یک تراژدی انسانی
(نگاهی به فیلم «سهمیمون» ساختۀ نوری بیلگه سیلان)

1- سال پیش در جریان برگزاری جشنوارۀ فیلم کن، در حضور بزرگانی همانند کلینت ایستوود، ویم وندرس و استیون سودربرگ، نوری بیلگه سیلان- فیلمساز نواندیش و مستقل سینمای ترکیه- برندۀ جایزۀ بزرگ بهترین کارگردانی جشنواره شد. فیلم «سهمیمون» او در میان اعضای هیأت داوران، منتقدان و کارشناسان حاضر در جشنواره، هواداران پَر و پا قرص خود را پیدا کرد و به اندازهای که شایستهاش بود، ستایش شد. «سهمیمون» با پشتوانۀ جایزۀ پُر سر و صدای جشنوارۀ کن رهسپار اکران جهانی شد و موفقیتی گسترده را در سال سینمایی 2008- 2009 برای سینمای ترکیه رقم زد؛ بهطوریکه حتی فیلم نمایندۀ سینمای ترکیه در مراسم اسکار امسال بود.
2- نوری بیلگه سیلان (که در برخی منابع او را با نام نوری بیلگه جیلان هم میشناسند) فارغالتحصیل رشتۀ مهندسی برق (الکترونیک) است و کار خود را با عکاسی و فیلمسازی تجربی آغاز کرده است. او پیش از این با فیلم کوتاه «پیله» در جشنوارۀ کن شرکت کرده بود و پس از آن فیلمهایی همانند «قصبه»، «ابرهای ماه» و «دوردست» را مقابل دوربین برد که «دوردست» هم در جشنوارۀ کن مورد تقدیر و ستایش اهل جشنواره و منتقدان سینما قرار گرفت. او با فیلم «اقلیمها» باز هم توجه جهانیان را به سوی خود جلب کرد و نشریۀ شناختهشدۀ «سایت اند ساوند» آن فیلم را جزء ده اثر سینمایی برتر سال معرفی کرد.
3- «سهمیمون» داستانی انسانی دارد؛ داستان چهار آدم بسیار معمولی از یک جامعۀ شهرنشین و در حال پیشرفت که گرفتار یک موقعیت بحرانی انسانی پیچیده میشوند و در برابر این وضعیت نمیدانند چه باید کنند. نوری بیلگه سیلان در «سهمیمون» نه آنقدر در قید و بند داستانگویی و رعایت پیچشهای معمول دراماتیک در اثرش است و نه اشتیاقی دارد که فیلمی ضدقصه و بهاصطلاح جشنوارهای بسازد. در حقیقت او از ابتدا تا پایان فیلم، در مرز بین این دو سبک ساختاری حرکتی هوشمندانه داشته که تماشاگر فیلمبین را با هر سطح سلیقهای راضی نگاه میدارد. شاید برای مخاطبی که عاشق ریتم تند معمول در آثار هالیوودی و خط رواییهای پُر حادثه است، در نگاه نخست «سهمیمون» فیلم چندان دلچسبی به نظر نرسد. اما خوبی اثر در اینست که با توجه به نوع شخصیتها و نیز ویژگیهای ساختاریاش، پس از پایانیافتناش است که تأثیر آن نمایان میشود و ذهن را درگیر خود میکند.
4- سروت (ارکان کسال)، سیاستمداری که در آستانۀ انتخابات قرار دارد، شبانه در جادهای تصادف میکند و سبب مرگ کسی میشود. او که نمیخواهد این اتفاق در سرنوشت سیاسیاش تأثیر منفی بگذارد، از رانندۀ شخصیاش، ایوب (یاووز بینگل)، میخواهد که گناه این تصادف را بر گردن بگیرد و به او وعدۀ مالی میدهد. ایوب به زندان میرود و پسرش، اسماعیل (احمد رأفت سینگار)، و همسرش ، هاجر (هتیس اصلان)، باید با دوران دشوار پس از زندانی شدن ایوب سازش کنند؛ غافل از اینکه یک رابطۀ عاطفی ناخواسته میان هاجر و سروت شکل میگیرد. همانطور که از خلاصه داستان فیلم برمیآید، نوری بیلگه سیلان کاراکترهایش را در موقعیت نمایشی جالبی قرار داده است و البته باید گفت در این میان بیآنکه درگیر قاعدههای مرسوم سینمای داستانگو شود، سبک هنری و مستقل خودش را به این داستان تزریق کرده است. او به تدریج تماشاگر را عادت میدهد که به جای انتظار کشیدن برای تماشای یک پیچش داستانی تازه و پیشرفت داستان مطابق الگوهای پیشین تثیبتشده در ذهناش، افکارش را بر کنشها و واکنش شخصیتها متمرکز کند. در بیشتر لحظههای فیلم، دوربین در خانۀ ایوب و هاجر است و خلوت کاراکترها بیشترین سکانسها و پلانهای فیلم را در اختیار خود گرفتهاند. اما این لحظههای شخصی، وقتهای مُرده و بیحسوحالی نیستند؛ دقیقهها و ساعتهایی از زندگی آدمهایی هستند که تأثیر تکاندهندۀ موقعیتی تراژیک بر آنها مشهود است؛ کافیست به چهره و حالتها و کنشهای بازیگران نقشها، که اتفاقاً همه در جلوی دوربین کارگردان خوب و ملموس ظاهر شدهاند، نگاهی دوباره و جدی بیندازیم.
5- این تراژدی انسانی که نوری بیلگه سیلان در برابر دیدگان ما به نمایش میگذارد، سرشار از موقعیتهای جذاب انسانی است؛ موقعیتهایی که با هوشمندی تکرار میشوند- مثل پیشنهاد سروت به ایوب در ابتدای فیلم برای نجات سرنوشت سیاسی خود و پیشنهاد ایوب به بایرام (جوانی قهوهچی و بیکسوکار)- و یا موقعیتهایی که گریز از آنها برای شخصیتهای فیلم ناممکن است- مثل موقعیت تلخی که اسماعیل در غیاب پدر با آن روبهرو میشود؛ موقعیت عاطفی هاجر که گویی معنای تازهای از زندگی را در حال تجربه کردن است و برای چشیدن دوبارۀ طعم آن حتی حاضر است به پای سروت بیفتد و البته ما تا پایان نمیدانیم در روزهایی که ایوب در زندان بوده، هاجر تا چه اندازه به فکر تجربۀ لحظههای حسی تازه بوده و یا تا چه اندازه برای حفظ بنیان خانواده و عدم سرخوردگی فرزندش حاضر میشود از سروت پنجمیلیارد لیره بگیرد و برای اسماعیل اتومبیلی بخرد؛ یا میتوان به موقعیت دشواری اشاره کرد که ایوب پس از آزادی از زندان با آن روبهرو میشود. در تمام این لحظهها، کارگردان گریبان مخاطباش را میگیرد و او را با شخصیتهای اثرش همراه میکند. فضاسازی دراماتیک فیلمنامه آنقدر خوب است که ما در این برزخ انسانی، تا پایان فیلم، در این تردید باقی میمانیم که به چه کسی حق بدهیم؟ از دیدگاه عرف و اخلاقگراییهای مرسوم هاجر گناهکار است؛ به خانوادهاش خیانت کرده است؛ اما خیانت او بنیان این خانواده را در بدترین لحظههای اقتصادیاش حفظ کرده و مهمتر آنکه با نگاه به فرهنگ حاکم بر زندگیاش که از محیط بستۀ فکری سرچشمه میگیرد، دلمان نمیآید بر بیقراریها و خواهشهای او برای فرار از زندگی بیحسوحال پیشین (که شاید تا به حال در آن تنها عروسکی برای رفع نیازهای جامعهای بسته و مردسالار بوده) و رسیدن به لذت تجربۀ عاطفی جدید مُهر محکومیت بزنیم و او را ملامت کنیم و به یک چوب برانیم؛ که این بیشک حاصل نگاه غمخوارانه و عادلانۀ فیلمساز است. از سویی به اسماعیل و ایوب هم حق میدهیم که هر واکنشی را نسبت به عمل ناپسند هاجر از خود بروز بدهند. تمرکز دوربین از دید اسماعیل بر چاقوی آشپزخانه، در سکانسی که اسماعیل به خانه بازمیگردد و میفهمد که تنها نیست و یا رؤیای ذهنی ایوب در قبال از بالکن به پایینپریدن هاجر ابتدا زمینهای ذهنی را برای تماشاگر پدید میآورد و سپس میفهمیم کاراکترهای فیلم آنقدر در این چنبرۀ موقعیتی که در آن گرفتار شدهاند، ناتوانند که واکنششان در برابر آن موقعیت بیشتر ذهنی است تا عملی. و البته زمانی که نیاز به بروز واکنش آنهاست این خانواده است که برای آنها اهمیت پیدا میکند؛ اسماعیل، سروت را میکُشد و ایوب با چشمبستن بر تراژدی عاطفی رخداده در خانوادهاش، به سراغ بایرام میرود و به او وعدۀ پول میدهد تا گناه کشتن سروت را بر گردن بگیرد. اما هم سه شخصیت میدانند که دیگر این زندگی برباد رفته است و این تراژدی پایان نگرفته است و هم ما به عنوان ناظران این زندگی.
6- فیلم پُر از لحظههای ناب سینمایی است که به آثار بزرگان سینمای هنری اروپا پهلو میزنند. سکانسهای پیش از تیتراژ ابتدایی که در تاریکی شب میگذرند و تنها منبع نوری صحنه چراغ اتومُبیلهاست، بازگو کنندۀ ذوق و تسلط کارگردان بر قاعدههای عکاسی و نورپردازی است و البته حاوی تعلیقی فزاینده. سکانسی که هاجر برای نخستینبار و برای تقاضای گرفتن پول به دفتر سروت میرود و استفادهای که کارگردان از عنصر تلفن و زنگ موبایل کرده، به تشویش حاکم بر صحنه و بیقراری دو شخصیت کمک بسیاری کرده است. استفراغ اسماعیل در ایستگاه قطار (که میدانیم او نیز همانند ما به هاجر مشکوک است) و در ادامه چهرۀ معرکۀ بازیگر این نقش در سکانسی که حقیقت برای اسماعیل رو شده و به دیدن پدر میرود و دوربین از ورای میلهها تنها چهرۀ تکیدۀ او را گرفته و ما صدای پدر را تنها از خارج صحنه میشنویم، نیز از فصلهای خوب اثر بهشمار میروند. یا میتوان به آن سکانس معرکه اشاره کرد که هاجر و سروت در کنار دریا یکدیگر را ملاقات میکنند و برخورد تحقیرآمیز سروت برای راندن هاجر و التماسهای هاجر در لانگشات میگذرد تا فضای سکانس کمتر به دامان سانتیمانتالیسم مرسوم در ژانر ملودرام بیفتد و آن نگاه انسانی نهفته در آن لوث نشود. و البته نمیتوان از سکانس معرکۀ پایانی گذشت که در نمایی لانگشات تکافتادگی و پریشانی ایوب در زندگی به ظاهر حفظ شدهاش با کوچک و حقیر بودن او در برابر عظمت طبیعت غرّان و خشمآلود به خوبی قابل لمس است.
7- برای بسیاری از مخاطبان شرقی، بهویژه برای ما ایرانیها، سینمای ترکیه به عنوان سینمایی مبتذل و بیریشه که سادهترین سلیقهها را هم نمیتواند راضی نگاه دارد، شناخته میشود. اما در همین سینما آدمهایی همانند ییلماز گونی هم بودهاند و اکنون سینمای نوین این کشور میتواند روی نوری بیلگه سیلان، به عنوان میراثدار سینمای مستقل دهۀ هفتاد و هشتاد ترکیه، حساب ویژهای باز کند. اشتیاق نوری بیلگه سیلان در «سهمیمون» برای رفتن به سوی سینمایی مستقل، کمخرج و نواندیش کاملاً مشهود است؛ چیزی شبیه به سینمای هنری و مینیمالیست اروپا. اما نکتهای که این اثر را تا مرز یک شاهکار جمعوجور و مستقل ارتقا میدهد، نگاه انسانی و ویژۀ کارگرداناش است که با زبانی سینمایی و دلنشین آن را به تماشاگر انتقال میدهد و سبب آزردگی خاطر هم نمیشود.

