، این گمان در ذهن مخاطب بهوجود میآید که شاید سازندگان اثر تا این اندازه هم احمق نباشند که از همان یک سوم ابتدایی قید تعلیق جذاب داستانشان را بزنند و تکلیف تماشاگر را با شخصیتی مرموز همانند راشل روشن کنند. در نتیجه گزینههای دیگر هم برای تماشاگر اهل تجزیه و تحلیل پدید میآید و پایان قصه آن بار حقیقیاش را برای آن دسته از مخاطبان از دست میدهد. به هر حال اینها عیبهای ریز و درشت فیلمنامه هستند که از رسیدن اثر به مرز یک شاهکار سینماییِ پُرتعلیق و جذاب جلوگیری میکنند. با اینوجود نمیتوان منکر ساختمان درست قصه در فرم رواییاش شد که در آن همۀ روابط علّی و معلولی و تمام قاعدههای کلاسیک درامنویسی رعایت شدهاند. در هر حال برای مخاطب، آن چرخش روایی کوبندۀ پایانی، با همین سر و شکل کنونیاش هم، جذاب است و در لابهلای بسیاری از پلانها و البته با مرور روند روایی فیلم به آسانی میتوان پی برد که سازندگان فیلم به همین غافلگیری نهایی دل خوش کردهاند. ضمن آنکه پایان نسبتاً نامتعارف و تلخ داستان- بازگشت آنا به آسایشگاه روانی، جایی که آن دوست روانیاش بازگشت او را به خانه خوشآمد میگوید،- فیلم را از کلیشههای معمول چنین آثاری دور کرده و کمک کرده در مقایسه با آثاری از ایندست با قالبی تازهتر به پایان برسد.
فیلمبرداری و نورپردازی قابل قبول و باکیفیت اثر و نیز دل بستن برادران گارد به لوکیشنها و منظرههای طبیعی چشمگیر فیلمشان و نیز استفاده از فضای خوب و پُرتعلیق آن ویلای شیک و دو طبقه در میزانسنهای خود، جنس تصویرهای «ناخوانده» را در نظر تماشاگری که به فیلمهای هالیوودی علاقهمند است، در اندازههای درست و استاندارد جلوه میدهد. تلاش این دو کارگردان جوان در به تصویر کشیدن صحنههای هراسآور به سبک مرسوم در این سالها (ترساندن شخصیتها و تماشاگر در لحظه با وجود پیشزمینهایی تصویری) نشان میدهد که آنها میخواهند با رعایت قاعدههای بازی در کارخانۀ رؤیاسازی هالیوود بتوانند باز هم فیلم بسازند. ضمن آنکه در جاهایی که کاراکتر آنا با روح مادرش روبهرو میشود، بیدرنگ مجموعهفیلمهای «کینه» در ذهنمان تداعی میشود. «ناخوانده» اثری است که میخواهد در ژانر وحشت طبقهبندی شود؛ تیزرها و پوسترهای انتشار یافتۀ آن نیز بر این تمایل تأکید میکنند. اما فیلم بیشتر در پی رفتن به فضای تعلیقی تریلرهایی است که جایگاه تثبیتشدهای در داستانهای استیون کینگ دارند. «ناخوانده» شاید فیلم ماندگاری نباشد، اما برای بخش گستردهای از مخاطبان میتواند جذاب و پُرکشش باشد و همه را از صندلیهای سینما راضی بلند کند. اصلاً مگر سازندگان چنین فیلمهایی چیزی غیر از همین میخواهند؟
-------------------------------------------------------
کلیشههای ابدی دریاچۀ کریستال
نگاهی به جدیدترین فیلم از مجموعهفیلمهای «جمعۀ سیزدهم»

در کنار ژانر ملودرام که هنوز هم پُرهوادارترین گونۀ سینمایی در سراسر جهان شناخته میشود، اکنون ژانر وحشت، که در دهههای متمادی فراز و نشیبهایی را پشت سر گذاشته، یکی از گونههای محبوب سینمایی به شمار میآید. به ویژه پس از سالهای ابتدایی دهۀ هفتاد میلادی که سینمای وحشت پیرو مناسبات و تغییرات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جوامع غربی تکانی اساسی خورد و عرصههای جدیدی را تجربه کرد که نمایش عریان و مستقیم خشونتهای شدید و گاه آزاردهنده و پردهدریهایی که تا آن زمان به نوعی تابو به حساب میآمد، نماد و جلوۀ چشمگیر این تغییرها بود. به تدریج در دلِ ژانر وحشت، زیرگونهای پدید آمد که این روزها با نام اسلشر میشناسیماش. اسلشمووی یا همان سینمای اسلش، نوعی از سینمای وحشت است که برای نشاندادن منبع ترس کمتر دست به دامان اتفاقهای ماورایی و یا کاراکترهای غیرزمینی و عجیب و غریب میشود. در حقیقت در اینگونه فیلمها بیشتر با یک یا چند قاتل روانی که هویت چندان آشکاری هم ندارد، روبهرو هستیم که تنها هدف زندگیشان کشتار آدمهاست و البته مرگهای به تصویرکشیدهشده در این آثار گاه به آن اندازه از فجیعبودن میرسد که دیدنشان برای هر بینندهای کار آسانی نیست. مخاطبان این فیلمها به طور معمول نوجوانان و جوانان هستند و سازندگانشان بیشتر از آنکه ترسی عمیق که برآمده از ترسهای جاری در میان مردم جوامع پیشرفته باشد، را نشان دهند، در پی این هستند که در لحظه مخاطب تشنۀ دیدن چنین صحنههایی را بترسانند و حس کنجکاوی او را از دیدن چنین فیلمهایی ارضا کنند. هرچند که میتوان در علتهای بروز چنین خشونتهایی و تغییر گسترده و آهستهآهسته در نوع ترساندن مخاطب در سینمای هراس، ردپای مناسبات اجتماعی را به خوبی ردیابی و بررسی کرد.
«جمعۀ سیزدهم»، مجموعهفیلمهایی است که هر چند سال یکبار با محوریت کاراکتر هراسآوری به نام جیسون ساخته میشوند. جیسون مردی نقابدار است که هیچگاه در طول این سالها چهرهاش را، که گویی دفرمه است، نمیبینیم. طبیعتاش به گونهای است که به مدد جثه و قدرتاش، مثل آب خوردن میتواند آدم بکشد و البته انگیزهاش هم چندان مشخص نیست! بیشتر از آنکه بتوان خود فیلمهای این مجموعۀ نسبتاً پُرطرفدار را از جنبههای سینمایی و زیباییشناختی بررسی کرد، بهتر است در میزان تبلور کلیشههای سینمای اسلش در این فیلمها و نیز در درجۀ تأثیرپذیری سازندگانشان از قاعدههای نانوشته و تثبیتشدۀ این زیرگونه دقت کرد. اسلشرها به دستهای از مؤلفهها پایبند هستند که در «جمعۀ سیزدهم» تمامی آنها رعایت میشود تا تماشاگر طعم ترس را به خوبی بچشد:
جغرافیا در آثار معمول سینمای اسلش نقشی کلیدی دارد و به طور معمول مکان اصلی فیلم در خانهها یا ویلاهایی خارج از شهر است که در آنها قربانی یا قربانیان تکافتاده هستند و فریادرسی ندارد. ترسناک بودن فضای قصۀ فیلم و تاریک بودناش کمک بسیاری به حالوهوای پُرتعلیق آن میکند. شخصیتهای اصلی همواره شخصیتهای نوجوان یا جوانی هستند که برای تفریح و سرگرمی و خوشگذرانی و یا برای گردشی علمی به آن مکانهای دورافتاده پای میگذارند و گرفتار قاتلی روانی و زنجیرهای میشوند. قاتل نیز در اینگونه فیلمها همواره ماسکی بر صورت دارد تا بر جنبۀ مرموز بودناش نزد مخاطب و کاراکترها افزوده شود و در کنار آن از ابزارآلاتی همانند چاقو، قمه، تبر و اره برای کشتن قربانیاناش استفاده میکند. اگر به فیلمهایی همانند «جمعۀ سیزدهم» دقت کنیم، میبینیم که این عنصرها بخشی جداناپذیر از فضا و داستانهای آن آثار هستند.
در واپسین اثر از مجموعهفیلمهای «جمعۀ سیزدهم» که تا همین چند هفته پیش بر پردۀ سینماهای جهان بوده و با توجه به هزینههای اندک چنین فیلمهایی (برای این آخری نوزده میلیون دلار هزینه کردهاند)، سود سرشاری را نصیب سازندگاناش کرده (فیلم در تمام بازارهای جهانی تاکنون که اکران جهانیاش ادامه دارد، بیش از نود میلیون دلار فروخته است)، باز هم شاهد همان کلیشههای ثابت و امتحانپسداده هستیم و باید به تماشای سلاخی شدن چندین نوجوان و جوان که برای خوشگذرانی به کمپ دریاچۀ کریستال آمدهاند، بنشینیم. در اینجا هم همانند قسمتهای پیشین این مجموعه، نوجوانان بیقیدوبندی را میبینیم که بیشتر برای ماجراجوییهای جنسی به مکانی دورافتاده همانند کمپ دریاچۀ کریستال آمدهاند و گرفتار وحشیگریها و انتقام خشونتبار جیسون میشوند. در حقیقت تنها جنبۀ جامعهشناختی و البته بیشتر اخلاقگرایانهای که در تمام فیلمهای این مجموعه خودنمایی میکند و البته این آخری هم از آن بیبهره نیست، اینست که تمامی نوجوانان به دلیل بیبند و باری بیش از اندازه و افراطی که زاییدۀ مدرنیسم است، همانند گناهکاران قرون وسطایی، مجازات میشوند و باز هم تنها کسانی از دست جیسون نجات پیدا میکنند که در مقایسه با دیگران پاک و معصوم هستند. از زمان ساخت اولین قسمت این مجموعهآثار سینمایی در سال 1980 تاکنون فرمولهایی که سازندگان این فیلمها بهکار میگیرند، کموبیش یکسان است. در تازهترین اثر این مجموعه که دوازدهمین فیلم آن به حساب میآید (با در نظر گرفتن قسمت قبل، «فردی علیه جیسون» که سازندگاناش جیسون- قاتل ماسکدار جمعههای سیزدهم- را به جان فردی- موجود ترسناک و کریهالمنظر فیلمهای «کابوس خیابان الم»- انداختند و در گیشه پول پارو کردند!)، چیزی به نام شخصیتپردازی و خط روایی پِررنگ وجود ندارد. در سکانس تیتراژ ابتدایی، همان خط داستانی را که مربوط به بیست و نه سال قبل است، مشاهده میکنیم؛ مادر جیسون به دلیل کوتاهی مربیان فرزندش آنها و دیگر زوجهای جوان را به قتل رسانده و خود به دست یکی از قربانیاناش میمیرد و جیسون خردسال که شاهد این صحنه است سلاح مادر را برمیدارد و به دل جنگل دریاچۀ کریستال میرود. سپس پنج نوجوان را میبینیم که پس از سالها گذرشان به آنجا میافتد. مشکل اینجاست که تماشاگر هیچ ویژگی خاصی در این شخصیتهای جوان نمیبیند که بخواهد با آنان همذاتپنداری کند. تنها کاراکتر برجسته میان آنها (که البته او هم از حد تیپهای دم دستی فراتر نمیرود) ویتنی (آماندا رایتی) دختری است که سعی میکند در آن جمع، سنگین و باوقار باشد و البته گمان میکنیم که او هم به دست جیسون به قتل رسیده است. کارگردان اثر که مارکوس نیسپل نام دارد و این دومین فیلم سینماییاش است، در این بخش از عهدۀ چیزی که تماشاگر عاشق چنین فیلمهایی میخواهد، برآمده است؛ ترساندن و ایجاد شوک در لحظه در هنگام رویارویی شخصیتها با جیسون در دل سیاهی شب و در میان درختان جنگل و البته خلق صحنههایی پُر از خون و خونریزی که قرار است برای مخاطب لبریز از دیدن این صحنهها، جدید و جالب باشد. در حالیکه نیمساعت از داستان فیلم گذشته، هنوز با کاراکتر اصلی، کلی میلر (جیرد پادالکی) روبهرو نشدهایم و هنوز خط روایی اصلی فیلم آغاز نشده است؛ البته اگر در لابهلای صحنههای تاریک و خوفانگیز و پُر از خون و خونریزی بتوانیم خط داستانی خاصی هم پیدا کنیم! در این بخش نیز با کلی میلر آشنا میشویم که برای پیدا کردن خواهرش- ویتنی- که گمان میکند هنوز زنده باشد، پا به آن منطقه میگذارد و در آنجا با یک گروه پنجنفری از نوجوانانی روبهرو میشویم که برای تفریح به ویلای ترنت (تراویس ون وینکل) آمدهاند و البته برخورد مناسبی هم با کلی ندارند. فیلمنامهنویسان اثر (دامینان شانون و مارک سوییفت) میتوانستند از تقابل میان ترنت و کلی به سود داستان ضعیف و بیمایهشان استفاده کنند؛ اما به تنها چیزی که در دو سوم پایانی اثر فکر کردهاند خلق موقعیتهایی جذاب و نفسگیر از رویارویی کاراکترها با جیسون بوده که شاید در میانشان سکانس روی دریاچه، ایده و سر و شکل بهتری دارد؛ چون برخلاف دیگر سکانسها نه در شب، بلکه در بعدازظهر میگذرد و به همان اندازۀ سکانسهای در شب و شاید هم بیشتر از آنها مخاطب را در ترس و تعلیق فرو میبرد. در نیمۀ دوم فیلم نیز منطق حضور کاراکترها کموبیش مخدوش و نامشخص است. تعداد دوستان ترنت اگر کم و زیاد میشد، تفاوتی در اصل ماجرا پدید نمیآمد و از سوی دیگر همراهی یکی از دختران گروه ترنت، جنا (دانیلله پاناباکر)، با کلی برای یافتن خواهر او، بدون ایجاد پیشزمینهای قوی و دراماتیک نچسب و دور از منطق به نظر میرسد؛ همانطور که حضور آن مرد نجار معتاد که کارگاهی در آن جنگل دارد و به دست جیسون سلاخی میشود، سؤالبرانگیز است و از آن بدتر همانطور که کشته نشدن ویتنی و زندانی نشدناش توسط جیسون با این بهانه که ویتنی گردنبند حاوی عکس مادر جیسون را برداشته و چهرهاش به مادر شبیه است، غیرقابل قبول و خندهدار است. در این بخش نیز کارگردان از پسِ پدیدآوردن صحنههایی دلخراش و مناسب فیلمهای درجه R بهخوبی برآمده (البته در حد و اندازههای مورد انتظار از یک فیلم اسلشر) و شاید تنها ایرادی که بتوان به شکل اجرایی اثر در مقیاس خودش گرفت، افت ریتم آن در نیمههایش است که با وجود نشان دادن گاه و بیگاه جیسون هم نمیتواند کمکی به طولانی نشدن این بخش از فیلم کند. باز هم باید تأکید کرد «جمعۀ سیزدهم» (2009) تفاوتی با پیشینیاناش- چه در ساختار و چه در محتوا که با لنگیها و کاستیهای فراوانی همراه است- ندارد و البته این نکته را هم نباید از یاد برد که در مواجهه با ایرادهای آن زیاد هم نباید مته به خشخاش گذاشت؛ چون خود سازندگان چنین فیلمی در بند خلق یک شاهکار سینمایی نیستند و تنها میخواهند مخاطبان نوجوان و جوان پاپکورنخور خود را راضی نگاه دارند. به همین خاطر است که برایمان مهم نیست که چرا جیسون تمام کاراکترها را در یک آن و بدون معطلی سلاخی میکند، اما هرگاه که با قهرمان داستان (البته اگر بتوانیم ویژگیهای یک قهرمان کلاسیک و حتی کلیشهای را در کاراکتر کلی میلر ببینیم) دست خالی است و یا در نبرد تنبهتن با او ناتوان است و به کلی مجال فرار کردن هم میدهد و یا چرا وقتی که مطمئن شدهایم که دیگر کار جیسون تمام شده، او یکباره و مطابق الگوهای آثار پیشین این مجموعه در پلان پایانی از آب بیرون میآید و به ویتنی حمله میکند و ما شیرفهم میشویم و البته تماشاگران پَر و پا قرص فیلم هم خیالشان آسوده میشود که همین امروز و فردا دنبالهای دیگر بر این فیلم ساخته خواهد شد! «جمعۀ سیزدهم» و فیلمهایی از این دست باز هم ساخته میشوند و باید هم ساخته شوند که پاسخگوی نیاز علاقهمندان بیشمار به چنین آثاری باشند. مهم اینست که سازندگان چنین فیلمهایی و مسؤولان کمپانیهای بزرگ هالیوودی رگ خواب تماشاگران را خوب در دست دارند و میدانند در محدودۀ سینمای تجاری چه چیزی بسازند که سود در گیشه را تجربه کنند.

