دغدغههای تمامناشدنی یک فیلمساز از نسل پیشین
نگاهی به فیلم «خاکآشنا» جدیدترین اثر سینماییِ بهمن فرمانآرا

بهمن فرمانآرا از مفاخر سینمای ماست. اگر «خانۀ قمرخانم» (1351) را که اقتباسی از مجموعۀ پُرطرفدار «خانۀ قمرخانم» بود و اتفاقاً شکستی سخت در گیشه خورد، کنار بگذاریم و یا آن را تنها دستاویزی برای ورود کارگرداناش به مناسبات حرفهای سینما بدانیم، با «شازده احتجاب» که اقتباسی درخشان از اثر ماندگار هوشنگ گلشیری بود، نام بهمن فرمانآرا به عنوان یک کارگردان حرفهای و کاربلد بر سرِ زبانها افتاد. «سایههای بلند باد» (1356) که پس از انقلاب تنها اکرانی سه روزه داشت و سپس توقیف شد، دومین فیلم بلند فرمانآرا بود که مضمون سیاسیاش به مذاق سانسورچیهای وزارتخانۀ فرهنگ و هنر در سالهای پیش و پس از انقلاب خوش نیامد. کوچ خودخواستۀ فرمانآرا در سالهای پس از انقلاب به خارج از کشور، با فیلم ساختناش در دورۀ اصلاحات پایان یافت. «بوی کافور، عطر یاس» (1378) همانی بود که خیلیها از فرمانآرا انتظار داشتند. فیلم با اینکه اثری شخصی بود و تهمایههای سیاسی مرسوم در سینمای آن سالها را هم با خود یدک میکشید، اما بسیاری از سینمادوستان را عاشق خودش کرد! دومین اثر فرمانآرا در دورۀ دوم فیلمسازیاش باز هم فیلمی بود که به موضوع مرگ و زندگی توجه خاصی نشان میداد. «خانهای روی آب» (1380) که همان سالها حاشیههای زیادی در پیراموناش پدید آمد و تا دو سال توقیف بود و سپس با نسخهای مثلهشده اجازۀ اکران گرفت، چیزهای خوب و ماندگار فراوانی داشت؛ از بازی درخشان رضا کیانیان که او را تا مقام یک ستاره ارتقا داد و شخصیتهای جذاب و دیالوگهای ماندگار گرفته تا طراحی صحنه و فیلمبرداری و موسیقی معرکهاش. سهگانۀ «مرگ» بهمن فرمانآرا با «یک بوس کوچولو» (1383) تمام شد که در بهترین حالت اثری متوسط بود؛ هرچند که لحظههای خوبی داشت و در میان پلانها و دیالوگهایش میتوانستیم ردپای مؤلفههای آشنای سینمای فرمانآرا را که از دلِ دغدغههای اجتماعیاش و باورهایش در مورد زندگی و مرگ میآمدند، پیدا کنیم. «خاکآشنا» که هفتمین فیلم بهمن فرمانآرا است، این روزها به پردۀ سینماها آمده و با اینکه همانند «خانهای روی آب» با مشکلاتی در نمایش جشنوارهایاش روبهرو شد (که در پایان آن کشمکشها فرمانآرا فیلم را به نشانۀ اعتراض از جشنواره بیرون کشید)، اما با اصلاحات و جرح و تعدیلهایی اجازۀ نمایش گرفته و در این روزهای دشوار که سینمای مبتذل و حال بههمزنِ کمدی نمیتواند پاسخگوی دغدغههای روحی و شخصی سینمادوستانی باشد که از سینما چیزی فراتر از یک لذت سطحی و زودگذر میخواهند، شاید بهترین گزینه در ایجاد انگیزه برای سینمارفتن باشد.
«خاکآشنا» در دیدی کلی در همان مسیری قرار گرفته که سه فیلم پیشین فرمانآرا در آن حرکت میکردند؛ نمایش زندگی خاص یک کاراکتر ویژه از طبقۀ روشنفکر جامعه که تبلور دغدغههای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی پدیدآورندۀ اثر به شکلی مستقیم یا غیرمستقیم در آن مشهود است. فیلمنامۀ «خاکآشنا» ساختاری اپیزودیک دارد؛ درست همانند سه فیلم دیگر دورۀ دوم کارنامۀ فیلمسازی سازندهاش. شخصیت اصلی داستان با کاراکترهای گوناگونی روبهرو میشود و فصل یا سکانسی به تقابل او با یک یا چند کاراکتر اختصاص داده میشود و سپس در ادامه شخصیتهای دیگر و داستانکهای دیگر هستند که میآیند و میروند و تأثیرشان را کموبیش بر روند داستان، بر روحیۀ شخصیت اصلی و در مجموع بر ذهن جستوجوگر مخاطب اثر میگذارند. در اینجا نیز شخصیت مامنامدار (رضا کیانیان) کاراکتر اصلی فیلم است؛ نقاش و شاعری خسته و دلزده از دنیای آلودۀ شهری که سالهاست به روستای تیرهکوه در کردستان پناه آورده و در خلوت خودش و به قول خودش بدون تلویزیون و تلفن و اینترنت در حال زندگیکردن است. «خاکآشنا» میان سه فیلم پیشین فرمانآرا بیش از همه به «خانهای روی آب» نزدیکتر است؛ حکایت مردی از نسل پیشین با آرمانها و عشقهای آن دوران که درکی از جوانان افسارگسیختۀ کنونی ندارد و نمیتواند اندیشهها، لذتها و حتی خوشگذرانیهایشان را درک کند. ژاله (بیتا فرهی) که زنی سطحینگر است و بیشترین آرزوهای زندگیاش در بهدست آوردن شانس رفتن به خارج خلاصه شده، پسر معتادش، بابک (بابک حمیدیان) را نزد نامدار میآورد و همانجا رها میکند و به دنبال شوهر چهارمش به دوبی میرود. همین خط اصلی داستان فیلم «خاکآشنا»ست که در کنارش با داستانکها و شخصیتهای دیگر روبهرو میشویم. اما مشکلی که «خاکآشنا» برای مثال در مقایسه با فیلمی همچون «خانهای روی آب» دارد، اینست که برخی از این داستانکها و این آدمهایی که میبینیم، در دلِ خط روایی اصلی، آن منطق لازم را ندارند؛ ضمن آنکه خود کاراکترهای اصلی نیز چندان چنگی به دل نمیزنند. شخصیت اصلی که قرار است نمایندۀ دلسوز و در عین حال سرخورده و متعجب نسل پیشین باشد که نمیداند با این جوانان چه کند، خود بیشتر به شخصیتی کسل و افسرده میماند. درست است که او سالها پیش عشقاش، شبنم (رؤیا نونهالی)، را از دست رفته دیده و سرخورده و پریشان به دامان طبیعت بکر کردستان پناه آورده، اما به همان اندازه میتوانست در قوارۀ یک کاراکتر نمایشی و جذاب نقشی کلیدی در تأثیرگذاری بر بابک و آدمهای پیراموناش داشته باشد. همان دیدار نخست میان نامدار و بابک این گمان را در تماشاگر پدید میآورد که مطابق الگوهای پیشین قرار است هر دو شخصیت بر یکدیگر تأثیر بگذارد و زندگیشان از اینرو به آنرو شود و یا حداقل تأثیری بر منحنی شخصیتی هم داشته باشند. پس باید این فاصله را با خلق موقعیتها، دیالوگها و کاراکترهای فرعی استخواندار و جذاب پُر کرد تا تماشاگر با اینکه پایان را از همان ابتدا حدس میزند، اما تا تهِ فیلم روی صندلی سینما بنشیند. و البته خوب میدانیم که بهمن فرمانآرا در این کار استاد است؛ زیرا پیش از این امتحان خود را پس داده و حتی در لحظههایی که شعارها و دغدغههای اجتماعی خود را به تماشاگر منتقل میکرد، آنقدر شیوۀ بیاناش خوب بود که کمتر سبب آزردهخاطر شدن مخاطب میشد؛ بهویژه که در «بوی کافور، عطر یاس» و «خانهای روی آب» میتوانستیم لحظههای سینمایی زیبایی را ببینیم که در «خاکآشنا» کمتر پیدا میشود. نامدار بیشتر به یک پیرمرد عبوس شبیه است که آن تأثیر لازم را بر بابک نمیگذارد و بابک نیز در این تأثیرگذاری روحی بر او ناتوان است. بابک در رویارویی با طبیعت زیبای کردستان و آدمهای آن ناحیۀ بکر و شبهبدوی اندکاندک از حال و هوای زندگی شهرنشینی خارج میشود و برای نامدار نیز بیشتر از آنکه حضور فردی از نسل کنونی، زندگی یکنواخت و شبهروشنفکرانهاش را تغییر دهد، این بازگشت شبنم است که او را تکان میدهد. البته در اینجا هم رضا کیانیان مثل نقشآفرینیاش در دیگر کارهای فرمانآرا معرکه است؛ گویی اوست که تنها میتواند دیالوگهای شبهشعاری و یا ادیبانه و گاه حاضرجوابانۀ فرمانآرا را جوری بیان کند که آن حس آمیخته با سرخوردگی، حیرت و طنز به شکلی طبیعی و دوستداشتنی به تماشاگر منتقل شود. بازی کیانیان در سکانس رویارویی با شبنم، بهویژه با آن نگاههای بینظیرش به رؤیا نونهالی در اوج خود قرار دارد و البته در مقابل نیز بابک حمیدیان که پس از او بیشترین حضور را در سکانسهای فیلم دارد، کموبیش گلیم خود را از آب بیرون کشیده است.
البته اگر تمام سکانسهای «خاکآشنا» را به یک چوب برانیم، باید گفت در حق این فیلم بیانصافی شده است. سکانسهایی در فیلم پیدا میشود که ندیدنشان همپای از دسترفتن تجربهای حسی و ارزشمند است؛ برای مثال تمام سکانس شبنشینی نامدار و شبنم در ایوان خانه، به لطف دیالوگنویسی خوب فرمانآرا و بازیهای چشمگیر کیانیان و نونهالی دلچسب و بهیادماندنی از کار درآمده است. یا باید به سکانسی اشاره کرد که بابک از نخستین مرتبهای که دست به خودکشی زده (در شانزدهسالگی) برای نامدار تعریف میکند که میتوان ادعا کرد از آن سکانسهای «فرمانآرا»یی است! حتی سکانس افتتاحیه که بیتا فرهی دستپاچگی و شرمندگی کاراکتر ژاله را با واژۀ «داداش... داداش»گفتنهایش به خوبی در هم میآمیزد، شروعی مناسب برای یک اثر سینمایی به حساب میآید. هرچند در مقابل با سکانسهای فراوانی روبهرو هستیم که بیانگر همان دلمشغولیها و دغدغههای فیلمساز محبوب ما هستند که البته کمتر از گذشته به دل مینشینند و ذهن مخاطب را به بازی میگیرند. شعارهای نامدار در صحبتهایش با خدمتکار محلیاش- خاتون (مریم بوبانی)- دربارۀ اینکه دولت نمیخواهد با این وضعیت گوشت و مرغ به کسی دندان بدهد- بیشتر مناسب مقالههای ژورنالیستی است تا فیلمی از بهمن فرمانآرا که البته شیوۀ مطرحکردناش هم دل را میزند. این اتفاق در چند جای دیگر فیلم نیز افتاده است. به عنوان مثال میتوان به فصلی اشاره کرد که نامدار و بابک در دشت و میان مزارع قدم میزنند و با استوار اوطیشی و مأمور ادارۀ برق روبهرو میشوند. سخنرانی نامدار دربارۀ اینکه باید یک روز جلوی سرقت آثار فرهنگی را گرفت، تا همان اندازه نچسب است که مونولوگهای او که به شکل نریشن بر تصویرهایی از بیستون میبینیم، بیشتر مستندهای تاریخی تلویزیون دربارۀ معماری ایران را به یاد میآورند و حتی در مقایسه با سکانس حضور شبلی (جمشید مشایخی) و سعدی (رضا کیانیان) در کنار مقبرۀ کورش کبیر در «یک بوس کوچولو» در مرتبهای پایینتر قرار میگیرد. آن مأمور برق هم که به گفتۀ خودش با هزار آشناجور کردن توانسته چنین شغل فرومایهای را در دورترین نقطۀ مرزی پیدا کند، تجسم معضلات اجتماعی و جانفرسایی همچون بیکاری و برتری ابدی رابطه بر ضابطه است. هرچند که خبر مرگ آن مأمور در اثر دست کردن در لانۀ زنبورها و دیالوگ خوب نامدار (حالا شد مأمور مرحوم) اندکی از زهر رو بودن این کاراکتر فرعی را گرفته است و شکلی دراماتیزه به قامت او بخشیده است. و البته باید گفت بیشترین نمود این شعارها و دغدغههای رو و سرراست را در دیالوگهای بابک و نامدار میبینیم که در جاهایی بیش از اندازه گلدرشت هستند. شاید این دیالوگ رد و بدلشده میان نامدار و خواهرزادهاش مصداق خوبی برای این ادعا باشد:
- نامدار: مشکل نسل شما اینه که نکاشته، میخواین دِرو کنین...
- بابک: ما درو هم نمیخوایم بکنیم...
رؤیای بابک پس از زخمی شدن توسط جوانان متعصب کُرد (تیرخوردناش با آن لباس سپید برتن، در آن دشت پُر از گل) و یا سکانس طولانی آمدن شبانۀ دوستان بابک به خانۀ نامدار (با آن بازیهای بد و ابتدایی سه بازیگر جوان) از دیگر فصلهایی است که منطق حضورشان در داستان مخدوش است و در اجرا هم آنقدر بد هستند که کارگردان نتوانسته آن پیام مورد نظرش را به مخاطب القا کند. عشق بابک به آن دختر کُرد- مهرِ ماه (رعنا آزادیور)- هم میتوانست از این حالت تخت و تکبعدی کنونی خارج شود (هرچند که نمیدانیم تا چه اندازه ممیزی در این موضوع دخیل بوده است) و در کنار خط روایی اصلی شکل اساسی و جدیتر به خود بگیرد. تکرار ایدۀ گلگذاشتن بر سر راه دختر نیز که البته چندان هم نوآورانه و بکر نیست، بهعنوان پایانی امیدبخش برای فیلمی که میخواهد کورسوی امید را در دل نسلی که آرزوهای خود را از دسترفته میبیند، شکل و شمایل ماندگاری ندارد؛ همانطور که تحول شخصیتی نامدار تا سکانس پیش از پایان نیز نمود چندانی پیدا نمیکند و تماشاگری که این مسیر تدریجی را کمرنگ دیده، میتواند این پرسش را از خود کند که اگر خبر سرطان شبنم به گوش نامدار نمیرسید، آیا باز هم نامدار حاضر بود پیلۀ دور خود را بشکافد و برای دیدار دوبارۀ عشق قدیمیاش رهسپار تهران شود؟
«خاکآشنا» با تمام ضعفها و ایرادهای روایی و گاه ساختاریاش، باز هم فیلمی بیارزش نیست؛ گرچه درمقایسه با دیگر فیلمهای فرمانآرا در مرتبهای پایینتر قرار میگیرد. بازی دلنشین رضا کیانیان، موسیقی کارن همایونفر که با جنس و بافت صحنهها همخوانی غریبی دارد، فیلمبرداری محمود کلاری- چه در لانگشاتهای کارتپستالیاش از منظرههای کردستان و چه با نورپردازیهای گرم و دلچسباش در نماهای داخلی- و طراحی صحنه و لباس فرهاد ویلکیجی که نقشی تأثیرگذار بر حالوهوای تصویری و جغرافیایی اثر دارد و در نهایت همان سادگی و صمیمیت دلنشین مرسوم در کارهای فرمانآرا که در اینجا نیز کموبیش شاهدش هستیم، تماشای «خاکآشنا» را بهعنوان فیلمی پُر از دغدغه و حرف از یک کارگردان قدیمی و نمایندۀ نسل پیشین فیلمسازی در ایران، برای حداقل یکمرتبه آسان میکند.
-------------------------------------------------------------------------------
دستمایههای رواییِ هدر رفته
نگاهی به فیلم «دلخون» اثر محمدرضا رحمانی
«دلخون» را میتوان خیزش کارگرداناش، محمدرضا رحمانی، برای پرتاب به دل سینمای حرفهای ایران دانست. او پیش از این «ستایش» را ساخته که در جشنوارۀ بیست و ششم فیلم فجر نمایش بیسر و صدایی داشت و تاکنون هم فرصت اکران را پیدا نکرده است. این دو فیلم نشان میدهند که رحمانی برخلاف بسیاری از فیلمسازان ما که میکوشند ایرادهای روایی مفرط در کارهایشان را با ادا و اصولهای ساختاری و اجرایی بپوشانند، به استفاده از قصه و جذابیت ابدیاش به عنوان رکن اصلی یک فیلم سینمایی اهمیت میدهد و در این زمانه که فیلمها حتی در رعایت الفبای ابتدایی داستانگویی و پرورش فیلمنامه ناتوانند، به هر حال همین موضوع هم جای امیدواری دارد.
فیلمنامۀ «دلخون» را رحمانی به همراه علیرضا محمودی ایرانمهر نوشته است. در نگاهی کلی اسکلت داستانی اثر چیزهایی با خود دارد که میتواند تماشاگر را درگیر خود کند؛ یعنی همان رعایت قواعد دم دستی و سادۀ درام که بیشتر فیلمهای ایرانی از انجام آن هم ناتوانند و گاه تا آن میزان آشکار هستند که تماشاگری که حتی چیزی از این الگوها نمیداند، میتواند این ضعفهای روایی را به آسانی تشخیص دهد. به هر حال فیلمنامۀ «دلخون» از این دیدگاه نسبت به بیشتر همتایاناش در سینمای بدنه یک گام جلوتر است و حتی میتوان نگاه وسواسآمیز و دغدغۀ نویسندگان اثر را نسبت به ارزش قائلشدن برای پیچشهای داستانی ستود. کلیت موقعیتهای فیلمنامه و جایگاه و روند این اتفاقها در قصه برای عدم افت روایی فیلم از مزیتهای فیلمنامه است. اما اگر بخواهیم به جزییات فیلمنامۀ «دلخون» نگاهی موشکافانه بیندازیم، اینجاست که مشکلها یکبهیک سر باز میکنند. بیشتر این ضعفها را هم باید به پای شخصیتپردازی کاراکترها و کنشهای منفعلانه و نچسب آنان گذاشت که مسیر هموار داستان را بیهوده دچار دستاندازها و سکتههای روایی میکند. و مهمتر اینکه ایدۀ خوب فیلمنامه و پیچشهای دراماتیک مناسب آن نیز در سایۀ همین ضعف مشهود به هدر رفته است. عماد (حامد بهداد)، جوانی است که همسرش را به قتل رسانده و کانون وکلا دلآرام توکلی (الناز شاکردوست) را به عنوان وکیل تسخیری او انتخاب میکند. این در حالی است که همسر پزشک دلآرام، حمید (پوریا پورسرخ)، نگران دلآرام است و از سوی دیگر عماد که حکم اعداماش قطعی شده، پیشنهاد عجیبی به وکیلاش میدهد. همانطور که روشن است فیلمنامۀ «دلخون» مصالح اولیۀ خوبی برای تبدیل به یک فیلمنامۀ درخشان و یا حداقل قابل قبول در اختیار دارد. اما چرا نتیجۀ کار در مجموع به دل نمینشیند؟ جدا از ایرادهای اجرایی فیلم که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد، فیلمنامه در پروراندن جزییاتاش با کاستیهای فراوانی روبهروست. داستان چندخطی فیلم بهترین نمونههای درامهای دادگاهی را به یاد مخاطب فیلمبین میآورد که شاید دم دستیترینشان «آخرین گامهای یک محکوم به مرگ» (تیم رابینز، 1995) باشد که اتفاقاً در ایران هم میان سینمادوستان هواداران زیادی دارد. در «دلخون» هم تقابل یک زن با یک مرد قاتل را داریم. اما چیزی که در «دلخون» نمیتواند انتظار را برآورده کند، ناهمگونی کاراکترها در رویارویی با یکدیگر و نوع رابطۀ سرد و خام آنها با یکدیگر است که البته بخشی از آن به تفاوت اجرایی بازیگران این نقشها هم بازمیگردد.
دلآرام شخصیت محوری فیلمنامه است. دفاع از متهم پروندۀ قتل نسترن (همسر عماد) نخستین پروندۀ بزرگ کاری اوست و از سوی دیگر او متوجه میشود که از حمید باردار است و حمید که از ابتدا با تصمیم دلآرام برای پذیرفتن این پرونده مخالفت میکند، با پیبردن به موضوع بارداری دلآرام، بر شدت این مخالفت میافزاید. و البته مطابق کلیشههای همیشهجذاب درامهای دادگاهی این تقابل خانم وکیل با خانوادۀ مقتول است که درام اثر را پیش میبرد. همانطور که میبینیم فیلمنامهنویسان زمینههای خوبی را برای شخصیت اصلی قصهشان فراهم کردهاند، اما هیچ از این داستانکها که تأثیری بیچونوچرا بر روند اصلی فیلمنامه دارند، از حد و اندازههای ابتدایی خود فراتر نمیروند. در حقیقت کاراکتر اصلی داستان آنقدر یکنواخت و تخت عمل میکند و پیش میرود و کمتر فرصتی را برای قرار گرفتن در یک موقعیت بحرانی دراماتیک پیدا میکند که اهمیتاش را در نظر تماشاگر آهستهآهسته از دست میدهد. ما به عنوان تماشاگر اثر لحظهای از اثر ترس یا تردید را بر دلآرام برای پذیرفتن چنین پروندۀ حساسی نمیبینیم و از سوی دیگر او حتی آنقدر محکم و ایستاده نیست که بتوان او را به عنوان قهرمانی سینمایی در یک موقعیت بحرانی دراماتیک تصور کنیم. صحنۀ دادگاه و دفاع چندخطی و رفع تکلیفگونۀ دلآرام مجالی برای به رخ کشیدن قدرت و توانایی کاری شخصیت اصلی قصه بر جای نمیگذارد. از سوی دیگر تردید او برای نگاهداشتن بچۀ در شکماش و نیز گفتن موضوع بارداریاش به حمید میتوانست در لابهلای داستان، به عمق بیشتر لایههای دراماتیک اثر کمک کند. اما این موضوع نیز به حاشیه رانده میشود و تنها سکانسی را در کتابفروشی داریم که حمید با دلآرام بر سر اینکه چرا او موضوع بارداریاش را ده روز است که پنهان کرده، مرافعه میکند و سپس همه چیز خیلی آسان بهدست فراموشی سپرده میشود. این مشکل در مورد تمام سکانسهایی که میان حمید و دلآرام میگذرند، نیز وجود دارد. فصلهایی که دوربین در خانۀ دلآرام و حمید پرسه میزند، دیالوگها و فضاسازی فیلمنامه آنقدر ضعیف و بیحسوحال است که تماشاگر دوست دارد بیدرنگ به همان داستان اصلی (ماجرای عماد و پیشنهادش به خانوادۀ مقتول) بازگردد و سرانجامِ قضیه را جویا شود. از سوی دیگر ایستادگی و پافشاری دلآرام در برابر پدر (حبیب دهقاننسب) و مادر (افسانه ناصری) مقتول میتوانست تا آن اندازه درگیرکننده باشد که سایۀ مقابله و حتی تهدید خانوادۀ مقتول را بر زندگی خانم وکیل حس کنیم و بیش از پیش در تعلیقی جذاب و سینمایی فرو رویم؛ اما در وضعیت کنونی در سکانسهایی که دلآرام به سراغ پدر و مادر مقتول و حتی نسرین (خواهر مقتول) میرود، چیزی بیشتر از یک مشت وعظ و سخنرانی دستگیرمان نمیشود و تعقیب و تهدیدهای پدر نسرین و نسترن هم نچسب و اضافه از کار در آمده است. و از همه بدتر شخصیت اصلی آنقدر خام است که در موضوع مطبوعاتیکردن خواستۀ عماد، بیشتر از مشهور شدناش سر ذوق میآید و آن را در سکانسی که با قاضی پرونده (هوشنگ توکلی) در حال صحبت است، به شکلی بچهگانه بروز میدهد. به همین خاطر است که بار مشکلات و موانعی که او با آنها روبهرو میشود، بر شانۀ مخاطب سنگینی نمیکند و در نتیجه در مدتزمان فیلم هیچ حسی عاطفی میان دلآرام و موکلاش نیز پدید نمیآید (جدا از محدودیتهای شرعی در رابطه با این موضوع)؛ به همین خاطر سکانس واپسین دیدار دلآرام و عماد نمیتواند آن حس و حال لازم و تأثیرگذار را با خود داشته باشد و همه چیزش جعلی به نظر میرسد. در سوی مقابل دلآرام، کاراکتر حمید که اصلاً معلوم نیست در کجای این قصه قرار دارد؟ اینکه او سوای چشمپزشک بودن، هنرمندی خطاط است و کتاب مینویسد، نمیتواند به جنس شخصیتپردازیاش کمکی هرچند کوچک کند؛ آن هم در حالیکه از میانههای داستان از وضعیت کنونیاش نیز به حاشیه رانده میشود و قهر بچهگانۀ او و گریختناش به مطب و رفتن دلآرام به درب مطب او پس از یک شب تنها بودن (که معلوم نیست آن تعلیق نیمبند شبانه به چه منظور در داستان گنجانده شده) و گفتن اینکه خودخواهی چیز بدی است، چیزی بیشتر از یک دور باطل کوچک در داستان اصلی نیست. از سوی دیگر با کاراکتر عماد روبهرو هستیم که فیلمنامه بیش از دیگر شخصیتها به خلوت او نزدیک شده است؛ اما سایۀ نقشآفرینی پُر شاخ و برگ و اغراقآمیز حامد بهداد بر این نقش آنقدر زیاد است که نمیدانیم تا چه میزان فیلمنامۀ اولیه روی این دنیای شخصی عماد تأکید کرده است و تا چه اندازه از کلیت آن چیزی که بر پرده میبینیم، نتیجۀ تأثیرپذیری (و شاید هم ذوقزدگی) کارگردان از حضور بهداد در فیلماش است. پیشنهاد جالب عماد (پیوند قلباش به نسرین که بیماری حاد قلبی دارد؛ در صورت رضایت اولیای دم برای گذشت از قصاص با طناب دار) به عنوان نقطۀ عطف فیلمنامه، او را به عنوان کاراکتر محوری و تأثیرگذار فیلمنامه برمیگزیند. اما عماد بنا به محدویتهای جغرافیایی (بودناش در زندان) مجالی پیدا نمیکند که افسار داستان را به دست بگیرد و فیلمنامه هم برای آنکه این کاراکتر به حاشیه رانده نشود، مجبور است گاهوبیگاه به خلوت شبانه و روزانۀ او در سلول و دستشویی و راهرو و حیاط زندان نزدیک شود و چون چیز دیگری در چنته ندارد، ناگزیر صحنۀ دعوای عماد با نسترن و به قتل رسیدن نسترن را در ذهن عماد و به شکلی خردشده در لابهلای فصلهای اثر بگنجاند که کمکی به پیشبرد داستان نمیکند و در نهایت تأثیری بیشتر از ایجاد یک حس عاطفی کمرنگ در تماشاگر ندارد.
کاراکتر عماد را بدون افههای بازیگری هنرپیشهاش نمیتوان تجسم کرد. حامد بهداد در «دلخون» مثل همیشه اغراقآمیز بازی میکند. تُن صدایش بیش از اندازه توی دماغی است و در بعضی جاها آزاردهنده و البته توجه ستایشآمیز بهداد به جزییات بازی با اندام بدن و بهویژه رعایت جزییات میمیک چهره در اینجا تا آن اندازه تکرار شده که بر ریزهکاریهای نقش سایه انداخته است. گویی کارگردان، با توجه به تواناییهای بهداد در احاطۀ همهجانبهاش بر نقش، دست او را باز گذاشته که تا هرجا که دلاش میخواهد پیش برود و بیش از اندازه روی پرده خودنمایی کند. این موضوع در برخی نماهای کلوزآپی که از حامد بهداد داریم، خیلی در چشم است. حتی باید گفت جنس بازی حامد بهداد (که بیشتر ضدقهرمانان مطرود و حاشیهنشین سینمای دهۀ پنجاه را به یاد میآورد) همخوانی چندانی با خاستگاه طبقاتی و فرهنگی نقشاش ندارد (با در نظر گرفتن وضعیت زندگی عماد و خانوادهاش). با این وجود همین جنس بازی او در برخی سکانسها جواب داده است؛ مثل سکانس بازسازی قتل و رفتار عاشقانۀ او با جای جسد نسترن (که البته نمیتوان از جامپکاتهای خوب مستانه مهاجر- تدوینگر اثر- در این سکانس گذشت که به در آمدن این فضای حسی کمک کرده) یا سکانس ملاقات عماد و نسرین که گریههای شرمآلود بهداد دیگر آن جنبههای اغراقشده را ندارد و بیشتر حسی است و البته نمیتوان از نگاههای سرد و وحشتزدهاش در سکانس پایانی (زمانی که به سوی طناب دار میرود) گذشت که حس یخزدۀ موجود در سکانس را به خوبی به تماشاگر منتقل میکند. بهداد در این فیلم تا آن اندازه درگیر درآوردن نقش شده که یادش رفته یکی از مهمترین وظایف بازیگر، هماهنگی با هنرپیشۀ نقش مقابلاش است. او آنقدر خواسته در نظر مخاطب اثر خودنمایی کند که الناز شاکردوست در سکانسهایی که در برابرش حضور مییابد، نمیداند چه کار کند. یا در سکانسی که هنگامه حمیدزاده (بازیگر نقش نسرین) در مقابل بهداد قرار میگیرد، تمام تلاشاش را میکند که از نظر حسی به پای بهداد برسد و همین سبب شده که فضای این سکانس خوب به مرز اغراق نزدیک شود. الناز شاکردوست (که نشان داده بازیگر بدی هم نیست) با هر متر و معیاری مناسب نقش دلآرام توکلی نیست و از او بدتر پوریا پورسرخ است که در نقش حمید نهتنها چیزی به نقش بیحسوحال خود اضافه نکرده، بلکه از پس اجرای همان چیزی هم که در فیلمنامه است، ناتوان جلوه میکند و ادا و اطوارهای همیشگیاش هم به هیچوجه به درد این نقش نمیخورد. میماند کارگردانی محمدرضا رحمانی که نوآوری تصویری چندانی با خود به همراه ندارد و به جای تحرکبخشیدن معقولانه به فیلمنامهاش با برداشتهای بلند و ساکن در بیشتر فصلها بیجهت ریتم سکانسها را درونی و آرام کرده؛ در حالیکه فضای فیلم ریتم متنوع و متفاوتی را میطلبد و البته باید به موسیقی سعید شهرام هم اشارهای کرد که شکلوشمایل غربیاش، بیش از اندازه پُرتعلیق است و با هیچ وصلهای به پیکرۀ ایرانی فیلم نمیچسبد.
«دلخون» آن پتانسیل را داشت که به لطف داشتههای رواییاش به فیلمی جذاب و تأثیرگذار تبدیل شود. اما در شکل کنونی به دلیل همان بیتوجهیها و سهلانگاریهای موجود نسبت به جزییات روایی و ساختاریاش به اثری متوسطالحال تبدیل شده که در نهایت ارزش تنها یکبار دیدن را پیدا کرده و به جز تعداد اندکی سکانس خوب، چیز زیادی در چنته ندارد که بتواند ذهن تماشاگرش را درگیر خود کند. شاید ایدۀ انسانی مطرحشده در آن که در اندازۀ همان نطفۀ اولیه باقی مانده، تنها چیزی باشد که بتوان به آن فکر کرد. در حقیقت باید قبول کرد که «دلخون» میتوانست خیلی بهتر از چیزی باشد که اکنون بر پردۀ سینماها شاهدش هستیم.
