شوکران : فیلمی برای تمام فصول به همراه دو ضمیمه نوشتاری
با عرض سلام خدمت دوستان و سروران خودم و تشکر بابت پیامهای پر مهرتان . ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت یگانه رادمرد عالم هستی ، امام حسین (ع ) ، طبق قولی که به شما عزیزان داده بودم امروز بخش اول از تحلیل بهترین فیلم تمام عمر خودم و بسیاری از سینما دوستان بالاخص نسل جوان پیگیر سینما یعنی شاهکار بهروز افخمی ، شوکران ، را در وبلاگ قرار می دهم . البته این تحلیل مختص به فصل اول فیلم یعنی معرفی شخصیت به یاد ماندنی و پیچیده " محمود بصیرت " و آدمهای دور و بر او است . شاید از لحاظ زمانی این قسمت از فیلم حدود سیزده دقیقه از کل زمان فیلم را شامل باشد . اما این مقدمه حاوی نکات جالبی است که بستر عملکرد کاراکتر محمود بصیرت را در ادامه داستان فیلم آماده می سازد . امیدوارم که "شوکران باز ها " کاستی های این تحلیل را به بزرگی خود ببخشند و اگر پیشنهاد یا انتقادی به این نوشته دارند بفرمایند تا در جهت رفع یا اصلاح آن اقدام شود یا حداقل به نکات ظریف و تازه ای در گوشه ای از سکانسهای فیلم پی ببرم که پس از بارها دیدن ( یا به تعبیری بلعیدن فیلم !) به آن برنخورده بودم . هر چند که فکر می کنم نکات برشمرده در این تحلیل مورد توافق اکثر " شوکران دوستان " باشد . این تحلیل را فقط به پاس احترام به لحظاتی خوب که در سالن تاریک سینما و یا در مقابل صفحه تلویزیون در طول این سالها با سکانسها ، پلانها و دیالوگهای زیبای فیلم داشته ام ، به نگارش در آورده ام و آن را به بهروز افخمی و تمام دوستان عاشق فیلم تقدیم می کنم . شایان ذکر است که احتمالا تحلیل سایر فصول فیلم به پس از جشنواره فیلم فجر موکول می شود .
** شوکران : فیلمی برای تمام فصول - بخش اول

شوکران علیرغم استقبال بی نظیر تماشاگران در سال ۱۳۷۹ ( فیلم حدود ۳۸۳ میلیون تومان در تهران فروخت و لقب پرفروشترین فیلم سال را به خود اختصاص داد ) و جنجالهای اجتماعی ( اعتراض جامعه پرستاران به کاراکتر سیما ریاحی ) و سیاسی ( حملات جناح راست و محافظه کار ) که در زمان اکرانش رخ داد و حتی بهروز افخمی را برای مدتی به عنوان خبرسازترین فرد مطرح نمود ، به یک فیلم " کالت " تبدیل شده است . فیلمهای کالت معمولا در هنگام اکران چندان مورد توجه قرار نمی گیرند و حتی از سوی منتقدان هدف آماج حملات قرار می گیرند ، اما با گذر زمان طرفداران خود را پیدا می کنند و در مورد آنها تحلیل ها و نقدهایی مثبت انجام می گیرد . با این اوصاف شاید شوکران را نتوان فیلمی کالت در نظر گرفت زیرا فیلم در هنگام اکران از استقبال بی نظیر اغلب منتقدان و تماشاگران برخوردار بود ، اما باید این نکته را مد نظر قرار داد که بسیاری از سینما دوستان فیلم را پس از توزیع در شبکه ویدئویی ، بارها و بارها نگاه کردند و آن را از زوایای گوناگون مورد تحلیل قرار دادند و بر خلاف زمان اکران ، که آن را فیلمی خوب و نهایتا جسارت آمیز خوانده بودند ، با گذشت زمان ارزشهای نهفته آن را دریافتند و شوکران به بهترین فیلم تمام عمرشان بدل گشت . نکته دیگری که باید به آن اشاره نمود اینست که در ابتدای فیلم ، یادی از مرحوم " جلال مقدم " و فیلم " پنجره" او شده است . با مشاهده و تحلیل فیلم اینطور به نظر می آید که فیلم بیشتر وامدار فیلم " جذابیت مرگبار " ( آدریان لین -۱۹۸۷ ) باشد تا پنجره . جذابیت مرگبار یک تریلر اخلاقی که است که میزان تاثیرپذیریش از سینمای هیچکاک غیر قابل انکار است و در این مورد با شوکران کاملا مشابه می باشد . پنجره همانند فیلم مکانی در آفتاب ( جرج استیونز - ۱۹۵۱ ) و بسیاری از اقتباسهای سینمایی از این دست ، برداشتی از رمان " یک تراژدی آمریکایی" اثر تئودور درایزر بود اما افخمی که قصد استفاده از مرحوم جلال مقدم را در نقش پدر سیما داشته ، که البته با فوت آن مرحوم این امر میسر نگردید ، به نوعی خواسته ادای دینی به آن بزرگوار و نقش کوچک شمرده ایشان در سینمای موج نو قبل از انقلاب داشته باشد . ضمن اینکه به هر حال رگه های داستانی و شخصیتی مشترکی میان این دو فیلم می توان استخراج نمود .
موسیقی فیلم روی تصویر سیاه آغاز می شود و همزمان با آن نام بازیگران و اسم فیلم از دل سیاهی به سوی تماشاگر می آیند . موسیقی که با فشار کلاویه های پیانو آغاز می شود ، به سمت یک ملودی دلهره آور پیش می رود و این را می توان اولین هشدار به بیننده قلمداد نمود که با یک ملودرام آبکی یا خنثی روبرو نیست و کارگردان قصد ایجاد تعلیق را در او دارد. خوبست همینجا یادی کنیم از موسیقی به جا و موجز سید محمد میر زمانی که با استفاده درست افخمی در برخی سکانسها به شدت بر روی فیلم نشسته است . اولین پلان فیلم نمای نقطه نظر راننده ای است که در دل شب در اتوبان کرج می راند و ازدید او می بینیم که عوارضی کرج را از سر می گذراند و موسیقی دلهره آور میرزمانی هم این صحنه را همراهی می کند .پس از ظاهر شدن نام فیلم که اتفاقا با حروفی لرزان نوشته شده و موید شخصیت متزلزل مرد فیلم و زندگی نه چندان خوب شخصیتهاست ، تصویر روی نمایی عمومی از شهری باز می شود که نوشته ای آن را همراهی می کند : " زنجان -۱۳۷۴" . قبل از آنکه تحلیل فیلم را آغاز کنم لازم می دانم که توضیحی مختصر در رابطه با وقایع اجتماعی و اقتصادی پیش آمده در سالهای وقوع داستان فیلم بدهم . سالهای میانی دهه ۷۰ همراه با شروع دوران سازندگی پس از جنگ تحمیلی بود . چهره شهرهای بزرگ با سرعتی برق آسا در حال تغییر و سطح زندگی نسبی در میان مردم جوامع شهری در حال ارتقا بود و دلیل آن را هم می توان پیشرفتهایی سترگ در سطح دنیا دانست که ایرانیان را به این واداشت که از این قافله عقب نمانند . ورود و مونتاژ اتومبیلهای خارجی ، ظهور لوازم کوچک و بزرگ خانگی خارجی در سطوح مختلف زندگی و نیز پدیده تلفن همراه که اکنون به عنوان بخشی از زندگی اغلب ما شده ، همه نشانه هایی از بروز زندگی مدرن در جوامع شهری ایران در آن سالها بود . این حرکت رو به جلو ، که کمی هم با چاشنی افراط همراه شده بود ، در تغییر ماهیت برخی افراد که می خواستند طعم زندگی امروزی را بچشند ، به خوبی مشهود بود و فیلم از طریق شخصیت " محمود بصیرت " می خواهد نقبی به این جریان بزند و در این امر هم موفق می گردد . در ابتدای معرفی محمود بصیرت و خانواده اش ، خانه ویلایی او را در نمایی کلی می بینیم و سپس او را در کنار خانواده و در سر میز صبحانه می یابیم که در حال گوش دادن به بخش صبحگاهی صدای رادیو آمریکاست . با مشاهده عقاید و نظرات محمود و معاشرت او با آدمهایی از نسل انقلاب و جنگ در ادامه فیلم ، که فیلم به نوعی او را هم از این نسل معرفی می کند ، این گوش سپردن به رادیو آمریکا را می توان به عنوان اولین نشانه کارگردان برای تماشاگر در جهت معرفی محمود به عنوان شخصی که می خواهد به قول خودش از زمانه عقب نیفتد و همگام با سیر تحولات اجتماعی جامعه باشد ، قلمداد نمود . این سکانس که در لابلای آن به تناوب عنوان بندی فیلم با زمینه سیاهش خودنمایی می کند ، محمود بصیرت و خانواده او را معرفی می کند . شاید ظاهر شدن این سیاهی عنوان بندی در میان روابط به ظاهر گرم خانواده محمود ، بیانگر علامتی است که این آرامش را موقتی و سست پایه می داند. زن محمود ، ترانه ، را از لحاظ طرز پوشش و صحبت می توان از طبقه زنهای سنتی جامعه تلقی کرد . برادر جوان محمود ، احمد ، که با آنها زندگی می کند دانشجو است و ظاهری موقر و متین دارد. یکی از دو پسر خردسال محمود با نام یاسر معرفی می شود که همین انتخاب اسم برای او را میتوان به پای هوشمندی کارگردان و فیلمنامه نویس نوشت که طرز تفکر و آرمانهای نسلی را که محمود به آن تعلق دارد را به خوبی نمایان می سازد . در این سکانس یک نشانه دیگر هم از تمایل محمود به همراهی با موج مدرنیته جامعه و نفی دیدگاهها و افکار به ظاهر سنتی را می توان در لابلای دیالوگهای دو پهلو و موجز آن یافت ( سراسر فیلم مملو از دیالوگهای زیبا ، خاطره انگیز و به جا است ) . جایی که یاسر به پدر می گوید که مدیر مدرسه اش به بچه ها هشدار داده تا کوله پشتی که یک وسیله ایرانی نیست را همراه خود به مدرسه نیاورند و به جایش از کیف دستی استفاده کنند و محمود هم در جواب او که با لبخند دلنشین و در عین حال تمسخرآمیز عرب نیا همراه است ، می گوید: " آقای مدیر نگفت کتاباتونو بذارین تو بقچه ؟! " و در جایی دیگر خطاب به یاسر می گوید : " به آقای پرویزی ( مدیر مدرسه ) سلام برسون بگو بابام گفت به حکم عقل من باید از راحت ترین وسیله استفاده کنم " همچنین محمود در جایی دیگر از این سکانس خود را به شوخی کبریت بی خطر معرفی می کند و این را می توان به حساب روحیه محافظه کار او گذاشت ، در صورتیکه با پیشرفت خط روایی فیلم به خوبی سوی تاریک شخصیت محمود را مشاهده می کنیم و چندان هم او را کبریتی بی خطر نمی یابیم ! در راه رفتن به محل کار ، محمود را سوار بر یک پیکان سفید رنگ که اتومبیل آن زمان بسیاری از خانواده های طبقه متوسط جامعه بود ، می بینیم . محمود پشت چراغی قرمز می ایستد و پس از سلام و علیکی اشاره ای و از راه دور با افسر راهنمایی و رانندگی ، اتومبیلی مدل بالا که زنی جوان و زیبا در پشت رل آن است ، در کنار او می ایستد . نگاه همراه با سوء نظر محمود به زن می تواند تمایل نفسانی او را به خوبی آشکار کند . در واقع این نگاه که تماشاگر به وضوح معنی نهفته در آن را درک می کند، زمینه سازی دیگری از سوی کارگردان و فیلمنامه نویس است که رفتار پرخطر محمود را در آینده توجیه می کند و البته این نشانه ها در قسمتهایی دیگر از فیلم به خوبی علامت گذاری شده که در جایشان ذکر آنها خواهد رفت . تکنیک روایت داستانی فیلم به سبک تکنیک فیلمهای هیچکاک است ، یعنی داستان مرتب همراه با غافلگیری پیش می رود و ابتدا با طرح پیش زمینه هایی به بیننده اجازه می دهد تا در مورد عملکرد شخصیتها و یا حتی موقعیتهای فیلم اظهار نظر کند و آنها را حدس بزند ، اما این فیلم است که با خلق یک غافلگیری به تماشاگر می فهماند که زود قضاوت کرده است . این سبک داستانگویی هیچکاکی را می توان به علاقه افخمی به سینمای استاد دانست و نیز باید به این نکته اذعان داشت که از این لحاظ فیلم در میان سایر آثار سینمای ایران بی بدیل است . شاید بخشی از قضاوتهای عجولانه بیننده را باید به حساب تنبل شدن ذهن و خلاقیت او در اثر تماشای فیلمهای سینمای ایران گذاشت که دارای داستانهایی کم مایه با موقعیتهایی کاملا قابل پیش بینی می باشند . قصد نگارنده در این تحلیل اینست که از این به بعد این نوع غافلگیری را که به شدت در لایه های فیلمنامه مشهود و از لحاظ کمی زیاد است ، با عنوان " غافلگیری هیچکاکی " برشمارد و چه خوب که آنها را با یکدیگر به شمارش بگذاریم تا پی به خلاقیت داستانی فیلم ببریم . اولین غافلگیری هیچکاکی را شاید در همین سکانس بتوان جستجو کرد . جایی که بیننده گمان می برد ، با توجه به نگاههای محمود نسبت به زن جوان و پس از سبز شدن چراغ راهنمایی به دنبال زن برود ، که بلافاصله در نمای بعد خلاف این قضیه ثابت می شود . نکته ای دیگر که باید در این سکانس به آن اشاره کرد ، رعایت چراغ راهنمایی از سوی محمود است که در جایی دیگر از فیلم که او را در حال پیروی از امیال نفسانیش می بینیم ، این هنجار به راحتی از سوی او که در ابتدا خود را فردی اخلاق گرا و پایبند معرفی می کند، زیر پا گذاشته می شود. با رسیدن محمود به محل کارش که کارخانه ای صنعتی می نماید ، تماشاگر با محیط کاری او آشنا می شود و دکوپاژهای خوب با کمک قطع های به جا در تدوین عالی مرحوم مینویی و محمدرضا موئینی این آشنایی را به خوبی میسر می سازد. در واقع در کمترین زمان ممکن تماشاگر به موقعیت شغلی محمود در کارخانه و نیز محیط کاری او پی می برد. منشی مدیر عامل کارخانه هم به درستی از تیپ معمول منشی ها انتخاب شده و نحوه ادای دیالوگها و انجام ریزه کاریهای شخصیتی زیر نظر و هدایت افخمی ، به خوبی از سوی بازیگر نقش ( نیلا خرم ) رعایت شده و یا لااقل حسنی که دارد اینست که مصنوعی جلوه نمی کند . در کارخانه سکانسی که در آن محمود با تلفن تهدیدآمیز گرجی ، کارگر معتاد و اخراجی کارخانه ، مواجه شده از چند لحاظ قابل بررسی می باشد . ابتدا باید به نحوه دکوپاژ افخمی اشاره کرد که با کمک استاد نعمت حقیقی ، مدیر فیلمبرداری ، کلوزآپی با زاویه ای کمی رو به بالا از صورت عرب نیا گرفته است که حس تسلط او را نسبت به تهدیدهای پوچ گرجی با همراهی دیالوگی خوب ، " باید یه مدت مشق غیرت کنی "، به زیبایی نمایان می سازد . یا باید به اینسرتی که از گوشی تلفن گرفته شده ، اشاره نمود که در هنگام دیالوگهای تهدید آمیز گرجی ( میخوام خودمو بکشم مهندس...اما قبل از اون می خوام شما رو بکشم )به چشم می آید و به خوبی موکد این تهدید است. همچنین باید به لبخند دلنشین عرب نیا که حاکی از بی تفاوتی اوست اشاره کرد که در جواب منشی مرد کارخانه ( فرامرز روشنایی )که گرجی را آدمی خطرناک خطاب می کند ، سر می دهد . نکته دیگری که باید مورد بحث قرار گیرد اینست که شاید در نگاهی اجمالی شخصیت گرجی را که تنها در دو سکانس صدای او را می شنویم ، شخصیتی به ظاهر زائد در نظر بگیریم ؛ اما اگر کمی دقت به خرج دهیم این نحوه برخورد محمود با گرجی است که مدنظر کارگردان و فیلمنامه نویس بوده است . محمود در این سکانس با تحکم گرجی را می راند و وقعی به تهدید او نمی گذارد ولی در جایی دیگر از فیلم و در حالیکه سیما بنیان خانواده او را تهدید کرده است و محمود دیگر آن محمود اول فیلم نیست ، برخوردی از سر استیصال با گرجی دارد و این بار اوست که متزلزل نشان می دهد . ضمن اینکه این تهدید گرجی ، موتور پیگیری تماشاگر را خیلی زود و برخلاف اکثر فیلمهای ایرانی روشن می کند و برای ایجاد حس اضطراب در او در سکانس بعد کارکردی مناسب دارد . این سکانس مورد اشاره در خانه محمود رخ می دهد ، جایی که صدایی که شباهتی با صدای گرجی دارد از ترانه می خواهد که به دم در بیاید . و چه زیباست که افخمی در این سکانس از موسیقی دلهره آور استفاده ای نکرده است و همین سکوت تنش نهفته در سکانس را به خوبی نمایانگرست . این سکانس هم حاوی دومین " غافلگیری هیچکاکی " فیلم است . تماشاگر با رفتن احمد به کوچه می فهمد که این محمود بوده که با تقلید صدا خواسته همسر و برادرش و نیز بیننده را با خرید اتومبیلی خارجی غاقلگیر کند . لبخند کنایه آمیز عرب نیا را می توان خطاب به تماشاگر دانست که به او گوشزد می کند بار دیگر عجولانه قضاوت نموده است . در سکانس بعد هم نکاتی حائز مطرح شدن است . محمود همسر ، برادر و دو فرزندش را با اتومبیل تازه خریدش برای تفریح به بیرون برده است . جایی که محمود سرعت اتومبیل را افزایش می دهد ، زنگ هشدار سرعت ماشین به صدا در می آید . نکته استعاری نهفته در آن را می توان همین هشدار پیش آگاهانه در رابطه با رفتار و عملکرد خانوادگی و کاری او دانست . ترانه ، که نماینده بخش سنتی جامعه است ، مراقب آنست که بادی که در اثر سرعت ۱۴۰ کیلومتر بر ساعت ماشین محمود به وجود آمده ، حجابش را برهم نزند . با پیشرفت فیلم پی می بریم که او چقدر نسبت به مرد و زندگیش ناآگاه است و در واقع این زنگ را می توان هشداری برای ترانه قلمداد نمود که همسرش در گذر جامعه از سنت به سوی مدرنیته ، قصد داردکه پا را از قواعد و چارچوبهای معین و تعریف شده برای بنیان و کانون خانواده فراتر بگذارد و نیز در زمینه کاری هم قصد طی نمودن پلکان ترقی را با پشت کردن به آرمانها و اعتقاداتش دارد ، آن هم در کمترین زمان ممکن . اتفاقا همین اتومبیل به ظاهر مدرن ، وسیله ای جهت تحکیم رابطه پنهانی و ممنوع میان محمود و زنی دیگر می شود . این موارد ذکر شده همگی به خوبی با جلو رفتن داستان مشهود می شود . در سکانس بعد ، از طریق محمود با مهندس خاکپور ( حمیدرضا افشار ) ، مدیر عامل کارخانه آشنا می شویم . افشار این سکانس را با جزییات و حرکات ریز آمیخته به کمی عصبیت به خوبی می چرخاند و حتی می توان گفت به مدد دیالوگهای خوبی که برایش نوشته شده است ، بازی او بر بازی عرب نیا در این سکانس می چربد . با همین سکانس تماشاگر به خوبی با مهندس خاکپور و روحیات و خلقیات او آشنا می شود . مهندس خاکپور نماینده گروهی از آدمهای دور و اطرافمان است که در گذر زمان و در رشد اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی جامعه ، خود و آرمانهایشان را از دست رفته می بینند . موید این نکته جملات خوبی است که در دیالوگهای این کاراکتر قرار داده شده است ؛ جملاتی از قبیل " چرا اینجوری شده ؟ " ، " کوچیک شده ایم ، خودمونم خبر نداریم ... " ، " نفسم بالا نمیاد... " و " اگه لیاقت داشتم همون زمان جنگ رفته بودم ... مهندس خاکپور نقشی دراماتیک در داستان ارائه می کند . در واقع با تصادف او ، محمود با سیما آشنا می شود و با بهبود او این رابطه قطع می شود و داستان در مسیری دیگر و به سمتی تراژیک پیش می رود . در عین حال سکانس دارای بار محتوایی برای پیشبرد داستان است . مهندس خاکپور از تلفنی مشکوک و تهدید آمیز می گوید که از او خواسته شده که کارخانه را تا بیشتر از این ضرر ندیده ، بفروشد . تا بدینجا تماشاگر احساس می کند که با داستانی روبروست که در مورد مافیای اقتصادی و تاثیر آنها در شخصیت و زندگی قهرمان فیلم صحبت خواهد کرد ؛ غافل از اینکه خط اصلی روایی داستان در جایی دیگر است و تماشاگر بدون آنکه خود بفهمد داستان در مسیری دیگر قرار خواهد گرفت و رنگ و بویی عشقی و عاطفی همراه با چاشنی تعلیق به خود خواهد گرفت و بار دیگر می فهمد بر خلاف تمام پیش بینی هایش رو دست خورده است . عرب نیا درسکانس یاد شده در جواب دوست و همرزمش که با لحنی شماتت بار از او می پرسد که پول ماشین را ازکجا آورده است ، نکته ای ریز را در بازیش رعایت می کند و آن لحن بیانش در توضیح نحوه جور کردن پول لازم جهت خرید اتومبیل است . زمانیکه او در حال شرح این مطلب برای خاکپور است ، تلفن زنگ می زند و منشی خبر بدی از گمرک به خاکپور می رساند وعرب نیا لحن خود را عوض می کند و با استادی خاص آن را نیمه تمام می گذارد . جا دارد یادی هم شود از دیالوگ آخر مهندس خاکپور در این سکانس که می گوید : " یا شیر بر میگردم یا اصلا برنمی گردم ... " به شخصه این دیالوگ و نحوه ادای آن از سوی حمیدرضا افشار را خیلی دوست دارم ، به خصوص که بیننده در مرتبه مجدد تماشای فیلم ، می داند که او دیگر بازنمی گردد . فیلم بلافاصله با صحنه ای در زیر باران و با جسد خون آلود زنی ادامه می یابد که موسیقی دلهره آوری آن را همراهی می کند ، اما تماشاگر بلافاصله پی می برد که برای بار سوم با " غافلگیری هیچکاکی " فیلم مواجه شده است و در واقع صحنه ای که پیش چشمانش بوده فیلمی است که محمود به اتفاق خانواده اش در عزیمتشان به تهران در سینمایی در حال تماشا هستند . فیلم هم فیلمی نیست جز " عروس " ساخته پرفروش افخمی و موسیقی همراه کننده آن تصویر مربوط به موسیقی همان فیلم ساخته استاد مسلم موسیقی پاپ ایران ، مرحوم بابک بیات است . شب در پارکی در تهران ، محمود و ترانه با هم خلوت کرده اند و محمود در جواب سوال همسرش که از او در مورد نحوه تامین قسط ماشین می پرسد ، می گوید با رشوه خواری و بند و بست پول ماشین را فراهم می کند که زن این شوخی او را مورد نکوهش قرار می دهد ، غافل از اینکه همسرش در اواخر فیلم با آدمهایی که قصد خرید کارخانه را دارند مشغول ساخت و پاخت می شود . در واقع همین دیالوگ زمینه ای برای روشن شدن سوی دیگر ماهیت وجودی محمود است . جا دارد به عباراتی که در دیالوگهای محمود در این سکانس به چشم می خورد ، اشاره ای داشته باشیم . او در جایی به ترانه می گوید : " اگه بدونی زن جماعت چه بلایی سر مرد میاره ؟! " این دیالوگ به خوبی سست بودن محمود را در برابر جماعت نسوان روشن می سازد . شاید محمود به این سستی و زبونی اجازه نداده تا به مرحله بالفعل شدن نزدیک شود ، اما او هم با مشاهده فساد ریشه دوانیده درمحیط پیرامون خود این جسارت را به خود می دهد . از این منظر است که باید " شوکران " را فیلمی به شدت اخلاق گرا نامید که این اخلاق مداری را در زیر پوسته روایی جذابی پنهان کرده و آنرا در بوق و کرنا قرار نداده است . در قسمتهایی دیگر از این سکانس محمود ترانه را با واژه قدیمی " بی بی " یا در جایی دیگر " دختر خوب " خطاب می کند یا به او می گوید : " قبل از ساعت دوازده تو رختخواب تشریف دارین ... " که به وضوح دیدگاه سنتی و مردسالارانه او را به عنوان نماینده ای از قشر وسیع مردان جامعه نسبت به زنان ابراز می دارد . لازم است که بار دیگر از تدوین عالی فیلم در قطع تصاویر در این سکانس به نیکی یاد کنیم ، بی آنکه این تدوین گل درشت از کار درآمده باشد . در سکانس بعد محمود که منتظر خانواده اش است تا بیایند و سوار ماشین شوند ، با زنی خیابانی روبرو می شود که سوار اتومبیل او می گردد. لبخند معنا دار عرب نیا در این سکانس که آمیخته به نگاهی شهوت آمیز است را می توان نشانه ای دیگر از سوی کارگردان به عنوان یک پیش آگاهی نسبت به لغزش اخلاقی محمود دانست . ضمن اینکه هم این زن خیابانی ، هم ترانه و هم در جایی دیگر سیما جمله " بریم دیگه " را خطاب به محمود می گویند که آن را می توانیم به عنوان موتیفی برای کشش جنسی محمود نسبت به جنس مخالف فرض کنیم و همین کشش سطحی و بی مایه است که دیدگاه او نسبت به زنان را پایه ریزی کرده است . لازم است نکتهای در این میان در رابطه با جسارت ماهوی فیلم بیان شود . نمایش زنان خیابانی تا قبل از این فیلم به عنوان تابویی در سینمای ایران قلمداد میشد یا در کمترین فیلمی در سینمای پس از انقلاب زنی را با سیگاری در دست می توانستیم ببینیم . شوکران اولین فیلمی بود که در پس از انقلاب به مقوله ازدواج موقت و رابطه ممنوع میان زن و مرد ، بدون ارائه صحنه های مبتذل ، می پرداخت . البته استفاده مکرر و افراط آمیز از این تابوها از سوی سازندگان فیلمها در سالهای بعد ، آنها را به بدل به موضوعاتی دست مالی شده و پیش و پا افتاده نمود. با همه این اوصاف این " شوکران " بود که خود را در طول این چند سال حفظ کرد و هنوز به عنوان اثری جذاب ، به یاد ماندنی و جسورانه از آن یاد می شود . سکانس بعد را تماشاگر با صدای ترانه روی جاده ای تاریک آغاز می کند که محمود را صدا می زند و به او اطلاع می دهد که مهندس خاکپور تصادف نموده است . گویا خطاب کردن نام محمود بر روی این جاده تاریک هشداری است از سوی کارگردان که به مسیر رو به تباهی محمود در پی این حادثه اشاره دارد . مسیری که خط روایی داستان را به جهتی دیگر سوق می دهد که خانواده به ظاهر خوب و عاری از مشکل محمود را تا سر منزلگاه تهدید و سرنوشت دختری بی پناه و جویای محبت را به ورطه نابودی می کشاند .
به نظر اینجانب این مقدمه سیزده دقیقه ای که حاوی نکاتی ارزشمند بود ، را می توان به عنوان فصل ابتدایی داستان دانست . در این تحلیل تا آنجا که ذهن محدود و بسته نگارنده اجازه داد ، موارد ملزوم و ریشه ای سکانسهای این فصل استخراج و آنالیز شد و نکات دراماتیک که در پیشبرد داستان نقشی موثر ایفا کرده بودند ، برشمرده شد . به امید خدا تحلیل سایر فصول و سکانسهای فیلم در آینده در این وبلاگ نوشته خواهد شد . کامنت ها و نظرات شما ، رهگشای این نقد و بررسی خواهد بود .
----------------------------

دیشب فیلم " اره ۳" را دیدم . دنباله های قبلی این فیلم را ندیده و فقط نقد و داستانهای آنها را خوانده بودم . از شما چه پنهان که با خودم گفتم فیلم را نصف شب ببینم و پس از سالها حسابی بترسم و از این ترس که در انواع مختلف و در وجود همه ما هست ، لذت ببرم. اما چشمتون روز بد نبینه ! با فیلمی مهوع ، بی سر وته و از لحاظ سینمایی کاملا ضعیف مواجه شدم . و تنها اتفاقی که در طول تماشای فیلم برایم نیفتاد ، احساس ترس بود ! راستش با دیدن این معجون بی سر وته اولین نکته ای که به ذهنم خطور کرد ، این موضوع بود که هالیوود با اون همه فیلمهای خاطره انگیزش ، داره سیری قهقرایی رو دنبال می کنه و فیلمهایی از این دست مسیر این سقوط آزاد را هموارتر می کنن . راستشو بخواین " گیس بریده " ( جمشید حیدری ) خیلی از این فیلم جذاب تر بود ! فیلمهایی از این دست که با خلق فضاهایی تیره و تار و قطع هایی سریع درتدوین ، با تقلید از انقلابی که فینچر در زمینه های یاد شده و بالاخص با شاهکار گرانقدرش ، هفت ، در هالیوود ایجاد کرد ، سعی می کنند که خود را متفاوت جلوه بدن ، غافل از اینکه این آثار از تنها چیزی که برخوردار نیستن ، داشتن روح سینمایی لازم برای خلق یک اثر است . و نکته ای که قابل ذکر می مونه اظهار تاسف برای بینندگان آمریکایی است که در سه روز اول اکران فیلم ، برای اثری که تنها دوازده میلیون خرجش شده ، سی و سه میلیون دلار بی زبون رو به جیب سازندگان و متولیان سودجوی کمپانی ریخته اند و این مخلوق بی در و پیکر رو به پرفروشترین فیلم هفته بدل ساختن . واقعا نمیشه به هیچ چیز دنیای کنونی اعتماد کرد ، حتی به چشمات !
-----------------------------
* بعد التحریر : جشنواره فیلم فجر پنجشنبه شروع میشه و باز هم بلیتی گیرم نیومد. خوش به حال دوستان و اساتید منتقد که فیلمها رو به دور از جنجال صفها و در کمال آرامش می بینن . باید یه افسوس ویژه هم بخورم به بلیتهایی که در ارگانهای دولتی به دست دوستانی میفته که عشقشون فیلمهای هندی و سریالهای نازل تلویزیونیه و سالی به دوازده ماه هم با سینما قهرن ! و برای من و امثال من تنها چیزی که باقی می مونه حسرت دیدار برخی فیلمهای جنجالی و له شدن در زیر دست و پا و گم شدن در هیاهوی صفهاست ، هر چند که به شخصه دوران جشنواره با همه خوبی ها و سختی هاش برای من همیشه خاطره انگیز بوده و هست . به امید تماشای فیلمهایی با سطح کیفی بالا در جشنواره امسال . هر فیلمی رو که موفق به تماشایش بشم ، در موردش در وبلاگ می نویسم . در دوران جشنواره ، هر وقت فرصت کردین یه سری به این وبلاگ بزنین.
امیررضا نوری پرتو